به وب سایت رسمی گروه مدرسه حقوق ، خوش آمدید  09122330365

 ضمن تشکر از شما کاربر عزیز که سایت مدرسه حقوق را جهت استفاده از خدمات ما انتخاب نموده اید به اطلاع شما میرسانیم این سایت با هدف ارتقاء سطح اطلاعات حقوقی و رفع نیازها و مشکلات حقوقی شما راه اندازی گشته و در جهت نیل به این هدف و رفع اشکالات موجود و ارائه خدمات بهتر ، رهنمودها و انتقادات و پیشنهادات شما کاربر عزیز را می طلبد . لازم بذکر است در طراحی و ارائه مطالب سعی بر رعایت سادگی و دسترسی آسان به مطالب و مشکلات متداول حقوقی گشته که جامعه بیشتر با آن دست به گریبان است.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

ضمنا کاربران محترم  می توانند از طریق قسمت ارتباط با ما و یا از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید و یا gmail.com@ تقاضای خود را در زمینه استفاده از خدمات وکالتی و یا مشاوره حقوقی وکلای مجرب پایه یک دادگستری عضو گروه مدرسه حقوق در تمام نقاط داخل و یا خارج از کشور و نیز در زمینه مهاجرت اعلام نمایند تا در اسرع وقت با ایشان تماس حاصل گردد .

ی

ي

 

يائسه
 ( مدنى فقه) زني كه سن او از شصت سال گذشته باشد و بعضى پنجاه سالگى را ماخذ قرار داده اند مگر در زنان قرشيه. چنين زني عادت زنانگى نميبيند.



يادداشت
نامه اى كه براى يادآوري و خاطر نشان كردن مطلبى براى شخصى نوشته شود.




ياور
سرگرد شهرباني را گويند.




يد
(مدنى- فقه) تصرف در ما لى را يد گويند خواه تصرف قانوني باشد خواه غير-
قا نو ني( ماده 35 ق - م).



يد امانى
( مدنى فقه) تصرف در مال غير بمنظور نگهدارى آن باذن مالك يا باذن نماينده مالك يا باذن قانون.
 
يد سابق
( مدني- فقه )در موردى كه يك مال در دست غير قا نونى چند نفر گردش ميكند آن يد عدواني كه زمان تحققش بزمان تصرف صاحب مال نزديكتر باشد آن يد را يد سابق گويند و يد بعد را يد لاحق نامند. در مورد تصرفات قا نوني هم اين اصطلاح با همين مشخصات بكار ميرود.



يد شرعى
رك. يد عاديه



يد عاديه
(فقه)تصرف در مال غير كه بدون اذن مالك و قانون بوده باشد مانند تصرف غاصبانه و تصرفى كه در حكم غصب است (ماده 308 قانون مدنى ). در هـمين اصطلاح يد عدوان و يد عدوا ني را نيز بكار ميبرند اصطلاح مقابل اصطلاح بالا را (يد شرعى  و يد قانوني) نامند چنانكه در اصطلاحات جديد يد عدواني را ( يد غيرقانوني) هم ميگويند.




يد عدوان
رك. يد عاديه 6183-  يد عدوا نى  رك . يد عاديه



يد غيرقانونى
رك. يد عاديه



يد قانونى
رك. يد عاديه



يد لاحق
رك. يد سا بق



(قاعده) يد
(مدنى- فقه) تصرف بعنوان مالكيت دليل مالكيت است مگراينكه خلافش ثابت شود.اين معنى را در فقه (قاعده يد) گويند. كسي كه متصرف است تصرف او بعنوان مالكيت شناخته ميشود...( ماده 747 آئين دادرسى مدني )  قاعده يد از امارات قا نونى نسبى است و  ميتوان خلاف آنرا اثبات كرد.
مقررات ثبت املاك اين قاعده را محدود ميكند( ماده 22 قانون ثبت ).



يرغو
(تاريخ حقوق )يا (يارغو) در تركى بمعني تفتيش از جرم و گناه و مؤاخذه و بازپرسي است. بمعني سرهنگ و چاوش و حكم و فرمان و فصل خصومت هم ضبط شده است.
در تاريخ- حقوق ما بمعني بازرسي و تفتيش بكار رفته است حافظ گويد:
عاشق از قاضى نترسد مي بيار
بلكه از يرغوى ديوان نيز هم



يسار
(فقه )عكس حالت اعسار راگويند (ان مع العسر يسرا).



يمين



Serment يعني سوگند و قسم( رك. قسم- سوگند ) و در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:



يمين استظهارى
مرادف قسم استظهارى است.( رك. قسم استظهاري)



يمين العقد  Serment poromissoire
سوگند براى اقدام يا ترك اقدام بكارى درآينده است. على الاصول قسم براى آينده است.
در مقابل قسم قضائى بكار مى رود.( رك. قسم قضائي )



يمين مدعى
رك. قسم مدعي



يمين مردوده
(فقه )هرگاه مدعى بينه نداشته باشد از مدعى عليه مي خواهد كه قسم بر نادرستى دعوى ياد كند و خوانده هم ميتواند قسم را به مدعي رد كند و از او بخواهد كه قسم بر صحت دعوى خود ياد كند قسم را در هر دو صورت بالا يمين مردوده گويند.



يوز باشى
رك. تا بين



يونسكو U.N.E.S.C.O
مؤسسه علمي و فرهنگى و تربيتى ملل متحد كه وظيفه دار ايجاد روابط فرهنگى بين المللى و حسن تفاهم بين ملتها و تقويت آن است.

 

ه

ه

 

هامش

 

هر نوشته كه بصورت تغيير يا اضافه درحاشيه سند درج شود و جزء سند باشد.

هبهDonations entre vifs( مدني- فقه )

تمليك عين بدون عوض وبطور منجز. ماده 795 قانون مدني در تعريف آن گفته است: عقدى است كه بموجب آن يكنفر مالى را مجانا بديگرى تمليك مى كند تمليك كننده را واهب و طرف ديگر را متهب و مالى را كه مورد هبه است عين موهوبه گويند.هبه اعم از هديه است زيرا در هبه شرط نيست كه مورد آن (عين موهوب ) از مكاني بمكان ديگر نقل شود و نيز قصد اكرام و تعظيم درآن شود و حال اينكه اين هر دو در هديه شرط است به همين جهت در مال غير منقول كلمه هديه استعمال نميشود و نمي گويند باغ يا خانه را هديه كرد.

هبه به معنى اعم تمليك مال است بدون عوض ولو اينكه براى تشويق و جبران زحمت كسي باشد(جايزه) يا.بقصد قربت بعمل آمده باشد و متهب فقير باشد (صدقه)و حتي وقف هم داخل در ماهيت هبه بمعنى اعم است. در حاليكه درهبه بمعني اخص كه عين مال منتقل ميشود ماهيت وقف از آن خارج است هر چند صدقه و جايزه وهديه درآن وارد ميشوند.

هبه خفى Donation deguisee

(مدني )هبه اى كه ضمن عقد معاوضه اى صورت گيرد مثل اينكه بايع ذمه مشترى را ازثمن ابراء كند و هم چنين استصلح محاباتى 



هبه ما فى الذمه

( مدني - فقه )يعني بخشيدن دين ازطرف دائن به مديون در نتيجه اين كار ذمه مديون خلاص و فارغ ميمشود.

هبه معموم   Donation de biens a venire

(مدنى )هبه مالى كه درحين عقد هبه  وجود ندارد مانند هبه سهم الارث از طرف وارث قبل از فوت مورث. اين هبه باطل است.

هبه معوض

(مدنى- فقه) هبه عقد غير معوض است. و معنى معوض بودن هبه اين نيست كه تمليكى در مقابل تمليكى صورت گيرد و ارزشى درمقابل ارزشي قرار گيرد آنچنان كه در بيع و اجاره ديده ميشود بلكه هبه اى بشرط هبه ديگر و در نتيجه هبه اى جواب گوي هبه ديگر است نه ما لى جوابگوى مال ديگر( ماده 801 قانون مدني)



 

هبه معوضه

مرادف هبه معوض است.(رك. هبه معوض )



 

هبيريه

درهمى است اسلامى كه يزيد بن عبدالملك بدست عمر بن هبيرة زد و وزن آن شش دانق بود.


 

هتك Attenta

در لغت بمعنى پاره كردن است و در اصطلاح به معني تجاوز به اشخاص و اموال واعراض آنان وجريه دار كردن افكار عمومى است بطوريكه متجاوز مشمول كيفر مقرر در قانون جزا گردد.در اصطلاحات ذيل بكر رفته است:

هتك حرز Effraction

( حقوق جزا) راه يافتن بدرون حرز بدون اذن مالك حرز و بدون اذن قائم مقام قانوني او و بدون اذن قانون، خواه به آن حرز وارد شود يا نشود.( رك. حرز)



هتك حرمت( جزا)

اعم از افتراء و توهين است.(رك. توهين- ا فتراء)



هتك حرمت منازل( جزا)

الف- ورود مامور دولت درمنازل اشخاص بدون رضاى آنان و درغير مواردى كه قانون تجويز كرده است (قانون جزاماده 133).

ب- ورود شخص (غير مامور دولت) در منزل ديگرى بدون رضاى او يا توقف درآن بدون رضاي وى( ماده 365- 366 قانون جزا).



هتك عرض Attenta a la pudeur

(جزا) عمل مادى مخالف اخلاق كه مستقيمأ روى شخص معينى صورت گيرد (خواه آن شخص از جنس ذكور باشد يا اناث )و پاكى عرض او صدمه ديده و باصطلأح دامن او را لكه راركند. و اين معنى اعم از viol است.( رك. هتك ناموس )



 

هتك ناموس

(جزا) جرم راجع بمواقعه راگويند. viol اخص از هتك ناموس است زيرا آن عبارت است از جرم ناشى از وصال نا مشروع بازن بدون رضاى او.( رك. هتك عرض )



 هجر

( فقه )هجر بضم اول گفتن سخنان ركيك است بديگرى خواه بقصد اهانت باشد خواه نه.



 هجو

( جزا) ذكر معايب واقعى يا غير واقعى ديگرى به نظم يا نثر( ماده 272 قانون جزا).



 

هديه

( مدنى- فقه )تمليك مال منقول بطور مجاني با انتقال از موضعي بموضع ديگر بقصد اكرام و تعظيم.



هزار

پول سابق ايران كه هزار دينار مساوى يك قران بود الان هم مى گويند دوهزار (يعني دو ريال )و سه هزار بمعنى سه ريال و غيره.



 

هزينه Depense

خرج- مالى كه براى بردن سودى مصرف ميشود.درمعانى ذيل بكار رفته است: هزينه هائي كه بمناسبت اجراء يك عمل حقوقى ويا تشريفات قانونى( مانند حق-الثبت سند )ميشود Frais ناميده ميشود مانند مخارج بيع و مخارج ثبت.



هزينه اجراء

هر خرج كه متعهدله براى جريان عمليات اجرائي و وصول بموضوع اجرائيه در حدود مقررات و متعارف كرده باشد از قبيل نفقه زنداني( محكوم عليه يا متعهد ) وهزينه آگهى و دستمزد كارشناس وحق الوكاله مرحله اجرائى وكيل هزينة اجراء ناميده مي شود (ماده 29- 32 آ ئين نامه اجراء اسناد رسمى).



هزينه امور ورشكستگى

از دارائي خالص( پس ازكسر هزينه هاى مربوطه باقامه دعوى و انعقاد معاملات و پرداخت مالياتها وعوارض و اداره كردن اموال و مطبوعات و غيره ) طبق تعرفه مذكور درآئين نامه مصوب 14- 2-319 قبل از تقسيم وجوه حاصله بين صاحبان سهام از طرف اداره تصفيه برداشته ميشود كه اين برداشت را هزينه امور ورشكستگي نامند.



هزينه تأمين خواسته

( دادرسى) هزينه اى كه در خواست كننده تامين خواسته بايد بپردازد( ماده 688 آئين دادرسى مدني ).



 



هزينه تامين دليل

(دادرسي )هزينه اى كه درخواست كننده تامين دليل بايد بدهد(ماده685 آئين دادرسي مدنى ).



 



هزينه تحقيقات محلى

(دادرسى )هزينه اى كه براى بردن دادرس مجرى قرار تحقيقات  محلي به محل اجراء قرار وعودت وى به محل كار خود بايد از طرف خواهان تحقيقات محلى يا بوسيله طرفين دعوى داده شود اين هزينه را خود اصحاب دعوى مستقيما صرف مى كنند مانند پرداخت كرايه اياب و ذهاب براننده اتومبيل و غيره (ماده 435 - 717 آئين دادرسى مدني).



هزينه تفكيك( ثبت )

هزينه اى است كه اداره ثبت بابت تفكيك ملك ثبت شده به قطعات مطابق بند (ب) از آئين نامه شماره 13924 مورخ 3 -9- 22(مجموعه 1322 ص 201 )و برابر بخشنامه ثبتي  47458-17364 مورخ 22- 12- 17 و به محض وقوع تفكيك( ولو آنكه معامله اى كه اين تفكيك براى خاطر آن شده صورت نگيرد) مي گيرد اگر افراز و تفكيك در دادگاه صورت گيرد هزينه تفكيك نبايد مطالبه شود( بند دوم ازفصل 19 مجموعه سال 1343 بخشنامه هاى ثبتى).



 

هزينه حكم Frais de jugement

هزينه اي كه براى صدور حكم دادگاه بايد از طرف مدعي داده شود (ماده 683-684- 686 آئين دادرسى مدنى).



هزينه دادخواست

رك. اصطلاح شماره 2153 6152- هزينه دادرسي Depens( دادرسى )هزينه برگهائى كه بدادگاه داده ميشود( دادخواست و ضمائم )طبق ماده681- 682-689 قانون آئين دادرسى مدنى و هم چنين هزينه قرار و احكام( ماده 681- 683 ببعد آئين دادرسي مدنى ).



 



هزينه دفتر

( دادرسي) هزينه تصديق مطابقت رو نوشت با اصل و ساير تصديقاتى كه از دفتر دادگاه صادر مي شود (ماده 691- 692 آئين دادرسي مدني).



 

هزينه قرار

(دادرسى )هزينه اى كه براى صدور قرار دادگاه بايد از طرف مدعى داده شود ( ماده 687- 688 آئين دادرسى مدنى).

هزينه كفن ودفن Frais funeraires



رك. مصارف تركه ( بند ب  )



هزينه مربوط بدادرسى Frais de justice

( دادرسى) هر هزينه (غير از هزينه دادرسى و هزينه دفتر) كه مستقيما مربوط به دادرسي بوده و براى اثبات دعوى يا دفاع لازم بوده باشد از قبيل حق الزحمه كارشناس وهزينه تحقيقات محلي و غيره( ماده 717- 718 آئين دادرسي مدني).



 



هزينه مقدماتى

(ثبت )مخارجى است كه براى جريان ثبت ملك و امور ديگر بشرح ذيل و مطابق مقررات در ابتداء امر تقاضاى ثبت ( رك. بقاياى ثبتى) از متقاضى گرفته ميشود:



الف - تا دويست هزار ريال از بهاي ملك هر ده ريال ده دينار ونسبت ببالا در مازاد هر ده ريال پنج دينار
ب - هزينه تفكيك املاك ...(رك. هزينه تفكيك).

ج - هزينه تهيه رونوشت نقشه املاك...

د - هزينه آگهى تجديد تحديد حدود طبق ماده 15 اصلاحى قانون ثبت.

آئين نامه شماره 13924 مورخ 3- 9 22 و ماده 18 نظامنامه قانون ثبت.( رك. حق الثبت)



هزينه هاى عمومى

( ماليه )وجوه لازم براى گردش امور عمومى (سازمانهاى دولتي و نيازمندىهاى عمومى).



هشت يك

( مدنى )اصطلاح. تقريبا عاميانه از سهم الارث زوجه درصورتيكه اولاد براي زوج متوفاى او وجود داشت باشد. يعنى زوجه از يك هشتم جميع تركه( غير از زمين) ارث ميبرد اما از ابنيه از عين آنها ارث نميبرد ولى از قيمت آنها ارث ميبرد اصطلاح ديگر آن ثمنيه است.



هفته

هفت روز تمام است (ماده 212 آئين دادرسى مدني ).



 



همبستگى Ratio

ارتباط بين دو پديده يا دو واقعيت اقتصادى را گويند.



 

همزيستى مسالمت آميز Coexistance pacifique

يعنى دو رژيم كاملا متضاد( مانند سرمايه دارى و غير سرمايه دارى )ميتوانند روى زمين زندگى كنند وبا هم رقابت مسالمت آميز داشته باشند.



 

هم مردگى Commorientes ou comourants

(مدنى )فوت چند نفر( كه قانونآ ميتوانند از يكديگر ارث ببرند ) در حادثه واحد مانند غرق شدن با يكديگر يا زير آوار ماندن با يكديگر( ماده 873 – 874 ق- م).



 

هيات

به معنى گروه و جمعيتي كه بايد اقدامات جمعى بكنند. ودر اصطلاحات ذيل بكار رفته است مانند گروهى ازاشخاص معمولى كه در محاكمات جنائي  در حدود مقررات مخصوصي با دادرسان همكارى ميكنند. در اصطلاحات سابق (هيات قانون اساسي) شده است (اصل 79 متمم قانون اساسي).



 

هيات تجديد نظر اجرائى (ثبت)

مركب است از رئيس دادگاه شهرستان يا كارمند علي البدل و دادستان يا نماينده او و مدير ثبت محل. در جائيكه دادگاه شهرستان نباشد شكايت به نزديك ترين اداره ثبت مقر دادگاه شهرستان براى رسيدگي هيأت فرستاده ميشود دراين صورت هيات به عضويت مدير ثبت محل مقر دادگاه شهرستان تشكيل ميشود(ماده 127 آئين نامه اجراء مفاد اسناد رسمى مصوب 28-9-1322 ).



 



هيات حل اختلاف

(كار) هيئت حل اختلاف مركب است از سه نفر نمايندگان دولت( فرماندار رئيس دادگسترى محل- رئيس اداره كار يا نمايندگان آنان) سه نفر نماينده از طرف كارفرمايان وسه نفر نماينده ازطرف كارگران طرز رسيدگي واخذ رأى در هيات مزبور برابر فصل نهم قانون كار ميباشد. ( ماده 1-4 آئين نامه هيئت حل اختلاف مصوب 27-8-38 وماده40 قانون كار26-12-37 ).



 

هيات حل اختلاف اجرائى

(ثبت)برابر بند ( الف )ما ده 59 قانون دفتر اسناد رسمى مصوب 15-3-1316 رسيدگي به شكايت مربوط به اجراء اسناد رسمى كه راجع بدستور و اجراء سند باشد در هياتي به عمل ميآيد كه مركب است از حاكم بدايت و مدعي العموم بدايت ومديرثبت محلي در آن محل دستوراجراء داده شد... اين هيات را هيات حل اختلاف و يا هيات حل اختلاف اجرائي نامند و فعلا هيات  تجديد نظر اجرائي ناميده ميشود) ماده44 آئين نامه شماره: 4608 مورخ24-7-1316 مجموعه 1316 ص 277 (ماده 59 قانون دفتر اسناد رسمي منسوخ بقانون 27- 6 - 22 است و آئين نامه بالا  هم نسخ شده است.( رك. هيات تجديد نظر اجرائي )

هيات حل اختلاف كشاورزى

هيأتي بود كه ماده 33 سابق قانون اصلاحات ارضى مورخ 19/ 10/ 40  براى رفع اختلاف مالك وزارع درامور مربوط به كشاورزى پيش بينى كرده بود و فعلا ماموران اصلاحات ارضي به آن رسيدگي ميكنند. مجموعه اصلاحات ارضى- چاپ مجلس- صفحه61.



 



 هيئت دولت

به معنى كابينه( مجموعه وزراء من حيث المجموع) است.( رك. كابينه )



 



هيأت عمومى تميز Chambres reunites

( دادرسى )جلسه اعضاء شعب تميز براى  رسيدگي  بدرخواست نقض حكم پژوهشي كه دادگاه بعد از ارجاع پس از نقض مستند بعلل و اسباب حكم منقوض رأى داده باشد (ماده 576 دادرسي مدنى ).



هيات منصفه

( دادرس كيفرى )گروهى ازاشخاص غير رسمي كه در رسيدگى پاره اى از جرائم تحت شرائط خاصى به قضات دادگاهها همكارى ميكنند (ماده 33 لايحه قانوني مطبوعات مصوب 1344 ).



 



هيات منصفين

مرادف هيات منصفه است.( رك. هيات منصفه )



هيات نظارت

( ثبت )هيأتي است مركب از معاون اداره ثبت كل و رئيس اداره امور املاك و يك نفر از اعضاء اداره كل ثبت به تشخيص وزير عدليه كه به اشتباهات ثبتى در امور املاك رسيدگى ميكند.( ماده 6-25-25 مكرر قانون ثبت ).

 

ل

ل

 

لائيك Laic
وصفى است براي قانون يا كشوريا سازمان ياشخص در مقابل وصف مذهبى و ايماني و اعتقادى. وقتى كه گفته ميشود فرانسه يك كشور لائيك است يعنى سياست آن جداى از مذهب است.



لا بشرط
( فقه) همانطور كه درحقوق بين الملل، دولتى نسبت بامر يا امورى حالت بيطرفى بخود ميگيرد گاهى يك موضوع حقوقى نسبت بيك وضع معين حالت بيطرفى (و بتعبير قدماء: حالت لااقتضائى و با بيان حاليه: حالت بي تفاوتي) بخود مى گيرد اين حالت را ((لابشرط )) گويند مثلا طرح دعوى نسبت به اختلاف خوانده با خواهان لابشرط است يعنى طرح دعوى نه نشانه اختلاف خوانده با خواهان است و نه نشانه موافقت خوانده با دعوى خواهان زيرا هر دو صورت احتمال مى رود و ذات طرح دعوى دلالت بر خلاف يا وفاق خوانده نمى كند و نسبت به خلاف و وفاق، لااقتضاء ولا- بشرط است اى بساكه متداعيين بامواضعه با يكديگر طرح دعوى مى كنند. (رك. بشرط لا- بشرط شيئى)



لازم
( فقه- مدنى) صفت عقد يا ايقاعي است كه اقدام كننده بآن نتواند بقصد يكطرفى خود آنرا فسخ كند. عكس آنرا جائز گويند (ماده 185- 219 ق- م). ( فقه) هرگاه دو چيز را در نظر بگيريم يكي(الف)و ديگرى( ب) و وضع آن دو طورى باشد كه هر وقت(الف) وجود پيدا كند (ب) هم وجود پيدا كند در اينصورت(الف) را ملزوم و( ب) را لازم نامند و رابطه بين آن دو را  ((لزوم))  خوانند.



لازم صريح
بهريك از دو مورد ذيل گفته ميشود: الف- لازمى كه تصور ملزوم، خود بخود ذهن را بتصور لازم منتقل مى كند چنانكه كاغذ، لازم صريح سند است يعني به محض تصور سند، ذهن منتقل بتصوركاغذ ميشود. ب- لازمى كه تصور ملزوم بتنهائى كافى براى انتقال ذهن به لازم نيست بلكه ذهن بايد هريك از لازم و ملزوم را جدا جدا تصور كند و پس از تصورآن دو بدون حاجت باستدلال، قطع بلزوم آن دوپيدا كند چنانكه ذيل ماده 34 قانون ثبت (يعنى عبارت: ((چنانچه مال مزبور خريدارى نداشته باشد... بخود بستانكار بهمان مبلغ كه آگهى شده واگذار ميگردد.))) بانسخ جواز عقد رهن از طرف مرتهن، ملازمه دارد زيرا بديهى است كه هيچ بستانكار عقل مادام كه حق عدول از رهن را داشته باشد حاضر نيست مال مورد وثيقه را كه كمتر ازطلبش ميارزد قبول كند و بالنتيجه ماده مزبور مورد پيدا نمى كند.



لازم طبيعت
هرگاه چيزى لازمه طبع چيز ديگرى باشد آن لازم را لازم طبيعت آن چيز نامند مانند هشتاد درجه بودن سه زاويه مثلث كه لازم طبيعت هر مثلث است. درعلم حقوق لازم بودن عقد ضمان ملازمه با طبيعت آن عقد دارد بهمين جهت شرط خيار بنفع ضامن در عقد ضمان درست نيست.



لازم عرفى
هرگاه بين دو چيز ملازمه قانوني يا عقلى يا طبعى نباشد ولى در نظر عرف بين آن دو نوعى ملازمه باشد اين ملازمه را ملازمه عرفى گويند وآن لازم  را لازم عرفى نامند هرگاه زوجه اقرار بوصول مهركند و بعدأ زوج زوجه را بطلاق خلع مطلقه نمايد اين طلاق متضن اقرار زوج بقبول بذل مهر درازاء طلاق خلع است وعرفأ مستلزم تكذيب اقرار زوجه بوصول صداق است و برابر ماده 1272 قانون مدني اقرار زوجه بوجه مذكور اثرى ندارد.



لازم عقلى
هرگاه ملازمه بين دو مطلب تحت سيطره تعقل درآيد اين ملازمه را ملازمه عقلى و آن لازم را لازم عقلى گويند چنانكه ملازمه بين ((اذن در شيئى )) و ((اذن در لوازم لاينفك آن )) يك ملازمه عقلى است (لمعه- جلد اول- ص 425).



لازم غير صريح
(فقه )هرگاه از تصور لازم و تصورملزوم قطع به لزوم حاصل نشود مگر پس از استدلال، در اينصورت لازم را لازم غير صريح گويند چنانكه بين تصور مثلث و تصور برابرى زواياى آن بادوقائمه لزوم غير صريح وجود دارد چه بدون كمك استدلال رياضي نميتوان ملازمه بين دو تصور بالا را احراز نمود. يا بين مدلول ماده34 مكرر قانون ثبت و((مملك نبودن بيع شرط )) ملازمه وجود دارد ولى اين ملازمه غير صريح است.



لازم غير مفارق
رك. لازم لاينفك



لازم  قانونى
هر معنى كه از لوازم يك امر مصرح در قانون باشد لازم قانونى ناميده ميشود چنانكه مديون برابر ماده34 قانون ثبت ازتاريخ ابلاغ اجرائيه سه ماه مهلت براى دادن اصل وجه مورد معامله واجور عقب افتاده و خسارت ديركرد دارد هرگاه دراثناء اين مدت بميرد لازمه قانونى قائم مقامى ورثه او اين است كه آنها بتوانند از باقيمانده مدت مذكور استفاده كنند.



لازم لاينفك
 لازمى كه از ملزوم خود قابل جدائي نباشد مانند جوازعقد در مورد عقد وديعه : تصورعقد وديعه اى كه جائز نباشد ميسر نيست. در اصطلاح ديگر آنرا لازم غير مفارق گويند.



لازم مفارق
لازمى كه از ملزوم خود قابل جدائي و اجتناب باشد مانند جواز عقد رهن از جانب مرتهن كه بموجب ماده 34 قانون ثبت از بين رفت.



لازم الأجراء
الف- بمعنى حكم لازم الاجراء است يعني حكمى كه مراحل رسيدگى بدعوى مربوط بآن خاتمه يافته و نوعأ (صرفنظر ازمختصات و عوارض مربوط بصور خاص و موارد مخصوص) قابل اجراء است هر چند كه بسبب مانعى كه بر آن عارض شده اجراء آن موقوف مانده باشد.
ب- اصطلاح تازه و مخفف از سند لازم الاجراء است.( ماده 92 ببعد قانون ثبت اسناد واملاك)



لاشه
اين اصطلاح بصورت مضاف استعمال مى شود مانند لاشه سند و لاشه سفته و لاشه چك. مورد استعمال آن جائي است كه سند از اعتبار افتاده باشد بهر جهتى كه تصور شود مانند پرداخت وجه سند كه يكى از طرق خارج شدن سند از حين اعتبار است.



لاضرر
(فقه) اين قانون درشرع درموردى وضع شد كه شخصى از حق مالكيت خود با سوء نيت بضررغير استفاده ميكرد ولى فقهاء آنرا محدود بموردش ننموده و بموارد ديگر سرايت ميدهند. مورد استفاده ازاين قانون در فقه دو مورد است:
اول- در قوانين ناظر به روابط انسان وخداوند مانند قوانين مربوطه به پرستش خداوند.
دوم- در قوانين ناظر بروابط افراد با يكديگر و روا بط افراد با مراجع قدرت عمومى. مثلا خيارغبن بنظر اغلب فقهاء از ((لاضرر)) استخراج شده است و قانون مخصوص ندارد. فقهاء در استنباطات كلى كه از قانون شرع ميكنند بوسيله لاضرر حدود و شرائط يك قانون را تا جائي كه مقدوراست معين ميكنند. عده اى عقيده دارند كه از لاضرر نبايد استنباط جديد كرد. فقهاء بكمك لاضرر سوء استفاده از حق را منع ميكنند.
( مدني )مضمون لاضرر از فقه به ماده 132 ق- م منتقل شده است بموجب اين ماده تصرفات مالك در ملك (و بطوركلى در مال) خود درشرائط ذيل ممنوع است:
 الف- تصرفى كه براى مالك بهره اى نداشته و او عمدا بضررغير در مال خود تصرف كرده باشد.
ب- تصرفى كه مالك از آن تصرف بهره مى برد ولى عمدأ براى بردن آن بهره راهى را انتخاب كند كه موجب ضرر غير شود با اينكه مى توانست همان نفع را از راه ديگرى كه ضررى هم بديگران نرساند بچنگ آورد.
ج- تصرف زائد بر حاجت در ملك خود ولو اينكه بقصد اضرار بغير نباشد هرگاه موجب اضرار غير گردد نيز ممنوع است. مدلول لاضرر را معمولا از حديث نبوى معروف به لاضرر ولاضرار گرفته اند و بنظر ما از آيه( لاتمسكوهن ضرارا لتعتدوا)ميتوان استنباط كرد.



لايحه
رك. طرح



لايحه بودجه كل
لايحه شامل بودجه هاى سال آينده همه وزارتخانه ها بصميمه بودجه عايدات(ماده 14- 5 -16 قانون محاسبات عمومى ).



لايحه تفريغ بودجه
لايحه حاوى گزارش امور مالى دوره عمل گذشته. و متضمن صورت ارقام قطعي تمام اعتبارات و عايدات وصولى ومخارج سنه مالى قبل بوده و نتيجه قطعى معاملات كل بودجه مصوب را بطور روشن نشان ميدهد (ماده 48-49 قانون محاسبات عمومى).



لحن الخطاب
اسم ديگر قياس اولويت است. ( رك. قياس اولويت)



لزوم
(مدني- فقه) صفت مشترك كليه عقود و ايقاعاتي كه اقدام كننده بآنها نتواند بقصد يكطرفى خود آنرا فسخ كند( ماده 185ق- م) همين معنى در اصطلاح ((اصالة اللزوم )) مقصود است( ماده 219 ق- م) عكس حالت بالا را جواز گويند. لزوم و جواز عقود و ايقاعات از مسائلى نيست كه به تاسيس قانونگذارى از قانونگذاران پديد آمده باشد يعنى از احكام تاسيسي نيست بلكه از احكام امضائي است يعني هر قرارداد و هر ايقاع ازهر زماني كه بين بشر پديد آمده است ازهمان زمان با توجه بطبيعت مصلحت راجع بهمان قرارداد يا ايقاع  لزوم يا جواز آن هم بين طرفين قرارداد روشن بوده است. دليلى بر تأسيسي بودن آنها وجود ندارد و دليل امضائي بودن آن از بديهيات است. نظر فقهاء بر تاسيسى بودن لزوم و جواز است.



لزوم حقى
( فقه- مدنى) هر گاه طرفين يك عقد لازم بتوانند در آن عقد، شرط خيار كنند و باين ترتيب لزوم آنرا براى مدتي از بين ببرند لزوم عقد مزبور را لزوم حقى گويند مانند لزوم بيع زيرا درعقد بيع مى توان شرط خيار نمود (ماده 458 ق- م).



لزوم حكمى
( فقه- مدنى) هرگاه طرفين يك عقد لازم نتوانند در آن شرط خياركنند لزوم آن عقد لزوم حكمى است مانند لزوم عقد نكاح وعقد ضمان.



لشكر Armee
قواى منظم يك كشوركه بمنظورحفظ امنيت و استقلال و صيانت تماميت كشور واجراء قوانين و نظم و صلح عمومى نگهدارى ميشود.



لطف
( رك. قاعده لطف )



لعان
نوعي از رسيدگى كيفرى است در مورد اسناد زنا ازطرف زوج بزوجه( در شرائط خاص) و نفى انتساب فرزندى كه ملحق به فراش او است (بشرط اينكه قبلا اقرار بفرزندى او نكرده باشد). تشريفات رسيدگى مزبور چنين است : قاذف (رك. قذف) چهاربار در حضور قاضي بگويد (اشهد بالله اني لمن الصادقين فيما رميتها به من الزنا- يعنى بخدا كه دراسناد زنا راست گويم )سپس بدستور قاضى مى گويد( ان لعنة الله على ان كنت من الكاذبين- يعنى اگر دروغ گفت باشم لعنت خدا بر من) سپس زوجه بدستور قاضى مى گويد( اشهد بالله انه لمن الكاذبين فيمارماني به من الزنا- يعني بخدا سوگند كه بدروغ  بمن اسناد زنا داده است ) سپس بدستور قاضى مى گويد( ان غضب الله على ان كان من الصادقين يعنى خشم خدا بر من اگر راست گفت باشد) پس از انجام اين مراسم قاذف معاف از حد قذف ميشود و زن هميشه بشوهرمزبور حرام ميگردد و فرزند مورد لعان( كه اصطلاحأ او را ابن الملاعنه گويند )منتسب بقادف نخواهد بود. جريان تشريفات فوق را بين قاذف و زوجهء او ملاعنه گويند. لعان ازادله اثبات دعوى در فقه است (ماده 882- 883 قانون مدني ).



لقطه
(مدنى- فقه )اشياء متعلق بغيركه كسى پيدا كرده باشد. اگر لقطه حيوان متعلق بديگرى باشد حيوان ضاله وضاله ناميده مى شود( ماده 162- 170 قانون مدني ) شرط تحقق لقطه آن است كه مكانيكه مال درآن يافت شده عبور و مرور بآن اختصاص بافراد محدود نداشته باشد و در اماكنى يافت شود كه اميد دسترسي بمالك باشد ( مالى كه در وسط كوير لوت ودور ازمناطق عبور ومرور يافت شود لقطه نيست) ومشمول عنوان گنج نباشد درصورت ترديد در صدق عنوان گنج، مشمول احكام لقطه است. عنوان مجهول المالك بر لقطه صادق نيست( رك. مجهول المالك ).



لقيط
( فقه)طفل رها شده در معابر و اماكن عمومى كه تا ديگران بردارند (رهى).



لقيط دار الاسلام
لقيط هرگاه در قلمرو اسلامى يافت شود و نسب اومعلوم نگردد محكوم باسلام است يعنى مسلمان محسوب است. شباهت به سيستم خاك درحقوق لائيك دارد.



لنگه
رك. مال شاه



لواط
مواقعه جنس ذكور با ذكور. (ماده 207 قانون جزا )



لوترى Loterie
بمعنى بخت آزمائى است. (رك. بخت آزمائى )



لوث
( فقه )اماره اى است قضائى كه موجب ظن قاضي بصدق مدعى شود چنانكه اگرمقتول درخانه كسى يافت شود لوث عليه ساكنان خانه و بنفع مدعى قتل عليه آنان وجود دارد.



 ليبراليسم  Liberalisme
دكترين اقتصادى كه بموجب آن دولت نبايد متصدى امورصنعتى و بازرگاني شده و در روابط اقتصادى افراد وملل دخالت كند، مقصود از ليبراليسم اقتصادي همين است. اين اصطلاح باين معنى در مقابل Etatisme و سوسياليسم بكار مى رود.



ليبراليسم اقتصادى
رك. ليبراليسم.

 

گ

گ

 

گاوبند
 در قانون اصلاحات ارضي19-10-40 كسى است كه مالك زمين نيست وباداشتن يك يا چند عامل زراعتى بوسيله برزگر يا كارگر كشاورزي در زمين مالك زراعت مى كند و مقدارى از محصول را بصورت
نقدى يا جنسى به مالك ميدهد.



گذر
رك. محله



گذر( نظميه)
رك. محله



گذرنامه
الف- تذكره، پا سپورت
ب- سندى كه يك مقام بين المللى صلاحيتدار
براى تسهيل عبور ومرور ازكشورى بكشور ديگر بشخصى مى دهد Laissez – passer



گرافيك Graphique
گرافيك يا نمودار به مجموعه خطوطى گفته مى شود كه سيريك پديده را نشان دهد.



 گرو
 مرادف رهن است وگرو دهنده راهن است وگروگير مرتهن است وگروگان( ونيز گرو )عين مرهونه را گويند. (رك. رهن - راهن)



گرو شخصى
( بين الملل عمومي) دادن شخص يا اشخاص معين بتصرف گرو گيرنده براى تضمين اجراء عهود از طرف گرو دهنده تا در صورت تخلف، گرو گيرنده حق داشته باشد شخص مورد گروگان را بكشد يا از مراجعت او بوطن خود جلوگيرى كند. اين عمل باشئون انساني و تمدن منافات دارد و قبح آن از بديهيات است.



گروبندى
( مدني)عقدى كه بين دو طرف بسته ميشود كه يكطرف امرى را اثبات و ديگرى نفى مى كند تا اظهار هركس درست درآيد ديگرى مال معيني را باو بدهد. در اصطلاح ديگر آنرا شرط بندى گويند. اگر معوض باشد صورت قمار را دارد (ماده 654 ق- م ).



گرود هنده
راهن را گويند. ( رك. راهن)



گروگان
عين مرهونه را گويند. (رك. راهن- رهن )



گروگير
مرتهن را گويند. ( رك. راهن )



گره
واحد طول سابق كه برابر يك شانزدهم ذرع بوده است.



گزارش Rapport
در لغت بمعنى شرح و بيان است. در اصطلاح عبارت است ازشرح و بيان واقعه اى با مشخصات ذيل:
الف - موضوع مورد گزارش وقوع حادثه اى باشد.
ب- گزارش دهنده مامور به تهيه گزارش قبلا شده باشد ويا سمت او اقتضاء كند كه گزارش تهيه كند.
ج- مقامى كه بآن گزارش داده ميشود مقام مافوق باشد خواه مقام رسمى باشد يا غير رسمي. فرق نمى كند كه گزارش كتبى باشد يا شفاهى.



گزارش اصلاحى
(آئين دادرسي مدني )صورت مجلسى كه دادگاه در موقع صلح اصحاب دعوى تنظيم مى كند (ماده 628 آئين دادرسى مدني) گزارش اصلاحي نه حكم است و نه قرار وعنوان رأى را ندارد بلكه نظر بصرح ماده 630 قانون آئين دادرسي مدني و ماده 1291 ق- م فقط اعتبار سند رسمي را دارد. چون در حدود مواد 46- 47 قانون ثبت، ثبت سند در دفاتر مخصوص ثبت اجبارى است مراجع ثبتى حق ندارند باستناد سند صلح دادگاه( يا گزارش اصلاحى )سند مالكيت صادركنند بلكه بايد قبلا مفاد گزارش اصلاحى در دفاتر اسناد رسمى ثبت شود تا قابليت صدور سند مالكيت را داشته باشد.



گزمه
رك. محله



گنج
( مدني- فقه) مالى كه در دل خاك و يا مصالح بنائى مدفون كرده باشند يا مدفون شده باشد (بطور تصادف) و از طريق صدفه و اتفاق بدست كسى افتد. در عبارت ديگر آنرا دفينه گفته اند. مادام كه كشف نشده عنوان گنج را دارد. لغت كنز در عربى از لغت گنج ساخته شده است. (رك. لقطه )



گواه
مرادف شاهد است. ( رك. شاهد)



گواهى
الف- مرادف شهادت است. ( رك. شهادت )
ب- بمعني تصديق است. ( رك. تصديق )



 گواهى امضاء
 تصديق امضاء ذيل سند عادى توسط دفتر خانه اسناد رسمي را گويند. چنين سندى عادى است و نميتوان طبق آن اجرائيه صادركرد( مقدمه عمومى علم حقوق- ص 124).



گواهى انجام كار Certificat de travail
تصديق حاكى از نوع كار و تاريخ شروع و پايان كاركه فاعل كار انجام داده است و از طرف مقامى كه اين كار براى او و تحت نظر او انجام شده داده ميشود.



گواهى انحصار وراثت
رك. دعوى انحصار وراثت



گواهى نامه
مرادف تصديق است. (رك. تصديق)



گواهى نامه ثبتى
(ثبت)تصديقى است كه به كسيكه براى او حق ارتفاقى در سند مالكيت غير، تصديق ودرج شده داده ميشود و او ازآن گواهي نامه بعنوان سند مالكيت استفاده مى كند يعنى باو سند مالكيت داده نميشود( ماده 112- 124- 125 نظامنامه قانون ثبت).



گيروانكه
واحد وزن روسى سابق. برابر تقريبى با پنج سير.




گيوتين Guillotin
ماشين بريدن سرمجرمان كه توسط شخصى بنام دكترگيوتين اختراع شده و از سال 1792 بمنظور فوق در فرانسه بكار رفته است.

 

ف

ف

 

فاحشه
 (فقه )بمعني جرم است. درهمين معنى لغت فحشاء هم بكار رفته است.

 

فاسق
(فقه - قانون استخدام) كسيكه داراى صفت فسق است. ( رك. فسق)

فاعليت
( فقه) جنبه تاثيري را گويند در مقابل قابليت كه جنبه تاثري و انفعالي را گفته اند چنانكه تعليم جنبه فاعلى است وتعلم جنبه قابلى ايجاب درعقود جنبه فاعلى است و قبول جنبه قابلى، دادن عرضحال جنبه فاعلى است ورسيدگى دادگاه جنبه قابلى است.

فئودال
رك . فئوداليسم

فئوداليسم
ياملوك الطوايفى سيستم اتحادى مبتنى بر قرارداد وناظر بروابط اقتصاد واجتماعى وسياسي است باين صورت كه درازمنه قديم پادشاهان هرقسمتى ازخاك كشور را بيكنفر ( كه فئودال ناميده ميشد )برگزار ميكردند ودرعوض او ميبايست ازپادشاه اطاعت كند وخدمات معينى را براى حكومت مركزى انجام دهد. خود اوهم ممكن بود اراضي تحت تصرف واختيارخود را باشخاص ديگر برگزاركند و بالاخره باواسطه يا وسائطي كشت وكار وتصرف درآن اراضى به رعايا منتهي ميشد اين رعايا را سرف Serf ميگفتند كه برزخ بين آزادان وبردگان بودند آنها وابسته بزمين بوده و ارباب ميتوانست بدلخواه خود آنها را بكارهاى مختلف واداركند آنها ترك ده نميتوانستند بكنند بدون اذن ارباب حق از دواج نداشتند و نميتوانستند دارائى خود را بفرزندان واگذاركنند مگر آنكه حقى به ارباب بدهند با الغاء بقاياى فئوداليسم مساله سرفها هم فعلا منتفى شده است( دائرة المعارف فارسى).

فب F.O.B
تحويل كشتى دربندرخروج.

فتوى
( فقه )نظرى كه مفتى ميدهد (رك. افتاء) خواه درمقام مرافعه وفصل خصومت باشد  خواه صرفأ اظهار نظرعلمى باشد. قاضي بدوشاهد بدهد فتوى شرع درمذهب عشق شاهدى بس باشد ((سعدى ))

فته طلب
رك. سفته

فجور
( فقه )بمعنى زنا است.

فحشاء
(فقه)بمعنى جرم است. ( جزا) جرائم جنسى را گويند( ماده 213-214 مكرر قانون جزا ).

فحل
( مدني - فقه )درباب رضاع صاحب شير را گويند يعنى مردى كه دايه از نكاح با او صاحب شير شده است.

فحوى الخطاب
(فقه )اسم ديگر قياس اولويت است. ( رك. قياس اولويت ).

فداء
( فقه) الف- مالى كه اسير جنگى( در جهاد دعوت.رك. جهاد دعوت )ميداد وآزاد ميشد واين مال جزء غنائم جنگ بود.
لغت فديه نيز درهمين معنى استعمال ميشود. ب- عوض درخلع را فداء گفته اند.

فدراسيون
رك. اتحاد دول

فدراليسم Federalisme
پديده سياسي و قضائى راجع به تشكيل گروه ها (وعلى الخصوص دولت ها )مانند دول- كانتون ها- ايالات وغيره.

فديه
درمعانى ذيل بكار رفته است:
الف- فداء( رك. فداء)
ب- مالى كه زوجه در طلاق خلع براى گرفتن طلاق خلع بشوهرخويش ميدهد.

فرائض
الف- واجبات دينى.
ب- جمع فرض است بمعنى سهم الارث معين درقانون از نصف وربع وثمن ودوثلث و ثلث و سدس تركه ماده 893- 895 قانون مدني. ( رك. فرض )

( حساب) فرائض
( فقه) مجموع دو امر ذيل است:
الف- بدست آوردن مخارج مشترك كسورى كه فرائض (يعنى سهام ارث )را تشكيل ميدهند.
ب- قسمت تركه بر ورثه.

فرار
بمعنى گريزاست ودراصطلاحات ذيل بكار رفته است:

فرار ازحرام به حلال
(فقه )معادل اصطلاح حيله قانونى است ( رك. حيله قانوني )درحديث آمده است: ((نعم الشيئى الفرار من الحرام الى الحلال)) در فقه اسلام فقها، معمولا كلمه فرار و كلماتى نظيراين مفهوم را بكار برده اند ( ملاحظه شود كتاب المخارج فى الحيل- تاليف محمدبن حسن شيباني- متوفي 189- ه) دليل منحصر جواز حيل را ازقرآن اين آيه دانسته اند: ( وخذ بيدك ضغثا فاضرب به ولاتحنث)  مورد اين آيه حضرت ايوب است كه سوگند خورده بود بعلتى زن خود را صد چوب بزند  بعد كه دانست زن را تقصيرى نيست اندوهگين شد كه چگونه سوگند خود را بكار بندد دستور رسيد كه يكدسته چوب صدتائى را گرفته ويكبار با آن بزند( ص 832- جلد چهارم تفسيرلاهيجى ) ملاحظه- اين سوگند در قلمرو حق الله است وتجويز حيل درآن مستلزم تجويز آن درحق الناس نيست. بناء حق الله بر ارفاق است مضافآ براينكه امر قسم بمستفاد ازاين آيه دراينگونه موارد( على الخصوص كه بى تقصيربودن شخص محرز شده بود) سهل است ونميتوان مناط اين دستور را بعنوان جوازحيله بصورت قاعده كليه تلقى بقبول كرد مؤيد اين نظر آيه مربوط به اصحاب سبت است كه بشدت حيل را منع كرده و حتى جرم شمرده است ومقتضاى عقل هم همين است. فقهاء عامه مناط آيه بالا را مستند جواز حيل شمرده اند( مبسوط امام سرخسى- جلد 30- ص 209 )وشگفت آنكه قائلين بحرمت قياس آنهم از فقهاء اخبارى به تنقيح مناط اين آيه بهمان ترتيب متمسك شده اند( مفاتيح الشرايع فيض ص 476).

فرار از دين
( مدني- فقه )هرعمل حقوقى متقلبانه كه منظورعامل آن فرار از پرداخت دين باشد (ماده 218 قانون مدني) فقهاء اين معامله را بي اثر دانسته اند( مشارق نراقى- ص 88)

فرارمحبوس Evasion
( جزا) عناصر اين جرم عبارت است از: الف- محبوس بايد قانونآ حبس شده باشد ( در زندان و يا اماكنى مانند آن ).
ب- حبس براى جرم جنائى يا جنحه باشد نه براى خلاف و يا حبس براى پرداخت دين ومحبوسين جنگ كه مشمول جرم بالا نيستند.
ج- محبوس ازاماكن موقت يا غيرموقت نگهدارى زندانيان خارج شود.
د- عامد باشد.

فراش
(مدني- فقه )شرط صدق فراش وقوع عقد ازدواج و احتمال انزال است و علم بدخول لازم نيست حتى علم بعدم دخول
هم مضر بصدق فراش نيست( ماده 1158- 1159 قانون مدني )فراش درماده 179 قانون جزا بمعنى مصطلح نيست ومعنى عاميانه آن مورد نظر است.

 (اماره )فراش
(مدنى - فقه )مدلول قاعده ((الولد للفراش وللعاهر الحجر)) يا مدلول ماده 1158- 1159 قانون مدني را گويند.

 فراغ دادگاه
(دادرسى )حالتى است كه دادرس دادگاه رأى صادركرده و مجاز در تغيير رأى نباشد (ماده 155 دادرسى مدنى) قاعده فراغ دادگاه در مورد تصميمات ادارى دادگاه جارى نيست. ( رك. اصطلاح شماره 487)

فرامين رئيس كشور Decrets
بمعنى احكام رئيس كشور است. ( اصطلاح شماره 115)

فرجام Cour de cassation
بمعنى ديوان تميز است. رك. ديوان تميز

فرجام تبعى
( دادرسى مدني) فرجامى كه خوانده دعوى فرجامى قبل ازصدور رأى فرجامى نسبت بحكم مورد شكايت فرجامى( درقسمتي كه آنرا مضر بحال خود ومخالف قانون ميداند) تبعآ ميدهد ولو اينكه مدت مقرر براى درخواست فرجام نسبت باوگذشته باشد( ماده 544 آئين دادرسي مدني ).

 فرجام ماهوى
(دادرسي كيفرى) فرجام خواهى باستناد ماده 430 مكرر قانون مجازات عمومى را گويند. اين ماده نه صريحأ و نه ضمنأ و تلويحأ دلالت برفرجام ماهوى ندارد و مدلول آن عين مدلول ماده 565 دادرسى مدني است و مدلول ماده 565 فرجام ماهوى درامر دادرسى مدني تلقى نميشود (مجله حقوقى دادگسترى- سال ششم- شماره 3 اسفند 1344- صفحه 66).

فرجام خواسته
( دادرسي مدنى) حكم يا قرارى كه ازآن فرجام خواسته شده است. مورد دعوى فرجامى كه مدعي آنرا از ديوان تميز مى خواهد.

فرجام خوانده
( دادرسى مدني )كسيكه عليه او دعوى فرجامى طرح ميشود.

 فرجام خواه
( دادرسي مدني )كسيكه ازحكمى يا قرارى فرجام ميخواهد. مدعي دردعوي فرجامي را گويند.

 فرد
بمعنى خبر غريب است. رك. خبر غريب

فرزند Enfant
(مدني) الف- طفل راگويند خواه پسر باشد خواه دختر. درفقه لغت ولد همين معنى را دارد.
ب- زائيده انسان بيواسطه و باواسطه كه شامل اولاد واولاد اولاد( هرقدركه پائين رود) ميشود( اعقاب يا Descendant).

فرزند رها كرده  Enfant abandonne
( مدني) فرزندى كه پدر و مادر او معلوم است ولى معذلك اورا ترك كرده اند مثلا به پرورشگاه سپرده اند.

فرزند يافته Enfant trouve
طفلى كه پدر ومادر او معلوم نباشد خواه سرراه و اماكن عمومى يافته شود (سر راهى- رهي) خواه بعنوان نامعلوم بودن ابوين بمؤسسات عمومي سپرده شود.

فرزند خواندگى Adoption
( مدنى- دادرسى مدني) يك عمل حقوقى است كه موجب پيدايش رابطه فرزندى صورى بين دوشخص ميشود يكى را فرزند خواهAdoptant و ديگرى را فرزند خواندهAdopte نامند و رابطه مزبور را فرزند خواندگىAdoption خوانند. اين عمل سلب حقوقى را كه فرزند خوانده در خانواده واقعى خود دارد نميكند. عمل حقوقى مزبور نمونه يك عقد تشريفاتي است كه بايد بتصديق دادگاه شهرستان برسد( قانون 19 ژوئن 1923 فرانسه) قانون فقط براى ايرانيان غيرشيعه فرض وجود فرزند خواندگى را كرده است در قانون اسلام فرزند خواندگى وجود ندارد (قانون اجازه رعايت احوال شخصيه ايرانيان غير شيعه در محاكم – مصوب 31-4-1312 و ماده پنجم پروتكل ضميمه عهدنامه مودت و اقامت و تجارت ايران ولبنان مصوب 10-12- 1310).

فرزند خوانده  Enfant adoptif adopte
(مدني) فرزندى كه ازطريق رابطه حقوقى فرزند خواندگى عنوان فرزندى يافته باشد. رك. فرزند خواندگى

فرس ماژرForce majeure
( مدنى) حادثه غيرمترقب كه نتوان ازآن اجتناب كرد و در نتيجه انجام تعهدى مقدور نشود يا شخص نتواند خود را با يك قاعده حقوقى تطبيق كند. درنتيجه فرس ماژر متعهد( كه نتوانسته بتعهد خود عمل كند) براى هميشه درمقابل متعهدله برى الذمه خواهد شد. رك. قوه قاهره (ماده 37 قرارداد موافقت نامه تفحص و اكتشاف وبهره بردارى و فروش نفت بين شركت ملى نفت ايران و شركت سهامى سافاير و ليومز ليميتد 18-2-1337 ) درماده نهم قانون تشكيل وطرز رسيدگى ديوان جزا مصوب1307 فرس ماژر را بحوادث غير مترقبه و فوق قدرت تفسير كرده است.

فرستاده Envoye
( بين الملل عمومى )كسيكه براى انجام ماموريتي از طرف يك دولت نزد دولت ديگرفرستاده ميشود وممكن است سياسي يا غيرسياسي باشد. گاهي بمعني نماينده سياسى Agent diplomatique است Envoye dipomatique هم ناميده ميشود.

فرستاده فوق العاده  Envoy extraordinaire
( بين الملل عمومى) رئيس يك هيات نمايندگى سياسى كه عهده دار يك ماموريت مخصوص و موقت است.

فرض
( مدني- فقه )يا فريضه سهم معينى است از تركه كه قانون براى بعضي از وراث تعيين كرده است مانند نصف، ربع، سدس و غيره. ( ماده 895 ق- م )

 فرض قانونى Fiction
(مدني )اين اصطلاح از فرنگ گرفته شده ودرپاره اى ازمواد مانند ماده 1024 قانون مدنى بكاررفته است معادل كامل آن در فقه ما (( اصول عمليه )) است و اين ضرورت درهمه سيستم هاى حقوقى احساس شده كه بايد گاهى براى يافتن راه حل قضايا بفرض قانوني دست بزنند. فرض قانوني عبارت است از انگاشتن حادثه يا حالتى بصورت خاصى (بمنظور رعايت مصلحتى اجتماعي و حل بعضي از مشكلات و اخذ بعضى از نتايج )مانند قرعه (درماده 157 قانون مدني )ومدلول ماده 109 همان قانون كه قانون مدنى آنرا بدون جهت اماره دانسته است( ماده 1322 قانون مدنى )فرض قانوني هميشه متضمن يك تاسيس قانونى است( يعنى كشف واقعى نميكند بعكس اماره كه هميشه كاشف از واقعيتى است )فرض قانوني دوقسم است قسمى كه مقنن آنرا ازعرف ميگيرد مانند قرعه و قسمى كه خود آنرا تاسيس ميكند مانند مدلول ماده 1024 قانون مدنى. فرض قانوني از نظر ديگر دوقسم است: قسمى كه اثبات خلاف آن تجويز شده مانند مدلول ماده 357 آئين دادرسي مدنى و قسمى كه اثبات خلاف آن جائزنيست مانند موارديكه كسر ازاعشار را درحكم اعشار قرارميدهند ومانند ذيل ماده 691 آئين دادرسى مدنى كه ميگويد : ((بيست و پنج كلمه يك سطر وپانزده سطريك صفحه و كسر ازسطر وصفحه تمام محسوب است.)) هما نطوركه درفقه فرض قاتونى را ((اصل عملى)) نام كرده اند در حقوق فرانسه هم آنرا Procede de technique juridique ( يعنى شيوه عملى حقوقى يا اصل عملى در حقوق )ناميده اند اما درتعريفى كه هانرى كاپيتان وهمكاران او در فرهنگ حقوق خود ازآن كرده اند ظاهرا باشتباه رفته اند زيرا در تعريف آن گفته اند: اصل عملي كه عبارت است ازخلاف واقع انگاشتن يك پديده يا يك حالت حقوقى براى استنتاج نتائج حقوقى ازآن! در حاليكه: اولا- اصل عملى اساسأ بواقع( نفيآ يا اثباتأ) نظر ندارد. ثانيا - نظرمقنن در وضع اصل عملى اين نيست كه چيزى را خلاف واقع فرض كند بلكه نظر اواين است كه دستورعملى معين كند خواه اقدام برطبق آن دستور تصادف با واقع كند يا نكند. بهرحال عنصرمخالفت با واقع ابدا درماهيت اصل عملى دخالت ندارد. مترجم فرهنگ كاپيتان از همين اشتباه پيروى كرده و اشتباه ديگرى افزوده است و آن اين است كه Fiction را به (مجاز وحيله فقهيه) ترجمه كرده است اين نوع ترجمه ها بكلى مباحث حقوق را درهم ميريزد، ساير ترجه هائى كه سايرمؤلفان از اين اصطلاح خارجي كرده اند درست نيست.
قابل ملاحظه آنكه فرض هاي قانوني كه از نظرطبقه بندى قوانين جزء قوانين ماهوى نبوده بلكه جزء قوانين شكلى هستند در ميان قوانين شكلى درپائين ترين طبقات قرار دارند يعنى تا وقتيكه دليلى از قبيل سند يا شهادت يا اقراريا امارات دربين باشد نوبه استناد به فروض قانوني نميرسد (الاصل دليل حيث لادليل) وبهرحال فروض قانونى جزء مقررات كم اهميت هستند ولى معذلك درحدود چهارقرن است كه فروض قانونى در فقه اماميه بعنوان اصول عمليه بقدرى درتاليفات مورد توجه واقع شده كه قسمت اغظم علم اصول را فرا گرفته درحاليكه فقهاء عامه و قدماء فقهاء شيعه براى اصول عمليه يا فروض قانوني همان اعتبارى را كه واقعا استحقاق دارد قائل بودند و بهمان شيوه عمل ميكردند كه امروزه در حقوق هاى مختلف جهان عمل ميشود تصور اينكه فروض قانونى و اصول عمليه استحقاق سيطره وسيعى در علم فقه و حقوق را داشته باشد از اغلاط است و بهمين جهت بين حقوقدانان اخير توسل بيش ازحد باصول عمليه از راه طنز به ((اصول بازي)) تعبير شده است. رك. ظن

(صاحب) فرض
( مدني- فقه) كسيكه سهم وى ازتركه درقانون معين شده است (ماده 894 ق- م). اصطلاح بالا درمقابل صاحب قرابت استعمال ميشود.


فرض بر Heritier legitimaire
( فقه- مدني) وارثي كه سهم الارث او در متن قانون معين شده است. رك. صاحب فرض

فرع
(فقه) الف- بمعنى مقيس است (رك. مقيس عليه).
ب- مسائل وقضايائي كه مجتهد ازمنابع حقوق اسلام( كتاب- سنت- عقل- اجماع) بكمك اجتهاد استخراج ميكند فرع ناميده ميشود. اين اصطلاح از حديث ((علينا القاء الاصول و عليكم التفريع )) گرفته شده است.
ج- ربح پول را درمقابل اصل طلب، فرع ميگفتند.

 فرم Forme
شكل خارجى يك عمل حقوقى ويايك راى و صورت سند مانند سند رسمى - سندعادى- صورت جلسه و مانند اينها. دراين معني دراصطلاحات حقوقى ما كلمه ((هيات )) بكار ميرفت.

فرماليته Formalite
معمولا تشريفات را گويند. در اصطلاحات حقوقى تشريفاتي است كه براى اعتبار و يا اثبات (وقابليت استناد بآن عليه ثالث) يك عمل حقوقى قانونأ بايد رعايت شود پاره اى ازاين تشريفات اگر رعايت نشود عمل حقوقى باطل نيست مانند ثبت اغلب معاملات منقول دردفتراسناد رسمى. ولى پاره اى ديگرهست كه عدم رعايت تشريفات موجب بطلان عمل حقوقى است Formalite substantielle مانند مورد ماده 17 قانون مالك و مستاجر سال 1339.

فرمان Charte
(حقوق اساسى )الف- فرمان پادشاه.
ب- اساسنامه سازمان حكومت. در مقابل قانون اساسى كه توسط هيئت مؤسسان تهيه شود Constitution بنابراين لغت مشروطه بالغت Charte ارتباط ندارد. ( بين الملل عمومى )در اصطلاحات معاصر بين المللى در هريك از دو مورد ذيل بكار ميرود:
الف- سند ديپلماتيك كه دول امضاء كننده آن بموجب آن سند، پاره اى از اصول را در نظرگرفته و آنرا رعايت نموده و ازآن دفاع ميكنند مانند منشور روزولت- چرچيل 14 اوت 1941 معروف به منشور اتلانتيك.
ب- سند ديپلماتيك كه درآن ايجاد يك سازمان بين المللى پيش بينى شده وامضاء كنندگان آن حدود صلاحيت و طرز كار آنرا درآن پيش بينى ميكنند مانند منشور سازمان ملل و منشوربوگوتا 30 آوريل 1948( منشور سازمان كشورهاى آمريكائي ). درهريك از دومعني بالا لغت Charte درفارسى به منشور ترجمه شده است.

فرماندار
نماينده وزارت كشور در شهرستان. كسيكه از طرف وزارت كشور كارهاى شهرستان را اداره ميكند.

فرمانفرما
درمعاني ذيل بكاررفته است: الف- نماينده دولت درايالت كه مركب ازچند ولايت است در اينصورت بمعنى والى است. درمقابل حاكم كه نماينده دولت در ولايات است.
ب- نماينده مخصوص دولت( با اختيارات فوق العاده براى مواقع فوق العاده از قبيل اغتشاش بزرگ يا جنگ) در ولايت معين كه علاوه برحاكم آن ولايت انجام وظيفه ميكند. والى را فرمانفرماى ايالت ونماينده فوق العاده اخير را فرمانفرماى ولايت مى گفتند (ماده 396 قانون تشكيل ايالات و ولايات 1325 قمرى).

فروش Vente
بمعنى بيع است( رك بيع).

فروش اقساطى  Vente a temperament
(مدني) بيعى است كه پرداخت پول بوعده و درچند قسط باشد و اين نوعى از بيع نسيه است.

فروش بوعده
فروشى كه تحويل كالا و پرداخت پول بعد ازانقضاء مدت معين از حدوث معامله صورت گيرد. اسم ديگر آن بيع مؤجل به مؤجل و بيع دين بدين و بيع كالى به كالى است.

فروش نسيه
(مدنى) بيعى است كه ثمن آن كلى است و براى پرداخت آن موعدى معين شده باشد (خواه مبيع عين معين يا كلى در ذمه باشد )اسم ديگر آن، بيع نسيه و بيع مؤجل است. درهرحال بايد مبيع مؤجل نباشد (ماده 377 ق- م).


فروش نقدى
(مدنى) بيعي است كه ثمن و مثمن هر دو حال (بدون اجل) باشند. اسم ديگر آن بيع نقد است.

فروشنده
بمعني بايع است و بايع گوينده ايجاب درعقد بيع را گويند( نظر اكثريت) بعضى عقيده دارند كه هركس پيشتر از ديگرى قصد انشاء خود را اظهاركند او ايجاب كننده است هرچند كه مالك ثمن باشد نه مبيع. بهرحال مالك مبيع، بايع است وگاهى تشخيص بايع از مشترى دشوار ميشود زيرا هميشه ثمن پول نيست وگاهى ثمن هم كالا است. ( تاثير اراده در حقوق مدني- شماره468 ببعد ).

فروع
درمعاني ذيل بكار رفته است:
الف- در فقه بهرمساله اى اطلاق ميشود كه داراى نص خاص نبوده و ازيكى از نصوص ازطريق اجتهاد استخراج شده باشد بهمين جهت گفته اند: الاجتهاد رد الفرع الى الاصل و اين معني را از حديث (علينا القاء الاصول وعليكم التفريع) استخراج كرده اند.
ب- فروع يا فصول در فقه و مدنى به اولاد و اولاد اولاد (هرقدركه پائين رود ) گفته ميشود كه اسم ديگر آن قرابت عمودى نزولى است Descendants( رك.اصول ).

 فريضه Part legitime
( فقه- مدني) سهام ارث كه درمتن قانون بيان شده مانند نصف و ثلث و غيره.

فريه
( فقه ) مرادف قذف است( رك. قذف ) قذف نوعى از افتراء است كه در حقوق جزاى اسلام احكام مخصوص دارد و شديدترين نوع افتراء است. مجازات قذف، حد است و حال اينكه مجازات ساير اقسام افتراء تعزير است.

 فساد
(فقه- مدنى )صفتى است درعمل حقوقى كه باعتبار آن صفت، آن عمل نميتواند داراى آثار قانوني باشد مثلا ميگويند بيع فاسد (ماده 465 قانون مدنى )مثل اينكه بعلت صغيربودن بايع، بيع فاسد شده باشد كه اثرى ندارد. مقابل فساد، صحت است چنانكه گويند بيع صحيح درمقابل بيع فاسد.

فسخ Resolution
( مدني- فقه )ايقاعى است از ايقاعات كه داراى خصوصيات ذيل است:
الف- اثر عقد معين يا ايقاع معين را از بين برده و بحالت زمان حدوث عقد يا ايقاع( درحدود امكان و قدرت )بر ميگرد اند اين اختلاف هست كه فسخ از حين وقوع عقد مؤثر است (درعقود وبتبع در ايقاعات نيز) يا ازحين فسخ. ثمره اختلاف درنمائات حادث بين عقد وايقاع وزمان فسخ ظاهر ميشود. نظر راجح اين است كه سخ از حين فسخ مؤثراست.
ب- فسخ اختصاص بعقود ندارد بهمين جهت فقهاء رجوع درعده را فسخ طلاق ناميده اند و طلاق از ايقاعات است.
ج- طلاق و بذل مدت را با وجود شباهت يه فسخ ازتحت ماهيت فسخ خارج كرده اند بهمين جهت دربات طلاق بين فسخ و طلاق و بذل مدت فرق نهاده اند (ماده 1120-1132 قانون مدني).
د- برگشت آثار عقد توسط فسخ بايد بوسيله يكطرف عقد باشد و اگر بتوافق طرفين اين كار بشود آنرا اقاله نامند نه فسخ واسم ديگر اقاله تفاسخ است( ماده 283 قانون مدني ).
ه - انحلال عمد يا ايقاع از طريق فسخ بدست يكى از متعاقدين( درعقود) و يا ايقاع كننده است اگر اين انحلال قهرى و بحكم قانون باشد آنرا انفساخ گويند (ماده954 قانون مدنى ).
فسخ يكى از اسباب سقوط تعهدات است (مانند انفساخ و طلاق و بذل مدت ) بنابراين اسباب سقوط تعهدات منحصر به آنچه كه درماده264 قانون مدني گفته شده نيست. اصطلاح Resiliation در فسخ عقد مستمر (مانند اجاره )بكار رفته( و ازحين فسخ مؤثراست )و همچنين درمعنى اقاله هم بكار ميرود ولغت Rescision براى ابطال يك عمل حقوقى بتصميم دادگاه بكار رفته است. لغت Revocation بمعنى رجوعست( و درجوازهم پاره اى ازمترجمان بكاربرده اند ). لغت Resolution به فسخ بمعنى مذكور درقانون ما نزديكتر است درحقوق فرانسه اين نوع فسخ از
حين عقد مؤثر است يعني عطف بماسبق ميكند و معلول عدم اجراء شروط يا تعهدات است. اين حق ممكن است ناشى از شرط ضمن عقد و يا تصميم دادگاه و يا حكم قانون باشد و با رجوع يعنى Revocation تداخل ميكند يعنى در استعمالات بين آنها تباين وجود ندارد.

فسق
( فقه- قانون استخدام )ارتكاب يكى از گناهان بزرگ ويا اصرار برگناهان كوچك و يا ترك مروت (رك. مروت) موجب صفتى درشخص ميشود كه بآن فسق گويند و آن شخص را فاسق نامند( ماده دوم قانون استخد ام كشورى مصوب 22 قوس 1301 شمسى )بموجب اين ماده عدم تجاهر به فسق از شرائط خدمت رسمى در ادارات كشورى است. بقاء اين ماده بمفهوم زمان وضع خود محل تامل است. فسق ضدعدالت است (جامع الشتات- ص 372 و درايه شهيد ثاني- ص 82 )

( تجاهر به) فسق
بمعنى علنى كردن فسق است. حافظ گويد: داني كه چنگ وعود چه تقرير ميكنند پنهان خوريد باده كه تكفير ميكنند هرچندمقام مقام تفسيق است لكن درنظر عرف عام باده خوارى اقتضاء تكفير ميكند يا لااقل قافيه چنين اقتضاء ميكند.

فصل خصومت Acte juridictionnel ou acte de juridiction
رسيدگى كه منتهى به فصل خصومت شود نتيجه اين كار مشمول عنوان ((اعتبار امر مختوم )) است. عدم قابليت تغيير، شرط رسيدگى كننده است. نظر دادرس مشمول مقررات اجرائي مخصوصي است.

فصول
بمعنى فروع ا ست( رك. فروع).

فضولى
( مدنى - فقه) كسيكه درعقد مال غير را موضوع معامله قرار دهد( براى خود يا براي غير) بدون اينكه ازطرف مالك اذن داشته باشد( ماده 247 ق- م) اصطلاح عاقد فضولى ومعامل فضولى نيز درهمين معنى بكار رفته است. (ماده يك قانون موقت راجع باشخاصى كه مال غير را انتقال ميدهند ياتملك ميكنند- مصوب دوم جوزاى 1302 وقانون مجازات انتقال مال غير- مصوب 1308).

 (عاقد) فضولى
بمعنى فضولى است. (رك فضولى)

( معامل) فضولى
بمعني فضولى است. ( رك. فضولي)

( عقد )فضولى Vente de la chose d,autrui a non domino
( مدنى- فقه )عقدى كه عاقد بدون اينكه مالك ويا ماذون ازقبل مالك يا قانون باشد مال ديگري را مورد معامله قرار دهد خواه عامد باشد( مانند سارق و غاصب كه مال غير را بفروشند) يا نه مانند كسيكه از روى جهل مالى را ازسارق خريده و بتصور آنكه قانونأ مالك شده است آنرا بثالث بفروشد اين هم مصداق فضولى است بنابراين عقد فضولى اختصاص بحقوق ايران و اسلام ندارد وكم و بيش درهر زمان ودرهرمكان بوده وخواهد بود. واصطلاح a non domino بنا بتعريفي كه ازآن شده مثبت اين امراست. عقد فضولى دراصطلاحات فقهى عقد موقوف است يعنى نفوذ آن موقوف وموكول باذن مالك يا نماينده قانوني اواست. بين موقوف بودن عقد فضولى وعبارت  ((فضولى موقوف ! )) تناسب لطيفى است.

فعل
درمعنى اخص عبارت است از عمل ارادى مثبت كه دراصطلاحات حقوق فرانسه آنرا action گويند. درمقابل ترك استعمال ميشود مثلاغفلت ازجنس ترك است وبى احتياطى از جنس فعل. وغفلت و بى احتياطى دوقسم ازتخطى faute هستند كه درآن عمد وجود ندارد.

فعله
بمعني عمله است يعنى كارگر مزدورغير فنى.

فقدان نص
( فقه )مورد سكوت قانون را گويند خواه نص خاص باشد خواه نص عام.

فقه
درلغت بمعنى دانش و فهم است و فقيه بمعنى دانشمند است. اصطلاحأ درهر يك ازمعانى زيربكاررفته است:
الف- علوم اسلامى از اخلاق- كلام- قوانين- رجال ودرايه - اصول فقه. فقه باين معنى در عبارت (( تفقه در دين )) استعمال شده است تفقه در دين يعني مطلع شدن به مسائل دينى.
ب- مسائل اعتقادى (ازتوحيد ونبوت ومعاد ومانند اينها) كه سابقأ فقه اكبر ناميده مى شد و فعلأ علم كلام و اعتقادات ناميده ميشود.
ج- علم به قوانين اسلامى (شامل مقررات عبادت- عقود وايقاعات- دادرسى- جزا - اموراداري- جهاد و امر بمعروف و نهى ازمنكر) كه سابقأ فقه اصغر ناميده ميشد وفعلا بطورمطلق ((فقه )) ناميده ميشود. فقه باين معني داراى خصوصيات زير است: اولا- دربخش عقود وايقاعات على الاصول عرف و عادات موجود تاييد شده است و نص قانوني دراين قسمت كمتر ازساير قسمت ها است و بالتبع ميدان اعمال نظر بسيار وسيع است. بهمين جهت گفته اند: احكام معلاملات غالبأ امضائي است و اعمال تعبد در معاملات بعيد است. ( رك. تعبد)
ثانيا- درابتداء امر مسائل فقه با كلام آميخته بود( كتاب عدة الاصول شينخ طوسى ازاين حيث قابل مطالعه است )ولى در عين حال از پيرايه مباحث الفاظ عارى بود بعدها از كلام جدا شد ولى مباحث الفاظ درآن جاى قابل ملاحظه گشود. چنانكه مباحث معروف به ((اصول عمليه )) Fictions كه درحدود ده قرن اهميتى درفقه نداشت اخيرا وسعت يافت و مانند مباحث الفاظ از خلوص آن كاست ازاين روآن قسمت از متون فقه كه چندان تحت سلطه مباحث الفاظ و اصول عمليه قرار ندارند بيشترمورد توجه بوده و هستند مانند تذكره علامه كه گرانبها ترين متن فقهى است.
ثالثأ- قلت نصوص( درعقود و ايقاعات ) و وسعت قلمرو اسلام وتمادى قرون فقهاء اسلام را موفق بكشف عمده فنون وابزار استنباط علم حقوق كرد كه تسلط كامل بر اين ابزار بمقدار فراواني راه را براى اجراء اصول عدالت در قضاياى روز مره مى گشايد (اين ابزارها دركتاب مقدمه عمومى علم حقوق- ص 58 ببعد- گرد آورده شده است).
انكارنبايد كرد كه فقهاء مسلمان ايرانى ميراث عظيمى از فرهنگ ايران را پديد آورده اند (كه بمراتب مهمتر از ادبيات ما است) نهايت اينكه چون علم حقوق ازعلوم دشوار است انديشه ها در اين زمينه هنوز خود را نيازموده اند.

فقه اصغر
رك. فقه

فقه اكبر
رك. فقه

فقه خاصه
مجموع مطالعات فقهى وكتب فقه كه توسط دانشمندان اماميه صورت گرفته است كه بدست شيخ طوسى صورت بسته و بتوسط صاحب شرايع و علامه حلى بارور شده است. فقه خاصه چنانكه ازكتب فقه خاصه (مانند تذكرة الفقهاء علامه) و كتب عامه دانسته ميشود با فقه عامه در بسيارى از مسائل متحد يامتقارب است و ازمطالعه تطبيقى اين دو فقه برميآيد كه مشتركات فقه اسلامى بين فرق عمده آن بسياراست.

فقه عامه
مجموع مطالعات و كتب فقهى كه توسط دانشمندان عامه( اهل سنت و جماعت) صورت گرفت و فراهم آمده است اين فقه چون على الدوام در قسمت اعظم قلمرو اسلامى معمول به بوده و قضات مسلمان بر اساس آن بدعاوى و امور مردم رسيدگى ميكردند رشد قابل ملاحظه كرده وهيچيك از حقوقدانان اسلامي وغيراسلامى ازمطالعه آن بي نياز نيستند. تذكره علامه براثر مطالعه فقه عامه بصورت بالاترين متن فقهي اماميه درآمده كه هيچ مؤلفى پس از او با او رقابت نكرده است و اگركرده موفقيت نيافته است.

فقير
(فقه )كسيكه ازعهده تامين هزينه يكسال خود بر نمى آيد هرچند كه داراى خانه مسكوني وخادم و وسيله اياب و ذهاب براى استفاده شخص خود باشد.

فقبه
(فقه) درلغت انسان فهميده را گويند. اصطلاحآ صاحبنظر در فقه را گويند ( رك. فقه). در همين معنى لغت مجتهد بكار مى رود. (رك. مجتهد)

فك
(مدني- فقه) درمعاني ذيل بكار مى رود: الف- بمعنى فسخ چنانكه گويند معامله را فك كرد يعنى فسخ كرد. ولى اصطلاح فسغ افصح و متداول تر است. و اين ترادف در ذيل تبصره دوم ماده 34 مكرر قانون ثبت بنظر مى رسد.
ب- نتيجه عمل فسخ را فك مى گويند.

 فك رهن
( مدني- فقه )خلاص كردن عين مرهونه از قيد رهن، خواه از طريق دادن دين و خواه ازطريق ابراء دائن. ولى اگر مال مورد رهن ازطريق مزايده واجراء ماده 34 قانون ثبت فروخته شود اين امرمصداق فك رهن نيست. كلمه Mainlevee  مفهوم عامى دارد كه فك رهن از مصاديق آن است.

فلات قاره Plateau continental
اين اصطلاح علامت اختصارى آن.P.C است تازه است و درخلاف جهت اصل آزادى درياهاى غير ساحلى (درياى آزاد) بوجود آمده وحدفاصل بين درياي ساحلى و درياى آزاد را كه مدتها مبناى حقوق بحرى بين المللى بوده از بين مى برد كشورهائى كه داراى آب ساحلى هستند در حدود اين اصطلاح اختلاف دارند: گروهى آنرا ناظر بمالكيت نفت وگاز
مى دانند و بمالكيت حيوانات دريائى واقع در محدوده فلات قاره سرايت نميدهند يعنى جز نفت وگاز را مشمول اصل آزادى درياى آزاد مى دانند ولى عده ديگر از مفهوم فلات قاره حاكميت مطلق دولت دارنده آب ساحلى را در محدوده فلات قاره مورد توجه قرار داده اند. دولت آمريكا و فيليپين و گواتمالا از دسته اول و دولت رانگون و برزيل ومكزيك و پاكستان واستراليا از دسته اخير محسوبند. ازحيث اندازه سطح فلات قاره اختلاف شديدتر است: گفته ميشود فلات قاره آن مقدار ازخاك زيرآب دريا( كه ازحد آب ساحلى بيرون است) است كه حكم زير بناى ظاهرى و پى خاك كشور محسوب است! چون اين تعريف مبهم است از آن روگردانده گروهى ازكشورها محدوده بين حدآب درياى ساحلى وخطى را( كه اولين شيب تند قعر دريا ازآن آغازميشود و ارتفاع آن تا سطح دريا 200 متراست) فلات قاره دانسته اند و چون از نظر طبيعى اين محدوده براى پاره اي ازكشورها ناچيزاست آنرا نپذيرفته و هرگروهى مبنائى را كه حافظ منافع آنان باشد پسنديده اند. بهرحال رفع اين اختلافات بايد باتوافق دول ذينفع و مذاكرات مستقيم آنان باهم باشد( موافقت نامه بين شركت ملى نفت ايران و شركت آجيب مينراريا- جلد اول قانونگذارى دوره 19 صفحه 118 ماده سوم).

فلس
( فقه )بفتح اول ودوم صفت شخص مفلس است ( رك. مفلس )وصف مذكور در قوانين فعلى كشور جاى خود را به اعسار داده است. ( رك. اعسار )

فمينيسم Feminisme
جنبش آزادى زنان كه بعد ازجنگ اول جهاني دراروپا آغازگرديد ودرحد خود گام تازه اى بسوى آزاديهاى دموكراتيك محسوب ميشد و اين امردر دنيا نتائج عادلانه اى ببار آورد كه مزد مساوى در مقابل كار مساوى نمونه كوچكى ازآن ها است.

فن Technique
مجموع وسائل و ابزارهاى متناسب ومتشكل براى گرفتن نتيجه معين با بهترين راندمان ( محصول و برآمد )ممكن و مقدور رافن گويند. فن درتمام قلمروهاي فعاليت انساني صدق مى كند هم در قلمرو ماشينيسم وهم در قلمروهاى ديگر چنانكه گفته ميشود تكنيك قضائي- تكنيك كار فكرى- تكنيك  روابط انسانى. تكنيك باين معنى نخست در قلمرو ماشينيسم كمال يافته و بسائر امور سرايت كرده است.(ديكسيونر اقتصادى و اجتماعى Thomas suavet)

فنجان
معرب پنگان( كلمه فارسى است) در اصطلاحات حقوق ارضى مقدار زميني كه با يكساعت آب سيراب شود وآن برابر دوجريب است يعنى هر دو جريب يك فنجان است (ماده 24 آئين نامه قانون ثبت). در برخى ازنواحى ايران ظرف مخصوصى راكه درآن سوراخى است روى آبي كه درتغارى ريخته اند مى گذارند از لحظة نهادن ظرف روى آب تا لحظه اى كه ظرف مذكور ازهمان سوراخ پرشده و شروع به رفتن زيرآب مى كند واحد زمانى بدست مي آيد كه بماحذ آن واحد زمانى مقدار آب قنات يا چشمه وامثال آنها را محاسبه مى كنند و باين حساب گفته ميشود حقابه فلان زمين مثلا دو فنجان آب است يا فلاني دو فنجان آب از سهم دوم ازمدار آب فلان قنات را مالك است و مقصود از سهم شبانه روزاست وعدد سهم ازابتداء مدار (گردش آب، روى نوبه ها) حساب ميشود.

فوب F.O.B يا Franco Bord
كه بموجب آن فروشنده كالائي كه بايد بوسيله كشتي حمل شود بايد كالا را بدون  تقبل هزينه نقل توسط كشتى به محوطه بندرى كه كشتى ازآنجا بارگيري مى كند برساند و هزينه حمل و نقل كشتى بعهده او نيست.

فوريت اخذ بشفعه
( مدنى- فقه) يعفى بعد ازاطلاع شريك ( كه حق شفعه دارد )بر وقوع معامله سهم الشركه ازطرف شريك خود بايد بلافاصله حق اخذ بشفعه را اعمال كند( ماده 821 قانون مدني ).

فوريت خيار
(مدني- فقه )يعني بعد ازعلم صاحب حق خيار به وجود علت خيار( مانندعلم به غين يا علم به عيب ومانند اين ها ) بلافاصله بايد حق خيار خود را اعمال كند.

فوق العاده
( حقوق ادارى) اين اصطلاح هميشه اضافه بچيزى ميشود ازقبيل فوق العاده اضافه كار- فوق العا ده كشيك سرايدارـ فوق العاده تضمين تحويلدار و جمعدار- فوق العاده روزانه. مشخصات آن چنين است:
الف- فى الجمله استمرار دارد وبتناوب و توالى پرداخت ميشود.
ب- بماخذ مقررات قبلى و آئين نامه مزايا داده ميشود بخلاف پاداش.
ج- در بودجه پيش بينى ميشود.
د- در حساب حقوق تقاعد داخل درضريب نيست.
هـ - در ايام مرخصى داده نميشود بخلاف كمك هزينه. مقايسه شود با اضافه حقوق. ( رك. حق حضور- دستمزد- كمك هزينه- پاداش- حق الزحمه ).

فوق العاده كسر صندوق
(ماليه )فوق العاده اى كه براى جبران خسارات احتمالى كه به مامور پرداخت ممكن است وارد شود (از راه دريافت
سكه قلب يا اشتباه در وصول وپرداخت) داده ميشود( ماده يك تصويب نامه مورخ 25- 3- 39 هيات وزيران راجع بفوق العاده كسر صندوق و تضمين).

فهم
( فقه) اصطلاح اوليه قياس درصدراسلام. درهمين معني رأى و اجتهاد راهم بكار مى بردند.

فيئى
 (بروزن برف )مالى كه از اجانب بدون جنگ وخونريزى بدست مى آمد. معنى لغوى غنيمت براين معني صادق است اما معنى اصطلاحى غنيمت جز اين است. (رك. غنيمت )

 

غ

غ

 

غائب Absent
( فقه) درمعاني ذيل بكارمى رود: الف- غائب ازجلسه دادرسي. درهمين معنى است كه ميگويند: الغائب على حجته. (ماده 164 آئين دادرسي مدني )وصفحه 721- 743 جامع الشتات.
ب- كسيكه ازمحل سكونت خود مدت نسبتأ مديدى دور شده و خبرى از او براى احدي ازكسان و آشنايان وى نمى رسد
و اين نوع غيبت را اصطلاحأ  ((غيبت منقطعه)) گويند( جامع الشتات- صفحه 669). اين غائب را در فقه ((غائب مفقود الخبر)) نامند. ( مدني )درقانون مدني هركس كه ازغيبت او مدت بالنسبة مديد گذشته و از او بهيچ وجه خبرى نباشد غائب مفقودالاثر ناميده ميشود (ماده 1011 ق- م ) ( رك. غيبت)




غائب مفقودالاثر
رك. غائب




غائب مفقود الخبر
رك. غائب




 (اداره اموال )غائب
مقصود غائب مفقود الخبراست كه درغياب او قانون اشخاص معيني را( اعم ازاشخاص رسمي يا غيررسمى) تحت شرائط و اوضاع و احوال خاصى مكلف يا مختار در نگهدارى و حفاظت اموال بنفع غائب كرده است( دانشنامه حقوقى- جلد اول صفحه 70). در فقه اداره اموال غائب برديگران واجب كفائى و تكليف اجتماعى است و نمونه اى است از تعاون اجتماعى (شرح لمعه- جلد اول- ص 441- 444 ).




غابن
(مدنى- فقه )كسيكه در معامله موجب مغبون شدن طرف ديگر گرديده است( ماده 416 ق - م ).




غار
 رك. ضمان غرور




غارت Pillage
( جزا )تصاحب مال منقول غير بتوسط عده اى با اعمال قهروغلبه. عناصر آن عبارت است از: الف- عمد
ب- عمل جمعى عده اى ازافراد متحد يا عضو باند بدون اينكه يك سازمان دائم يا قبلى براى اين تجمع لازم باشد.
ج- اعمال قهروغلبه عمومى كه ممكن است شامل حمل سلاح نيزباشد ولى مسلح بودن مجنى عليهم ويا توسل آنان بقوه قهريه شرط نيست.
د- مال منقول و اسناد و اوراق. ( رك. قطاع الطريق )




غارسى
رك. مغارسه




غاروقه
(فقه - مدني )زمين هاى كشاورزى درمصر كه ملك دولت بوده وافراد باذن حكومت حق بهره بردارى ازآنها را داشته و زنان از آن ها ارث نمى بردند وباذن حكومت قابل وقف كردن بوده است. بموجب عقدى كه اسم آن غاروقه است ماذون منتفع از زمين مذكورآنرا در ازاء دين خود نزد دائن مى گذاشت تا دائن از منافع آن زمين براى ربح طلب خود بهره بردارد ولى اصل دين مستهلك نشود وباقى بماند وهر وقت كه مديون اصل دين را ميداد زمين را پس ميگرفت ودرحقيقت نوعى ازرهن تصرف بوده است.




غايت Motif
بمعنى غرض است (رك. غرض )اسباب موجه  حكم را كه داور يا دادرس درمقدمه حكورأي مى آورد motif مى نامند.




غبطه
( فقه )منظور ازغبطه درنگهدارى اموال مولى عليه اين است كه ولى عملى نكند كه موجب فساد مال مولى عليه شود اما رساندن نفع بمولى عليه درتصرفاتي كه ولى مى كند ضرورت ندارد( جامع الشتات- صفحه 212 ). درقانون ما فقط درمورد وجوه قيم مكلف بتحصيل سود براى مولى عليه شده( ماده 90 قانون امورحسبى ) ودرماده 79 همانقانون گفته شده بايد رعايت مصلحت را بكند ولى رعايت مصلحت غير ازتحصيل نفع استچه اقل مصلحت همان است كه تصرفى درمال محجور نكند كه موجب فساد گردد. ( ماده 1241 قانون مدني ).





غبن Lesion
(مدني- فقه) عناصر سازنده غبن عبارت است از: الف- وجود عقد معوض غيرمحاباتي.
ب- تعيين قيمت زائد برارزش اقتصادى مال ازطرف منتقل عنه.
ج- تعيين قيمت زائد مذكور فوق ناشى از وجود عيب درمورد معامله نباشد والامورد مربوط بخيار عيب است.
د- تيين قيمت زائد مذكور فوق ناشى از تدليس نباشد والا مورد مربوط بخيار تدليس است.
هـ - جهل منتقل اليه بارزش اقتصادى مالى كه از معامله تحصيل كرده است.
و- جهل مزبور جهل مركب باشد والا اگر بداند كه قيمت مال را نميداند وبا اين وصف وارد معامله شود حق خيارغبن ندارد ومغبون محسوب نميشود. متضرر ازغبن را مغبون ومنتفع از آن را غابن نامند. خيارغبن اختصاص بعقد بيع ندارد( ما ده 416 ق- م ).




غبن افحش
(فقه - مدني) اصطلاح متداول نويسندگان اسناد است ومقصود غبن خيلي زياد است از نظر قانون مدتي غبن فاحش شامل همه مراتب غبن مى شود.




 غبن فاحش
( مدني) غبني كه بمقدار خمس قيمت يا ييشترباشد يا اگركمتر ازخمس است عرفا قابل مسامحه وگذشت نباشد( ماده 417 ق - م).




( خيار) غبن
رك. خيار




 غدر
( فقه) تجاوز بدشمن پس از دادن امان قانوني (رك. تامين).




غرامت Amende
درلغت بمعنى خسران وزيان وخسارت و مشقت ودادن مال ازروى كراهت است. دراصطلاح بمعنى جريمه نقدى وآنچه كه بابت جبران خسارت داده شود( اعم از نقدي وغير نقدى) بكار ميرود. دراصطلاحات علم جزاى جديد( در زبان فارسي) غرامت هرگاه بطور مطلق استعمال شود بمعنى جزاى نقدي است( ماده 134 آئين دادرسى كيفرى) اصطلاح لاتين بمعنى وجه نقدى است كه بعنوان ضمانت اجراء Sanction بكسى تحميل ميشود.




 غرامت جنگي  Contribution de guerre
( بين الملل عمومى )مبلغى وجه نقد كه دشمن پرداخت آنرا ازسكنه خاك تصرف كرده يا اشغالكرده خود مطالبه مى كند( ماده 49- 51 ضميمه قرارداد لاهه- اكتبر 1907 )




غرامت رسيدگى  Amende de Proocedure
(دادرسى مدنى- كيفرى- بازرگاني ) غرامتى كه بمنظورحسن جريان دادرسي مقرر شود خواه بمنظور رعايت تشريفات دادرسى باشد( مانند مورد ماده 183 دادرسى مدني) وخواه براي جلوگيرى از سوء استفاده ازمقررات رسيدگى( مانند مورد ماده 405 دادرسى مدني ).




غرامت ضمان
( فقه) غرامتى كه ضامن بمناسبت عقد ضمان ممكن است متحمل شود.




غرامت قضائى Astreinte
( دادرسي مدني) حكم ادارى دادگاه بر مديون كه بنسبت هر واحد معين از زمان كه دراجراء تعهد خود تاخيركند مبلغى به متعهدله بدهد( ماده 730 دادرسى مدني). ( رك. تئورى اجبار )




 غرامت كفالت
( فقه) غرامتى كه كفيل بمناسبت تعهد خود درعقد كفالت ممكن است تحمل كند.




غرامت كيفرىAmende penale
غرامتى است مالى بصورت وجه نقد كه محكوم درجنايت( بصورت مجازات تكميلى )يا جنحه( بصورت مجازات اصلى ويا تكميلى ) يا خلاف( بصورت مجازات اصلى )بايد بخزانه دولت بپردازد و از تعهدات او محسوب است. (رك. كيفر اصلى- كيفر تكميلى )





غرامت مالى Amende fiscale
(ماليه )غرامتى كه بمناسبت جرائم مالى ( تقصيرات مربوط به قوانين ماليات) مقرر ميشود وماهيت آن درعين حال طعم غرامت مدنى وكيفري دارد يعنى باگرفتن اين غرامت از متجاوز، دوهدف تامين ميشود يكى وصول حق دولت وديگرى صيانت مصالح مربوط بقوانين مالياتي ورفع تجاوز متجاوز.




غرامت مدنى Amende civile
غرامتى كه باستناد قانون مدني( وآنچه در حكم قانون مدني است مانند قانون ثبت) وبحكم دادگاه مدنى تعيين ميشود وتابع مقررات كيفرى( ازقبيل كيفيات مخففه و مشدده) نمي باشد.




غرر (بفتح اول ودوم )Alea
( فقه - مدني )عناصرغررعبارت است از: الف- جهل
ب- احتمال حصول ضررازناحيه جهل. بنابراين اگركسى اقدام بعقدى نمايد و جهل بيكى ازجهات معامله داشته باشد و ازناحيه آن جهل براى او احتمال حصول ضررى دربين باشد آن عقد را عقد غررى گويند و باطل است( نهى النبى ص عن بيع الغرر) ولى اگر احتمال ضررمنتفى باشد صرف آن جهل، صدمه اى بعقد نميزند بنابراين اگر دوساعت كه ازهرجهت داراى مشخصات واحد باشند ومالك آنها يكى از آن دو را بدون تعيين بفروشد با وجود اينكه شخص مبيع مجهول است چون احتمال ضررمنتفى است معامله غررى نيست. ( ماده 190 ق - م )




 (بيع) غرر
( فقه) بيعى كه درآن غرر وجود دارد.




 (عقد )غرر
رك. غرر.




غرض Motif
( فقه) درتفاهم عرف، فكرى است كه پيش ازاقدام بكارى درخاطر خطور نمايد و فكر وصول بآن، محرك انسان نسبت به آن كارگردد چنانكه ميزبان براى پذيرائى ازمهمان غذاى مخصوصى را مى خرد فكر پذيرائي ازمهمان، محرك براقدام به عمل بيع بوده است. هرگاه غرض حاصل نشود صدمه اى بعقد نمى رسد چنانكه درمثال بالا اگرمهمان خلف وعده كند بيع فاسد نمى گردد و براى مشترى حق خيار هم نخواهد بود. داعى راهم فقهاء درهمين معنى بكاربرده اند.




 غرض بمعنى اعم
(فقه) هرچه كه در قصد عاقد( يا ايقاع كننده) درآيد ولى مكشوف بكاشف قصد نگردد عنوان غرض بمعنى عام را دارد پس اگرشمعدان معينى را بخرد وگمان كند كه طلا است وپس ازعقد آشكارشود كه مطلا است عقد صحيح است وحق خيارهم ندارد زيرا اغراض ودواعى تاثيرى درعقد( ازنظر صحت وبطلان )ندارند. اين معنى اعم از غرض بمعني متعارف آن است كه ذيل كلمه ((غرض)) بيان شد.




غرض جرم
(جزا )هدفى كه مجرم آنرا به تصور و تصديق در آورده سپس براى وصول بآن دست بارتكاب جرم مى زند. مفهوم كلى غرض( رك. غرض) دراين مورد نيز صدق ميكند مفهوم غرض دراموركيفرى مستقل ومغاير با مفهوم آن در امور مدتي يا ساير امور زندگى نيست، در اصطلاحات جديد بجاى اين اصطلاح انگيزه جرم استعمال مى شود.




غرم( بضم اول وسكون ثانى)
(فقه) غرامت و خسارت را گويند. درهمين معني است كه گفته اند: من له الغنم فعليه الغرم. نظريه تحمل غرم idee de risque كه گاهى به  ((نظريه مسئوليت موضوعى )) و گاهى به  ((نظريه خطر ! )) تعبير مى شود يكى ازمباني پنجگانه مسئوليت متبوع ازتابع است (رك. مسئوليت متبوع ازطرف تابع) بموجب اين نظريه چون متبوع دست بكارى زده و اشخاصي را برآن گمارده وازفعاليت آنان بهره ميبرد بايد خسارت وضررى را كه ازفعاليت آنها ناشى مى شود تحمل كند گاهي اين فكربا قالب من له الغنم فعليه- الغرم اداء مى شود. انتقاد- اولا- بنابراين نظراگر اضرار تابع عمدى باشد بازهم متبوع مسئول عمل او است زيرا از كار او بهره مى برد وحال اينكه اومسئول عمل خطائي است.
ثانيأ- باقتضاء اين استدلال متبوع پس از دادن خسارت متضررحق اخذ آنرا ازتا بع نبايد داشته باشد وحال اينكه چنين نيست.




غرماء (بضم غين وفتح راء) Masse des creanciers
( فقه- مدنى (بمعنى بستانكاران است و بيشتردرباب بستانكاران مفلس و ورشكسته استعمال ميشود.( ماده 506- 518- 519 قانون تجارت )و احيانأ درخصوص بستانكاران عادى و بدون حق تقدم و وثيقه بكارميرود.





غريب
( فقه )درعلم درايه اصول اخبار چهار قسم است: صحيح- حسن- موثق- ضعيف هريك ازاين چهارقسم ممكن است غريب باشد وغريب را سه معنى است: الف- غريب ازحيث سند ومتن و آن خبرى است كه متن آنرا فقط يك راوى نقل كند.
ب- غريب ازحيث سند وآن خبرى است كه مفاد آنرا جمعى از صحابه مى شناسند ولى يكنفرآنرا روايت كرده است.
ج- غريب از حيث متن- و آن خبرى است مفرد كه جماعتي از اوآن خبر را نقل كنند (بنگريد: مفرد )واين را غريب مشهور هم گويند مانند  ((حديث انما الاعمال بالنيات ))كه همه آنرا از عمر نقل ميكنند. گاهى اسم شاذر ابر غريب هم اطلاق كرده اند ولى قول مشهور اين است كه فرق دارد ( درايه شهيد- صفحه 40-97). نوع ديگرى ازحديث غريب هست كه آنرا ((غريب لفظى )) گويند و آن حديثى است كه متضمن سخن دشوار دور از فهم( بعلت اينكه كم استعمال ميشود (است) درايه شهيد - صفحه 54).




غريم
(فقه )بمعنى بستانكاراست وجمع آن غرماء است( رك. غرماء )به مديون نيز گفته مى شود واز اسماء اضداد است.




( حصه )غريم Dividende
( تجارت )الف- در شركت سهامى سهم شريك ازمنافع كه بطور تناوب در ازمنه معين داده شود.
ب- سهم بستانكار ورشكسته از فروش اموال ورشكسته يا حصه اى كه برضايت مديون در هرسال بغرماء خود ميدهد.




غش
(فقه) از جرائم مربوط به تقلب دركسب است خواه بصورت اخفاء عيب مال باشد خواه بصورت اظهارصفت كمالى كه درمال مورد عقد وجود ندارد (جامع الشتات- ص 135- 147) هجرم علاوه بر مسئوليت كيفرى ضامن تصرف درمال طرف ميباشد اين جرم با كلاهبردارى (دراصطلاحات كيفرى جديد )فرق دارد.




غصب Usurpation
( مدنى- فقه) تصرف درمال غير بنحو عدوان (ماده 308 ق - م) عناصر غصب عبارت است از: الف- تصرف در مال غيرخواه آن مال عين باشد يا منفعت يا حق اختصاص.
ب- فقدان مجوز قانوني تصرف.
ج- علم متصرف به نبودن مجوز قانوني تصرف. اذن درتصرف كه ناشي ازاشتباه اذن دهنده باشد مجوز قانونى تصرف محسوب نميشود وغصب محقق ميشود. درفقه، غصب جرم است ومسئوليت كيفرى نيز دارد. ولى غصب حكمى( رك. غصب حكمى) جرم محسوب نميشود. ( جزا )درماده 264 ببعد قانون جزا از غصب زمين غير وملك غير تحت شرائط خاصي بحث شده است. در قانون موقت راجع باشخاصي كه مال غير را انتقال داده يا تملك مى كنند مصوب دوم جوزاى 1302 ازتصرف غاصبانه وانتقال مال مغصوب بحث شده است هم چنين است قانون مجازات راجع با نتقال مال غير مصوب 1308 در قانون مجازات اشخاصي كه براى بردن مال غير تباني ميكنند مصوب مرداد 1307 ازيكنوع مقدمه براى ارتكاب غصب هم بحث شده است.




غصب حكمي
( مدني- فقه )تصرف بدون مجوز درمال غير ازطرف كسى كه علم بفقدان مجوز قانونى ندارد( ذيل ماده 308 ق - م).




غصب نام خانوادگى
انتخاب نام خانوادگي ديگران براى خود بدون اذن آنان (ماده 998 قانون مدني).




غفلت
( جزا- مدني) نوعى تخطى Faute غير عمدى است ازجنس ترك (نه فعل) وعبارت است ازترك فعلى كه بايد انجام مى شد (ماده 6-22 قانون كيفر بزه هاى مربوط براه آهن- مصوب 1320). ( رك. بي احتياطى)




غلاة
( فقه )بضم اول- كسانيكه بالوهيت يكى ازامامان عقيده پيدا كنند يا عقيده بالوهيت انساني داشته باشند. غلاة ازكفارند.




غلبه
(فقه) يك- وضعى كه اكثر افراد يك صنف يا يك نوع دارا ميباشند مثلا چون غالب امين ها خيانت بمال مورد وديعه نميكنند غلبه درباب امين، انتفاء خيانت است. غلبه مبناي همه امارات قانوني است چنانكه مبناى ماده پنج قانون تجارت وماده 35 قانون مدني غلبه است چه غالب معاملات يك تاجر تجارتي است، وغالب تصرفات ازطرف مالكين است. درهرماده قانونى كه مبناى آن غلبه باشد نكات ذيل صادق است: الف- مدلول آن ماده يك اماره قانوني است و جنبه اثباتي دارد.
ب- ماده مذكوريك قضيه كلى است وجنبه عمومى دارد وازحيث كلى بودن آن نبايد اختلاف و ترديد نمود. ( رك. وارد مورد اغلب)
دو- استيلاء و سلطه غيرقانونى بر اموال غيريا قدرت عمومى چنانكه گفته اند: تنعقد الخلافه بالغلبه. ودر واقع مسلمانان بافكرحكومت de facto از قديم آشنا بوده اند( اصطلاح شماره 2425).




غنيمت
درلغت عبارت است ازيافتن چيزى بدون رنج و عوض. (فقه) الف- درآمد هرچند اتفاقى باشد مانند يافتن مال وگنج.
ب- مالى كه در جهاد دعوت يا دفاع ( جز انفال )بچنگ مسلمان افتد( رك. جهاد دعوت- جهاد دفاع- انفال )و اين را غنيمت دارالحرب گويند. در اصطلاحات ذيل، بكار رفته است:




غنيمت بحرى
(بين الملل عمومى) كشتى هاى جنگى كشتى هاى تجارتي و محمولات آنها را ( بعنوان غنيمت بحرى )ميتوانند ضبط كنند و براى اين كارصدورحكم ازدادگاه غنائم كه يك دادگاه داخلى است لازم است.




غنيمت دارالحرب
رك. غنيمت.




غيبت Absence
(فقه)- الف- غيبت عبارت است ازپنهان شدن شخص ازمحل اقامت و دوستان و آشنايان و بستگان بهرعلت كه باشد خواه بقصد مسافرت ويا فرار، ياصرف قصد اختفاء و غيره.
ب- غيبت امام دوازدهم (ع)
ج- جرمى كه عبارت است از بدگوئى شخصى درغياب شخص ديگر. نفى صفت كمال غيبت نيست فلسفه اين جرم حفظ صميميت افراد جامعه اسلامى است وهدف مزبور يكى ازهدفهاى عالى انسانى است. حافظ گويد: واعظ ما بوى حق نشنيد بشنو كاين سخن درحضورش نيز مى گويم نه غيبت مى كنم ( مدنى )دور شدن از اقامتگاه و نرسيدن خبر بكسان و آشنايان بحدى كه موجب شك در حيات غائب شود واين را غيبت منقطعه ناميده اند ومقصود ازغيبت درغائب مفقودالاثر همين معنى است( ماده 1011ق - م ). ( جزا )غيبت متهم بمعنى خدم حضور در دادگاه است يا از روي عدم اطلاع يا با اطلاع وعدم اعتناء بدستورقانون Contumace وچنين متهم غائبى را Contumax مينامند. (آئين دادرسي مدنى )عدم حضور يكى از اصحاب دعوي درجلسه دادرسي وعدم تعيين وكيل Defaut.




غيبت منقطعه
رك. غائب 3931- غير رشيد ( مدنى )بمعنى سفيه است واو كسى است كه تصرف او دراموالش غالبا عقلائي نيست اما آنكه تصرفش غالبا عقلائى است رشيد است واگر گاهى تصرفش غيرعقلائى باشد خصوص آن تصرف را تصرف سفهى نامند( ماده 1207 ببعد قانون مدني) وتصرف سفهى باطل است.




 غيرقابل تغيير بودن Inamovabilite
مزيتي كه بموجب آن اكثر قضات وپاره اى ازصاحبان مناصب دولتى قابل تغيير ويا عزل ويا معلق ازشغل خود نمى باشند مگر اينكه بسن معيني برسند.




غيرمحصن
رك. احصان




  غير محصور
( مدني )گفته اند ملاك غيرمحصور اين است كه كثرت عدد بحدى باشد كه شمردنش دشوار باشد (دشوار براي فرد بدون وسيله نه براى دستگاههاي مجهز يا نيمه مجهزكه كارهاى آمارى مى كنند )ولى تعريفى است مبهم وغالبأ داراى مصاديق مشتبه است كه بايد درآن موارد باصول حقوقى متوسل شد (ماده56 قانون مدنى )بنابراين اگر كسي كيف محتوي اسناد خود را درتاكسي شهر تهران جابگذارد و آن تاكسى را نشناسد شبهه غىر محصوراست ولى اگر در ماشين هاى كرايه خط شميران جابگذارد شبهه محصوره است. ( رك. شبهه غير محصوره )




غير مشروع
درمعاني ذيل استعمال شده است: الف- باطل
ب- جرم (ماده 66 قانون مدني) 3936- غير مميز ( فقه - مدنى) كسيكه بسن بلوغ نرسيده و علاوه برآن فاقد تميز نسبت بموضوع معينى است( صغيرغيرمميز )ماده 1215 ق - م.




 غيرمنقول Immeuble
( مدنى - فقه )مالى كه ازجائى بجائي قابل انتقال نباشد مانند زمين ومعدن، يامالى كه منقول( قابل انتقال )است ولى بحكم قانون غير قابل انتقال است مانند مال منقولى كه بر مال غيرمنقولى نصب شده است از قبيل بخارى ديوارى وتابلوهاى ثابت و نيز مال منقولى كه اختصاص باستفاده ازمال غيرمنقولى داده شده باشد مانند حيوانات واشيائى كه مالك آنرا براى عمل زراعت اختصاص داده باشد ازقبيل گاو وگاوميش و اسباب و ادوات زراعت( ماده 17- ق- م).




غير منقول حكمى Appartenances (ou dependances)
(مدني )مال منقولى كه قانون آنرا محكوم باحكام ومقررات مال غير منقول شناخته باشد (ماده 17 قانون مدني ).




غيرنافذ
رك. عدم نفوذ

 

 

ظ

ظ

 

ظاهر
(فقه) الف - هرگاه درمقابل  ((اصل)) استعمال شود عبارت است از هر امريكه بطور ظنى دلالت برچيزى( در قلمرو زندگى قضائى )نمايد خواه اصحاب دعوى براى اثبات يا دفاع بآن استناد نمايند يا نه، و اعم از اينكه قابل استناد براى اصحاب دعوى درمقام مزبور باشد يا نه. بنابراين:
اولا- ظاهر اعم از دليل مذكور درماده 353 قانون آئين دادرسى مدنى است.
ثانيأ- ظاهر اعم از اماره قانونى واماره قضائي مذكور در ماده 1321 ق- م است زيرا بحسب اين ماده و با توجه بماده 1324 ق- م اماره قانونى بايد مصرح در قانون باشد و اماره قضائى بسيط نميتواند باشد وحال اينكه اماراتي وجود دارند كه بطور بسيط دلالت بر اموى مى نمايند و مصرح در قانون هم نيستند مانند صدور چك كه دلالت بر مديونيت صادر كننده چك دارد.
ب- دلالت يك عبارت بر مقصود گوينده بيش وكم خفاء و ظهور دارد : گاهى عبارت آنقدر صريح در مقصود گوينده است كه احتمال مخالف را نميتوان پيش كشيد در چنين صورتي عبارت گوينده را نسبت به مدلول آن، نص گويند چنانكه در ماده 30 ق - م عبارت بصراحت دلالت دارد كه مقصود از ملك اعم از منقول و غيرمنقول است و عبارت ماده در اين معنى نص است. اما اگر دلالت يك عبارت بر قصد گوينده بآن حد از وضوح نباشد و تاب احتمال مخالف را داشته باشد آن عبارت را نسبت بيك معنى كه در ميان احتمالات متعدد زودتر بذهن مى آيد ظاهر مينامند چنانكه در ماده بالا ظاهر اين است كه مقصود از تصرف، تصرف مادى است نه اعم از تصرف مادى و تصرف حقوقى از قبيل بيع و رهن و غيره.




 (تعارض اصل و )ظاهر
( فقه) مقصود از اصل همان فرض قانونى Fiction است و مقصود از ظاهر اماره يا presomption است و تعارض آنها باين معنى ايست كه اقتضاء يكى منافى اقتضاء ديگرى باشد. قاعده دقيقى براى ترجيح يكى برديگرى وجود ندارد. دقت در خصوص صنف مسائل مورد تعارض مطمئن ترين وسيله  حل تعارض است. مثلا اگر محال عليه وجه مورد حواله را پرداخت و سپس آنرا از محيل مطالبه كرد با توجه باينكه حواله برشخص برى الذمه هم ميشود اصل برائت ذمه محال عليه از دينى است كه محيل برضرر او ادعاء مى كند ولي ظاهراين است كه قبول حواله و پرداخت وجه آن به محال له دلالت بر اشتغال ذمه محال عليه مى كند. ( شرح لمعه- جلد اول- ص 424 ). رك. تعارض اصل و ظاهر




ظلامه
(مانند عصاره )شكوائيه و عرضحال را گويند. ( رك. عرضحال ) چيزى كه بستم گرفته باشند نيز ظلامه و مظلمه( بكسر لام) ناميده ميشود و جمع آن مظالم است. و رد مظالم( در فقه )بهمين معنى است.




ظلمه
(بفتح اول و دوم و سوم) بروزن طلبه: كسانيكه مقامى ازمقامات عمومي را بدون رعايت موازين شرعى تصدى كنند.




ظن
( فقه )حالتى است نفسانى بين قطع و ((شك متساوى الطرفين )) يعنى ازشك بالاتر است و ازيقين و قطع فروتر. گاهى ظن بقدرى به قطع نزديك ميشود كه حالت جذب درآن است يعنى وجدان شخص را به اظهار نظر مى كشاند( مانند قطع )در اينصورت چنين ظنى را ((ظن غالب)) ناميده اند و در بعضى از تعبيرات متنافر آنرا ((ظن متأخم بعلم)) مى نامند. قطع واقعى آن است كه شخص مطلع و اهل فن، احتمال خلاف آنرا ندهد. اين قطع درعلوم نظرى وعلوم عملى دركمال ندرت است و آنچه را كه قطع مينامند در واقع يكنوع ظن بسيار قوى است كه از شدت قوت به انسان تا حدى اطمينان ميدهد وگاهى اسم آنرا ((اطمينان عادى)) ميگذارند و عنوان ظن را بآن نميدهند مگركسانيكه در علوم عقلى كار ميكنند يا وقتى كه احساس احتياج به قطع واقعى پيدا شود كه دراين صورت اطمينان عادى در دنبال قطع واقعى قرار ميگيرد. مثلا در ماده 1315 قانون مدني كه گفته شهادت بايد از روى قطع ويقين باشد مقصود قطع ويقين واقعى است نه اطمينان عادى( رك. اطمينان عادى )در باب تعقيب كيفرى يا انتظامى و مواد مسئوليت مدني قطع ويقين لازم است نه اطمينان عادى. تقسيم حالت نفسانى علمى به سه قسم قطع وظن وشك كم و بيش درتمام قانونگذاري ها مورد توجه است مثلا قطع ويقين درماده 1315 صريحأ مورد توجه واقع شده و ظن بعنوان ظن در ماده 1115 قانون مدني و ماده 12 قانون ازدواج مصوب 23- 5 -1310 و ماده  5-7 قانون حكومت نظامى مصوب 1290 مورد نظر بوده و ماده 1524 قانون مدنى بصورت شك نظر داشته است. در قانونگذاريهاى امروز جهان:
اولا- درمسائل خاصي قطع ويقين مورد توجه است مانند مورد شهادت و تعقيب كيفرى و انتظامى و مسئوليت مدنى يعنى بدون قطع نبايد حكم كيفرى ويا رأى انتظامى ويا حكم به مسئوليت مدني صادر كرد واين جا درصورت عدم قطع، اصل برائت با نفوذ هرچه تمامتر اعمال ميشود.
ثانيا- گذشت از مسائل خاص مذكور على الاصول اطمينان عادى حجت است مگراينكه قانون، تمسك به پاره اى از ظنون را( بصورت امارات قانوني يا قضائي) حجت كرده باشد يا اينكه در صورت نبودن ظن قابل ملاحظه (يافقدان ظن بطوركلى) فرض قانونى fiction ( يا اصل عملى )را مقرر داشته باشد. نتيجه اينكه در درجه:
ثالثا – امارات( قانونى يا قضائى) معتبر هستند. و در درجه:
 رابعأ- فرض هاى قانونى يا اصول عمليه. درخصوص فقه اسلام براى كشف مراد مقنن راه اطمينان عادى هرچند بكلى مسدود نيست ولى ظنون نقش اصلى را دارند و فقهاء عمل بظن را ازواجبات شمرده اند. عبدالعزيز السلمى صاحب كتاب قواعد - الاحكام فى مصالح الانام ميگويد (لايشترط فى معرفة الاحكام العلم اذ لوشرط فيها - العلم لفات معظم المصالح الدنيوية والاخروية.) يعنى ظن آخرين حد جستجوى ما است كه ازآن فراتر نتوان شد( كتاب مذكور ص 194 نيزجلد اول مستصفى امام غزالى صفحه 217). نقش فوق العاده ظنون در فقه اسلامى مكتبى را بوجود آورد كه پيروان آن هرگونه ظنى را قابل تمسك واستناد شمردند و پيروان آن را باسامى ((انسدادى)) و ((ظن مطلقى)) خواندند كه فعلا پيروان زيادى ندارد و فقهاء فقط ظنونى را قابل استناد ميدانند كه مقنن استناد به آنها را تجويزكرده باشد( مانند ساير حقوقهاى امروز جهان )ولى قلت اطمينان عادى در زميفه كشف مراد مقنن هنوز به ظنون ميدان وسيعى ميدهد تا جائى كه مخالفان مكتب انسداد بجاى توجه به ظنون( امارات قانوني و قضائي) به شكوك توجه كرده و ازفرضهاى قانوني ( اصول عمليه )قسمت عمده علم اصول را درچهارقرن اخيرساخته وپرداخته اند در حالى كه قبل ازاين چهارقرن اصول عمليه جزء ناچيزعدازعلم اصول بود و حاليه نيم بيشترعلم اصول را تشكيل ميدهد علاوه بر اين درهيچ جاى دنيا و در هيچيك ازحقوقهاى جهان مبحث فرض قانوني fiction يك صدم اهميت ((اصول عمليه)) درفقه را ندارد ونبايد داشته باشد زيرا به شك نبايد اين قدرميدان داد بايد رفع شك كرد نه اينكه شك را نگهدارى كرده ودامنه فرض قانوني را توسعه داد چون فرضهاى قانونى راه حل هاى خوبي نيستند و فقط ضرورتهائي هستند كه بايد بحداقل ممكن تنزل داده شوند (مجله حقوقى دادگسترى- سال 1345- شماره 1-2-3) رك. فرض قانونى




ظن انسدادى
( فقه) بمعنى ظن مطلق است. رك. ظن مطلق




ظن خاص
( فقه) ظنى كه منشاء آنرا شارع اسلام مورد تاييد قرارداده و ظن حاصل ازآن منشاء مورد تاييد و تصويب شارع قرار گرفته باشد مانند ظن حاصل از تصرف كه علامت مالكيت است. اعتبار خبر واحد ازباب ظن نيست بلكه از باب اطمينان عادى است( رك. اطمينان عادى) كه كاملترين نوع ظنون است. اين نكته از اين حديث هم دانسته ميشود: ( أيونس بن عبدالرحمن ثقة آخذ عنه معالم دينى؟- نعم)




ظن خاصى
(فقه) طرفداران انفتاح باب علم و علمى را كه مخالف با انسداد باب علم و علمى هستند گويند. ظن خاصى به مجتهدانى گفته ميشود كه علي القاعده استناد به ظنون را درمسائل فقهى درست نميدانند فقط و بطوراستثناء ظنونى را قابل استناد ميدانند كه مقنن آنها راصريحا قابل استناد دانسته باشد مانند ظن حاصل ازتصرف كه علامت مالكيت است. صاحب نظران علم حقوق( درغير فقه ) امروزه همه ظن خاصى هستند.




ظن غالب
(فقه )ظنى است قوى كه چون در وجدان شخص وجود پيدا ميكند بر وجدان غلبه كرده و شخص را وادار باظهار نظر مينمايد. ظن غالب با همه قوت كه دارد ضعيفترازاطمينان عادى است( شرح لمعه- جلد اول- صفحه 1355) ( رك. اطمينان عادى)




 ظن متآخم بعلم
(فقه)ظن غالب را گويند كه از ظنون معمولى قويتر است و ازشدت قوت و استوارى انسان را غالبا بدون اختيار به اظهار نظر وادار مى كند و چون نوعى استيلاء و چيرگي برشخص دارد آنرا ظن غالب گويند.




 ظن مطلق
(فقه)ظنوني كه دليل صحت استناد بآنها استدلال معروف به( دليل انسداد )باشد. ( رك. اصطلاح شماره 716 و 3468)




ظن مطلقى
(فقه)منسوب است بظن مطلق. طرفداران انسداد را گويند (رك.انسداد )درحقيقت اين يك مكتب حقوقى در فقه اسلام است چنانكه طرفداران ظن خاص هم مكتب حقوقى مقابل را تشكيل ميدهند. ظن مطلقى به مجتهدى گفته ميثودكه معتقد به اين است كه همه ظنون قابل تمسك واستناد ميباشند مگر ظني كه صريحأ از طرف شارع غيرقابل استناد شناخته شده باشد مانند ظن حاصل ازقياس ( درفقه اماميه )درهمين معنى، اصطلاح ((ظن انسدادى)) و ((انسدادى)) هم بكار رفته است.




ظن معتبر
( فقه) ظنى كه نص قانون بطورعام يا خاص استناد بآن را تجويزكرده باشد مانند ظن مذكور در ماده 12 قانون ازدواج مصوب 23-5 -1310 وماده 5-7 قانون حكومت نظامى مصوب 1290





ظهار
(فقه) الف- فعل مردى كه به زنش بگويد ( پشت تو مانند پشت مادر من است )اين زن بشوى حرام ميشود مگربديدن جزاى معين در شرع.
ب- ظهارعبارت است از اينكه شخصى زنش را بيكى ازمحارم خود تشبيه نمايد. تشبيه بالا در جاهليت وسيله اى براى انشاء طلاق بود كه اسلام آنرا برانداخت و اولين دستور در اين باب راجع به زني بود بنام خوله دختر ثعلبه زن اوس بن صامت كه شوهر او را باين ترتيب طلاق داد و بعد كه خواست رجوع كند زوجه رجوع راصحيح ندانسته شكات پيش پيغمبر برد دراين وقت آيه( قد سمع الله قول التى تجادلك فى زوجها... )نازل شد.




ظهرنويس Endosseur
كسيكه فعل ظهرنويسى را بجا مى آورد. ( رك. ظهرنويسى )




ظهرنويسى Endossement
عبارت است از اينكه دارنده سند دين و مخصوصا سند تجارى درپشت سند دستور يا اذن ميدهد( خطاب به مديون )كه مبلغ سند را بشخص ديگرى بدهد (ماده 245 قانون تجارت )




 ظهرنويسى توكيلى Endossement de procuration
ظهرنويسى كه به ظهرنويس اختيار وكالتى دراخذ وجه سند بحساب ظهرنويس ميدهد.




ظهرنويسى ناقل Endoddement de propriete (ou translatif)
ظهرنويسى كه بموجب آن وجه سند منتقل بكسى ميشود كه ظهرنويسى بنفع او شده است.




ظهرنويسى وثيقه اى Endossement pignoratif
ظهرنويسى كه منتفع ازظهرنويسى نسبت به سند ظهرنويسى شده حق يك بستانكار باوثيقه را پيدامى كند بايد اين مراتب درسند ظهرنويسى شده قيد گردد.




ظهرنويسى( منتفع)  Endorsataire
كسيكه ظهرنويسى بنفع اوشده است.

 

ط

ط

 

طبيب قانونى Medtcine legale
علمي كه موضوع آن طرز رسيدگى به آثار و نشانه هاى بزه و كشف آن و شناسائى بزهكار است.




طبريه
( فقه)درهم طبريه را گويند. (رك. درهم طبرى)




طبريه خفيفه
( فقه) درهم طبرى را گويند كه چهار دانق است در مقابل درهم بغلى كه هشت دانق است ودرمقابل درهم شرعي كه شش دانق است. طبريه خفيفه درقابل درهم بغلي (ياوافيه) بكار مى رود( رك. درهم بغلى ). صفت خفيفه نسبت به طبريه مانند صفت مدفون  است نسبت به گنج.




طبقات
جمع طبقه است و دراصطلاحات زير بكار رفته است:




طبقات اجتماعي  Classes sociales
نظريه عمومي در مورد اين طبقات در جهان وجود ندارد و فراخور نوع تمدن اين طبقات فرق مى كند مثلا نظربه ماخذ درآمد اشخاص طبقه فقيرومتوسط و ثروتمند طبقات يك اجتماع را تشكيل مى دهند از حيث شغل و ارتباط با قدرت عمومى طبقه بندى نوع ديگرپيدا مى كند مثلا گفته مى شود طبقه حاكمه وغيره، و بهرحال باعتبار وجوه وحيثيات و ديدهاى مختلف تقسيم بندى اجتماع بطبقات فرق مى كند.




طبقات وراث
( مدني- فقه )اولين تقسيمى كه از وراث ميت مى كنند اقسام آنرا طبقات وراث نامند ودرفقه علاوه بر طبقات اصطلاح مراتب هم بكار رفته است وطبقه بمعنى مرتبه است (ماده 861 ق - م ) درهرطبقه اصناف وجود دارند و در اغلب اصناف، درجات وجود دارد. از تقسيم ثانوى كه در داخل هرطبقه مى شود اصناف بدست مى آيد مثلا درطبقه اول دو صنف وجود دارد: يكى ابوين ميت( كه اين صنف درجات ندارد) وديگر اولاد ميت كه درجات دارند يعني اولاد بلاواسطه درجه اولند و اولاد بيك واسطه درجه دوم و هكذا. ( رك. مراتب وراث )




(جنگ)طبقات  Lutte de classes
تعارض بين منافع طبقات مختلف جامعه را گويند.




طبقه
درلغت بمعنى درجه ومرتبه وحال است. دراصطلاحات ذيل بكاررفته است:




طبقه ارث
گروهى ازبستگان متوفى كه شامل بر صنف هائي (بنام درجه) مى باشند و با بودن يكى از افراد آن طبلقه وراث طبقه بعد ارث نمي برند. اشخاصي كه بموجب نسب ارث مى برند سه طبقه اند( ماده 862 ق- م )




طبقه اول
( حقوق اساسي )شاهزادگان طبقه اول عبارتند ازپسر و برادر وعموى پادشاه. ( مدنى- فقه) در باب ارث طبقه اول از
وراث نسبي دو گروهند كه با هم ارث مى برند:
الف- پدرومادر متوفي.
ب- فرزندان متوفى تاهر قدر كه بطرف پائين رود ولى با بودن يكنفردراين مرتبه ساير افراد مرتبه هاى پائين تر ارث نمى برند بقاعده الاقرب يمنع الا بعد( ماده 862 قانون مدني)




طبقه دوم
(قانون مدنى - فقه) در باب ارث طبقه دوم از وارثان نسبى دوگروهند كه باهم ارث مى برند:
الف- اجداد و جدات ميت هرچه بالا روند با رعايت قاعده الاقرب يمنع الابعد.
ب- اخوه و اخوات ميت و سپس اولاد آنها هرچه پائين روند با رعايت قاعده الاقرب يمنع الا بعد. ( ماده 962 قانون مدني ) تا يكنفرازطبقه اول هست طبقه دوم ارث نمى برند وتا يكنفرازطبقه دوم هست طبقه سوم ارث نمى برند.




طبقه سوم
( قانون مدنى- فقه) در باب ارث طبقه سوم از وارثان نسبى دوگروهند كه باهم ارث مى برند:
الف - عموها وعمه هاى متوفى.
ب- دائى ها وخاله هاى او. اگراين چهارصنف نباشند اولاد آنان تا هرجاكه پائين رود بارعايت قاعده الاقرب يمنع الابعد ارث مى بروند مگر در مساله اجتماع عموى ابى و پسر عموى ابوينى (ماده 936 قانون مدنى)
طراز اول
( حقوق اساسى )اصطلاح متداول اوائل مشروطه كه به پنج نفرازمجتهدان مطلع بمقتضيات عصرگفته مى شد كه بموجب اصل اول متمم قانون اساسي پيش بينى شده و وظيفه آنان تشخيص قوانين مخالف شرع بود تا تصويب نشود.




طرح plan
(حقوق اساسي) حقى كه بموجب آن وكيل يا سناتور مى تواند پيشنهادى به مجلس دهد كه در صورت تصويب مجلس عنوان قانون خواهد يافت. بيشتر بخود اين پيشنهاد طرح گفته ميشود. اگر طرح متضمن پيشنهاد تصويب قانون باشد بآن طرح قانوني گويند. اگرپيشنهاد مذكور را افراد عادى بدهند طرح عادى ناميده مى شود. و اگر دولت بدهد لايحه ناميده مى شود. از نظراقتصادى نمودارى است ازآنچه كه بايد بفعليت درآيد. ونيزتصميمات متخذه براى اجراء يك پروژه را گويند.




طرح عادى
رك. طرح




طرح قانوني
رك . طرح




طرف
( فقه )درحقوق جزاى اسلام به اعضاء و جوارح وحواس گفته مى شود مانند تجاوز به حس سامعه يا بينائي كه تجاوزباطراف محسوب است. طرف درمقابل جان است.




طرف دعوي واقع شدن Ester
( دادرسي )يعنى مدعى يا مدعى عليه قرار گرفتن دريك دعوى.




طرفين عقد
(مدنى- فقه )الف- كسيكه ايجاب را عرضه مي كند و آنكه قبول ميكند خواه هريك ازطرفين يكنفر باشد يا بيشتر.
ب- درمعنى عام شامل هريك ازطرفين عقد و قائم مقام قانوني آنها مى باشد.




طرق اثبات  Procedees de la preuve
( دادرسي )ادله اى كه قانون آنها را وسيله اثبات دعاوى ويا وقايع خارجى از قبيل مالكيت كه ازنظر اجراء مقررات ثبتى به وسائل مخصوصي طبق آئين نامه قانون ثبت احراز ميشود قرارداده است مانند اسناد - اقرار- شهادت- قسم و معاينه محل وغيره.




طرق استنباط
( فقه)هرقاعده كه شناختن واستعمال آن براى استنباط حقوقى يا قضائى درموارد اجمال يا سكوت يا تعارض قوانين بكار رود طريق استنباط ناميده مى شود مانند قواعد عام و خاص- قاعده وارد مورد اغلب قاعده غلبه ومانند اينها. استعمال دائمى قواعد وابزار و طرق استنباط موجب يكساني و استوارى اظهار نظر در مسائل حقوقى وقضائى است وتمرين دراين كار ايجاد قدرتي درذهن مى كند كه بكمك آن مشكلترين مسائل اين علم و فن قابل حل است.




طرق اعتراض Voies de recours
(دادرسى) راههاى قانونى براى اعتراض به حكم ادارى يا قضائى بمنظور الغاء و يا تعديل آن مانند اعتراض به حكم غيابى و استيناف( كه طرق عادى اعتراض به حكم هستند) و فرجام واعاده دادرسى و اعتراض ثالث كه طرق فوق العاده هستند.




طرق تملك  Modes d,acquerir la propriete
بمعني اسباب تملك است( رك. اسباب تملك ).




طريق مرقوع
( فقه )راهى كه منتهي بملك غير ميشود مانند خيابان بن بست وكوچه بن بست( جامع الشتات- ص 278 )




طريق نافذ
( فقه) راهى كه منتهى بمعبر ديگر يا زمين مباح شده ومنتهى بملك غير نشود. بمعنى معابر عمومى است( رك. معابرعمومى ). در مقابل طريق مرفوع استعمال ميشود.





طريقه
بمعنى راه و روش و رسم است. در اصطلاحات ذيل بكار مى رود:




طريقه اتهامى  Systeme accusatorial
( دادرسى كيفرى) نوعى از دادرسى كيفرى است با خصوصيات ذيل:
الف- متضرر از جرم طرح دعوى كيفرى مى كند و دادستان وجود ندارد و حق ايراد اتهام متعلق بافراد جامعه است. (رك. طريقه تفتيشى)
ب- آزادى كامل متهم در دفاع.
ج- شفاهي بودن دادرسى.
د- علنى بودن جلسه دادرسى.




طريقه تعدد قاضى
( دادرسى )طريقه اى كه دادگاه بوسيله هيات قضات اقدام برسيدگى كند.




طريقه تفتيشى  Systeme inquisitorial
( دادرسى كيفرى) نوعى از دادرسى كيفرى است با خصوصيات ذيل:
الف- حق ايراد اتهام مختص عده اى خاص از مأموران دولت است( و افراد جامعه اين حق را ندارند )كه هرگاه از وقوع جرمى مطلع شدند مجرم را تعقيب مي كنند بدون اينكه منتظر شكايت متضرر ازجرم باشند.
ب- آزادى متهم در دفاع محدود است.
ج- دادرسى علاوه بر شفاهي بطور كتبى هم صورت ميگيرد.
د- جلسه دادرسي سرى است. (رك. طريقه اتهامى)




طريقه عقلاء
(فقه) بمعنى بناء عقلاء است. ( رك. بناء عقلاء )




طريقه وحدت قاضى
( دادرسى) طريقه اى كه دادگاه توسط قاضى واحد اقدام برسيدگي مى كند.




طريقيت
( فقه) طريق وسيله رسيدن به مقصد است پس اگركسى از بيراهه به مقصد برسد اشكالى نيست و مكلف نيست كه حتمآ از طريق معين به مقصد برسد. در اصطلاح اين كلمه را درموردى بكار ميبرند كه يك عمل حقوقى مطابق غرض وهدف مقنن صورت گرفته است ولى با قسمتى ازظواهر قانون معينى سازگار نيست در اينصورت مى گويند قانون طريقيت دارد و بآن مخالفت ظاهرى نبايد ترتيب اثر داد و آن عمل حقوقى صحيح است و از اين معني به اصل طريقيت هم تعبير شده است مثلا در مورد ماده 16 قانون ثبت اگر دادخواست اعتراض مستقيما بدادگاه داده شود دادگاه نميتواند دادخواست را رد نمايد. ولو اينكه اين عمل ظاهرا برخلاف ماده 16 قانون ثبت است لكن منظور مقنن تامين شده است. درمقابل اصطلاح بالا ((موضوعيت)) بكار ميرود باين معنى كه هريك ازخصوصيات قانون معين كه از نظر هدف مقنن آن قانون، قابل غمض عين نباشد آن خصوصيت قانوني داراى صفتى است كه ازآن صفت تعبير به موضوعيت ميشود مثلا اگر دادرس رسيدگى بدعوى را در تعطيلات انجام دهد آن رسيدگى بي اثر است زيرا رسيدگى در اوقات غير تعطيل و ساعات ادارى، موضوعيت دارد و قابل اغماض نيست.




طسوج
( بفتح اول و تشديد ثانى) وزن دو دانه جو است اگر هر دانق هشت حبه جو باشد طسوج ربع دانق است. هر دو طسوج يك قيراط است.




طغرا
( تاريخ حقوق )فرمانهاي سلطان را بصورت معين در نامه هاى مخصوص كه حاوى نام سلطان و نشان مخصوص او بود مينوشتند وآنرا طغرا مى ناميدند. نامه هاى رسمى داراى علامت رسمى دولت را عموما طغرا مى ناميدند. عبارت ((يك طغري سند)) از قبيل يك تخته قالى و يك فروند كشتى است. حافظ گويد: صاحب ديوان ها گوئي نميداند حساب كاندرين طغرى نشان حسبة الله نيست




طفل
صغير را گويند.




طفل طبيعى
( مدني) طفل حاصل از زنا راگويند. ( رك. زنا)
 طفل نا مشروع
( مدنى )طفل حاصل از زنا را گويند. (رك. زنا)




 (ربودن )طفل  Detournement de mineur ou enlevemenr de mineur ou rapt
(جزا )جرم جنائي كه عبارت است ازنقل مكان اطفال از طريق اعمال عنف ويا تقلب( ويا بدون عنف وتقلب) از محلى كه بحكم قانون يا بحكم دادگاه در آن محل بوده است. ( ماده 202 قانون جزا)




طلاق Divorce
(مدنى- فقه )انحلال رابطه زناشوئى در عقد نكاح دائم خواه به قصد و رضاي زوج باشد (ماده 1133- 1139 ق- م) خواه بوسيله نماينده قانوني زوج مانند طلاق دادن زوجه مجنون دائمى بوسيله ولى او و (ماده 1137 ق- م ) يا مانند موردى كه زوجه باستناد وكالت از زوج خود را مطلقه ميسازد( ماده چهارم قانون ازدواج مصوب 23/ 5 /1310 )ممكن است طلاق بتوسط دادگاه واقع شود( ماده 1029 ق- م ) Divorce طلاق دادگاهى است طلاق بمعنى متعارف در مدنى ما با  Repudiation مناسبت دارد. طلاق ممكن است بصيغه طلاق خالى و يا بصيغه طلاق با خلع يا مبارات ويا بدون آنها( مانند ظهار ولعان )باشد و طلاق بعوض هم از اقسام طلاق است و فسخ محسوب نميشود (فسخ مغاير با طلاق است مانند فسخ بسبب ثبوت رضاع يا عيب يا ارتداد و مانند اينها).




طلاق بائن Divorce definitif
(فقه- مدني )طلاقى كه مرد حق رجوع بزن را ندارد مگربه تجديد عقد نكاح مانند طلاق خلع و مبارات و طلاق يائسه و طلاق سوم بعد ازسه وصلت و طلاق زوجه غير مدخوله( ماده 1145 قانون مدني) و صغيره اگر دخول واقع شود.




طلاق بدعى
( مدني - فقه )طلاقى كه جامع شرائط صحت نباشد. مانند طلاق درحال حيض و اگر جامع شرائط صحت باشد آنرا طلاق سنى گويند( جامع الشتات ص 517- نهاية المحتاج- جلد 7- صفحه 2 )




طلاق بعوض
( فقه )هرگاه كراهتى فيما بين زوجين نباشد آيا ميتوان در ازاء اخذ عوض، طلاق داد يا نه بعضى آنرا صحيح دانسته
و مصداق از مصاديق طلاق ميدانند و مغاير با طلاق خلع هم هست و اين را طلاق بعوض نامند( جامع الشتات- ص 534- 539- 551 )




 طلاق بمعنى اخص
(فقه- مدنى) طلاق بصيغه طالق است بدون عوض ومغاير است با طلاق خلع ومبارات. درمقابل طلاق بمعنى اعم است كه شامل خلع و مبارات و طلاق بعوض ميشود (جامع الشتات - ص 533)




طلاق بمعنى اعم
رك. طلاق بمعنى اخص




طلاق حاكم
(فقه- مدنى) طلاقى كه بتوسط دادرس داده شود( ماده 1029 قانون مدني)




طلاق خلع
( بضم خاء و سكون لام )در فقه و حقوق مدنى بطلاقى گفته ميشود كه زوجه بجهت كراهت از شوى مالى باو ميدهد وطلاق مى گيرد آن مال ممكن است عين يا معادل مهر و بيشتر و يا كمتر ازآن باشد( ماده 1164 قانون مدني )




طلاق رجعى  Divorce avec droit de Revocation
( بفتح راء) در فقه و حقوق مدني نوعي ازطلاق است كه شوهر ميتواند در ايام عده و بدون نكاح مجدد بازن خود بسر ببرد طلاق حاكم از نوع طلاق رجعى است و رجوع بقصد اضرار درشرع ممنوع است (لاتمسكوهن ضرارأ...)بى تناسبى رجعي بودن طلاق درترك انفاق( و مطلق طلاق حاكم) ناشى از فقه نيست بلكه ناشي ازطرز دادرسي جديد و پيوند قانون اروپائى با فقه اسلام در اين خصوص است كه بايد چاره قانونى براى آن انديشيد. ( ماده 1148 قانون
مدني ) طلاق رجعي رابطة نكاح را از بين نمى برد زيرا زوال اين رابطه بدو عامل بسته است يكى طلاق وديگرى انقضاء عده. بنابراين با رجوع در ايام عده همان رابطه نكاح قبلى بحالت سابق برميگردد (شرح لمعه- جلد دوم- ص 134)




طلاق سنت بمعنى اخص
(فقه )طلاقى كه با شرائط شرعى آن واقع شود و زوجه ازعده رجعيه خارج گردد سپس زوج اگر بخواهد بعقد جديد او را تزويج كند. اينگونه طلاق هر قدر كه تكرارشود ازنظر بعضى محلل لازم ندارد.
طلاق سنى
(فقه) منسوب به سنت: هر طلاقى است كه جائز و روا است( يعنى حرام نيست ) بعبارت ديگرهر طلاق صحيح را گويند. درهمين معنى طلاق سنت هم بكار مى رود.




 طلاق سوم
( فقه- مدني (زني كه بعد ازطلاق دوباره باو رجوع شود و بار دوم هم طلاق گفته شود و دوباره باو رجوع شود اگر بار سوم طلاق گفته شود (اين طلاق را طلاق سوم گويند) آن زن بر آن مرد حرام ميشود مگر اينكه آن زن شوهر ديگرى كرده و طلاق گرفته باشد (ماده 1145 قانون مدني)




طلاق عدى
(فقه- مدنى) طلاق هرگاه صحيحا واقع شود و درعده رجعيه رجوع كند ومواقعه اتفاق افتد و سپس طلاق رجعى صحيح در طهر ديگر بگويد اين طلاق را طلاق عدى گويند بعلت رجوعى كه درعده واقع شده است. طلاق عدي از اقسام طلاق رجعى است ( جامع الشتات- ص 517- شرح لمعه جلد دوم- ص 131 )




طلاق غيرعدى
( فقه- مدني) طلاقى كه اولا- باشرائط صورت گرفته باشد.
ثانيا - عده طلاق گذشته باشد.
ثالثأ- بعد ازانقضاء مدت عده طلاق دوباره نكاح واقع شود.
رابعأ- پس ازاين نكاح، طلاق واقع گردد. اين را طلاق غيرعدى گويند.




طلاق مبارات
(بضم ميم) در فقه و حقوق مدنى طلاقى را گويند كه زن و مرد ازيكديگر كراهت داشته باشند و زوجه طلاق بخواهد در عوض مالى كه بشوى ميدهد و اين مال نبايد زائد بر مقدار مهريه باشد (ماده 1147 قانون مدني)




طلاق مختلعه
( فقه )طلاق زنى كه به خلع مطلقه شده است.




 (صيغه )طلاق
( مدني- فقه )عبارات. ذيل را گويند:
الف- انت طالق.
ب- زوجتي فلانة طالق.
ج- زوجة موكلى طالق. ( ماده 1134 قانون مدني)




 طلاقنامه
( مدني - فقه )سند حاكى از وقوع طلاق را گويند( ماده يك قانون لزوم ارائه گواهي نامه پزشك قبل از ازدواج – مصوب 1317)




طلب Creance (dette active
(مدنى- فقه) تعهدى كه برذمه شخصى بنفع كسى وجود دارد اين تعهد را از حيث انتساب به دائن، طلب و از حيث انتساب به مديون. دين مى نامند.




طلب عادى
( مدني )طلب طلبكارى كه هيچگونه تضمين مختص بخود ندارد.




طلب ممتاز  Creance privilegiee
(مدني) طلبى كه نسبت بطلب هاى ديگر ازمديون معين، داراى امتياز خاص قانوني باشد مثل اينكه پاره اى از طلب ها حق تقدم و رجحان در پرداخت دارند مانند حقوق خدمه خانه متوفى در سال آخرقبل از فوت( ماده 226 قانون امورحسبى )




( فته) طلب
بمعني سفته است. (رك. سفته )




طلبكار
(مدني- فقه )يا دائن كسيكه تعهدى از او برذمه غير وجود دارد Creancier (رك. بستانكار)




طلق
(مدني- فقه) طلق بكسر اول صفت ملك آزاد وعارى از هرگونه محدوديت است مثلا ملكى كه در رهن است ويا بطوركلى و بنحوى از انحاء دروثيقه غير است طلق نيست يا ملكى كه بموجب قرار تامين دادگاه توقيف شده طلق محسوب نميشود ملك مشاع ملك طلق محسوب نميشود.




طهارت مولد
( فقه )يعنى مشروع بودن نسب (يا حلال زاده بودن )




طهر
( بضم اول و سكون ثانى) در فقه وحقوق مدني حالت زن را درحاليكه درشرائط حيض و نفاس نباشد حالت طهرگويند. فاصله بين دوعادت زنانگى را طهر گويند اقل مدت آن ده روز است. ( رك. حيض – نفاس )




طهر اول
رك. سه طهر




طهر دوم
رك. سه طهر




طهر سوم
رك. سه طهر




طهر غير مواقعه
( فقه- مدني) هرگاه زن ازحيض ونفاس پاك شود و مرد با او نزديكى نكند اين پاكى را طهر غير مواقعه گويند( ماده 1141 قانون مدني )




طهر مواقعه
(مدني- فقه) زن كه از حيض و نفاس پاك شود وسپس دخول رخ دهد اين پاكى را طهر مواقعه (يعنى طهرى كه در آن مواقعه صورت گرفته است )نامند( ماده 1141 قانون مدنى )




طواف Colporteur
(بروزن عطار) كاسب دوره گرد كه متاع مختصر خود را شخصأ يا توسط چهارپا يا وسائط نقليه سبك از قبيل دوچرخه و موتورسيكلت به كويها و برزنها جهت معامله عرضه كند. كلمه لاتين از col و porteur مركب است و از نظر معنى صدركلمه مذكور با لغت كول( كه در لهجه محلى درپاره اى از ولايات ايران بصورت ((كل)) بدون واو هنوز هم بكار مى رود) قرابت دارد.

 

ض

ض

 

ضابط
 بلوك را بچند ناحيه تقسيم كرده و براى هر ناحيه اداره اى بعنوان اداره ناحيتى تاسيس و رئيس آن اداره( كه نماينده  وزارت كشور در آن ناحيه بود )را ضابط يا مباشرميگفتند كه بتصويب نائب الحكومه بلوك و امضاء حاكم ولايت بسمت خود منصوب مى شد وكدخدايان  دهات تابع او بودند و حفظ امنيت رفاه ونظم ناحيه ها بعهده ضابطان بود  (ماده 365 ببعد قانون تشكل ايالات و ولايات مصوب 1352 قمرى )




ضابطين عدليه
بمعنى پليس قضائى است. ( رك. پليس قضائي)




ضابطين نظامى
مأمورينى كه در حدود مقررات قانون دادرسى وكيفر ارتش مكلف به بازپرسى و تحقيق بزههائى كه درحدود صلاحيت
دادگاههاى نظامى است بوده و اقداماتى كه براى گرد آورى مدارك و دلائل مربوطه و جلوگيرى از فرار يا پنهان شدن متهم وتعقيب قانوني قضيه لازم است بعمل مى آورند (ماده 122- 126- 127 قانون دادرسى وكيفر ارتش)




 ضاله
(مدنى- فقه) حيوان مملوكى است كه بدون متصرف يافت شود ولى اگر حيوان مزبور درچراگاه يا نزديك آبى يافت شود يابتواند ازخود دفاع درمقابل درندگان بنمايد ضاله محسوب نمى شود (ماده 170 ق - م) دراصطلاح بالا ((حيوان ضاله)) نيزاستعمال ميشود. ضاله انسان را ((لقطه)) گويند. اشياء پيدا شده (ماده 162 ق - م) نيز مشمول عنوان لقطه است.




(حيوان) ضاله
رك.ضاله




ضامن caution
الف - متعهد درعقد ضمان را گويند  (ماده 684 قانون مدني)
ب- مسؤل خسارت مالى responsable
ج- مسؤل مدنى وجزائى( در فقه استعمال شده است).




ضامن جريره
رك. ولاء ضمان جريره




ضامن درك  Granitie d,evication
(مدني- فقه) درك يعنى غرامت و معنى ضامن درك ضامن غرامت است و اين  غرامت عبارت است از ثمن با منافع و خسارات درصورتيكه مبيع مستحق للغير درآيد (ماده 362 قانون مدني) و مبيع با منافع وخسارت اگر ثمن مستحق للغير درآيد. ضمان درك و ضمان عهده بيك معني است (رك. ضمان عهده) شرح لمعه- جلد اول صفحه 1421 مفهوم ضمان درك شامل موارد ذيل است:
الف- اگر مبيع يا ثمن مستحق للغير درآيد.
ب- بيع بجهتى از جهات فاسد باشد.
ج- مبيع يا ثمن شخصى معيب بوده باشد ومشترى يا بايع بعلت عيب آنرا رد كند. در شمول ضمان درك نسبت باين قسم اختلاف نظر وجود دارد يعنى اگركسى مثلا بنفع مشترى و از جانب بايع، ضامن درك مبيع شد و ضمان درك را با طلاق برگزار كرد (يعنى نگفت ضامن ثمن هستم اگر مبيع معيب درآيد )ضمان مذكور آيا شامل صورت معيب درآمدن مبيع هم هست يا نه؟ در اين مورد دو نظر وجود دارد: درمثال بالا بايع مضمون عنه و مشترى مضمون له است و ضامن شخص ثالث است. (جامع الشتات- صفحه 233)




ضامنين تضامنى   Cautions solidaires
ضامن هاى ضمان تضامنى را گويند. (رك. ضمان تضامنى)




ضباط
( بروزن عطار) بمعني بايگان است. (رك. بايگان)




ضبط
( درايه) نگهدارى حفظى يا كتبى حديث است از حال سماع تا زمان اظهار و اداء وبيان . ( حقوق ادارى )عمل بايگاني است. ( رك. بايگان)





ضبط جارى
بايگاني پرونده هائى كه عمل آنها هنوز خاتمه نيافته است. درمقابل ضبط راكد استعمال ميشود. ( رك. ضبط راكد – بايگان)




ضبط راكد
بايگاني پرونده هائي كه عمل آنها خاتمه يافته است. (رك. بايگانى)




ضرب
سكه زدن پول فلزى را گويند.




ضرب وجرح  Coups et blessures
(جزا )ضرب عبارت است از عمل مادى شديد كه بر بدن ديگرى( بصورت برخورد يا اصطكاك ) وارد كنند و درنتيجه انفعالى choc در بدن حاصل گردد خواه اين اثر مستقيما باتمام يا قسمتى ازبدن فاعل (مانند دست و پا وتنه)صورت گيرد خواه بطور غيرمستقيم باشد يا بتوسط چيزى( مانند چاقو وچوب وتازيانه )يا حيوانى (مانند حمله ور گردانيدن سگ بطرف ديگرى )صورت گيرد. جرح آن است كه زخمي بفعل مجرم در پيگرمجنى عليه (درقسمت داخل يا  ظاهر بدن )حادث گردد (ماده 171به بعد  قانون جزا ).




 ضرب وجرح غيرعمد  Coups et bldssures involontaires
( جزا )ضرب وجرح ناشي ازتخطى است خواه از جهت عدم مهارت باشد يا عدم احتياط يا عدم دقت يا غفلت يا عدم رعايت مقررات و نظامات.




 ضرب وجرح  متعارف
( جزا )موارد ذيل را گويند: الف- ضرب وجرحى كه حاجت بمعالجه ندارد.
ب- ضرب وجرحي كه مدت معالجه آن ازبيست روز نگذرد (حزب دوم ماده 173 قانون مجازات عمومى )




ضرر  Dommages et interets
( فقه )درمعاني زير بكارميرود: الف- صدمه جانى زدن بخود وديگرى خواه بصورت ضرب و جرح باشد خواه
بصورت قتل.
ب- تجاوزبه حيثيت ديگران و لطمه زدن بحيثيت خود.
ج - تعرض بناموس ديگران.
د- اتلاف و ناقص كردن اموال خود و ديگران و تجاوز بمال غيرمانند غصب و خيانت درامانت و اختلاس. ه - ممانعت ازوجود پيدا كردن نفعي كه مقتضى وجود آن حاصل شده است( يا عدم النفع )مانند كندن درختان ميوه اى كه شكوفه دارند همين داشتن شكوفه مقتضى دادن ميوه است و ميوه منفعت درخت است. درصدق ضرر برعدم النفع اتفاق نظر وجود ندارد. ( مدنى )ضررممكن است بواسطه ازبين رفتن مالى باشد يا بواسطه فوت شدن منفعتى كه از انجام تعهد حاصل ميشده است( ماده 728 آئين دادرسي مدنى )بملاك اين ماده عدم النفع را درجاي ديگرهم يتوان ضرر دانست.




ضرر آينده Dommage prevu
(مدنى )ضررمادى است كه درآينده حتما واقع خواهد شد مانند اينكه راننده اي عابري را طورى مصدوم كند كه قدرت كار از او سلب شود واز او طفلى در رحم زوجه اش باشد دراينصورت نفقه طفل خسارت آينده و ضرر آتي است كه طبق ماده ششم قانون مسئوليت مدني مصوب 1339 راننده بايد بدهد.




ضرر تأخير انجام تعهد Dommages moratoires
(مدنى) ضرر ناشى ازتأخير درانجام تعهد را گويند.




ضررعدم اجراء تعهد Dommages Compensatoires
(مدنى ) ضررى كه ازعدم اجراء تعهـد و يا اجراء ناقص تعهد براى متعهدله ناشي شده باشد.




ضرر غيرمسقيم  Dommage indirect
(مدني) ضررى كه بين آن و فعل منشاء ضرر، رابطه عليت، محرز و محسوس نيست ودادگاه حكم به جبران آن نميدهد.




 ضرر مالى Dommage materiel
(مدنى)ضرر مالى و بدنى را گويند و درمقابل ضرر معنوى استعمال ميشود. ضررمادى بصورت ضرر موجود وضرر آينده وضرر محتمل الوقوع ديده ميشود ( ماده نهم آئين دادرسي كيفرى و قوانين ديگر).




ضرر محتمل الوقوع Dommage imprevu
(مدني) فررى است مادى كه فعلا وجود  ندارد و وجود آن درآينده هم براى متعاملين حتمى نيست. فقط درصورت تحقق قابل مطالبه خواهد گرديد.




ضررمستقيم  Dommage direct
(مدني )ضرري كه بين آن و فعل منشاء ضرر، رابطه عليت وجود دارد و دادرس حكم بجبران آن ميدهد. (رك. ضررغيرمستقيم )




 ضرر مسلم  Damnum emergens
(مدني) ضررى كه ازجهت تخلف ازتعهد به متعهدله وارد شود فرضا تاجرى سفارش داده كه كالائى بقيمت معين براى او تهيه شود ومتعهد تهيه نكرد و تاجرآنرا بقيمت بيشترخريد ما به التفاوت قيمت سفارش داده شده و قيمت خريده شده ضرر مسلم است. همان كالا را بعد ازخريد اگر بفروشد و نفعى ببرد آن نفع بحساب كسيكه سفارش گرفته وتخلف كرده ضرر بمعنى عدم النفع Lucrum Cessans است.




ضرر معنوي Dommage moral
ضررى است كه به عرض و شرف متضرر يا يكى از اقارب او وارد ميشود مثلا براثر افشاء راز مريض به حيثيت او لطمه وارد ميشود اين خسارت طبق قانون مسئوليت مدني مصوب 1339 قابل مطالبه است. (ماده نهم آئين دادرسي كيفرى ).




ضررمنفى
(فقه) اشاره به مدلول قاعده لاضرر است مقصود اين است كه شريعت، نفى ضرر كرده است.( رك. لاضرر)




ضرر موجود
(مدنى )ضررى است مادى كه فعلا وجود داشته باشد. درمقابل ضررآينده و ضررمحتمل الوقوع استعمال مى شود.




(دعوى) ضرر Constitution de parite civile
( دادرسى )تقاضاى ضرر و زيان مدنى از طرف متضرر در دعوى كيفرى.




 ضرورت Necessite
(فقه)عذرى است كه بموجب آن ارتكاب پاره اى از امور ممنوعه مجاز است مانند كسيكه گرسنه و درشرف هلاكت است كه ميتواند از مال غير بدون اذن او بقدر سد جوع بر دارد و بعد عوضش را بدهد همين مورد است كه گفته اند ((ما ابيح للضرورة يتقدر بقدرها )) يعنى بقدر رفع ضرورت ميتوان مرتكب امر ممنوع گرديد. ( بين الملل عمومى) الف - حالتى است كه براى مملكتى پيش مى آيد و آن مملكت در آن حالت براى حفط منافع حياتي خود ناگزير ازترك تعهدات بين المللى خود ميشود زيرا عمل بآن تعهدات با حفظ منافع حياتى آن كشور مانعة الجمع ميباشند.
ب- گاهى ازاصطلاح بالا مفهومى را اراده مى كنند كه مجوز تفسير مقررات بين المللى بصورتي است كه موجب محدوديت تعهد قراردادى obligation conventionnelle است نه اينكه بكلى تعهد مزبور را ساقط كند.




(حق) ضرورت  droit de necessite
عناصر اين حق عبارت است از: الف - عملى كه ذاتا برخلاف قانون است صورت گرفته باشد.
ب- اوضاع و احوالى ضرورت ارتكاب آن عمل را ايجاب كند. اين ضرورت در روابط بين المللي عينا بهمان مفهوم است كه درفقه اسلام بعبارات (الضرورات تبيح المحظورات )و( مامن شيئى الاوقداحله الله للمضطر )آورده شده است.




ضروري دين
(فقه) آنچه كه جميع فرق اسلامى آنرا جزء مسائل دين اسلام دانسته اند مانند احترام به مالكيت خصوصى و توحيد و نبوت.




ضرورى مذهب
( فقه )آنچه كه باتفاق شيعيان، جزء دين از نظر شيعه) محسوب است مانند عدل الهى و امامت كه ضرورى مذهب شيعه است. از عامه معتزله هم معتقد بعدلند و معتزله و شيعه را اهل عدل و عدليه ناميده اند ولى طرف آنها( يعنى اشاعره) هم اسناد ستم بخداوند نميدهند زيرا عقيده دارند حسن و قبح امورنسبى است (بد به نسبت باشد اين را هم بدان ) و خداوند كه در ملك خود تصرف مى كند مرتكب ستم نميشود( سبحان من لايجرى فى ملكه الامايشاء) استناد مى كنند به آيه ((لايسئل عما يفعل وهم يسئلون )) واحاديثى مانند ((هؤلاء فى الجنة ولا ابالى بمعصيتهم و هؤلاء فى النار ولا ابالى بطاعتهم ))وشيخ شبسترى درگلشن راز نظر بهمين حديث كرده وگفته است: جناب كبريائى لاابالى است منزه از قياسات خيالى است لاابالى در اين شعريعنى ((فعال مايشاء)) نه بمعنى متعارف معمول. بهرحال اشاعره خداوند را برتراز اين مباحث شمرده اند و بحث ها را محدود به حسن و قبح ذاتي يا نسبى اشياء (مخلوقات و حوادث) كرده اند.




 ضروريات
( فقه) هرعمل و تصرفى كه صيانت دين و جان وعقل و نسل ومال متوقف برآن باشد.




ضروريات پنجگانه
(فقه) دين و جان وعقل و نسل ومال را گويند (قواعد شهيد اول- صفحه 6 مكرر)




ضريب
در لغت بمعنى شبيه و نظير است در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:




ضريب اجاره
(اصلاحات ارضي )معدل عايدات خالص مالكانه سه ساله (سالهاى 1340-1341-1342) مورد اجاره باتوجه بعرف محل باتراضي مالكين و زارعين( مجموعه اصلاحات ارضي- چاپ مجلس- صفحه 85)




ضريب منطقه
(اصلاحات ارضي )ضريب اجاره هر ناحيه را گويند( مجموعه اصلاحات ارضي- چاپ مجلس- صفحه 66- قسمت الف )ونيز قيمت ملك در هر ناحيه بر اساس ماده 10 قانون اصلاحات ارضى است( مجموعه مذكو ر- صفحه 34 )




ضريبه
(فقه )در معاني ذيل بكار رفته است: الف- جزيه
ب- آنچه كه ازعايدى ملك ويا كار گرفته شود مانند ماليات و نحوآن (عوارض)
ج- مقداري روغن يا نتاج يا چيزديگر كه محافظ مواشى ديگران بصاحبان آنها ميدهد تا درعوض ساير انتفاعات( پشم
و شير وغيره )متعلق به محافظ باشد ( رك. تراز)




ضعيف
(فقه )حديثى كه فاقد شروط خبر صحيح وخبر حسن وخبرموثق باشد درعلم درايه حديث ضعيف ناميده ميشود كه خود اقسامى دارد مثل اينكه در سلسله روات آن فاسقي يا مجهول الحالى ياوضاعى بوده باشد( درايه شهيد دوم- ص 27- 34- 56- كتاب وصول الاخبار الى اصول- الاخبار- ص 83) ( رك. خبر ضعيف)




ضعيف العقل
رك. اختلال مشاعر




ضمان
( فقه- مدني )الف- بمعني عقد ضمان است وعبارت است ازاينكه شخصي مالى را كه به ذمه ديگرى است به عهده بگيرد ( ماده 684 ق - م ) Cautionnement
ب- بمعني مسؤليت مدنى است (رك. مسؤليت مدنى )
( فقه )الف- بمعنى اعم از عقد ضمان و عقد كفالت گاهى استعمال شده است (نهاية المحتاج- جلد 4- صفحه 418) كما اينكه بعضى كفالت را درمعنى اعم از عقد ضمان وعقد كفالت بكار برده اند و در اين صورت آنرا بدو قسم تقسيم مى كنند: يك- كفالت بدن (ياكفالت به نفس )كه عقد كفالت بمعنى اخص است.
دو- كفالت به مال كه همان عقد ضمان ماده 684 ق- م است.
ب- بمعنى مسؤليت اعم ازكيفري ومدني است.
(مدني )يكى ازمباني نظرى مسؤليت متبوع از طرف تابع است: بموجب اين نظريه، بحكم قانون، متبوع ضامن خسارتي اصت كه از فعل تابع بديگرى رسيده است ضمان مزبور تضامني است و بحكم قانون مقررشده است نه بحكم قرارداد. نظريه ضمان (idee de grantie) صحيح ترين نظريه اي است كه براى توجيه مسؤليت متبوع از طرف تابع ابراز شده است. (بين الملل عمومى )در دو معنى استعمال ميشود:
الف- ضمانت دولت ثالث در اجراء عهدنامه اى كه بين دويا چند دولت منعقد
شده و دولت ضامن هم نفعى در ضمانت نداشته باشد و صرفا اقدام بصلاح يكى از طرفين كرده باشد اين ضمان را ضمانت فرعي گويند.
ب- تضمين يك يا چند موضوع (مانند بيطرفي يك كشور معين يا حفظ صلح و امنيت يك منطقه يا جهان يا حفظ پاره اى از مؤسسات اجتماعى )ازطرف يك يا چند دولت بمنظور حفظ منافع خود و طرفين يك عهدنامه. اين ضمان را ضمانت اصلى نامند.





ضمان اتلاف
( مدنى- فقه )از بين بردن مال غيربعمد يا بدون عمد( بتقصيريا بدون تقصير) ازناحيه شخصى عاقل يا ديوانه، بالغ يا نا بالغ، سفيه يا رشيد( ماده 328 ق – م) (رك. اتلاف)




ضمان احتياطى aval
( تجارت )تعهدى كه شخصى مى كند باين صورت كه در صورت خود دارى متعهد اصلى يك سند تجاري( برات- سفته - چك و مانند آنها) وجه آنرا بپردازد و باين ترتيب متعهد مذكور ضامن تضامنى آن شخص ميشود. اين ضامن را ضامن احتياطى Donneur d,aval نامند.




ضمان اصلى
(فقه) ضمانى كه مستقيما ناشى ازعقد است دو قسم است:
الف - ضمان اصلى- وآن ضمانى است كه هدف اصلى متعاقدين متوجه آن است مانند ضمان درك مبيع و ثمن (ماده 362 ق- م)
ب- ضمان ماوضي (رك. ضمان معاوضي)




ضمان اعيان مضمونه
( مدني - فقه) يعنى تعهد قانوني بردعين يا اعيان معين بمالك آن (چنانكه نمونه اى از آن را درعاريه مى شناسيم) و اگرتلف شود قيمت آن داده شود( ماده 311 قانون مدنى) اين ضمان بتوافق طرفين هم درست است. ( جامع الشتات- صفحه 237)




ضمان ايادى متعاقبه
بمعني ((ضمان تعاقب ايادي)) است. ( رك. ضمان تعاقب ايادى)




ضمان بالتماس
( فقه)بمعنى ضمان عقدى است. (رك. ضمان عقدى)




ضمان بمعنى اخص
(مدنى- فقه)مقصود عقد ضمان است.




ضمان بمعنى اعم
(فقه- مدني )تعهد بمال و يا نفس انسان را گويند كه شامل حواله و كفالت مدنى هم هست. معني اخص آن تعهد بمال است. ( جلد دوم شرح لمعه- صفحه 419)




ضمان تبعى
( فقه )بمعني ضمان معاوضى است. (رك. ضمان معاوضي )




ضمان تسبيب
بمعنى ضمان غرور است. (رك. ضمان غرور).




ضمان تضامنى Cautionnement solidaire
( تجارت) عقد ضمانى كه بموجب آن ذمه اى بذمه ديگر ضميمه مي شود. ضمان تضامني ممكن است بحكم قانون بوده و ناشى از عقد نباشد. (ماده 403 قانون تجارت)




ضمان تعاقب ايادى
(مدني- فقه) هرگاه چند نفربطور متوالى مال غير را مورد تصرف غير قانوني خود قرار دهند همگى بنفع مالك، مسؤل خواهند بود در رابطه بين خود نيز درحدود مقررات قانون مسئوليت دارند اين مسئوليت را ضمان تعاقب ايادى (يا  ضمان ايادى متعاقبه) گويند( ماده 316 ببعد قانون مدني)




ضمان تقديرى
(فقه) ضماني است كه وجود آن معلق بر تحقق شرطى است مانند ضمان مستعيردر عاريه مضمونه كه مستعير پس ازتلف مورد عاريه، ضامن مالك خواهد بود( ماده 642- 644 ق- م) اين مورد نمونه اى از ضمان معلق است ولى تعليق در منشاء است نه در انشاء. ( رك. تعليق )




 ضمان تلف در زمان خيار
( فقه) در صورت وجود مشخصات ذيل: من عليه الخيار ضامن تلف مورد معامله است( باستناد على اليدما اخذت حتى تؤديه ) اگر صاحب خيار، اعمال خيار نمايد: الف- من لاخيارله درعقد وجود نداشته باشد (مانند اينكه طرفين خيار داشته باشند) و اگر من لاخيارله وجود دارد خيار طرف ديگر عقد ازنوع خيارشرط وخيار حيوان و خيار مجلس نباشد مثل اينكه خيارغبن يا عيب باشد.
ب- مورد معامله نزد من عليه الخيار تلف شده باشد.
ج- تلف بعداز قبض باشد.
د- تلف در زمان خيار واقع شود.
قانون مدنى نسبت باين ضمان ساكت است وعبارت ماده 308 شامل اين مورد نيست بنابراين بعلت تلف احد عوضين اعمال خيار بمنظور انحلال عقد واعاده هرملك بحال اول مقدور نيست و حكم بضمان بدون دليل قاطع، ممنوع است. مگر اينكه از عرف مسلم استفاده شود.




 ضمان جريره
( فقه)عقدى است كه بموجب آن يكي از طرفين عقد، مسؤليت جنايات مستلزم ديه را نسبت بطرف عقد مى پذيرد با اين شرط كه از او ارث ببرد شخصى كه ضامن جريره ميشود بايد و ارث قانوني مضمون عنه نباشد. (رك. ولاء ضمان جريره )




ضمان جعلى
( فقه )درمقابل ضمان قهرى است و در موارد ذيل استعمال ميشود:
الف- ضمانى كه مستقيما ناشى ازعقد است نه از تخلف از مفاد عقد و نه از تاخير در اجراء عقد مانند ضمان درك مبيع و ثمن (ماده 362 ق- م )اين ضمان خود دوگونه است :
يك- ضمان اصلى- وآن ضمانى است كه هدف اصلى متعاقدين متوجه آن مى باشد مانند ضمان درك مبيع و ثمن.
دو- ضمان تبعى يا ضمان معاوضي( رك. ضمان معاوضي )
ب- ضمان تقديرى( رك. ضمان تقديرى)
ج- ضمان فعلى كه بر خلاف ضمان
تقديرى بصرف ختم عقد، حاصل ميشود مانند ضمان درك مبيع و ثمن. ضمان جعلى را با اصطلاح مسؤليت ناشى از قرار داد( كه ترجمه يك اصطلاح فرنگى است) نبايد قياس نمود چون در بعضى موارد با آن فرق دارد.




ضمان حال
(فقه - مدني) ضمانى است كه التزام ضامن بتاديه، مؤجل نباشد( ماده 699- 704 قانون مدني)




ضمان درك
رك. ضامن درك




ضمان دينى
بمعنى ضمان شخصى است. (رك. ضمان عينى )




ضمان شخصى  Caitionnement Personnelle
رك. ضمان عينى




ضمان صنجه
(فقه )رك. صنجه




ضمان عاريه
(فقه- مدني) مسئوليت عاريه كننده را نسبت به مال مورد عاريه ضمان عاريه ناميده اند.




ضمان عقدى Cautionnement
( مدني- فقه) ياعقد ضمان وآن عبارت است ازعقدى كه بموجب آن شخصى مالى را كه برذمه ديگري است بعهده ميگيرد. متعهد را ضامن وطرف ديگر رامضمون له و شخص ثالث را مضمون عنه يا مديون اصلى گويند (ماده 684 ق - م).




ضمان عهده
( فقه- مدنى )
الف - اسم وثيقه ونوشته حاكى از وثيقه است. وثيقه بمعنى استوار كردن عمل حقوقى از طريق ضبط آن درنوشته وسند است.
ب- عهده بمعنى ثمن است وضامن عهده يعنى ضامن ثمن.
ج- خسارت وضرر حاصل از بيع براى مشترى (منشاء خسارت هرچه باشد ازقبيل نقص مبيع ويا مستحق للغير درآمدن آن) را عهده گويند.
د- ضمان عهده يعنى ضمان نقص وسستي و ناتمامى معامله چه عهده بمعنى نقص و سستي است.
ه - عهده بمعنى ذمه وتعهد والتزام نيز ضمان عهده درمقابل ضمان اعيان مضمونه است( رك. ضمان اعيان مضمونه) جامع الشتات- ص 232




ضمان عهده ثمن
( فقه- مدني) يعنى درصورتيكه مشترى ثمن را ببايع داده باشد ثالثى بنفع بايع ضامن شود كه اگربيع مستحق للغير درآيد و آن غيرهم بيع را تنفيذ نكند ثالث ازعهده غرامات مشترى برآيد و اين ضمان صحيح است. هم چنين است ضمان از مشترى درموردى كه ثمن عين شخصى باشد. ( جامع الشتات- ص 232)




ضمان عين ( مدنى- فقه)
 الف- كسيكه بدون مجوز قانون وضع يد برعين مال غير نموده بموجب ماده 308 - 311 ق- م بايد عين را رد نمايد از اين تكليف قانوني به ضمان عين تعبيرشده است. ودرمقابل آن ضمان بدل وضمان مثل وضمان قيمت بكار ميرود.
ب- ضمان اعيان مضمونه نيز از نوع ضمان عين است بنابراين ضمان عين ممكن است قانونى و قراردادى باشد. (رك. ضمان اعيان مضمونه )




ضمان عينى Cautionnement reele
(مدنى )هرگاه درعقد ضمان، ضامن مالى را ازخود برهن بدهد اين نوع ضمان را ضمان عيني گويند. درمقابل ضمان شخصى (ياضمان دينى) كه ذمه ضامن، وثيقه طلب مضمون له است. ضمان عينى درماده 693 ق- م پيش بينى شده است.




ضمان غرور
( مدني- فته )هرگاه شخصى مالى را كه قانونا حق ندارد آنرا معامله كند بديگرى منتقل كند و منتقل اليه ازغيرقانوني بودن تصرف خود آگاه نباشد قانونا ملزم است كه عين مالى را كه بدست آورده است بمالك اصلى رد كند و اگر آن مال را تلف ياناقص نمايد يا خود بخود تلف شود يا ازآن نفع ببرد يانفع آن خود بخود فوت شود درتمام اين صورتها منتقل اليه بنفع مالك اصلى مسئول است ولى پس از پرداخت خسارت بمالك اصلى آنچه را كه پرداخته است ميتواند عينا از ناقل آن مال مطالبه نمايد وناقل مال در مقابل منتقل اليه مسئول است واين مسئوليت ناقل را ((ضمان غرور)) گويند. ناقل را غار(بتشديد حرف آخر)و منتقل اليه را مغرور( يا فريب خورده )و اين قاعده را قاعده غرورگويند. ضمان غرور بمعنى ضمان تسبيب است.




ضمان غصب
( فقه)مسئوليت ناشى ازغصب مال غير را گويند.




ضمان غيرتضامنى
(مدني- فقه)عقد ضمانى كه موجب نقل ذمه بذمه ميشود( ماده 698 ق- م)




ضمان فعلى
(فقه) ضمان ناشى ازعقد كه بمحض اينكه عقد تمام شد وجود پيداميكند مانند ضمان درك مبيع وثمن. (رك. ضمان جعلى)




ضمان قهرى
(مدني- فقه)مسئوليتى است كه متفرع برعقد نباشد مانند ضمان ناشى ازغصب و ضمان مقبوض بعقد فاسد) ماده 307 ق- م) بمعني مسئوليت خارج از قرارداد است. (رك. مسئوليت خارج از قرارداد)




ضمان قيمى
( مدنى- فقه )ضمان ومسئوليت تجاوز به مال قيمى را گويند. ( رك. مثلى )ضمان قيمى به قيمت است نه به مثل آن پس اگر جامه كسى را تلف كنند بايد قيمت آنرا بدهند نه جامه اى مانند آن.




ضمان مؤجل
( فقه - مدني )عقد ضماني است كه التزام ضامن بتاديه داراى موعد باشد( ماده 699 - 704 قانون مدني )خواه دين حال يا دين ص مؤجل باشد.





 ضمان مالم يجب
( فقه )تعهد به مالى كه هنوز برذمه مستقر نشده است چنانكه گفته شود اگر حسن فرزند من در مدت اقامت در فلان كشور خسارتى بغير وارد كند من ضامن جبران خسارت هستم درصحت اين ضمان نظرها مختلف است وبنظر ما اشكالى در صحت آن نيست هم چنانكه در صحت عقد اجاره اشكالى نيست زيرا در اجاره هم منافع عين مستاجره درحين عقد، تحقق نيافته وعنوان ((مالم - يجب)) برمنافع مذكورهم صادق است. (عناوين ميرفتاح- صفحه 330)




ضمان مثلى
( فقه- مدنى )ضمان و مسئوليت تجاوز بمال مثلى را گويند كه متجاوز بايد مثل آنرا بدهد.( رك. مثلى )




ضمان معاملى
بمعنى ضمان معاوضى است. ( رك. ضمان معاوضي )




ضمان معارف
بمعني ضمان معاوضي است. ( رك. ضمان معاوضي )




ضمان معاوضى
( مدنى- فقه )هرگاه درعقود معاوضي، تلف يا اتلاف موضوع معامله بحكم قانون، موجب ضمان گردد وضمان ضامن ازهمان مال تلف شده حساب شود اين ضمان را ضمان معاوضي گويند مانند ضمان بايع نسبت بتلف مبيع قبل از قبض( ماده 387 ق- م ) درهمين معنى ضمان معاوضه وضمان معاملى و مضمون بعوض هم بكار مى رود.




ضمان معلق
( فقه- مدني )عقد ضمان هرگاه معلق باشد آنرا ضمان معلق نامند نهايت اينكه تعليق ممكن است بدو صورت باشد: الف- تعليق در منشاء در اينصورت ضمان صحيح است( رك. تعليقه در منشاء ) ذيل ماده 699 ق- م نظر باين صورت دارد. و هم چنين است ضمان تقديرى درعاريه (رك. ضمان تقديرى ).
ب- تعليق در انشاء. در اينصورت ضمان باطل است. صدر ماده 699 نظر باين صورت دارد (رك. تعليق در انشاء)
انتقاد - تقسيم بالا كه درماده 699 ديده ميشود ازنوع تجزيه وتحليل فلسفه مشاء درمسائل وجود است كه كمتر با واقع و خارج مطابقت دارد. در عمل عرف و معاملات مردم خبرى از چنان تجزيه نيست وعبارات عقود آنان محمول برصحت است. نظيراين انتقاد را مؤلف شرح لمعه در مورد كفالت كرده است( جلد اول- صفحه 426- سطر اول ببعد)
 
ضمان مقبوض بعقد فاسد
(مدنى- فقه) كسيكه باستناد عقد فاسد مال غير را تحت تصرف خود قرار دهد نسبت بمالك آن ضامن است خواه در موقع عقدعالم بفساد عقد باشد خواه جاهل با شد( ماده 308- 366 ق- م )خواه عقد مزبورعقد معوض باشد خواه عقد تبرعى باشد (مانند هبه) اين ضمان ازمصاديق ضمان يد است. عده اى از فقها متاخر اماميه به تبعيت از فقه عامه قاعده (ما لايضمن بصحيحه لايضمن بفاسده) را ملاك  قرارداده ودرعقود تبرعى ضمان بالا را نفى كرده اند. قاعده مذكور مدرك ندارد (نهاية المحتاج- جلد 4 صفحه 274 )




ضمان يد
(مدنى- فقه )تصرف در مال غير بدون مجوز قانونى( عمدأ يا بغير عمد )موجب مسؤليت متصرف است و اين مسؤليت را ضمان يد نامند خواه باستناد عقد فاسد درمال غير تصرف كند خواه بدون استناد بآن مانند مورد غضب. ماده 308 ق- م راجع به ضمان يد است.




( اطراف) ضمان
(مدنى - فقه) درعقد ضمان، ضامن و مضمون له و مضمون عنه را گويند.




( ترامي) ضمان
( فقه) يعنى ضامن بعدى از ضامن اولين، ضمانت كند و ضامن سوم از ضامن دوم ضمانت كند وهكذا. اگر مضمون عنه اول از ضامن آخرين( بشرح بالا )ضمانت كند اين را (دور ضمان) نامند. گفته اند ترامى حواله و دورآن جائز است و ترامى ضمان ودورآن صحيح است لكن ترامى كفالت درست است و دورآن درست نيست (شرح لمعه - جلد اول- صفحه 423)




(دور)ضمان
رك. (تراضى )ضمان




ضمانت
الف- بمعنى عقد ضمان بكار رفته است. ( رك. ضمان)
ب- درمعنى اعم ازعقد ضمان وعقد كفالت( ماده 734 ق- م) استعمال شده است. در اصطلاح عاميانه اين قسم ضمانت ( ضمانت در خصوص كفالت )را ضمانت تنى گويند.




ضمانت اجراء sanction
كلمه لاتينى مزبور درلغت بمعنى برقرار كردن قانون و اقامه قانون است. معاني اصطلاحى آن در اصطلاح شماره 71 ديده شود. در مجامع علمى معاصر عرب ازآن ترجمه به (جزاء )شده است(جزاء بما كانوا يعملون )ولى ترجمه مناسبى بنظر نمى رسد (كليات ابى البقاء- صفحه 135)




ضمانت اصلى
رك. ضمان




ضمانت فرعى
رك. ضمان




ضمانت نامه
نوشته عادى يا رسمى كه حاكى از ضمان قراردادى( بهر نحو )باشد. ماده سوم قانون دلالان مصوب 8- 12- 1317




ضمانت نامه بانكى
رك. ضمانت نامه شخصى




ضمانت نامه شخصى
ضمانت نامه اى كه شخص حقيقى متعهد آن باشد درمقابل ضمانت نامه بانكى استعمال ميشود كه بانك متعهد آن است و نيز درمقابل ضمانت نامه ملكى (كه ملك معينى مورد وثيقه از طرف ضامن قرار داده ميشود ) استعمال ميشود( ماده 17 تصويب نامه انتشار اوراق خزانه مصوب 20- 8 -41)




ضمانت نامه ملكى
رك. ضمانت نامه شخصى




ضميمه
( فقه )مقررات آمره راجع به قدرت تسليم مبيع( ماده 348 ق- م) ومعلوم بودن عوضين( ماده 190 ق- م )درعقد بيع و ساير عقود معاوضي در صورتيكه نقض شود ضمانت اجراء آنها بطلان معامله است. آن عده از فقهاء كه حيله را باعث بطلان معاملات نميدانند مى گويند مثلا اگرمبيع مجهول باشد ميتوان مبيع معلومى را بآن ضميمه نموده ومجموع معلوم ومجهول را در يك عقد وبايك ثمن معامله كرد و هم چنين مال مقدورالتسليم را ميتوان با نضمام مال غيرمقدور التسليم معامله كرد و مقصود از ضميمه كه گاهى بطور اطلاق گفته ميشود همين است. از نظر ما حيله نميتواند وسيله نقض قوانين آمره باشد و دادگاه ميتواند حكم به ابطال عمل متضمن حيله دهد. ( رك. حيله قانوني )

 

مقالات دیگر...

  1. ص
  2. ش
  3. س
  4. ژ
 
» موضوعات مطالب سایت «
 
 
مدرسه حقوق ایرانصفحه اصلی || درباره ما || پاسخ به سوالات شما || تماس با ما
feed-image