به وب سایت رسمی گروه مدرسه حقوق ، خوش آمدید  09122330365

 ضمن تشکر از شما کاربر عزیز که سایت مدرسه حقوق را جهت استفاده از خدمات ما انتخاب نموده اید به اطلاع شما میرسانیم این سایت با هدف ارتقاء سطح اطلاعات حقوقی و رفع نیازها و مشکلات حقوقی شما راه اندازی گشته و در جهت نیل به این هدف و رفع اشکالات موجود و ارائه خدمات بهتر ، رهنمودها و انتقادات و پیشنهادات شما کاربر عزیز را می طلبد . لازم بذکر است در طراحی و ارائه مطالب سعی بر رعایت سادگی و دسترسی آسان به مطالب و مشکلات متداول حقوقی گشته که جامعه بیشتر با آن دست به گریبان است.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

ضمنا کاربران محترم  می توانند از طریق قسمت ارتباط با ما و یا از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید و یا gmail.com@ تقاضای خود را در زمینه استفاده از خدمات وکالتی و یا مشاوره حقوقی وکلای مجرب پایه یک دادگستری عضو گروه مدرسه حقوق در تمام نقاط داخل و یا خارج از کشور و نیز در زمینه مهاجرت اعلام نمایند تا در اسرع وقت با ایشان تماس حاصل گردد .

د

د

دائره
رك. شعبه – دوائر


دائن
(مدنى- فقه) كسيكه تعهدى بنفع او برذمه غير وجود دارد. در حال حاضر اصطلاح بستانكار بجاى آن بيشتراستعمال ميشود و متعهدله هم درهمين معنى بكار ميرود ولى ممكن است كسى متعهد له باشد

اما دائن وبستانكارنباشد چنانكه كسيكه بنفع او تعهد ساختن خانه اى شده است متعهدله است ولى دائن يا بستانكارنيست يا كسيكه بموجب سندى استحقاق گرفتن وجه التزامى پيدا كرده عنوان دائن و

بستانكار را ندارد ولى عنوان متعهدله را دارد. دائن و بستانكار هم در بعضى موارد نميتوانند بجاي هم بكار روند چنانكه ثالث دربيمه عمر، بفوت بيمه گزار بستانكار ميشود ولى عنوان دائن باو داده

نميشود. بجاى بستانكار در اصطلاح ديگر در فقه و حقوق تجارت كلمه غريم وغرماء را بكار ميبرند و امروزه كمتر استعمال ميشود.


داد باخته
(دادرسى) محكوم عليه را گويند. انتقاد - اين تعبير مصنوع عارى از ذوق و تناسب امروزتقريبا متروك است وعلت ترك آن همان نازيبائى وگران بودن بر سامعه است و شايد هم عدم مناسبت بين

معنى تركيبي و معني مفردات آن، مؤثر بوده است.


داد برده
(دادرسي) محكوم له را گويند. انتقاد - اين اصطلاح هم بهمان دليل كه اصطلاح داد باخته متروك شده متروك است. اجراء عدالت را به برد و باخت چه كار؟! (رك. داد باخته)


دادخواست
(يا عرضحال) شكوائيه اى است كه بمراجع قضائى بطوركتبى (در اوراق مخصوص) و يا شفاهى عرضه ميشود (ماده 70 ببعد آئين دادرسى مدنى) وجود دادخواست كه يك موجود اعتبارى است

مستقل از برگ دادخواست است زيرا دادخواست ممكن است شفاهى باشد (ماده 343 - 682 دادرسى مدني و ماده 25 قانون اصول تشكيلات دادگسترى) درخواست از مراجع قضائى اعم ازداد

خواست است زيرا هر دادخواستى متضمن درخواستي است ولى هر درخواستى ملازم با دادخواست و شكوى نيست مانند درخواست در امور حسبى و درخواست صدور اجرائيه و غيره.


دادخواست شفاهى
(دادرسى) شكواى شفاهى كه بمراجع دادگسترى شود تبصره يك ماده واحده قانون راجع بامور قضائى عشاير وايلات مصوب 1337 (رك. دادخواست)


 (ابطال) دادخواست
(دادرسى) اعلان فقدان اثر دادخواست از طرف دادگاه درموردى كه (بجهت نقص) دادخواست قابل رد نباشد. موارد ابطال دادخواست عبارت است از:
الف- ابطال بعلت استرداد دادخواست. (ماده 123- 478 دادرسي مدنى وغيره)
ب - عدم اداء توضيح در مورد حاجت دادگاه بتوضيح وميسر نبودن صدور راى بدون دريافت توضيح (ماده 165- 166 دادرسي مدني)
ج - بعلت خروج دليل ازعداد دلائل و عدم امكان صدور رأى بعد ازآن( ماده 311 دادرسى مدني)


(تجديد) دادخواست
(دادرسي مدني) دادن دادخواست جديد درهمان موضوعى كه سابقه دادن دادخواست داشته است و بعلتى ازعلل (مانند ابطال دادخواست- رد دادخواست - رد دعوى- ملغى الاثر شدن حكم غيابى

وغيره) قانون اجازه دادن دادخواست جديد را داده باشد.


(توقيف) دادخواست
(دادرسى مدني) دادخواست پس ازتسليم بدفتر دادگاه براى انجام تشريفات محتاج بيك سلسله اقدامات در دفتر دادگاه است و توقيف دادخواست يعنى خود دارى از اقدامات مذكور. اين خوددارى

بمنظور رفع نواقصى است كه ممكن است داد خواست داشته باشد (ماده 85 دادرسي مدنى)


(رد) دادخواست
(دادرسى مدني) هرگاه داد خواست بجهتى از جهات قانونى ناقص باشد و رفع نقص ازآن نشود مطابق مقررات رد ميشود. طرح دعوى پس ازآن محتاج به تجديد دادخواست است رد دادخواست غير

از ابطال دادخواست است و تقابل و تغاير اين دو معنى از مقايسه شقوق مواد 478 - 524 - 762 دادرسي مدني دانست ميشود. مشخصات مورد ابطال داد خواست عبارت است از: الف-

دادخواست بجهت نقص قابل رد نباشد.
ب- بعلت استرداد داد خواست ابطال شود. (ماده 123- 478 دادرسى مدني وغيره)
ج- بعلت نياز دادگاه بتوضيح و عدم اداء توضيح و عدم امكان صدور رأى داد خواست را ابطال كند (ماده 165-166 دادرسى مدنى)
د- بعلت خروج دليل ازعداد دلائل و عدم امكان صدور رأي داد خواست ابطال شود (ماده 311 دادرسى مدنى)


(هزينه) دادخواست
(دادرسي مدنى) در دادگاه بخش ده ريال و در ساير دادگاهها بيست ريال است (ماده 682 دادرسي مدنى - تصويب نامه مورخ 18- 2- 42)


دادخواه
مدعى را گويند كسيكه طرح دعوي مى كند و تظلم مى نمايد. شاعر معاصرما ميگويد: شكايت از تو مبردم بخلق و ميدانم عليه حسن وله عشق دادخواهى نيست.


داد خواهى
بمعني دعوى است (رك. دعوى)


دادرس
كسيكه بشغل قضاء وفصل خصومت وترافع اشتغال دارد. (رك. قاضي)


دادرس ناظر اجراء
(دادرسى) دادرسى است كه از طرف وزارت دادگسترى در حوزه شهرستان در اجراء احكام جزائى و مراقبت حال محكومان بعنوان ناظر منصوب ميشود.


دادرسى
الف - بمعنى اعم: رشته اى است ازعلم حقوق كه هدف آن تعيين قواعد راجع بتشكيلات قضائي، صلاحيت مراجع قضائي، تعيين مقررات راجع باقسام دعاوى و اجراء تصميمات دادگاهها مى باشد. در

فقه بآن قضاء مى گفتند.
ب- بمعني اخص : مجموعه عملياتي است كه بمقصود پيداكردن يك راه حل قضائى بكار مي رود مانند مجموعه مقرراتي كه براى اخذ يك تصميم در يك دعوى معين بكار برده ميشود.


دادرسى اختصارى
(دادرسى) نوعى از رسيدگى است كه اساس آن بازجوئي و بيان دعوى و دفاع در جلسه دادگاه است و اگر لايحه اى داده ميشود جنبه استثنائى يا اختيارى براى تكميل و تنظيم اظهارات شفاهي

اصحاب دعوي را دارد. مقررات دادرسى اختصارى جنبه قانون تفسيرى دارد يعنى طرفين دعوي ميتوانند از آن عدول كرده وطريقه رسيدگى عادى را اختياركنند ولى عكس قضيه جائز نيست زيرا

مقررات رسيدگى عادى جنبه قانون امرى را دارد (ماده 143 دادرسي مدني) در صورت شك در عادى يا اختصاري بودن يك دعوى بايد بآن دعوى بطورعادي رسيدگى كرد زيرا رسيدگى عادى اصل

است و رسيدگى اختصارى جنبه استثنائى دارد. (رك. رسيدگى عادى)


دادرسي بمعنى اخص
يعنى رسيدگى بمرافعه كه عبارت است از تبادل لوايح( در دادرسى عادى )وتعيين جلسات و استماع مدافعات و توضيحات و تحقيقات دادگاه در اثناء دعوى و رسيدگي  بدلائل ودعوت دادستان

درموارد ابلاغ.


دادرسى بمعنى اعم
شامل اقسام ذيل است:
الف - دادرسي بمعنى اخص
ب- دادرسي در امور حسبى (رسيدگى بامورغير ترافعى)


دادرسى حقوقى
(دادرسي مدني) دادرسي دردعاوى مدنى را گويند (رك. دعوى مدنى) در مقابل دادرسي كيفرى استعمال ميشود. اصطلاح مذكورغلط است وصحيح آن دادرسي مدني است زيرا حقوق، شامل مدنى و

كيفرى است. (ماده 151 آئين نامه قانون ثبت مصوب 1317)


دادرسي عادى
(دادرسى) اصل دركيفيت رسيدگى ماهوى اين است كه بطور عادى باشد ماهيت اين نوع رسيدگى اين است كه اساس رسيدگى در ضمن مقدمات كتبى دعوى (لوايح متبادله) صورت مى گيرد

ومذاكره شفاهي در جلسه رسيدگى اگرضرورت پيدا كند براى اداء توضيح در اطراف دادخواست و لوايح مذكوراست (ماده 111 ببعد آئين دادرسى مدني) (رك. دادرسي عادى- تبادل لوايح)


دادرسى فورى
(دادرسى مدني) نوعى است از رسيدگى اجمالى بمرافعات با تشريفات رسيدگى سبك كه نتيجه آن، صدور راى درماهيت نبوده بلكه قرارى است كه از آن تعبير به دستور موقت (ماده 786 دادرسى

مدنى) ميشود و اين قرار جنبه موقتي دارد و دادگاه ضمن رسيدگى بعدى خود در ماهيت دعوى ميتواند بر خلاف مفاد دستور موقت راى بدهد (ماده 779 دادرسى مدني) بهمين جهت ماده 155 دادرسى

مدنى در اين امر مورد پيدا نمى كند.


(توقيف) دادرسي
(دادرسي) متوقف ساختن رسيدگى دادگاه بسببى از اسباب قانوني صريح ( ماده 290 دادرسى مدني و غيره) مانند فوت يكى از اصحاب دعوى يا وكيل او در صورتيكه حاجت بتوضيحى باشد (ماده

69- 290 دادرسى مدني) ومانند حجر يكى از اصحاب دعوى يا وكيل آنان درصورت وجود حاجت بتوضيح (ماده 69- 290 مذكور) و مانند مورد ممنوع شدن وكيل از دادرسي بجهتى از

جهات (ماده 69- 290 مزبور) و موردى كه سمت يكى از اصحاب دعوى كه با آن سمت وارد دعوي شده زايل گردد (ماده 290 دادرسي مدني) توقيف دادرسي خلاف اصل است وحاجت بتصريح

در قانون دارد. در موارد توقيف دادرسي دادگاه ميتواند خواسته را موافق قانون، تامين نمايد (ماده 293 دادرسى مدني) توقيف دادرسي با اناطه فرق دارد اناطه توقيف رسيدگى دعوى اصلى است بر

رسيدگى بامر ديگر كه بايد پش از رسيدگى بدعوى اصلى مختومه گردد. پس در اناطه توقف يك رسيدگى بر رسيدگى ديگر ركن امر است وحالى كه درتوقيف دادرسس توقف يك رسيدگى بررسيدگى

ديگر وجود ندارد بهمين جهت تامين مذكور در ماده 293 دادرسي مدني مخصوص توقيف دادرسى است و در اناطه جارى نيست (دانشنامه حقوقي - جلد دوم صفحه 341 ببعد) (رك.اناطه)


خسارت دادرسي
(دادرسي مدنى) عبارت است از هزينه دادرسى (هزينه برگهائي كه بدادگاه داده ميشود و هزينه قرار و احكام و هزينه دفتر. ماده 681 - 691 - 692 دادرسى مدنى) و حق الوكاله و

هزينه هاى ديگرى كه مستقيمأ مربوط بدادرسي باشد مانند مزدكارشناس وهزينه تحقيقات محلى.


دادستان
رك. مدعي العموم


دادسرا
(دادرسى) اداره اي كه دادستان وكارمندان او درآن انجام وظيفه مى كنند. سابقا بآن پاركه و اداره مدعى عمومى و اداره مدعيان عمومى مى گفتند. دادسراها تحت رياست وزير دادگسترى قرار دارند

كارمندان دادسرا پيرو نظر  دادستانند ومسئوليتى درتنظيم كيفر خواست ندارند وضمن يك محاكمه ممكن است چندين بار عوض شوند و سلسله مراتب بين كارمندان دادسرا بيشتر برمدار قواعد ادارى

بين آمر و مامور مي گردد. صاحب منصب دادسرا ميتواند مغاير نظر وزير دعوائى اقامه كند ودادگاه بايد بادعانامه او ترتيب اثر دهد. درمقابل دادگاهها دادسرا مستقل است ودرپاره اى ازكشورها از

جمله ايران بردادگاه نظارت دارد كه از حدود قانون تجاوز نكند وميتواند سوء جريان دادگاه را بوزارت عدليه اطلاع دهد.


دادسراى استان
(دادرسى) دادسراى استان مركب است ازيكنفر دادستان بنام دادستان استان و يك وكيل عمومى (داديار) براى هرشعبه.


دادسراى ديوان كشور
(دادرسى) دادسراى ديوان كشورمركب است از دادستان كل و يكنفر داديار براى هر شعبه.


دادسراى شهرستان
(دادرسى) دادسراى شهرستان مركب است از دادستان (بنام دادستان شهرستان) و بقدر لزوم داديار.


دادگاه
وجود دادگاه بسته به تحقق اين شرائط است:
الف - محل مخصوصي كه براى دادرسي مقرر شده است.
ب- دادرس متصدى كه صلاحيت رسيدگى را داشته باشد.
ج - وجود دعوى يا غير دعوى ازامورى كه بايد در دادگاهها رسيدگى شود (مانند امور حسبى)



دادگاه اختصاصى
(دادرسى) دادگاهى كه صلاحيت آن جنبه استثناء برصلاحيت دادگاه هاي عمومى را داشته باشد وموارد صلاحيت آنرا قانون بايد بقيد حصر وبا ذكرعناوين بيان كند مانند دادگاه شرع و دادگاههاى

ديوان كيفر و جز اينها.


دادگاه  ادارى
دادگاهي كه به تخلفات ادارى ماموران دولت رسيدگى كند. (رك. تخلف انضباطى)


دادگاه استان
بمعنى دادگاه استيناف است. (رك. دادگاه استيناف)


دادگاه استيناف
درجه دوم دادگاههاي ماهوى كه به تصميمات محاكم بدوى رسيدگى ماموى ميكند، و از چند شعبه تشكيل ميشود كه هرشعبه داراى يك رئيس و چند مستشار است. اصطلاح دادگاه استان نيز درهمين

معنى استعمال ميشود. اصطلاح دادگاه پژوهشى اعم است از دادگاه استيناف زيرا ممكن است دادگاه شهرستان در بعضى موارد رسيدگى پژوهشى كند درحاليكه نميتوان بآن دادگاه استيناف گفت.


دادگاه انتظامى
هيات منتخب بوسيله اعضاء يك جمعيت بمنظور حفظ نظم داخلى آن جمعيت مانند دادگاه انتظامى وكلاء ، دادگاه انتظامى سردفتران.


دادگاه بخش
دادگاهى است كه در امور كم اهميت رسيدگى نخستين مى كند. سابقا آنرا محكمه صلح و دادگاه صلح و صلحيه  مى گفتند و قاضي دادگاه بخش را قاضي صلحيه و امين دادگاه صلح و امين صلح و

امين صلحيه مى گفتند. دادگاه نخستين كه در خارج از مورد صلاحيت دادگاه بخش رسيدگى مى كند دادگاه ابتدائي و دادگاه شهرستان و دادگاه بدوى و دادگاه نخستين خوانده ميشود. در مرحله اول

رسيدگى. اصل صلاحيت دادگاه شهرستان است (ماده 17 اصول محاكمات حقوقى)


دادگاه بدايت
اصطلاح قديمى است كه بجاى آن فعلا دادگاه شهرستان بكار مى رود. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه بدوى
بمعني دادگاه شهرستان است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه بين المللى لاهه
دادگاهى است بين المللى واقع در شهر لاهه كه اساسنامه آن بتصويب جامعه ملل رسيده است. (رك. دادگاه جهاني)


دادگاه پژوهشى
(دادرسي) دادگاهى كه در مرحله دوم رسيدگى ماهوى مى كند خواه دادگاه استان باشد خواه دادگاه شهرستان (رك. دادگاه بخش)


دادگاه تالى
(دادرسي) محاكم ابتدائى (مانند دادگاه بخش و شهرستان) را گويند. ساير دادگاهها را دادگاههاي عالى (مانند استيناف و تميز) نامند. اين اصطلاحات متاثر از آئين دادرسي فرانسه است. دادگاه عالى

را ديوان نيز گويند مانند ديوانعالى جنائى - ديوان كشور ديوان محاسبات (ماده 206 آئين دادرسى كيفرى) بنابراين آوردن كلمه عالى به دنبال  ((ديوان)) حشو است.


دادگاه جنائى
يا ديوان عالى جنائى كه به جرائم جنائى و برخى جرائم استثنائي رسيدگى ميكند.


دادگاه جنحه Tribunal Corrcectionnel
(دادرسى) دادگاه شهرستان كه رسيدگى بجرم جنحه كند دادگاه جنحه ناميده مى شود.


دادگاه جهانى (بين الملل عمومي)
 اين دادگاه بموجب ماده 14 ميثاق جامعه ملل بوجود آمد و دولت ها ميتوانستند بعضى از دعاوي را بآن عرضه كنند و نيز دادگاه مذكور در مواردى كه شوري يا مجمع عمومي بآن مراجعه مى كرد

نظرمشورتي ميداد و چون مقرآن در لاهه بود آنرا دادگاه بين المللى لاهه نيز ناميده اند. در سال 1921 پديد آمد و در 1940 تعطيل شد.


دادگاه حقوقى
(دادرسي) دادگاهى كه بدعاوى مدني و امور حسبى رسيدگى مى كند. (رك. دعوى مدنى) و اصطلاح مذكور غلط است ودرست آن دادگاه مدنى است. در مقابل دادگاه جزا استعمال شده است (تبصره

يك ماده 20 قانون مطبوعات 1334 وماده سوم ازمواد اضافه شده بذيل قانون آئين دادرسى كيفرى و مواد 14- 16 آئين دادرسى كيفرى)


دادگاه دائمي دادگسترى بين المللى
بمعنى دادگاه جهاني است. (رك. دادگاه جهاني)


دادگاه دادگسترى بين المللى
بمعني ديوان بين المللي دادگسترى است. (رك. ديوان بين المللى دادگسترى)


دادگاه سازش
بمعنى دادگاه بخش است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه سيار
دادگاهي كه نسبت به محل دادگاههاى معمولى محل ثابتى نداشته و در حوزه معين نسبتأ وسيعترى تغيير مكان داده و بدعاوى مدنى وكيفرى مشخصى رسيدگى مى كند (ماده اول لايحه تشكيل دادگاه

سيار مصوب 1336 و 1337)


دادگاه شرع
دادگاهى كه بر اساس مقررات دادرسي شرعى( شرع اسلام) و در موارد معينى بمرافعات رسيدگي كند (ماده يك قانون
محاكم شرع مصوب 9- 9- 1310)


دادگاه شهرستان  Tribunal d,arrondissement
دادگاهى كه حسب القاعده رسيدگى ماهوى مرحله اول در صلاحيت آن است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه صلح
اصطالاح قديمى دادگاه بخش است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه عالى
غيراز دادگاه بخش وشهرستان (محاكم ابتدائى كه رسيدگى نخستين مى كنند) را گويند.(رك. دادگاه تالى)


دادگاه عشاير
دادگاههائي كه براى امور ذيل تشكيل ميشود:
الف- رسيدگى با ختلافات ودعاوى افراد ايلات و عشاير بايكديگر.
ب- رسيدگى باختلافات افراد ايلات و عشاير باكساني كه با آنها دعوى (بصورت خواهان يا خوانده) دارند (ماده واحده قانون راجع بامور قضائي عشاير وايلاتي كه اسكان ميشوند مصوب 9- 9-

1337)


دادگاه عمومى
دادگاهى كه على الاصول صلاحيت رسيدگى بهر نوع دعوى را دارد و عدم صلاحيت آن در مورد يا موارد مخصوص محتاج بتصريح قانوني است مانند اغلب دادگاههاى دادگسترى. درمقابل دادگاه

اختصاصى استعمال ميشود (رك. دادگاه اختصاصى)


دادگاه مدنى
دادگاهى كه بدعاوى مدني رسيدگى كند  (رك. دعوى مدنى - دادگاه حقوقى). ماده 14 قانون تشكيل دادگاه اطفال بزهكار- مصوب 1338 و ماده 321 آئين دادرسى كيفرى.


دادگاه نخستين
دادگاهى كه بماهيت دعوى در اولين مرحله رسيدگى مى كند (ماده هفت آئين دادرسي مدنى)


دادگاه نظامى
دادگاه اختصاصى كه بموجب قانون دادرسي و كيفر ارتش انجام وظيفه ميكند.
(احكام ادارى) دادگاه
بمعنى تصميمات ادارى دادگاه است. (رك. اعمال ادارى دادگاه)


(اوامر ادارى) دادگاه
بمعنى تصميمات ادارى دادگاه است. (رك. اعمال ادارى دادگاه)


(تصميمات ادارى) دادگاه
رك. اعمال ادارى دادگاه


(درجه) دادگاه
(آئين دادرسي مدني) مرحله اى است از دادگاههاي مترتب( در يكنوع ازدادگاه رك. نوع دادگاه) مانند مرحله ابتدائى و مرحله پژوهشى كه هريك از آنها يك درجه از دادگاههاى عمومى را تشكيل

ميدهند. ديوان كشوريك درجه از دادگاهها محسوب نمى شود. بماهيت هر دعوى در دو درجه رسيدگى مى شود مگر در موارد استثنائي. (ماده هفتم آئين دادرسي مدني)


(صلاحيت) دادگاه
(دادرسى) صلاحيت يك دادگاه نسبت بامورى كه مى تواند بآنها رسيدگى كند ودرقلمروى كه مى تواند اقدام برسيدگى نمايد.


(صلاحيت ذاتى) دادگاه
(دادرسى) صلاحيت ذاتي يا صلاحيت مطلقه دادگاه برسه عنصر متكى است:
الف - ملاحظه اينكه صنف دادگاه چيست: مدنى است يا كيفرى (رك. صنف دادگاه)
ب- بعد از آن بايد ديد نوع دادگاه چيست: دادگاه عمومى است يا اختصاصى بنابراين بين دادگاه شرع و ساير دادگاههاى بدوى صلاحيت، ذاتي است. (رك. نوع دادگاه)
ج- بعد ازمعين شدن صنف ونوع دادگاه بايد ديد درجه دادگاه چيست: بدوى است يا پژوهشى. (رك. درجه دادگاه)


(صلاحيت محلى) دادگاه
(دادرسي) دو دادگاه كه از حيث صنف و نوع و درجه مساوى باشند و از حيث هريك از جهات ذيل كه اختلاف صلاحيت داشته باشند صلاحيت آن دو دادگاه را نسبت بيكديگر صلاحيت نسبي نامند

:
الف - صلاحيت نسبى در ماهيت دعوى چنانكه بين دادگاه بخش و شهرستان وجود دارد (ماده 13 آئين دادرسى مدني) صلاحيت نسبي هر وقت بطورمطلق گفته ميشود همين معني را در نظر دارند.
ب- از نظرحوزه بندى قضائى و تقسيم كار بحسب مكان براى دادگاهها صلاحيتى بوجود مى آيد كه آنرا صلاحيت نسبى بحسب مكان و صلاحيت محلى دادگاه مي نامند.


(صلاحيت مطلقه) دادگاه
(دادرسى) بمعنى صلاحيت ذاتي دادگاه است و آن صلاحيت دادگاه بلحاظ صنف و نوع و درجه آن است. (رك. صلاحيت ذاتي دادگاه)


(صلاحيت نسبى) دادگاه
(دادرسي) دو دادگاه كه از حيث صنف و نوع و درجه مساوى باشند صلاحيت اختصاصى هريك را در مقابل ديگرى صلاحيت نسبى نامند خواه اين صلاحيت راجع بماهيت دعاوى باشد(مانند

صلاحيت دادگاه بخش نسبت بشهرستان) خواه از لحاظ محلى. (رك. صلاحيت محلى دادگاه)


(صنف) دادگاه
(دادرسى) صنف يك دادگاه با در نظر گرفتن ادارى بودن آن دادگاه يا مدني بودن يا كيفرى بودن آن معين مى شود. بنابراين بين دادگاه كيفرى و دادگاه مدني صلاحيت ذاتي است.


(علنى بودن) دادگاه
(دادرسي) جلسه دادگاه بايد علني باشد يعنى ورود وخروج افراد به جلسه دادگاه آزاد بوده كسى از آن ممانعت نكند و ورود موكول باذن احدى نباشد (ماده 136 آئين دادرسى كيفرى) (رك. اصل

علنى بودن محاكم)


(منشى) دادگاه
(دادرسى) عضو دولت كه در دادگاه و جلسات رسيدگى تقريرات اصحاب دعوى و رئيس دادگاه را ثبت وشهادت گواهان را نوشته و پاره اى از اوراق رسمى بايد بامضاء او نيز برسد مانند برگ

اجرائيه (ماده 601 قانون اصول محاكمات حقوقى 1329 قمرى)
(نوع) دادگاه
(دادرسى) هريك از دادگاههاي عمومى و اختصاصي را گويند. صلاحيت اين دادگاهها نسبت بيكديگر صلاحيت ذاتي است.


دادگسترى
دادگستري در لغت بمعنى اجراء عدالت است: بقد و چهره هرآنكس كه شاه خوبان شد جهان بگيرد اگر دادگستري داند (حافظ) در اصطلاح اسم وزارتخانه اى است كه در معيت قوه قضائيه انجام

وظيفه مى كند. اسم سابق آن عدليه است. (رك. قوه قضائيه)


داد نامه
(دادرسي) پاكنويس رأى دادگاه كه بامضاى دادرس دادگاه و مدير دفتر آن رسيده باشد و حاوى فصول مذكور در ماده 159 دادرسى مدني باشد (ماده 158 دادرسى مدني) دادنامه ناميده ميشود. دادنامه

غير از حكم و قرار و رأى است هرچند كه حاوى آنها است. رك. صورت مجلس


دادنامه پژوهش خواسته
(دادرسى) دادنامه بدوى را هنگامى كه مقرون به پژوهش خواهى شده باشد دادنامه پژهش خواسته گويند.


دادنامه تصحيحى
(دادرسى مدني) هرگاه درتنظيم حكم يا قرار دادگاه اشتباه در حساب يا سهو قلم يا اشتباه بين ديگر رخ دهد مثل از قلم افتادن يكى از اصحاب دعوى يا زياد شدن نام، دادگاه صادركننده قبل از اجراء

آن بدرخواست اصحاب دعوى حكم يا قرار را تصحيح مى كند نوشته حاكى ازاين تصحيح را دادنامه تصحيحى گويند. (ماده 189 دادرسي مدنى)


داد نامه فرجام خواسته
(دادرسى) دادنامه پژوهشى را هنگامى كه مقرون به فرجام خواهى شده باشد دادنامه فرجام خواسته نامند.


داده
پول يا سندى كه به بانكى داده ميشود تا بحساب پرداختى برند Remise


داديا ر
(دادرسى) قاضى ايستاده كه به نمايندگى از طرف دادستان انجام وظيفه مى كند (ماده 55 - 56 - 57 -61 - 64 وغيره اصول تشكيلات) اسم سابق آن وكيل عمومى است.


داديار ادارى
(دادرسى) يكه ازمستخدمان غير قضائي وزارت دادگسترى كه كارهاى ادارى دادستان (از قبيل تحرير تركه - حفظ اموال غالب و غيره) را ميكند.


داديار قضائى
(دادرسي) داديارى كه جامع شرائط. بالفعل قضاء است و همه كارهاى دادستان را ميتواند بكند. اسم ديگر او وكيل عمومى است كه اصطلاح قديمى است. درمقابل داديار ادارى استعمال ميشود. (

رك. داديار ادارى)


دار
در لغت فارسى بمعنى درخت است. در اصطلاح چوبه دار است (خواه از چوب باشد خواه نه) كه براى اعدام بكارمى رود.


دارائى
(مدني) الف - اين اصطلاح را درمقابل Patrimoine نهاده اند وبه مجموع اموال و مطالبات و ديون گفته ميشود.
ب- به ماليه Finance و وزارت دارائي و ادارات دارائى گفته ميشود.


دارائى مثبت
(مدني) به اموال ومطالبات گفته ميشود. درمقابل دارائى منفى استعمال شده است.


دارائى منفى
(مدنى) بديون (درمقابل اموال ومطالبات مديون) گفته ميشود. توصيف دارائى به ((منفى)) با توجه بمعني لغوى دارائى
(كه از داشتن سرچشمه ميگيرد) كمى نامناسب بنظر مى رسد.


دارائى نامرئى
(مدني) آن قسمت از دارائى شخص كه خارج از رديف محسوسات باشد مانند حق خيار وحق شفعه وحق سر قفلى و امتيازات و جز اينها (ماده 29 اساسنامه شركت سهامى چاپخانه وزارت

اطلاعات) رك. درآمد


دارا شدن بلاجهت
(مدني) به موارد ذيل اطلاق ميشود:
الف - انتقال مال كسى بديگرى بدون سبب قانوني مملك. مثلا برنده در قمار دارا شده بلاجهت است.
ب- كسى كه بدون جهت مال غير را بعنوان مالك در اختيار خود آورد اين را هم دارا شده بلاجهت مى گويند چنانكه غاصب و سارق از اين نوع هستند. در همين معنى درفقه اكل مال بباطل بكار رفته

است. (رك. اكل مال بباطل)


دارا شدن غيرعادلانه
(مدني) بمعنى دارا شدن بدون جهت و اكل مال بباطل است (رك. اكل مال بباطل و دارا شدن بلاجهت).


دارالشرك
(فقه) به كشورها غير اسلامى گفته ميشود مشروط براينكه اهل آنها متدين بيكى از اديان مسيح و يهود و زرتشت نباشند. اين معنى اخص از دارالكفر ودارالحرب است. (رك. دارالكفر-

دارالحرب)


دارالشورى
اصطلاح قديمى وبمعني مجلس شوراي ملى است (رك. مجلس شوراى ملى)


دارالشوراى ملى
اسم قديمى مجلس شوراي ملى است (ماده 12 قانون تشكيل ايالات و ولايات و دستور العمل حكام - مصوب 1325 قمرى)


دارالاسلام
(فقه) قلمرو حكومت اسلام را گويند كه درصدر اسلام آنرا دارالهجره هـم مى گفتند. درمقابل دارالحرب و دارالشرك و دارالكفر بكار رفته است.


دارالحرب
(فقه)كشورهاى غير اسلامى را مى گفتند. درهمين معنى مي گويند: هجرت به دارالحرب حرام است يعنى طبق اصل كلى مسافرت مسلمان بكشورغير اسلامى ممنوع است مگر اينكه ضرورت (ازقبيل

سفارت - تحصيل علم و غيره) اقتضاء كند.


دارالحكومه
(حقوق ادارى) اسم قديمى بلديه ها و فرمانداري ها است. (ماده واحده قانون واگذارى اراضى و ابنيه دولتى به بلديه ها مصوب 16 بهمن 1307 شمسى)


دارالخلافه
شهرى كه مقر حكومت مركزى است مانند تهران نسبت به ايران (ماده 195 قانون تشكيل ايالات و ولايات مصوب 1325 قمرى) اين اصطلاح دركشورهاى اسلامى از قديم بكار مى رفت و مقصود از

خلافت جانشينى نسبت به رسول اكرم (ص) بوده است (رك. امامت) ولى بعدها اين اصطلاح بمعني مقر حكومت مركزى بكار رفته است چنانكه در اصل 49 قانون اساسى هم استعمال گرديد.


دارالكفر
(فقه) كشورى كه سكنه آن مسلمان نباشند. درهمين معني دارالحرب هم بكار رفته است. درمقابل آنها دارالاسلام بكار مي رود.


دارالهجرة
(فقه) بموجمب قانون شرع هركافرى كه دين اسلام قبول كند بايد از كشور خود به قلمرو اسلام هجرت نمايد بهمين سبب قلمرو اسلام را دارالهجره ناميده اند.


 دارنده چك
(تجارت) كسى كه چك در وجه اوصادر شده يا بنام اوپشت نويسى شده (ولو بامضاء) يا حامل چك (در مورد چكهاى
دروجه حامل). قانون صدور چك سال 1344.


داروغه
در لغت مغولى بمعنى صدر و رئيس است مانند داروغه فراشخانه وداروغه محاسبات و درمعانى ذيل بكار رفته است:
الف - بمعني حاكم (حكمران)
ب - حاكم پايتخت
ج - ميرعسس يا رئيس گشتى ها (پاسبانان شهر) (شبروان را آشنائي ها است با ميرعسس)
د - درعصر صفويه عضو رسمى كه زيرنظر ديوان بيگى كار ميكرد و شايد بنحوى سمت قضائى داشت و گويا نظير ضابطين دادگسترى بود.
ه - منشيان بزرگ ادارات كه سمت رياست منشيان را داشتند.


داعى
(مدني- فقه) فكرى كه قبل از اقدام به يك عمل حقوقى در ذهن اقدام كننده خطور كند ولى در مقام قصد انشاء اظهار
نشود. غالبا بجاى داعى لغت غرض را بكار مى برند. (رك. غرض)


دالاندارى
وجهى كه سرايداران كالاهاى بازرگاني مطابق عرف بازرگانى دريافت ميدارند. اصطلاح تفصيلي آن ((حق دالاندارى)) است.


دانشسراي عالى
مؤسسه اى است مستقل و داراى شخصيت حقوقى و تحت نظر مستقيم وزيرفرهنگ اداره ميشود وبودجه آن جداگا نه تنظيم و بوسيله وزير فرهنگ پيشنهاد و در بودجه كل كشور منظور مى گردد و

كار عمده آن تربيت دبيراست (ماده 1- 10 قانون راجع به سازمان و استقلال دانشسرايعالى مصوب 13- 9- 38)


دانشگاه
سازمان مركب از سازمانهاى تابعه كه بمنظورتحصيلات و تعليمات عاليه در همه علوم و فنون عصر باتجهيزات لازم فراهم ميشود مانند دانشگاه تهران كه بموجب قانون خرداد سال 1313 تاسيس شد

ولى ايرانيان خيلى پيشتر از آن داراى دانشگاههاى معتبرتر بوده اند كه محققان بزرگ و معروف بمقياس جهاني ازآنها فارغ التحصيل شده اند و نظاميه نشابور و بغداد از آن جمله است وسعدى بنا

بگفته خود شاگرد نظاميه بغداد بود گفته او است: (مرا در نظاميه ادرار بود.) ادرار بمعنى شهريه و مواجب و مستمرى است. با اينكه از دانشگاههاى قديم آنچه كه برجا مانده قابل ملاحظه (بطور

نسبى) نيست تاثيرمعنوى آنها در دانشگاه كنونى قابل انكار نيست.


دانشنامه
الف - Diolome گواهى نامه دانشكده ها.
ب - دائرة المعارف (در مقابل لغت نامه يا فرهنگ لغات يا واژه شناسي ويا گويشنامه) تخصيص گويش به لهجه بدون دليل است زيرا اين كلمه ازگفتن مشتق است و گفتن اختصاص به لهجه ها ندارد

و استعمال آن در مورد لهجه ها موجب تخصيص بآن مورد نميشود. اشتقاق ازحقوق اهل زبان است.


دانشنامه حقوقى
بمعني دائرة المعارف حقوقى است كه با فرهنگ حقوقى از جهات ذيل فرق دارد:
الف - در فرهنگ حقوقى حداكثر اصطلاحات حقوقى بايد گرد آورى شود بعكس دائرة المعارف حقوقى كه درآن تحت عنوان حداقل عناوين (اصطلاحات) حداكثر اطلاعات حقوقى گرد آورى ميشود.

در فرهنگ حقوقى قصد گرد آوردن حداكثر اطلاعات حقوقى وجود ندارد.
ب - در فرهنگ حقوقى هدف تعريف اصطلاحات است و ممكن است فرهنگ انتقادى باشد دراينصورت انتقاد هم راجع بتعريفات است. و ممكن است فرهنگ مستند باشد يعنى محل ذكر اصطلاحات در

متون قوانين و مقررات يا كتب حقوق بعنوان نمونه نمايانده شود
ج- فرهنگ حقوقى گرايش بيك كتاب نظرى دارد بعكس دائرة المعارف حقوقى. (لغت دانشنامه در دانشنامه علائي بهمين معنى است).


دانق
(بكسر نون و بفتح آن) جمع اولى دوانق و جمع دومى دوانيق است و دوانيقى لقب منصور عباسي است. از كلمه فارسى دانه گرفته شده است. در وزن برابر است با هشت حبه و دو پنجم حبه ازدانه

هاي متوسط جو. هر دانق مساوى دو پنجم گرم است. بعضي گفته اند وزن هر دانق هشت دانه جو متوسط است هردانق دو قيراط است.


دانگ
درعرف عام بمعنه مطلق سهم است و در اصطلاحات حقوقى بمعنى يك ششم ازمال غير منقول است.


داور
در لغت اسم خدا است: يكى ازعقل مى لافد يكى طامات ميبافد بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم و نيز بمعنى رسيدگي است: گوئيا باور نميدارند روز داورى كاين همه دزد و دغل دركار داورمى

كنند دراصطلاح كسى است كه براى داورى انتخاب شده است و داورى (ياحكميت) عبارت است از فصل خصومت (ماده 632 آئين دادرسى مدني) بتوسط يك يا چند نفر نه بطريق فصل خصومت

قضات دادگاههاى رسمي. موضوع مورد ارجاع بداوري اعم است از
اينكه قابل طرح در دادگاههاى داخلى باشد يا نه (مانند اختلافات بين دول- قرارداد لاهه 1899 ماده 15)


داور اختصاصى
(دادرسي مدنى) داور يا داورانى كه مبعوث يكطرف قرارداد يا دعوى باشد داور اختصاصي همان طرف است بعكس سرداور يا داور مشترك كه مبعوث طرفين و مورد قبول طرفين مى باشد. (رك.

سرداور)


داور ثالث
(دادرسي مدنى) داور مبعوث طرفين قرار ـ داد يا دعوى كه مورد قبول هر دو طرف است. در مقابل داور اختصاصى استعمال ميشود. (رك. سرداور)


داور مشترك
بمعنى داور ثالث يا سرداور است. (رك. داور ثالث – سرداور)


داورى
(دادرسى مدنى) فصل خصومت بتوسط غير قاضي و بدون رعايت تشريفات رسمى رسيدگى دعاوى. (رك. داور)


داورى اجبارى
(دادرسى مدنى) داورئى است كه ارجاع دعوى و اختلاف بداورى موقوف بتوافق طرفين اختلاف برداورى نباشد مانند اختلاف زن و شوهر در مورد تمكين و نفقه و مانند اينها (ماده 676 دادرسي

مدني) درمقابل داورى قراردارى بكار رفته است (رك. قرارداد  داورى)


داورى بتراضى
(دادرسي مدنى) بمعنى داورى قراردادى است كه طرفين قبل از وقوع اختلاف و يا پس ازآن، حل دعوى را بنظر داور موكول مي كنند (رك. قرارداد داورى)


داورى قراردادى
(دادرسي مدنى) داورى بتراضي طرفين دعوى را گويند. (رك. قرارداد داورى)


(قرار داد) داورى
(مدني - دادرسى مدني) توافق طرفين معامله مبنى بر ارجاع اختلافاتي كه بعدا ازمعامله آنان ممكن است حاصل شود بداورى، خواه توافق مذكور بصورت عقد مستقل باشد خواه بصورت شرط ضمن

عقد خواه داور يا داوران را در آن توافق معين كنند يا نه (ماده 633 دادرسي مدني)


داير
(مدني- فقه) زمينى است كه تحت كشت يا بناء و مانند آنها (ازكارهائى كه عرفأ احياء محسوب است) باشد درمقابل باير و موات استعمال ميشود (رك. باير)


دبير
در معاني ذيل استعمال ميشود:
1- معلم دوره متوسطه.
2- كارمند سفارتخانه كه مانند وزير مختار داراى مصونيت سياسى است Secretaire و در غياب آنان ميتواند كاردار (شارژ دافر) شود و بيشتر به نائب سفارت گفته ميشود.

(رك. دبير خانه)


دبيرخانه
دبير در لغت بمعنى نويسنده و دبيرخانه دفترى است كه دبيران و نويسندگان اداري درآن بكار تحرير پردازند و درقديم آنرا دارالانشاء(Secretariat) مى گفتند و دبير را منشى

گويند.


دخالت Intervention
(بين الملل عمومى) اعمال قدرت بطور غير قانوني از طرف يك دولت درامرى از امور داخلى يا خارجي دولت ديگر بوجهي كه او را مجبور ازاطاعت و متابعت خود كند.
دخالت دوستانه
(بين الملل عمومى) نوعى وساطت و ميانجيگرى يك دولت براى حل مسالمت - آميز اختلاف دو يا چند دولت است كه فرق آن با وساطت اين است كه در مذاكرات طرفين اختلاف هم شركت مى كند (

در دخالت دوستانه) ولى اين دخالت بصورت تحميل اراده وكسب نفع براى خود نيست نظردر دخالت دوستانه نظر مشورتي است بعكس داورى بين دول كه على القاعده قبول نظر داور الزامى

است.


دخول
(مدنى- فقه) مقاربت زن و مردى كه بين آنها رابطه زوجت بر قرار است بطورى كه دخول صورت گيرد و مقصود از نزديكي در ماده 1092- 1093 ق - م و امثال مواد مزبور نزديكى بمفهوم

لغوى نيست بلكه مقصود همين معنى اصطلاحي دخول است كه منشاء آثار حقوقى مهمى ميباشد. (ماده 945 ق - م)


درآمد Revenu
(ماليه) استفاده جنسي يا نقدى كه شخص در سال از سرمايه يا معلومات يا نيروى كار خود كند و قابل تقويم بپول باشد.
بهمين معني دراصطلاح ((ماليات بر درآمد)) بكار رفته است. درآمد در مقابل سرمايه Capital بكار مى رود و شامل بهره ملك (مانند مال الاجاره واجرت مزارعه و بهره مضاربه و

هرنوع عائدي منظم كه ناشي ازكارى نباشد rente) و نيز شامل استفاده كارفرما از بكار انداختن سرمايه و درآمدهاى كار (مانند مزد خدمات وحقوق و مواجب و حقوق تقآعد و پانسيون

ها) ميشود. در بيان ماهيت در آمد گفته اند : Ce Qu on Peut depenser sans .s, appauvrir يعني در آمد چيزى است كه ميتوان آن

را خرج كرد بدون اينكه لطمه اى بسرمايه بخورد بنابراين سرقفلى و حق الامتياز و مانند اينها جزء دارائي وسرمايه است نه جزء درآمد. ومطالبه ماليات از فروش سرقفلى معني ندارد. چنانكه ماده

29 اساسنامه شركت سهامى چاپخانه وزارت اطلاعات (شماره5973 روزنامه رسمىمورخ 3-6-44) سر قفلى و امتيازات را رسمآ از رديف درآمد خارج و جزء سرمايه و دارائى محسوب

داشته است. (رك. دارائي نامرئي)


درآمد اتفاقى
(ماليه) هردرآمدى كه بصورت غير مستمر و اتفاق( اعم ازاينكه مترقب بوده باشد يا نه) بدست آيد مانند پاداش - جايزه - حق السهم كاشف قاچاق- حق تأليف غير مستمر.


در آمد انتفاعى دولت
(ماليه) درآمدهائي است كه دولت بر اثر فعاليت هاي مختلف (كشاورزى - مالى- تجارى وصنعتى) بدست مى آورد و جزء اعمال تصدى دولت محسوب و مشمول مقررات عمومى كشور است


درآمد مقدماتى
(ثبت اسناد و املاك) بمعنى وجوه مقدماتى است. (رك. وجوه مقدماتى)


درجه
بمعني مرتبه وپايه است. در اصطلاحات ذيل بكار مى رود.


درجه جرائم
(جزا) درجه بندي جرائم از لحاظ شدت و ضعف را گويند كه تابع مستقيم درجه بندي مجازاتها است. (رك. درجه مجازاتها)


درجه دادگاه
(دادرسى) ترتب مراحل رسيدگى دادگاههاى هم صنف و هم نوع را گويند مثلا درميان صنف دادگاههاى مدني و نوع دادگاههاى عمومي دادگاه شهرستان درجه نخستين است و دادگاه استان درجه دوم

رسيدگى ماهوى را انجام ميدهد. (رك. صنف دادگاه - نوع دادگاه)


درجه قرابت
(مدني – فقه) وضع خاصى است كه ازمقايسه منشاء يك نسل با آن نسل انتزاع مى شود مثلا فرزند كه با پدر مقايسه شود درجه قرابت فرزند نسبت بپدر درجه اول است، و درجه قرابت نواده

كه نسل دوم است نسبت بجد درجه دوم است. ماده 1032 قانون مدني. (رك. قرابت)


درجه مجازاتها
(جزا) مجازاتها را بحسب ضعف و شدت باين شرح درجه بندى كرده اند:
الف - مجازات جنايت اشد از مجازات جنحه وخلاف است.
ب - مجازات جنحه اشد از مجازات خلاف است. سلسله مراتب بين مجازاتهاى بالا را نوع مجازاتها نامند و نوع جرائم تابع نوع مجازاتها است يعنا ماهيت حقوقى جنايت  اعتبارى محض است و بنوع

مجازات خود بستگى دارد.
ج- ميان كيفرهاى جنائى آنكه حين ضبط در قانون جلوتر ذكر شده اشد است مانند حبس موقت با اعمال شاقه نسبت به حبس مجرد (ماده هشت قانون مجازات عمومى) اصطلاح درجه مجازاتها را در

اين نوع از سلسله مراتب بكار ميبرند. و درجه جرائم هم تابع آن است.
د - از دوكيفر همنوع و هم درجه آنكه حداكثرش بيشتر است اشد است وآن جرم را هم جرم اشد گويند.
هـ - از دوكيفر همنوع و هم درجه كه حداكثرآنها هم برابر باشد آنكه حداقلش بيش است مجازات اشد است.
و- اگر دوكيفر از چهار جهت بالا (در فقره هـ )مساوى باشند آنكه مجازات تبعى دارد اشد است. (رك. مجازات تبعى)


درخواست Demande
(دادرسى) در لغت تقاضا را گويند در اصطلاح نوشته اى است كه درآن چيزى ازمراجع قضائى خواسته شود مانند درخواست هاى امور حسبي كه بجاى دادخواست در امور ترافعي قرار دارد. (

رك. دادخواست)


درخواست اصلى
(دادرسي مداني) درخواست اساسى و اوليه مدعى را درعرضحال درخواست اصلى گويند. درمقابل درخواست تبعى بكار ميرود. (رك. درخواست تبعى)


درخواست تبعى
(دادرسى مدنى) در خواستي است كه ضميمه درخواست اصلى است و هدف ثانوي مدعي را تشكيل ميدهد. بهر غرضي كه درخواست ثانوى مورد پيدا كند ميتوان درخواست ثانوى كرد چنانكه

خريدار در دادخواست مطالبه تسليم مبيع كند و احتمال دهد كه بايع بجهتى مدعي بطلان عقد شود در اينصورت بطور طبيعى درخواست مى كند كه اگر دادگاه بجهت باطل شمردن بيع حكم برد مبيع

بمشترى نميدهد حكم برد ثمن (كه بايع اخذ كرده است) بمشترى بدهد. اين نمونه را نبايد با درخواست احد امرين (كه موجب عدم تنجز خواسته است) اشتباه كرد زيرا درمانحن فيه تقاضاى دو چيز در

سلسله طولى قرار  دارد و هريك از دو چيز معين و منجز است ولى در تقاضاى احد امرين آن دو امر در عرض هم وجود دارند و موجب عدم تنجز ميشوند.


درك
(بفتح اول و ثانى) بمعنى شر و ضرراست و در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


(ضامن) درك
(مدنى- فقه) كسيكه ضمان درك عليه او  وجود دارد (رك. ضمان درك)


(ضمان) درك
(مدني- فقه) مسئوليت بايع نسبت به ثمنى كه گرفته است در صورتيكه مبيع مال غيردرآيد معني مسئوليت مزبور اين است كه بايع بايد ثمن را بمشتري رد كند. عين همين مسئوليت را مشترى درمقابل

بايع نسبت بمبيعى كه گرفته است دارد يعنى اگر ثمن مال غير درآيد مشترى بايد مبيع را ببايع رد كند (شق دوم ماده 362 ق – م) ضمان درك از مصاديق ضمان ناشى از قرارداد است. (فقه) هرگاه

درعقدى خيارى باشد ومال بعد ازعقد تلف شود و صاحب خيار بعد از تلف مال مزبور اخذ بخيار نمايد در اينصورت من عليه الخيار بايد مثل يا قيمت مال تلف شده را بدهد و مال خود را از صاحب

خيار بگيرد. ضمان من عليه الخيار را در اين مورد ضمان درك ميگويند و  آنرا ضمان جعلى هم مى نامند. اين ضمان ناشى از قرارداد نيست. برخي اين ضمان را از ملاك ماده 286 ق- م استفاده

ميكنند.


درم
هر پنج درم يك غاز است و هرصد غاز يك پناباد است و هرپنا باد دهشاهى است و پناباد سيزده نخود است. درهم غيراز درم است. و درم را شانزده قيراط گرفته اند دربعضي از ولايات بجاى درم

سير استعمال مى كنند و پنج سير پنج درم است و بيست و پنج درم مساوى هشتاد مثقال صيرفى است (رك. مثقال صيرفى)


در وجه
اين عبارت كه بصورت مضاف استعمال ميشود مانند (در وجه على بپردازيد) مضاف اليه آن، گيرنده پول است. انتقاد - اصطلاح مزبور مركب از كلمه (در) و (وجه) است و در تركيب آن رعايت

تناسب با معنى لغوي نشده است. و امثال اينگونه تركيبات نامناسب به لطف زبان خلل وارد مى كند.


درهم
(فقه) كلمه فارسي است و مسكوك نقره را گويند. هردرهم دوازده نخود وسه پنجم نخود است. وزن و قيمت آن بحسب اعصار و امصار فرق كرده است چنانكه گاهي ده درهم شش مثقال بوده است.

گويند در زمان عبدالملك مروان هر ده درهم برابر وزن هفت مثقال قرار داده شد (هر درهم برابر شش دانق) و هر درهم برابر وزن 50 حبه و دو پنجم  حبه جو بود يعنى يكدرهم برابر هفت دهم

مثقال بود (و بحسب دينار، وزن يكدرهم ، نصف دينار ويك پنجم دينار بود.) گويند در زمان پيغمبر (ص) يك درهم شش دانق بود و در زمان بعضى از امامان (ع) پنج دانق و سپس چهار دانق و دو

سبع دانق شد ولى بعضى گفته اند كه در زمان پيغمبر در هم هشت دانقى و درهم چهار دانقى هر دو رواج داشته است. و بهرحال درهم شش دانقى را درهم شرعى و درهم اسلامى و درهم مشهور

گفته اند. حساب درهم شرعى بخردل 72 حبه است. درهم شرعى درمقابل درهم بغلى (رك. درهم بغلى) و درهم طبرى (رك. درهم طبرى) گفته شده است.


درهم اسلامى
(فقه) بمعنى درهم شش دانقى است. (رك. درهم)


درهم بغلى
(فقه) بغلى بفتح اول و سكون دوم اشهر است. يكى از سران يهود بنام رأس البغل آنرا در اروميه ايران سكه زد. بعضى آنرا بفتح اول و دوم و تشديد لام تلفظ مى كنند و بغل شهرى بود در يك

فرسنگى بابل. اين درهم در عهد پيغمبر(ص) بود و برابر است با يك درهم و ثلث درهم (هشت دانق) درمقابل درهم طبرى بكار مى رود (رك. درهم طبرى) درهم بغلى را درهم عبديه هم گقته اند و

رنگ آن سياه بود بعضى درهم بغلى را چهار دانق و درهم طبرى را هشت دانق ضبط كرده اند.


درهم سميريه
(بضم سين وفتح ميم و سكون ياء) (فقه) درهمى است كه مردى يهودى بنام سمير بامرعبدالملك بن مروان سكه زد.


درهم شرعى
(فقه) بمعنى درهم شش دانقى است. (رك. درهم)


درهم طبرى
(بفتح اول و دوم) (فقه) از سكه هاى ايراني و در طبرستان سكه زده شده است نه در طبريه اردن كه نسبت را در مورد آن طبراني آورند نه طبري. وزن آن چهار دانق است. گويند تا آخر زمان

امام سوم (ع) در قلمرو اسلام هم درهم طبرى بكارمى رفت و هم درهم بغلى.


درهم عباسى
(فقه) اين درهم برابر ده دانق بوده است و سپس برابر نه دانق گرديد
 
درهم عبديه
بمعنى درهم بغلى است. (رك. درهم بغلى) در لغت معروف و از اهم طرق و قلمرو ارتباطات دول است در اصطلاحات ذيل بكار مى رود.


درياى آزاد Mer libre
(بين الملل عمومى) هرگاه دريا مجاور با خاك چند دولت باشد آنرا درياى آزاد نامند مانند بحرعمان. بنابراين درياى خزر درياى آزاد نيست.


درياى داخلى Mer interieure
(بين الملل عمومى) درياى محدود باراضي يك دولت را گويند مانند درياچه رضائيه درخاك ايران.


درياي ساحلي Mer territoriale
(بين الملل عمومى) قسمتى از درياى آزاد است كه در سواحلى خاك يك دولت معين واقع شده و از نظر نظامي و بهداشتى و  مالى و اقتصادى تابع مقررات خاصى است و پاره اى از قوانين داخلى

درآن جارى  است و كشتى رانى دول در آن محدود بحدود مقررات دولت صاحب ساحل است و از نظر حقوق بين الملل در حكم حريم آبي كشور است. اندازه معمولى اين حريم سه ميل است.


دريابان
اميرالبحر دو را گويند.


دريادار
اميرالبحر سه را گويند



دريا سالار
اميرالبحر يك را گويند.


دزد دريائى
(بين الملل عمومى) كشتى مسلحى است كه بدون اجازه دولتي از دول جهان به دريا نوردى اشتغال ورزيده و متعرض كشتيهاى بازرگانى و جان و مال مسافران و سرنشينان آنها  گردد.


دسترنج رعيتى
(مدنى) آنچه از آثارمادى كه دهقان يا اذن يا اجازه مالك زمين مزروعى درآن پديد آورده باشد از قبيل اشجار و غيره
(ماده 31 نظامنامه قانون ثبت و حكم تميزي شماره 2032 مورخ 13- 11- 25 شعبه هشت) (رك. حقوق زارعانه)


دستك
(تجارت) اصطلاح عاميانه بمعنى دفترچه كوچك ويا يادداشت كه امور تجارى در آن ضبط مى شد و غالبا بعد ازكلمه دفتر استعمال ميشود ومى گويند: ((دفتر ودستك)) (جامع الشتات - صفحه

697)


دستگيرى
(جزا) سلب آزادى عبور و مرور كه منتهاى آن، توقيف قانوني است يعنى بعد از دستگيرى به اتهام بزه چنانچه مدافعات شخص دستگير شده موجه نبود براي منع از فراريا نهان شدن متهم قرار

بازداشت صادر ميشود هرحال قرارى كه بعد از رسيدگى وتشخيص عدم موجه بودن مدافعات مزبور صادرميشود كه بموجب آن سلب آزادى ناشى از دستگيرى متهم ادامه مى يابد از تاريخ صدور

خود به مدت دستگيرى پايان داده و پس ازآن، عنوان توقيف صدق مى كند تا وقتى كه حكم قطعى لازم الاجراء به حبس او صادر گردد كه آنوقت عنوان توقيف جاى خود را به عنوان حبس مى دهد.


دستمزد
(مدني - كار) مزدى كه براى انجام كار بدنى غيرمستمر داده ميشود بنابراين تعريف عناصرآن عبارت است از:
الف - كارى كه شخص بدستوريا برضاى او انجام دهد.
ب- كاربدني باشد نه كار فكرى. بنابراين اجرت معاينه پزشك مزد محسوب است نه دستمزد.
ج - كار بايد غير مستمر باشد و اگر مستمر باشد عنوان دستمزد بآن اطلاق نميشود. (رك. حق حضور)


دستور
در لغت بمعنى سرمشق و قانون و فرمان  وامر و وزير و فرمانده است. در زمان ساسانيان بشخصى اطلاق مى شد كه نوعى سمت رسمى داشت و مشاوره قضائى و دينى و پاره اى امور مملكتى را

انجام ميداد. در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


دستور پرداخت
اوراق بها دارى است بامضاى وزير كثاورزي و رئيس سازمان اصلاحات ارضي ويا نمايندگان مختار آنان كه متضمن دستور پرداخت وجهى در وجه دارنده آن ببانك كشاورزى ايران است دستور

پرداخت ها با نام مى باشند و انتقال آنها بايد در دفترمخصوصي كه در بانك مزبور نگهدارى ميشود نگهدارى شود. (تصويب نامه اجرائي ماده 27 قانون اصلاحى قانون اصلاحات ارضى مصوب

28/ 11/ 340)


دستور جلسه
موضوع مورد بحث جلسه كه قبلا براى مذاكره در نظرگرفته شده باشد.


دستور موقت
(آئين دادرسي مدني) يكنوع رأى دادگاه است بصورت قراركه مشعر بر فعل و يا ترك و يا توقيف مال است (ماده 778 دادرسي مدني) (رك. دادرسى فورى)


دستور وزارتى
(حقوق ادارى) دستور وزير مشعر بر راهنمائى ادارات تابعه و ماموران وزارتخانه درمورد خاص. (رك. ابلاغ وزارتي)


دستينه
امضاء را گويند.



دسيسه
(جزا) بمعنى تقلب Fraude بكار رفته وكم استعمال ميشود واصطلاح تقلب بيشتر بكار مى رود.( ماده 368 قانون دادرسي وكيفر ارتش)


دوسيه
بمعنى پرونده است (ماده 18 قانون ثبت 1310 وماده دهم  قانون اعسار 20- 9-1313) (رك. پرونده)


دعوى
(دادرسى) الف - منازعه در حق معين را گويند.
ب- ادعاء مدعى كه دعوى بمعنى اخص ناميده ميشود.
ج- مجموع ادعاء مدعي ودفاع مدعي - عليه كه دعوى بمعنى اعم ناميده شده است.


دعدى ابطال سند در وجه حامل
(دادرسي مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بطلان، بى اعتبارى سند دروجه حامل بعلت گم شدن آن و افتادن سند در دست غير (يا احتمال افتادن سند دردست غير) كه حق استفاده از آن را

ندارد مي باشد (ماده 322 ببعد قانون تجارت)


دعوى ابطال سند رسمى
(دادرسى مدني) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بي اثر بودن يك يا چند سند رسمي معين است و سبب بى اثر بودن يا بى اثر شدن سند رسمى مختلف است ممكن است بعلت اين باشد كه سند مطابق

مقررات مربوط بآن صادر نشده باشد (ماده 70 قانون ثبت و ماده 1288 قانون مدنى) ازاين قبيل است مورد ابطال سندمالكيت معارض و ابطال شناسنامه در موردى كه براى يكنفر چند شناسنامه

صادر شده باشد. ممكن است بى اعتبارى سند بعلت بطلان معامله اى باشد كه سند حاكى از وقوع آن است مانند سند بيع مال مجهول. ممكن است بعلت انتفاء تعهد موضوع سند رسمى، سند ازاعتبار

بيافتد مانند پرداخت وجه سند (ماده 1292 قانون مدنى و بند چهارم ماده 13 آئين دادرسى مدني)


دعوى ابطال سند مالكيت معارض
(ثبت- دادرسي مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بى اثر بودن سند مالكيت معارض است (رك. سند مالكيت معارض) (لايحه قانوني اشتباهات ثبتى و اسناد مالكيت معارض مصوب 1333)

ابطال سند مالكيت باستناد اين لايحه اختصاص به مورد تعارض اسناد مالكيت ندارد بلكه نظر بذيل ماده يك لايحه مزبور درمواردى كه صدور سند مالكيت مبنى براشتباهاتي بوده كه اصلاح آنها مخل

بحقوق ديگران است دادگاه در صورت رسيدگي واحقاق حق حكم بابطال سند مالكت خواهد داد.
 
دعوى ابطال شركت
(دادرسى مدنى) دعوائي است كه خواسته آن اعلام وجود سبب بطلان شركت بازرگانى است چه شركت بازرگاني بر مدار قراردادى مى گردد و مانند هر قراردادى ميتواند سبب يا اسباب بطلاني

داشته باشد (ماده 82 قانون تجارت)


دعوى ابطال شناسنامه
(دادرسي مدني) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بي اثر بودن شناسنامه اى است طرف دعوى اداره آمار و ثبت احوال است (ماده 44 قانون ثبت احوال 1319 و ماده 106 نظامنامه 1319)


دعوى ابطال معامله
(دادرسي مدني) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بى اثر بودن معامله معينى است و سبب بي اثر بودن معامله مختلف است گاهى براى اين است كه قصد فرار از دين وجود داشته (ماده 218-

65 قانون مدني و ماده 424 قانون تجارت) وممكن است براى حفظ مصالح ثالث باشد (ماده 423 قانون تجارت)


دعوى اجرائى
(دادرسى مدنى) هر دعوى كه در زمينه اجراء رأى دادگاه ويا اجراء اسناد رسمى لازم الاجراء و يا هر نوع اجراء ديگر (از قبيل اجراى مالياتى) بموجب قانون قابل طرح در مراجع قضائى باشد

دعوى اجرائى ناميده ميشود از اين قبيل است اعتراض ثالث اجرائى (رك. اعتراض ثالث اجرائى)


دعوى اختصارى
(دادرسى مدنى) دعوائى كه رسيدگى بآن بصورت اختصارى است. (رك. دادرسي اختصارى)


 


دعوى استخدامي
(دادرسى مدني) دعوائى كه بمناسبت وجود رابطه استخدامى بين شاكى ودولت پديد آمده باشد (ماده 64 قانون استخدام كشورى مصوب قوس 1301)


دعوى استينافى
رك. دعوى پژوهشى


دعوى اصلى
بمعنى دعوى اولى است (رك. دعوى اولى - دعوى فرعى)


دعوى اضافى
(دادرسى مدني) دعوى طارى كه ازطرف مدعي اقامه شود دعوى اضافى و دعوى ضميمه ناميده ميشود.


دعوى اعاده اعتبار
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه بموجب آن تاجر ورشكسته از دادگاه مى خواهد كه آن مقدار از اهليت را كه از طريق صدور حكم ورشكستگى از دست داده باو برگردانند (ماده 561 ببعد قانون

تجارت) اين دعوى نه اختصارى است و نه عادى (دانشنامه حقوقى - جلد دوم - دعوي طلب شماره 14)


دعوى اعتراض به ثبت
دعوى معترض به تقاضاى ثبت عليه تقاضي ثبت را گويند. (رك. اعترض به ثبت)


دعوى اعتراض ثالث
رك. اعترض ثالث


دعوى اعسار
(دادرسي مدنى) دعوئى است كه بموجب آن مدعى نسبت به خواسته يا دين يا محكوم به (ماده 39 دادرسي مدنى) ويا هزينه دادرسى (ماده 41 -693 دادرسى مدنى و ماده يك قانون اعسار) ويا

موضوع اجرائيه ثبتى يا مالياتى (ماده 20-21- 28 قانون اعسار و ماده 40 دادرسى مدنى) و خلاصه دينى از ديون خود بهر صورت كه فرض شود از دادگاه درخواست اعلام حالت اعسار (

رك. اعسار) او را ضمن صدور حكم كند.


دعوى افراز
(دادرسى مدنى) دعوائى كه خواسته آن تقسيم ملك مشاع است بين شركاء آن (جدا كردن سهم شريك مدعي از سايرشركاء) بند هشتم ماده 13 آئين دادرسى مدنى. طرف اين دعوى تمام شركاء ملك

هستند (ماده300 و بند دوم ماده304 قانون امورحسبى) اگر مال شريكى نزد كسى وثيقه باشد بازخود آن شريك طرف دعوى است نه وثيقه گيرنده. دعوى افراز مصداق واقعى دعوى است (ماده

چهارم لايحه قانونى فروش خالصجات مصوب 20- 9- 34) در صورتيكه مالكيت محل نزاع نباشد حكم افراز بهيچ وجه نظربه امرمالكيت ندارد ودر امر مالكيت نميتوان بآن استناد كرد.


دعوى انجام تعهد
(دادرسي مدنى) دعوائي است كه خواسته آن تقاضاى الزام متعهد معين به اجراء تعهد معين است (بند هفتم ماده 13 دادرسى مدني).


دعوى انحصار وراثت
(دادرسي مدني) دعوائى است كه بموجب آن وراث متوفى ازدادگاه تقاضاي صدور تصديقى بر محصور بودن وراث متوفى به عدد و اشخاص (يا شخص) معين معلوم مى كنند و تصديق مزبور را

تصديق حصر وراثت و برگ حصر وراثت و حصر وراثت نامند. (ماده 360 قانون امور حسبي)


دعوى انحلال شركت
(دادرسى مدنى) دعوائي است كه خواسته آن اعلام اضمحلال شركت بازرگاني است (ماده 93- 181 قانون تجارت و ماده 182 قانون تجارت و ماده دوم قانون ثبت شركتها مصوب 15-3-

310) اين دعوى از دعاوى بازرگاني است. تسليم مدير شركت بدعوى انحلال اثرى ندارد زيرا اقرار شخص طبيعى بضرر شخص حقوقي بدون داشتن اختيار چنين اقرارى اثر ندارد.


دعوى انكار زوجيت
رك. دعوى نفى زوجيت
دعوى اولى
(فقه) دعوئى كه براى بار اول درمحكمه مطرح ميشود. درمقابل دعوئى كه بنحوى از انحاء با دعوي اول مرتبط است و در اثناء محاكمه و رسيدگى بدعوى اولى حادث ميشود. دراصطلاحات فعلى

دعوى اولى را دعوى اصلى و دعوى ثانوى را دعوى فرعى نامند. دعوى فرعي ممكن است بصورت دعوى متقابل (ماده 284 آئين دادرسي مدنى) و دعوى جلب ثالث و دعوى وارد ثالثو دعوي مرتبط

و غيره درآيد.(رك. دعوى فرعى)


دعوى بازرگاني
(دادرسى مدني) هردعوى كه منشاء مستقيم آن عمليات بازرگاني باشد دعوى بازرگاني است.


دعوى باطل
دعوائى كه بعلت نارسائي يا فقد دليل مدعى حكم عليه اوصادرگرديده باشد. اصطلاح دعوى باطل از اصطلاحات مأنوس و قديمى در زبان فارسى است.


دعوى برائت از وجه الكفاله
(دادرسى مدني) كسيكه كفالت متهمى را درمراجع قضائى كرده و به تشخيص آن مراجع بتعهد خود رفتار نكرده ودستور ضبط وجه الكفاله داده شده و او خود را مشغول الذمه نميداند و مدعى است

كه ذمه او بسببى ازاسباب (مانند حضور متهم در موعد مقرر) مبرى شده ميتواند دعوائى باين منظور در دادگاه شهرستان طرح كند كه آنرا دعوى برائت از وجه الكفاله نامند. (ماده 136 مكررآئين

دادرسي كيفرى)


دعوى برات
(دادرسي مدني) دعوائي است كه خواسته آن وجه برات و مستند اصلى آن برات باشد.


دعوى برغائب
(دادرسي مدنى) دعوائى كه بضرر غائب مفقود الخبر طرح شود خواه براي صدور حكم موت فرضى او باشد خواه براى تصرف دراموال غائب قبل از صدورحكم مذكور و خواه ازطرف زوجه

غائب براى صدور حكم طلاق.


دعوى بر متعهد ميت
(دادرسي مدني) دعوائى است كه ازطرف وراث يا بستانكاران ميت بطرفيت كسيكه بنحوى از انحاء تعهدى بنفع ميت دارد اقامه شود (ماده 234- 235 قانون امور حسبى)


دعوى برميت
(دادرسى مدني) دعوائى است كه طرفيت وراث ميت يا مديون او و يا امين و يا متصرف در مال ميت بادعاء داشتن طلب يا عينى نزد ميت اقامه ميشود (ماده 232- 235- 238 قانون امور

حسبى) كسيكه مدعى حقى (عين- دين) برميت است ميتواند دعوى بطرفيت وراث يا نماينده قانونى او طرح كند هر چند تركه تحت تصرف وارث نباشد دراينصورت تا وصول تركه بدست وارث

مسئوليتى در پرداخت ديون ميت ندارد ولي ميتوان وارث را محكوم بپرداخت ديون متوفى كرد (ماده 232- 272 قانون امور حسبى) در صورت نبودن وارث براى ميت يا مجهول بودن و ارث

دعوى مذكور بطرفيت مدير تركه (اگر تركه در دست او باشد) والا بطرفيت دادستان (اگر تركه دردست او باشد) اقامه ميشود. بشرط اينكه دهسال از تاريخ حرير تركه نگذشته باشد (ماده 334 -

335-336 قانون امورحسبى) در مورديكه متوفى از اتباع خارجه باشد مواد 352- 355 قانون مزبور رعايت ميشود.


دعوى بطلان اجاره
(دادرسي مدني) دعوائي است كه بموجب آن از دادگاه تقاضاى اعلام بطلان اجاره بسببى از اسباب شود فرق بطلان و فسخ اجاره آن است كه فسخ محتاج بقصد انشاء است و حال اينكه بطلان

حاجت بقصد انشاء ندارد و عروض يكى از اسباب بطلان كافى است كه آنرا بي اثر كند. اسباب بطلان اجاره متفاوت است مانند قابل انتفاع نبودن عين مستاجره از آن حيث كه اقدام باجاره آن شده

(شق اول ماده هفتم قانون مالك و مستاجر و ماده 481 - 496 قانون مدنى)


دعوى بطلان تقسيم
(دادرسي مدني) دعوائى كه خواسته آن اعلام بطلان تقسيم مال مشاعى است خواه آن مال مشاع تركه باشد يا نه (ماده 66 قانون آئين دادرسي مدني)


دعوى بلامعارض
(فقه) كسيكه دعوى مالكيت مالى را كند كه در تصرف اونباشد و احدى هم مزاحم اونشود وبا او اختلاف نكند.


 


دعوى پژوهشى
(دادرسي مدني) يك دعوى با عتبار اينكه درمرحله نخستين از رسيدگى مطرح باشد دعوى نخستين و هرگاه در مرحله ثاني ازرسيدگى طرح شود دعوى پژوهشى يا دعوى استينافى ناميده ميشود (

رك. رسيدگى نخستين)


دعوى تجارى
بمعنى دعوى بازرگاني است (رك. دعوى بازرگاني)


دعوى تخليه
(دادرسي مدني) الف - دعوائي كه خواسته آن رفع يد مستاجر ازعين مستاجره و تسليم آن بمؤجر است و اسباب مجوز تقاضاى تخليه متفاوت است.
ب - دعوائى كه خواسته آن رفع يد عدواني متصرف عدواني است كه از طرف مالك اقامه ميشود (ماده 326 آئين دادرسى مدني)
ج- دعوى رفع يد بصورت انجام تعهد مانند اينكه خريدار خانه شرط كند كه بايع پس ازسه ماه از حين بيع آنرا تخليه كرده و تحويل خريداربدهد (بازگشت اين شق بشق دوم است) و هم چنين است

دعوى خلع يد شريك از مال مشاع (ماده 118- 475- 58 ببعد قانون مدنى)


دعوى تركه
(دادرسى مدني) بر دعاوى ذيل اطلاق ميشود:
الف - دعوى برميت (رك. دعوى بر ميت)
ب- دعوى بر متعهد ميت (رك. دعوى بر متعهد ميت)
ج- دعوى بطلان تقسيم تركه (رك. دعوى بطلان تقسيم)
د- دعوى يك بستانكار ميت بربستانكار ديگر ميت كه زائد بر استحقاق دريافت كرده است (ماده 272- 273 قانون امور حسبى)
ه - دعوي وارث بر متعهد متوفى ولو اينكه چيزى از اين دعوى عائد وارث نشود و فقط دين متوفى پرداخت شود (ماده 234 قانون امورحسبي).


دعوى تصحيح شناسنامه
(دادرسي مدنى) هرگاه در تنظيم اسناد سجلى اشتباهى شده باشد و اشتباه ناشي از اظهار اظهار كننده باشد رفع چنين اشتباهى با دادگاه است (ماده 44 قانون ثبت احوال 1319 و ماده 105 و 107

نظامنامه 1319) و دعوى تصحيح اين گونه اشتباه را اگردر شناسنامه رخ داده باشد دعوي تصحيح شناسنامه نامند. اگر را تنظيم كننده سند سجلى بكند رفع آن با اداره آمار است. طرف دعوى بالا

اداره ثبت احوال است.


دعوى تصرف عدوانى
(دادرسى مدني) عناصر دعوى تصرف عدواني عبارت است از:
الف - موضوع دعوى مال غير منقول باشد خواه دعوي در دادسرا مطرح شود (فقره دوم ماده يك قانون تصرف عدوانى وماده دوم همان قاون) خواه در دادگاه (ماده 323 دادرسى مدنى)
ب- متصرف سابق مال غيرمنقول كه مال بدون رضايت وى از تصرفش خارج شده طرح دعوى نمايد (ماده 323 دادرسى مدنى و مواد اول و دوم قانون تصرف عدوانى) لازم نيست شاكى مالك باشد

مستاجر- مباشر- خادم - دهقان – كارگر و هركس كه به نمايندگى يا بامانت مال غير را متصرف است ميتواند اين دعوى را طرح كند (ماده ششم قانون تصرف عدواني) و حتى اين دعوى از جانب

مستاجر عليه مؤجر و از يك مستاجرعليه مستاجر ديگر شنيده ميشود.
ج - مدعى اعاده تصرف سابق خود را بخواهد هرچند كه درمقام استدلال استناد به مالكيت خود هم كرده باشد.ولي اگر خواسته دعوي مركب از اعاده تصرف و صدور حكم به مالكيت باشد اين دعوى

دعوى مالكيت است (قسمت پنجم وششم از توضيحات ذيل بند نهم نظامنامه قانون تصرف عدوانى) اگر مدعي تصرف عدوانى كه اعاده تصرف را خواسته تقاضاى جبران خسارتل وارده را هم بنمايد

ماهيت دعوى تصرف عدوانى تغيير نمى كند و بتقاضاى مزبور ضمن دعوى مذكور رسيدگى ميشود. هرگاه خوانده تصرف خود را مستند به حق مالكيت خود كند اين استناد، ماهيت دعوى تصرف

عدوانى را تغيير نميدهد.
د- نسبت بمورد تعهد (مانند عين مستأجره و مرهونه) نميتوان دعوى تصرف عدواني مطرح نمود.


دعوى تعمير
(دادرسي مدنى) نوعى از دعاوى اجاره است كه خواسته آن الزام مؤجر بتعمير عين مستاجره است (ماده 486 قانون مدنى و ماده 22 قانون مالك و مستاجر سال 1339) ويا الزام مستاجر بعدم

جلوگيرى از اقدام مؤجر به تعميرعين مستاجر مى باشد (ماده 485 قانون مدني) 2347- دعوى تغيير مال الاجاره (دادرسي مدنى) دعوائى است كه خواسته آن افزودن اجاره بها است اگر مؤجر طرح

كند و كاستن اجاره بها است اگر  مستاجر طرح كند (ماده سوم قانون مالك ومستاجر 1339)


دعوى تقابل
بمعنى دعوى متقابل است (رك. دعوى متقابل)


دعوى تقسيم
(دادرسي مدني) دعوائي كه خواسته آن تقسيم مال مشاع باشد (ماده 300 قانون امور حسبى و ماده 589 قانون مدني)


دعوى تمكين
(دادرسي مدني) دعوائي كه زوج عليه زوجه بخواسته تمكين او بوظائف زناشوئى (بمعنى اخص كلمه) مطرح مى كند (ماده 1108 قانون مدني و ماده 143 آئين دادرسى مدنى) از دعاويي است كه

تشريفات معمولي رسيدگى توانائى واقعى حل آنرا ندارند.


دعوى تنظيم اجاره نامه
(دادرسي مدني) دعوائى است كه خواسته آن الزام مؤجراست به تنظيم اجاره نامه ملك معين در موردى كه اساسأ اجاره نامه اى وجود ندارد ويا دارد لكن مدت اجاره منقضى شده است (ماده پنج

قانون مالك و مستاجر سال 1339)


دعوى تنظيم سند
(دادرسي مدني) دعوائى است كه خواسته آن الزام متعيد به تنظيم سند است برتنظيم سند مورد تعهد.


دعوى تنقيذ وصيت نامه
(دادرسي مدنى) دعوائى است كه مدعي از دادگاه ميخواهد تا باصالت وصيت نامه فاقد مشخصات مقرر در قانون امورحسبى رسيدگي كند ولى چون ماده 291 قانون مذكور وماده 7 -11 نظامنامه

ماده 299 قانون مزبور چنين وصيت نامه اى را فاقد اثر قانونى تلقى كرده دادگاهها بايد با حراز نفس وصيت مندرج در وصيت نامه مذكور قناعت كنند مگر اينكه دعوى بعنوان احراز اصالت چنان

وصيت نامه اى بطرفيت كسيكه منكر اصالت (انتساب آن بموصى) آن است در دادگاه طرح شود در اين صورت كلمه تنفيذ بيمورد است.


دعوى توقف
بمعني دعوي ورشكستگى است( رك. دعوى ورشكستگى)


دعوى توليت
(دادرسي مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام شولى بودن مدعى نسبت به موقوفه معينى است (ماده 16 آئين دادرسى مدني).


دعوى تهمت
(فقه) دعوائى است كه مدعى درادعاء خود جازم وقاطع نباشد مثل اينكه مودع بر امين دعوى كند كه او امانت را بتعدي از بين برده است بدون اينكه در اين اسناد، جازم باشد.


دعوى ثانى
(فقه) هر دعوى كه در اثناء دعوى اولى حادث شود (رك. دعوى اولى). در اصطلاحات كنونى آنرا دعوى فرعى مى نامند.


دعوى جديد
(دادرسي مدني) هر ادعاء از طرف مدعى يا مدعى عليه كه در مرحله پژوهشى شده و در مرحله بدوى نشده باشد آنرا دعوى جديد نامند (ماده 508 دادرسي مدنى)


دعوى جزائى
(دادرسي كيفرى) يا دعوى كيفري دعوئي است كه موضوع آن رسيدگى به جرمى از جرائم بوده باشد دعاوى مربوط به تخلفات انضباطى خارج از اين معني است. (رك. دعوى حقوقى - دعوى

مدني)


دعوى جعل
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام مجعول بودن سند رسمي يا سند عادى باشد (ماده 379 دادرسى مدنى) (رك. جعل)


دعوى جلب ثالث
رك. جلب ثالث


دعوى چك
(دادرسى مدني) دعوائي است كه خواسته آن وجه چك و مستند اصلى آن چك باشد.


دعوى حصر وراثت
بمعنى دعوى انحصار وراثت است (رك. دعوى انحصار وراثت)


دعوى حقوقى
(دادرسي مدني) مرادف دعوى مدني است (رك. دعوي مدني) اصطلاح دعوى حقوقى غلط است زيرا كه حقوق در اصطلاح شامل دو رشته مدني و كيفرى است و ذكر عام و اراده خاص بدون اينكه

داراى مزيتي باشد علاوه بر اينكه دور از روش فصاحت و بلاغت است دور از رسم قانونگذارى است. اصطلاح بالا در مقابل دعوى جزائى استعمال ميشود (ماده 46 قانون ثبت علائم 1- 4-

130 و ماده 10 قانون چكهاى بي محل مصوب 1337)


دعوى حواله
(دادرسى مدني) دعوائي كه خواسته آن ناشى از رابطه حقوقى حواله قانون مدنى باشد (در مقابل دعوى برات استعمال ميشود)


دعوى خالصه
(دادرسي مدنى) دعوي مربوط بعين يا منافع وحقوق املاك خالصه (قانون تاسيس بنگاه خالصجات كشور مصوب 26- 4 – 34) 2367- دعوى خسارت (دادرسى مدنى) دعوائي كه

خواسته آن نوعى ازانواع خسارات باشد.


دعوى خصوصى
(دادرسي كيفرى) دعوى كسيكه از عمل مجرم متحمل ضرر شده است در مقابل دعوى عمومى استعمال شده است ماده دوم آئين دادرسى كيفرى. (رك. دعوى عمومى)


دعوى خلع يد
بمعنى دعوى تخليه است (رك. دعوى تخليه)


دعوى خيانت متولى
(دادرسي مدنى) دعوائي كه خواسته آن اعلام وجود خيانت متولى معين در امر موقوفه است (ماده هشتم قانون اوقاف و ماده 61 نظامنامه اوقاف)


دعوى خيانت ولى قهرى
(دادرسى مدنى) دعوائي كه خواسته آن اعلام خيانت ولى قهري در دارائى طفل است كه از طرف دادستان طرح ميشود و در صورت اثبات بايد ضم امين به ولى كرد (ماده 1186 قانون مدنى)


دعوى دولتى
(دادرسي مدني) دعوائي كه يكى ازطرفين دعوى دولت باشد (ماده 139-141 دادرسي مدني)


دعوى دينى
(دادرسى مدني) دعوائى كه خواسته آن مال برذمه خوانده است نه مال موجود درخارج. در مقابل دعوى عينى استعمال ميشود. (رك. دعوى عينى)


دعوى رفع مزاحمت
(دادرسي مدنى) دعوائى كه خواسته آن رفع مزاحمت مزاحم تصرفات متصرف قانونى در مال غير منقول است با اينكه مزاحم مال مورد مزاحمت را از تصرف متصرف خارج نكرده است (ماده

325 دادرسي مدني)


دعوى رفع ممانعت از حق
(دادرسي مدني) دعوائى است كه صاحب حق ارتفاق يا حق انتفاع در مال غير براى رفع ممانعت ديگرى از استمتاع از حق خود اقامه مى كند (ماده 324 آئين دادرسى مدني)


دعوى زناشوئى
(دادرسي مدنى) دعاوى راجع بامر ازدواج را گويند مانند دعوى زوجيت و نفى زوجيت و دعوى نفقه و تمكين و دعوى طلاق و مطالبه مهر و جهيز.



دعوى زوجيت
(دادرسي مدني) دعوائى است كه زني عليه مردى براى اثبات را بطه زوجيت در زمان حال يا ماضى مطرح كند و هم چنين است اگر قائم مقام زني اين دعوى را بقصد استفاده ازآثار مدنى رابطه

زوجيت (از قبيل مطالبه حقوق مالى آن زن) طرح كند (قانون راجع بانكار زوجيت - مصوب 20 2- 1311) در برابر اين دعوى بطور متقابل شوهر (مدعى عليه) دعوى انكار و نفي زوجيت

مطرح مى كند.


دعوى سجلى
(دادرسى مدني) بدعاوي ذيل اطلاق ميشود: الف - دعوى تصحيح شناسنامه
ب- دعوى ابطال شناسنامه
ج- اعتراض ماده 22 نظامنامه مصوب 1319 قانون سجل احوال 1319
د- اختلاف در سن (و اثبات سن حقيقى) بين متقاضي شناسنامه ومأمورآمار وثبت احوال (ماده 85 نظامنامه 1319)
هـ - اعتراض به غصب نام خانوادگى (ماده 998 قانون مدنى)


دعوى سفته
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن وجه سفته و مستند اصلى آن سفته باشد.


دعوى ضميمه
رك. دعوى اضافى


دعوى طارى
(دادرسى مدنى) دعوائي است كه دراثناء رسيدگى بدعوى ديگر از طرف اصحاب دعوى يا ثالث اقامه شود خواه اصحاب دعوى بريكديگر اقامه كنند يا برثالث و يا ثالث بريكى از اصحاب دعوى

اقامه كند (ماده 28 - 30 قانون دادرسي مدني)


دعوى طلاق
(دادرسى مدنى) دعوائي كه خواسته آن صدور حكم طلاق از طرف دادگاه است وعلل و اسباب اين تقاضا مختلف است مانند غيبت زوج يا عجز از انفاق (ماده 1029- 1129- 1130 قانون

مدني)
 
دعوى طلب
(دادرسى مدنى) دعوائي كه خواسته آن پرداخت طلب معينى است كه مدعى خود را نسبت بآن از مدعى عليه طلبكار مى داند.


دعوى عادى
(دادرسي مدني) دعوائي كه رسيدگى بآن بصورت عادى است (رك. دادرسي عادى)


دعوى عمومي
(دادرسي كيفرى) دعوى دادستان به نمايندگى از طرف جامعه عليه مجرم بسبب جرمى كه مرتكب شده است وهدف آن حفظ حقوق عامه است (ماده دوم آئين دادرسى كيفرى)


دعوى عينى
(دادرسى مدني) الف - بمعنى اعم شامل هر دعوائى است كه خواسته آن مطالبه عين معين موجود در خارج باشد مانند دعوى مشترى بر بايع براى تسليم عين مبيع.
ب - بمعنى خاص (در امورحسبى) دعوى شخص است براى استرداد عين مالى كه آنرا متعلق بخود مى داند بركسيكه عين مال دريد اواست خواه مدعي عليه وارث باشد خواه نه ولي اگر متصرف

ادعاء كند كه عين جزء تركه است آنوقت مدعوى بطرفيت تمام ورثه اقامه ميشود (ماده 239 قانون امور حسبى)


دعوى غير مالى
(دادرسي مدني) دعوائى است كه خواسته آن غيرمالى باشد. (رك. خواسته غير مالي)


دعوى غير منقول
(دادرسي مدني) دعوائى كه خواسته آن مال غير منقول ويا تحصيل حقى درآن باشد مانند دعوى مالكيت خانه ويا دعوى مالكيت منافع خانه (ماده 23 دادرسي مدني) دعوى مال الاجاره و اجرت المثل

دعوى غيرمنقول نيست.


 


دعوى فرعى
(دادرسي مدني) عنوان دعوى فرعى در هريك از دو مورد ذيل صدق مى كند: الف - دعوائي كه در اثناء رسيدگى بدعوى ديگرى طرح شود مانند دعوى متقابل. ب- دعوائى كه از متفرعات دعوي

ديگر باشد مانند دعوى اعسار و دعوى جعل. در اينصورت در مقابل هريك از دوقسم دعوى فرعى مذكور فوق، دعوى اصلى قرار مى گيرد.


دعوى فسخ اجاره
(دادرسى مدنى) دعوائي است كه بموجب آن از دادگاه تقاضاى اعلام زوال رابطه استيجارى (فك) ميشود. اسباب فك اجاره متفاوت است مانند تحقق حق فسخ بر حسب شروط اجاره نامه (بند دوم

ماده هفتم قانون مالك و مستاجر 1339) و فوت مستاجر و تقاضاى فسخ از طرف همه وراث (بند سوم ماده مذكور) و غيره (رك. دعوى بطلان اجاره)


دعوى كيفرى
بمعنى دعواى جزائي است. (رك. دعوى جزائى)


دعوى مالكيت
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام مالكيت عين يا حق (مانند حق ارتفاق و انتفاع) بر ملك معين باشد (ماده 332 آئين دادرسي مدنى) دعوى حريم هم از دعاوى مالكيت است (ماده 139

قانون مدنى) اگر خلع يد بتبع دعوى مالكيت مطرح باشد دعوى مالكيت صدق مى كند (نظامنامه قانون تصرف عدوانى) ضمن دعوى افراز و دعوى تصرف عدواني هم طرح دعوى مالكيت ميتوان كرد و

نيز دعوى اعتراض ثالث اجرائى بصورت دعوى مالكيت ممكن است مطرح گردد (ماده 749 - 730 اصول محاكمات قديم).


دعوى مالى
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن مالى باشد. (رك. خواسته مالى)


دعوى متقابل
(دادرسى مدنى) دعوائي است كه درمقابل دعوى ديگرى (كه دعوى اصلى نام دارد) طرح شده باشد (ماده 284 آئين دادرسي مدني) و بادعوى اصلى ناشى از يك منشاء باشند يا ارتباط كامل داشته

باشند وعلاوه بر اين ازقبيل دعوى صلح و تهاتر وفسخ و رد خواسته كه براى دفاع از دعوي اصلى اظهار ميشود نباشد (ماده 285 دادرسي مدني)


دعوى مجهول
(فقه) هر دعوى كه خواسته آن مجهول باشد مثل اينكه كسى مدعى شود كه يك تخته قالى از طرف مى خواهم بدون اينكه مشخصات آنرا بيان كند. دعوى مجهول مسموع نيست.


دعوى مختومه
الف - دعوئي كه منتهى بنظر نهائي دادگاه (درهر درجه از دادگاه) شده باشد يعنى دادگاه ختم دادرسى را اعلان نموده و نظر قطعى خود را داده باشد.
ب- دعوائى كه حكم نهائى درآن صادر شده باشد (ماده 22 قانون ثبت) ويالااقل درموعد فرجام خواهى نشده باشد.


دعوى مدنى
(دادرسى مدني) دعاوى ناشي از روابط حقوقى مربوط بحقوق مدنى را گويند. اين دعوى مدنى بمعنى اعم است كه شامل دعوى بازرگاني هم مى باشد ولى اگر دعوى بازرگانى از معنى عام دعوي

مدنى خارج شود بقيه را دعوى مدني بمعنى خاص گويند و بهمين معنى در ماده يك قانون آئين دادرسى مدنى مصوب - 1318 بكار رفته است.


دعوى مرتبط
(دادرسى مدني) دو دعوى را نسبت بهم موقعى دعوى مرتبط گويند كه اخذ تصميم در هر يك مؤثر در ديگرى باشد يعنى صدور رأى دريكى از دو دعوى موجب بى نيازى از انشاء رأى در مورد

دعوى ديگر باشد يا اثبات يكى از دو دعوى موحب اثبات يا رد دعوي ديگر گردد اين ارتباط را ارتباط كامل گويند (ماده 284 قانون دادرسي مدني)


دعوى منقول
(دادرسى مدني) دعوائى كه خواسته آن مال منقول باشد.


دعوى مهر
(دادرسى مدنى) دعوائي كه خواسته آن مطالبه مهريه از زوج يا قائم مقام قانونى او است. اين دعوي در صلاحيت دادگاههاى عمومى است.



دعوى ميزان اجاره بها
(دادرسي مدني) دعوي است كه خواسته آن اعلام تعيين مقدار اجاره بهاى ملك معينى است كه مؤجر ومستاجر نسبت بمقدارآن اختلاف دارند بدون اينكه در مقام افزايش يا كاهش اجاره بها باشند (

شق دوم ماده دوم قانون مالك و مستاجرسال 1339)


دعوى نخستين
رك. دعوى پژوهشى


دعوى نسب
(دادرسى مدني) دعوائى كه خواسته آن اثبات نسب وقرابت باشد (ماده 16 آئين دادرسي مدنى)


دعوى نفقه
(دادرسي مدني) دعوي زوجه بر زوج براى مطالبه نفقه گذشته يا حال. ماده 143 آئين دادرسى مدنى.


دعوى نفى زوجيت
رك. دعوى زوجيت


دعوى وارد ثالث
رك. دعوى ورود ثالث


دعوى وراثت
(دادرسي مدني) دعوائى كه خواسته آن اثبات وارث بودن مدعي نسبت بمتوفاى معين است تصديق حصر وراثت وسيله منحصر اثبات وراثت نيست (ماده دوم قانون تصديق انحصار وراثت)


دعوى ورشكستگى
(دادرسى مدني) دعوائى كه خواسته آن اعلام ورشكسته بودن بازرگاني است. ماده 415 قانون تجارت.


دعوى ورود ثالث
(دادرسى مدنى) هر كس در موضوع دعوى بين دو طرف اصلى دعوى خود را ذيحق بداند يا در حاكم شدن يكى از طرفين دعوى خود را ذينفع تشخيص دهد ميتواند وارد دعوى بدوى يا پژوهشى

شود و بايد دادخواست بدهد اين دعوى را دعوي ورود ثالث و باعتبارمدعى آن دعوت وارد ثالث نامند و مدعى آن را وارد ثالث گويند. ماده 270- 70 دادرسى مدني.


دعوى وقف
(دادرسى مدني) دعوائى كه خواسته آن اثبات و اعلان وقف بودن ملك معين است.


(استرداد) دعوى
(دادرسى مدني) چشم پوشى مدعى است از دعوى خود بصرف اراده يكطرفى خويش (ماده 298 آئين دادرسي مدنى) استرداد دعوى اگر بطور كلى (كلى زماني يعنى در جميع ازمنه) نباشد. ميتوان

بوسيله دادخواست جديد تجديد دعوى كرد.


(اصحاب) دعوى
(دادرسى) مدعى و مدعى عليه خواه طرف اصلي دعوى باشند خواه بعنوان شخص ثالث وارد يا جلب شده باشند. ماده 481 - 541 دادرسى مدنى. در همين معنى صاحبان دعوى و متداعيين هم

بكارمى رود (ماده 510- 582 دادرسي مدنى).


(انتقال) دعوى
(دادرسي مدني) يعنى انتقال مورد دعوى. اين انتقال درست است خواه دعوى در مراجع قضائى باشد خواه نه (ماده 45 قانون تصفيه امور ورشكستگى و ماده پنجم لايحه قانوني اشتباهات ثبتى

واسناد مالكيت معارض و ماده 42 قانون ثبت).


(بطلان) دعوى
(دادرسي مدنى) حكمه است كه حكايت از نارسائى دليل مدعى در دعوائى كه اقامه كرده است مينمايد خواه مدعى دعوى حقى نمايد (مانند مطالبه عين معين يا دين) خواه نه مانند دعوى توقف و دعوى

اعسار. در مورد اخير حكم به بيحقى مدعي نميتوان صادر نمود ولى در مورد اول ميتوان حكم به بيحي مدعي صادر كرد (ماده 225- 237- 239 دادرسى مدني). مفهوم حكم به بيحقي اخص

است از مفهوم حكم به بطلان دعوى.


(تجزيه) دعوى
(دادرسى مدنى) يعنى صدور رأى نسبت ببعضى از خواندگان (درصورت تعدد آنان) يا نسبت به قسمتى از مدعي به خواه خوانده متعدد باشد خواه نه (ماده 134 آئين دادرسي مدنى)


(تنجز) دعوى
(دادرسى مدني) يعنى درخواست خواسته از دادگاه بايد معين( بدون تعليق) باشد مثلا تقاضاي محكوميت خوانده را به احد امرين نكند (مانند مال الاجاره يا اجرت - المثل) زيرا درصورت مردد بودن

خواسته طبعآ رأى هم مردد خواهد بود و اين منافات با فصل خصومت دارد (شق سوم ماده 72 دادرسى مدني)


(رد) دعوى
(دادرسي مدنى) براى تحقق رد عوى شروط ذيل لازم است:
الف- دادخواست ابطال يا رد نشده باشد (ماده 478 -524 -762 دادرسي مدني)
ب- دادگاه در موقع رد دعوى (كه بصورت قرار است) اساسآ وارد رسيدگى بماهيت دعوى نشده باشد (ماده 203 دادرسي مدني راجع بايراد مرور زمان) يا اينكه پس از ورود درماهيت تكليف

بصدور قرار رد دعوى پيدا كند (ماده 298 آئين دادرسي مدنى) مانند مورد استرداد دعوى. ج- مورد از موارد سقوط دعوى نباشد. رد دعوى هيچ ارتباط بميزان رسيدگى در ماهيت ندارد بعكس مورد

راى ببطلان دعوى يا بيحقى مدعي. اين دو تعبيرمختص رسيدگى كامل در ماهيت دعوى است.


(سقوط) دعوى
(دادرسى مدني) از بين رفتن دعوي است بطوركلى باين معنى كه حق تعقيب آن دعوى ازمدعى آن براى هميشه سلب شود اين امر ممكن است بسبب چشم پوشى كلى مدعى از دعوى ضمن استرداد آن

(موقعى كه دعوى بمرحله صدور حكم رسيده باشد) باشد يا بسبب صدور رأى قطعي در دعوائى باشد كه مطرح شده است ويا سبب ختم دعوى بسازش باشد و يا بسائر اسباب مذكور در قانون (فقره

دوم ماده 298 دادرسى مدنى و بند چهارم ماده 198 قانون مذكور و ماده 512 همان قانون و مواد 18- 43 قانون ثبت)
 
(صاحبان) دعوى
رك. اصحاب دعوى


(عدم استماع) دعوى
(دادرسى مدني) قراري است مباين با قرار رد دعوي و قرار رد دادخواست و قرار ابطال دادخواست و قرار سقوط دعوى (ماده 478 -524 دادرسي مدني) كه هيچوقت در اثناء رسيدگى (بعكس

قرار رد دعوى) صادر نميشود و در موارد مصرح در قانون صادر ميشود وضابطه خاصي ندارد (ماده 24 قانون ثبت و ماده 731 – 331 - 332 - 726 دادرسى مدني و ماده 266

قانون مدني وماده پنجم لايحه قانونى چك بى محل) معذلك گاهى بر مورد قرار رد دعوى( مانند مورد ايراد مرور زمان) و مورد سقوط دعوى (بند چهار ماده 198 دادرسى مدني) عنوان عدم استماع

دعوى اطلاق شده است. عنصر مشخص عدم استماع دعوى نپذيرفتن دعوى در دادگاه است خواه علت عدم پذيرش سقوط دعوى و يا شمول مرور زمان و يا حكم خاص قانون باشد بهر صورت كه

تصور شود.


(مقدمات كتبى) دعوى
(دادرس مدني) مقصود ازآن دادخواست و ضمائم و جواب كتبى خوانده و پاسخ كتبى خواهان است كه در دادرسى هاى عادى (خواه در مرحله بدوى و خواه در مرحله استينافى وخواه در مرحله

اعتراض بحكم غيابى) بين اصحاب دعوي ازطريق دفتر دادگاهها و تحت شرائط مخصوص قانونى رد و بدل مى شود (ماده 74- 75 - 76- 77- 111 تا 115- 184 - 497

آئين دادرسى مدني)


دفاع
(دادرسى) جوابى كه اصحاب دعوى بيكديگر ميدهند. دفاع بمعنى اعم شامل ايرادات هم مى باشد (رك. ايراد)


دفاع مشروع  Legitime defence
(حقوق جزا) شخص مورد تجاوز درصورت نداشتن وقت براى توسل بقواى دولتى بمنظور رفع تجاوز حق دارد به نيروى شخصى ازناموس و جان و مال خود دفاع كند اين دفاع را دفاع مشروع

نامند (ماده 41 - 184- 186 قانون مجازات عمومى - ماده 343 قانون دادرسى وكيفر ارتش و تبصره يك ماده واحده قانون تشديد مجازات سارقين مسلح مصوب تير 1333)


دوفاكتو DE facto
(بين الملل عمومى) با اين اصطلاح تعبير از پديده موجودى ميشود قطع نظر از اينكه آن پديده داراى چه آثار حقوقى مى باشد وقطع نظر از اينكه داراى اساس و ريشه حقوقى هست يا نه و با غمض

عين از اينكه اساس حقوقى براى آن شناخته شده يا نه. وبهمين معنى درحقوق عمومى داخلي هم بكار مى رود و گفته ميشود ((حكومت دوفاكتو)) كه با نقض قانون اساسي روى كار است و قدرت

عمومي را بنحو مؤثرى اعمال مى كند. دوفاكتو موقت ومحدود است. در مقابل de jure كه كامل و قطعى است بكار مى رود.


(حكومت) دو فاكتو
(حقوق عمومي) حكومتى كه با نقص قانون اساسي روى كار بوده وقدرت عمومى را بنحو مؤثرى اعمال مى كند. (رك. دوفاكتو)


(شناسائى) دوفاكتو
(بين الملل عمومي) الف - عبارت است از شناسائى بشرط قانوني بودن وضعي كه شناخته شده ويا بقصد تحديد آثار شناسائى ازحيث مدت و اهميت.
ب- در اصطلاح غلطى در معنى شناسائي ضمنى بكار رفته است.


دفتر
درلغت بمعنى كتاب است (اول دفتر بنام ايزد دانا – سعدى) امروزه بمعنى بجزوه حاوى اوراق سفيد است براى نوشتن. در اصطلاح:
الف - محل كارى است كه امور مربوط به ارباب رجوع ثبت وضبط ميشود وصاحب آن كار مكلف بداشتن دفاتر مشخصي مى باشد مانند دفتر وكالت (دارالوكاله) و دفتر اسناد رسمي ودفتر ازدواج

وطلاق.
ب- مطلق اتاق يا دائره خاصى در مؤسسات عمومى يا خصوصى براى كارهاى نوشتني و فرستادن وگرفتن كاغذ ونامه ها و ثبت وضبط امور مربوطه.


دفتر ارسال مراسلات
(يا دفتر رسيد) نامه هائى كه اداره ها براى اشخاص مى فرستند در دفترى ثبت ميشود و هنگام تحويل آنها امضائى از دريافت كننده مى گيرند اين دفتر را دفتر ارسال مراسلات يا دفتر رسيد مي

نامند.


دفتر اسناد رسمى
(ثبت) محل كار سردفتر اسناد رسمى كه براى انجام كار خود اختيار كرده است (ماده 22 قانون دفتر اسناد رسمى) دفتر اسناد رسمى از مؤسسات اداره ثبت است و بيش از تقريبا نيم قرن در كشور

ما سابقه ندارد و در مجموع گردش چرخ اقتصاد كشور نقش قابل ملاحضه دارد وسند ازحيث دلائل اثباتي در درجه اول قرار گرفته و وجود آن بدوران اعتبار شهادت شهود كاذب كه از بلاياى

تاريخ آئين دادرسي است بمقدار فراواني پايان داده است.


دفتر امور محجورين وتحرير تركه
(دادرسى) شعبه اى است در دادسرا اين عنوان كه دادستان بوسيله آن شعبه و بموجب ماده 16 قانون اصلاحى قانون اصول تشكيلات دادگسترى مصوب ديماه 1315 و نظامنامه مصوب 13-

5- 16 هيات وزيران (ماده 7- 14) در مورد غيبت تمام يا بعضى ازورات و براى حفظ حقوق محجوران اقدامات مقتضى مطابق نظامنامه مذكور بعمل مى آورد.


دفتر باطله
(تجارت) دفتريكه تجار براى ثبت معاملات روزا نه دارند. دفتر مخصوص حسابدارى بنگاههاى عمده كه در آن معاملات را حين الوقوع ثبت مى كنند تا بعد از حصول اطمينان از صحت ثبت وارقام

عين آن بدفتر روزنامه انتقال داده شود.


دفتر تجارتى
(تجارت) دفاترى كه تاجر مطابق مقررات قانون تجارت تهيه و نگهدارى كند (ماده ششم قانون تجارت)


دفتر ثبت تجارتى
رك. ثبت تجارتي


دفتر دادگاه
(دادرسي) محل تنظيم دوسيه ها و تهيه مقدمات دادرسي كه بتصدى مدير دفتر و بقدركافى اعضاء و تحت رياست رئيس دادگاه يارئيس شعبه فعلى دادگاه انجام وظيفه درآن ميشود (ماده 81 -

82 قانون اصول تشكيلات و ماده 122 دادرسى مدنى و غيره)
دفتر دارائى
(تجارت) يكى از دفاتر بازرگاني است كه تاجر بايد هر سال صورت جامعى از كليه دارائى منقول و غير منقول وديون ومطالبات سال گذشته خود را به ريز ترتيب داده در آن دفتر ثبت و امضاء

نمايد و اين كار بايد تا پانزدهم فروردين سال بعد صورت پذيرد (ماده نهم قانون تجارت)


دفتر رسيد
دفتر ارسال مراسلات را گويند. (رك. دفتر ارسال مراسلات)


دفتر روزنامه
(تجارت) يكى از دفاتر تجاري است كه تاجر جميع واردات و صادرات تجارتي حتى مخارج شخصى خود را روزانه بايد درآن ثبت كند (ماده 7 قانون تجارت)


دفتر صندوق
(تجارت) دفتر حسابدارى كه همه پرداخت ها و دريافتهاى نقدى يك تجارتخانه درآن ثبت ميشود.


دفتر كپيه
(تجارت) يكى ازدفاتر بازرگاني است كه تاجر بايد كليه مراسلات ومخابرات وصورت حسابهاى صادره خود را درآن بترتيب تاريخ ثبت كند (ماده 10 قانون تجارت)


دفتركل
(تجارت) يكى از دفاتر بازرگاني است كه تاجر بايد كليه معاملات را لااقل هفته اى يكمرتبه از دفتر روزنامه استخراج
و با جداكردن انواع مختلف آن هر نوع را در صفحه خاص بطور خلاصه ثبت كند (ماده هشت قانون تجارت).


دفترگواهى امضاء
(ثبت اسناد) يكى از دفاتر رسمى پيش بيني شده در مقررات ثبت اسناد است كه اداره كل ثبت آنرا ببعضى از صاحبان دفاتر اسناد رسمي ميدهد تادر آن گواهى امضاء ذيل اسناد عادى اشخاص را

منعكس كنند (ماده يك آئين نامه اصلاحى سال 23- ماده 132 قانون ثبت) گواهى امضاء موجب رسمى شدن سند نيست و روى چنين سندى اجرائيه ثبتي صادر نمى كنند.


دفتر نماينده
بمعنى دفتر انديكاتور است (رك.انديكاتور) در اصحلاحات ثبتى دفترى است كه نماينده ثبث در دفتر خانه ها براى امور معاملات نگه مى دارد.


دفتر يوميه
بمعنى دفتر روزنامه است (رك. دفتر  روزنامه)


دفتر دارى
محل نگهداشتن و نوشتن دفترهاي حساب بموجب قواعد حسابدارى.


دفترخانه
الف - محلى كه سردفتر براى انجام كار و وظائف دفترى خود تعيين وباداره ثبت محل واداره ثبت اسناد مركز اطلاع ميدهد (ماده 22 قانون دفتر اسناد رسمى مواد 22- 23 نظامنامه 1316 و ماده

13- 14 نظامنامه 1317.) محل تنظيم و ثبت اسناد رسمي را دفترخانه مى نامند و اسم قديمى آن محضر است متصدى و مسئول دفترخانه را سردفتر گويند (ماده 1-2 قانون دفتر اسناد رسمي

مصوب 15-3- 1316)
ب- دفتر دادگاه را گويند (ماده 323 قانون امور حسبى)


دفتريار
كسيكه سمت معاونت يك دفترخانه را دارد (ماده 24 قانون دفتر اسناد رسمى و مواد 24- 25 نظامنامه 1316)


دفينه
(مدني) مالي كه در مكاني دفن شده و تصادفا يافت شود ماده 173 قانون مدنى. در فارسي آنرا گنج گويند و معرب آن كنز است. در پاره اى موارد با لقطه نزديك ميشود. (رك. لقطه)


 


دلال
(تجارت) كسيكه با دريافت حق معينى واسطه بين خريدار و فروشنده ميشود. به عبارت ديگر: دلال كسى است كه در مقابل اجرت واسطه انجام معاملاتي شده يا براى كسيكه مى خواهد معاملاتى

نمايد طرف معامله پيدا مى كند. على القاعده مقررات وكالت دردلالى اجراء مى شود (ماده 335 قانون تجارت)


دلالات ثلاث
(فقه) دلالت مطابقه ودلالت تضمن و دلالت التزام را گويند. بهمين اصطلاحات مراجعه شود.


دلالت
(فقه) كيفيتى است درچيزى (مادى يا معنوى) كه هرگاه كسى آن كيفيت را بداند از دانستن آن كيفيت، در ذهن خود منتقل به دانستن چيز ديگرى (كه اين چيز را مدلول وگاهى مدلول عليه نامند )گردد  

وآن چيز را كه صاحب آن كيفيت بوده است دليل ناميده اند وآن كيفيت را دلالت مينامند چنانكه وجود دود دليل بر وجود آتش است و وجود انسان دليل بر وجود اجتماع انسانى است زيرا انسان بدون

اجتماع انساني وجود پيدا نمى كند. ونيز  وجود اجتماع انسانى دلالت بربى نظمى ها و عكس العمل آنها (بصورت قوانين و مقررات) دارد.


دلالت اشاره
(فقه) هرمعنى كه لازمه عقلى يك عبارت باشد دلالت آن عبارت را بر آن لازم عقلى، دلالت اشاره گويند. (رك. لازم عقلى)


دلالت اقتضاء
(فقه) دلالت عبارتي كه بدون حذف و اسقاط چيزى مقصود گوينده را نرساند مثلا عبارت: انتقال مورد دعوى بدون حذف و اسقاط دلالت بر مقصود گوينده آن مى كند ولى عبارت ((انتقال دعوي))

بدون در نظرگرفتن محذوف (يعنى كلمه ((مورد))  (دلالت درستى ندارد زيرا خود دعوى ذاتا قابليت انتقال را ندارد.) (رك. دلالت صريح)


دلالت التزام
(فقه) دلالت لفظ بريك معني كه از موضوع له بكلي بيرون باشد دلالت التزام ناميده ميشود البته بين آن معنى بيرونى و موضوع له بايد يكنوع ملازمه و ارتباط و پيوند وجود داشته باشد و بسبب

همين ارتباط است كه لفظ برآن معنى بيرونى و خارجى دلالت مى كند واز اين رواست كه اين قسم دلالت را دلالت التزام (يعنى دلالت بيارى ملازمه) ناميده اند. دلالت كلمه قانون را برمفهوم جامعه

ميتوان مثال شمرد بين قانون و جامعه ملازمه وجود دارد. حكم شماره 3709 مورخ 19- 3- 1224 دادگاه انتظامى اسمي از دلالت مطابقى ودلالت التزام برده است.


دلالت انى
(بكسر همزه و تشديد نون) (فقه) دلالت معلول برعلت را گويند مانند دلالت ورشكستگى بر توقف از اداء ديون (ماده 412 قانون تجارت) يعنى عدم توانائى در پرداخت ديون (نه استنكاف از اداء

ديون) موجب قانوني پيدايش عنوان ورشكستگى است. ابتكار در يك علم يا فن دليل اجتهاد وصاحب نظر بودن مبتكراست زيرا هرمبتكرى صاحب نظر است.


دلالت تضمن
(فقه) دلالت لفظ بريك قسمت از موضوع له را دلالت تضمن مينامند چنانكه در ماده 338 ق - م دلالت كلمه بيع بر ((عين)) يا بر ((تمليك)) دلالت تضمن يا دلالت تضمنى خوانده مى شود. دلالت كلمه

قانون بر ضمانت اجراء دلالت تضمن است.


دلالت تضمنى
بمعنى دلالت تضمن است (رك. دلالت تضمن)


دلالت حكومت
رك. حكومت


دلالت سياقى
(فقه) بمعنى دلالت منطوقى غير صريح است (رك. دلالت منصوقى غير صريح)


دلالت صريح
(فقه) هرگاه عبارتي بدون حذف واسقاط چيزى دلالت بر قصد گوينده كند آن دلالت را دلالت صريح گويند مانند ((آب از ناودان جاري شد)) و مانند ((انتقال مورد دعوى)) اگرعبارتي با حذف و

اسقاط دلالت بر قصد گوينده كند آن دلالت را دلالت اقتضاء گويند مانند ((ناودان جارى شد)) ومانند انتقال دعوى زيرا ناودان ذاتا قابل جريان نيست وكلمه (آب) ساقط شده است و نيز دعوي طبعا قابل

انتقال نيست وكلمه (مورد) ساقط شده است و منظور انتقال مورد دعوى است.


دلالت طبعي
(فقه) هرگاه علاقه اى كه بين دليل ومدلول وجود دارد در طبيعت وجود داشته باشد (يعنى از موجودات طبيعي  باشد) اين دلالت را دلالت طبعى نامند مانند دلالت دود بر آتش و دلالت ((اح اح)) بر

درد سينه. دلالت طبعى اگر ازمقوله الفاظ باشد (مانند مثال اخير) آنرا دلالت طبعى لفظى نامند وگرنه دلالت طبعى غير لفظى ناميده ميشود مانند مثال نخست ومانند مثال ذيل: شكم گرسنه وخانه خالى و

طعام عقل باور نكند كز رمضان انديشد يعني سه قرينه اى كه در مصرع اول هست دلالت طبعى برشكستن روزه مى كند. اين دلالت طبعى غير لفظى است.


دلالت عقلى
(فقه) هرگاه علاقه اى كه بين دليل و مدلول وجود دارد عقل انسانى خود توانائى ادراك آن علاقه را داشته باشد بدون اينكه تكيه به مشاهده طبيعت ويا امر ديگرى نمايد آن دلالت را دلالت عقليه يا

دلالت عقلى نامند مانند دلالت اثر بر مؤثر و دلالت قانون برقانونگذار.


دلالت لفظى
(فقه) الفاظى كه درگفتار بكار مى رود هر يك در زمانى از ازمنه براى معنى از معاني معين شده اند دلالت اين الفاظ را برمعاني خود دلالت لفظى گويند مانند دلالت لغت خورشيد بر ستاره اى كه از

تابش آن روز پديد مى آيد. دلالت لفظى سه قسم است: دلالت مطابقه - دلالت تضمن - دلالت التزام (باين اصطلاحات مراجعه شود)


دلالت لمى
(بكسرلام و تشديد ميم) (فقه) دلالت علت برمعلول را گويند مانند دلالت ورشكستگى بر حجر تاجر ورشكسته زيرا حجرمعلول ورشكستگى است ومانند دلالت عقد برآثار حقوقى آن.


دلالت مطابقه
(فقه) يا دلالت مطابقى: هر لفظ براى معنى وضع شده است كه آن معنى در اصطلاح موضوع له ناميده شده است، دلالت لفظ بر تمام مفاد موضوع له را دلالت مطابقه مى نامند مانند دلالت كلمه بيع

(در ماده 338 ق – م) بر ((تمليك عين بعوض معلوم)) و دلالت عقد بر ايجاب و قبول.


دلالت مطابقى
بمعنى دلالت مطابقه است (رك. دلالت مطابقه)


دلالت مفهومي
(فقه) دلالت عبارت بر مفهوم (اعم از موافق ومخالف) را گويند. (رك. منطوق).


دلالت منطوقى
(فقه) دلالت لفظ بر منطوق كلام را گويند (رك. منطوق)


دلالت منطوقى صريح
(فقه) دلالت مطابق وتضمنى كلام را گويند. (رك. دلالت مطابقه - دلالت تضمن)


دلالت منطوقى غير صريح
(فقه) دلالت التزامى يك كلام را گويند. (رك. دلالت التزام)


دلالت وضعى
(فقه) هرگاه علاقه بين دليل و مدلول ناشى از قرارداد و اعتبار انسانى باشد آنرا دلالت وضعى نامند مانند دلالت چراغ قرمز چهار راه بر منع عبور و دلالت چراغ سبز برجواز عبور (كه اين را

دلالت وضعى غير لفظى گويند) ودلالت كلمات برمعاني (در اغلب لغات) زيرا اين كلمات را براى معاني معين وضع كرده اند. اين قسم دلالت را دلالت وضعى لفظى نامند مانند لفظ ((رك)) كه مؤلفان

اين عصرآنرا بمعنى ((رجوع كنيد)) بطور اختصارى بكار ميبرند. دلالت وضعي لفظى را بسه قسم دلالت مطابقى ودلالت تضمن ودلالت التزامى تقسيم كرده اند (باين اصطلاحات مراجعه شود.)


دلالت وضعى غيرلفظى
رك. دلالت وضعى


دلالت وضعى لفظى
رك. دلالت وضعى


دلالى
(تجارت) عمل و شغل دلال را گويند.


دليل
(فقه) - الف - منبع حقوق. در همين معنى مى گويند: ((ادله چهار چيز است كتاب - سنت - عقل (يا قياس) - اجماع))
يعني منابع حقوق چهار چيز است.
ب - قانون. در اين معني مى گويند: ((دليل وارد بر دليل ديگر)) بمعنى قانون وارد بر قانون ديگر (رك. ورود)
ج- چيزيكه براى اثبات امرى بكار رود.
د- چيزى كه براي اثبات امري درخصوص دعاوى بكار مى رود. قوانيني كه جنبه اثباتي دارند وكاشف ازامرى مى باشند دليل ناميده ميشوند. در اين معنى دليل در مقابل اصطلاح ((اصل عملى))

بكارمى رود (رك. اصل عملى) ودرهمين مورد عبارت معروف: ((الاصل دليل حيث لادليل)) گفته شده است. دراصطلاح جمعى از دانشمندان اصول فقط بدليل قطعى دليل گفته ميشود و دليل ظنى را

اماره مى نامند. (آئين دادرسي) از نظر ماده 353 آئين دادرسى مدني : دليل عبارت است از امرى كه اصحاب دعوى براى اثبات دعوى يا دفاع از دعوى بآن استناد مينمايند. ولى بايد دانست كه:
اولا- دليل منحصر به عناوين مذكور در قوانين آئين دادرسي وساير قوانين موضوعه (مانند اقرار- شهادت - تحقيقات محلى - معاينه محلى - كارشناسى - سوگند – امارات) نيست زيرا ازهيچيك

ازمواد قانوني استفاده حصر دلائل بامور مذكور فوق نمى شود بنابراين با توجه بماده سوم آئين دادرسي مدنى در موارد سكوت قانون ميتوان از اماراتي كه درعرف وجود دارد استفاده نمود چنانكه

ديوان كشور كرارا چنين استفاده اى را نموده است مثلا صدورچك را دليل مديونيت صادركننده چك دانسته است. اين اماره قضائى نيست زيرا عنصر مشخص اماره قضائي آن است كه بسيط

نميتواند باشد (رك. اماره قضائى)
ثانيأ- خاصيت دليل اين است كه براى اثبات امرى بكار مى رود بنابراين اصل برائت و اصل استصحاب (موضوع مواد 356- 357 آئين دادرسى مدني) كه خاصيت اثباني ندارند وصرفا دستور

العملى براى حالت شك وترديد  ميباشند عنوان دليل را ندارند هر چند كه تمسك بآنها مانند تمسك بدلائل، در مقام ترافع ثمربخش است. دليل بمعني مذكور فوق در هر مورد كه حجت باشد نسبت به لوازم

مدلول عليه هم حجت است اين خاصيت دليل است استصحاب وبرائت اين خاصيت را ندارند و لااقل در اينكه داراي چنين خاصيتى باشند اختلاف نظر هست.


دليل اجتهادى
(فقه) مدارك استنباط است كه بايد: اولا- مفيد قطع نباشد.
ثانيا - حاكى از واقع بطور ظنى باشد. گاهى دليل اجتهادى شامل اين قسمت و اصولى كه تعبدا ناظر بواقع مى باشند
( وآنها را اصول تنزيلى ميگويند) ميشود. (رك. اماره - اصول تعليقى تعبدى)


دليل اخص از مدعى
(فقه) هرگاه وسعت دامنه دليل كوتاهتر از وسعت دامنه مدعى (بفتح عين) باشد آن دليل را دليل اخص از مدعى گويند چنانكه كسى دعوي طلب مال الاجاره شش ماه ملكى را عليه كسى مطرح نمايد

ولى دليل او فقط قادر باثبات سه ماه طلب او باشد. درعكس حالت بالا دليل را دليل اعم از مدعي مينامند چنانكه اجرائيه ثبتى در غير اقامتگاه مندرج درسند، ابلاغ  واقعى شده ومديون شاكى است كه

بايد ابلاغ در اقامتگاه من صورت گيرد و درخواست ابطال ابلاغ را مينمايد مرجع رسيدگى ابلاغ مزبور را صحيح ميداند و دليلش اين است كه غرض از ابلاغ اطلاع مديون است و ابلاع واقعى

اجرائيه سند (و اجرائيه حكم يا اوراق دعوى) كاملترين وسيله اطلاع يافتن طرف است اين استدلال عام است و شامل هر ابلاغ (حتى ابلاغ اجراء حكم) ميباشد.


دليل اعم ازمدعى
رك. دليل اخص از مدعى


دليل انسداد
(فقه) دليلى كه طرفداران انسداد (رك. انسداد) براى حجيت هرظني بطور عام اقامه مى كنند. (رك. اصطلاح شماره 716)


دليل جديد
(دادرسي مدني) دليلى است كه در مرحله بدوى بآن استناد نشده باشد (ماده 379 493 -509 دادرسي مدني)


دليل حاكم
رك. حكومت
دليل عقلى
(فقه) قاعده عقلى (يعنى بدست آمده از طريق بكار بردن عقل) كه در امورشرعى بكارآيد و نتيجه بخشد. دليل عقلى دو قسم است:
الف - قاعده عقلى كه بالاصاله و بدون تبعيت ازمقررات شرعى بدست آيد و آنها را مستقلات عقليه نامند.
ب- هرگاه عقل از طريق تفكر دريكى ازمقررات شرعى بالتبع ازآن نتيجه اى بدست آورد اينگونه استنتاجات عقلى را استلزامات عقليه نامند. مانند نتايجى كه عقل از راه قياس و استنباط از مقررات

شرعى بدست مى آورد. معذلك دراستفاده از  دليل عقل گروهى بطرف افرط ميروند و گروهى بسوى تفريط و اين ها بعدد بيشترند. دراين باره وقتى گفته بوديم: ((خرد را درنهانگاه ايمان ديدم وگفتم

چونى؟ گفت چون غنچه اى خشن پوش و نشگفته و رازى گران و ناگفته و پريروئى عيار و بنهفته)).


دليل عين مدعى
(فقه) گاه اتفاق مى افتد كه كسى ادعاى مطلبى مى كند و در مقام استدلال همان مطلب را كه قبلا بصورت مدعى (بفتح عين) ذكركرده است بصورت دليل (با عبارت ديگر) ذكر مى كند و در واقع يك

معني را دوبار تكرار مى كند ويك مجهول را دوبار بيان مى كند تكرار بيان يك مجهول صد بارهم باشد آن مجهول را حل نمى كند. در اصطلاح ديگر اين را ((مصادره بر مطلوب)) مى گويند.


دليل فقاهى
رك. اماره


دليل لبى
(فقه) لب بضم اول و تشديد ثاني بمعنى عقل است. دليل لبى در مقابل دليل لفظى بكار مى رود. (رك. دليل لفظى - دليل عقلى)


دليل لفظى
(فقه) درعلم اصول فقه بدليلى گفته ميشود كه داراى مشخصات ذيل باشد :
الف - دليل راجع بيكى از اوصاف الفاظ )مانند عموم و خصوص و اطلاق و تقييد و حقيقت و مجاز و مانند اينها( باشد.
ب - دليل براى استنباط يك امرحقوقى بكار رود نه امور راجع به ادبيات و امور ديگر.
دليل لفظى در مقابل دليل عقلى يا دليل لبى (بتشديد ثاني) بكار مي رود. مثال: كلمات انتقال - ناقل - منتقل عنه كه در ماده 34 قانون ثبت بكار رفته همگى دلالت مى كند كه در معاملات با حق استرداد

يكطرف معامله مال خود را بديگري منتقل مى كند در حاليكه مستفاد ازساير مقررات (مانند ماده 34 مكرر قانون ثبت) وذيل همان ماده اين است كه اساسا معاملات مذكورناقل و مملك نيستند حتى بيع

شرط. دليل لفظى در موقعى قابل استناد است كه دليل عقلى نتواند درخصوص موردى راه حل بدست بدهد والا دلائل عقلى هميشه مقدمند و حاكم بر دلائل لفظى هستند. معذلك بين دليل عقلى و لفظى

مراتب فراوان است و تعيين سلسله مراتب ادله از ممارست فراوان در علم وعمل بدست مي آيد. (رك. دليل عقلي)


دليل محكوم
رك. حكومت


دليل نقلى
(فقه) هريك از مقررات منصوص ومستفاد از ظواهركتاب و سنت يا اجماع را دليل نقلى گويند. در مقابل دليل عقلى استعمال ميشود (رك. دليل عقلى)


(تحصيل) دليل
(دادرسي مدنى) اقامه دليل از طرف دادرس دادگاه بنفع يكى از طرفين (سواي دليلى كه خود آنها اقامه كرده اند) در خارج از حدود تكاليف قانونى راجع برسيدگى. دادرس بايد فقط بدلائلى كه

اصحاب دعوي بآنها استناد مي كنند رسيدگى كند و ارزش آنها را بررسى نمايد مگر اينكه قانون رأسا باو اختيار بدهد كه بدليلى استناد كند كه اصحاب دعوى بآن استناد نكرده باشند مانند معاينه محل

(ماده 436 آئين دادرسي مدني) دلائل اثبات دعاوى در قوانين عنوان خاص دارند و اين عناوين معين و محصور است مانند اقرار- قسم- سند - شهادت و غيره. استناد بقانون براى فعل خصومت

تحصيل دليل نيست و هم چنين است استناد باصول وكليات حقوقى كه مستفاد از مناط يامبنى يا روح قوانين است.


دمكراسي
(حقوق اساسى) رژيمى است سياسى كه قدرت عاليه را ناشى از راى ملت دانسته و بوسيله ملت بطور مستقيم يا غيرمستقيم اعمال ميشود.



دومينيون Dominion
(بين الملل عمومى) الف - كشورى كه از لحاظ داخلى مستقل است و از لحاظ حكومت خارجى (كه در اصل فاقد هر گونه سلطه بوده) بارابطه بسيار ضعيفى پيوسته ديپلماسى كشوري است كه

بالفعل يا سابقا داراى مستعمره بوده است. دركنفرانس 1926 دومينيونها اينطور توصيف شد: جامعه هاى خود مختار در امپراتوري بريتانيا كه از حيث مقام با هم مساوى و درامور داخلى و خارجى

مستقل وبسبب علاقه مشترك به تاج و تحت انگلستان با يكديگر متحد شده وبعنوان اعضاى ملل مشترك المنافع بريتانيا بيكديگر پيوسته اند مانند دومينيون كانادا ودومينيون نيوزلاند (عهدنامه ورساى)
ب- خصوص دومينيونهاى بريتانيا كه عضو كامنولث مي باشند يعنى كانادا - استراليا - نيوزلاند - آفريقاى جنوبي - هند - پاكستان - سيلان.


دومينيون مشترك
(بين الملل عومى) الف- حاكميت مشترك چند كشور بريك كشور مانند سودان كه دومينيون مشترك مصر وانگليس بوده است. ب- سرزمينى كه تحت حاكميت مزبور قرار دارد.


دندانى
(مدنى) در پاره اى از ولايات بجاى تراز بكار مى رود (جامع الشتات صفحه 132) رك. تراز


دوائر
درمعانى ذيل بكار رفته است: الف- جمع دائره (رك. شعبه)
ب- تاسيسات دولتى يا مملكتى يا بلدى. دراين معني اين اصطلاح قديمى است.


دوائر اداريه
(حقوق ادارى) تاسيسات دولتى يا كشورى يا بلدى خارج از وزارتخانه ها (يعنى تشكيلات وزارتخا نه ها در مركز)


دوائر ايالتى
(حقوق اداري) تاسيات دولتى يا كشورى يا بلدى خارج از وزارتخانه ها (تشكيلات مركز) كه در قلمرو يك ايالت قرار
داشته اند.


دوائر بلوكى
(حقوق ادارى) تاسيسات دولتى يا كشورى يا بلدى خارج از تشكيلات مركز وزارتخانه ها از حيث اينكه درمحل معينى (ايالت - ولايت - بلوك) قرارگرفته اند دوائر محليه ناميده ميشوند اگر در

خصوص بلوك معين باشند دوائر بلوكى ناميده شده اند و از حيث اينكه در ولايت معين قرار گرفته اند آنها را دوائر ولايتى ناميده اند.


دوائر تابعه
رك. دوائر محليه


دوائرحكومتى
(حقوق ادارى) در اصطلاحات قديم دوائر ادارى دو قسمند: الف- شعب وزارتخانه ها كه در ولايات تشكيل ميشوند.
ب- دوائر حكومتي كه در ولايات عبارتند از حاكم و دفترخانه او و اداره ولايتى يا دفترخانه آن و ادارات نظميه شهرى. و در بلوك عبارتند از نائب الحكومة و اداره بلوكى واداره نظميه بلوكي. ودر

دهات عبارت است ازكدخدا. (قانون تشكيل ايالات و ولايات ودستور العمل حكام مصوب 14 ذيقعده 1325 قمرى)


دوائرعدليه
رك. دوائر محليه


دوائر متبوعه
رك. دوائر محليه


دوائر محليه
(حقوق ادارى) كليه ادارات و دوائر خارج از وزارتخانه ها (آنهم محدود به تشكيلاتي كه وزارتخانه ها درمركز كشور  داشته اند) را مى گفتند مانند انجمن هاى ايالتى و ولايتى و دوائر ادارى و

عدليه واقع در خارج از مركز. اين دوائر را بدوائر ايالتى و ولايتى و بلوكى از حيث قلمرو مكانى و بدوائر تابعه و متبوعه از حيث اختيارات تقسيم مى كردند مثلا بلوك در اختيارات تابع اداره

ولايات بود و قريه تابع اداره بلوك و امروزه در مكاتبات ادارى دوائر تابعه هنوز هم بكار مى رود. (قانون تشكيل ايالات و ولايات و دستورالعمل حكام مصوب 1325 قمرى)


دوائر مركزيه
(حقوق اداري) به تشكيلات مركزى وزارتخانه ها و وزارتخانه ها اطلاق مى شد. در مقابل دوائر محليه. (رك. دوائر محليه)


دوائر ولايتى
رك. دوائر محليه - دوائر بلوكى


دوپائى
(مدنى) در پاره اى از ولايات ايران بمعنى تراز استعمال شده است. (رك. تراز)


دور
(فقه - حقوق) از اصطلاحات منطق و فلسفه است كه در علم فقه و حقوق هم زياد بكار مى رود: دوريعنى توقف شيئى بر نفس. چنانكه گفته اند: قضية الدور جرت بينى و بين من احب لولا شبيبى ما

جفا لولا جفاها لم اشب يعنى داستان دوربين من و محبوب اتفاق افتاد اگر من پير نبودم او جفا نمى كرد و اگر او جفا نمى كرد من پير نمى شدم. ومانند اين است: كلما زادت جفاها زاد قلبى اشتياقا كلما

زاد اشتياقى فى الهوى زادت جفاها مثال حقوقى آن چنين است:
در مورد دعواى اثبات نسب طفلى كه خود را بيك فرانسوى نسبت ميدهد چون صحت نسب مورد اختلاف است دادگاه ايران نميتواند قانون فرانسه را اعمال كند و ناگزير بايد قانون ايران را اجراء

كند. توضيح اينكه در مورد احوال شخصيه بيگانگان اصل اعمال قانون ملى بيگانه است حال اگر اصل بيگانه بودن (يعنى مساله تابعيت) كسى مورد ترديد باشد آيا ميتوان قانون بيگانه را بكار برد؟

مسلمانه زيرا تشخيص قانون راجع باحوال شخصيه شخص مذكور در مثال بالا موقوف است برتشخيص تابعيت او، درعين حال تشخيص تابعيت اوموقوف است برتشخيص نسب او( ونسب جزء

احوال شخصيه است) پس تشخيص مقررات احوال شخصيه او متوقف است برتشخيص مقررات احوال شخصيه او و اين دوراست. براى احتراز از اين دور، قانون احوال شخصيه مقر دادگاه را

اعمال مى كنند. دور در مقابل تسلسل بكار ميرود وتسلسل عبارت است ازترتب سلسله علل يكديگر تا بى نهايت يعنى مثلا (الف) معلول وجود (ب) باشد و (ب) معلول وجود (ت) و هكذا الى غيرالنهاية.

گرچه تسلسل را باطل شمرده اند لكن اين از اغلاط مشهور است زيرا پايان دادن علل واسباب به نقطه معيني درجهان هستى بهر معنى كه تصور شود يا مستلزم محدود شمردن هستى است يا مستلزم

اجتماع محدود و نا محدود و اين هردو فرض بنظر ما محال است. مدت محدودى از زمان را گويند. در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


دوره انتخابيه
(حقوق اساسى) مدت وكالت وكلإء مجلس شوراي ملى كه طبق اصل 50 قانون اساسي دو سال بوده است و فعلا چهار سال است.


دوره عمل
(ماليه) سال مالى كه قانون براى جريان عمليات بودجه سال معين مى كند (ماده دوم قانون محاسبات عمومى مصوب 10- 12- 1312)


دول
جمع دولت است (رك. دولت) و در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


دول متحده
(بين الملل عمومى) دولتهاى عضو اتحاد دول را گويند. (رك. اتحاد دول)


دول مجتمعه
(بين الملل عمومى) دولتهاى عضو ((اتفاق دول)) را دول مجتمعه نامند. (رك. اتفاق دول)


دولت
(حقوق عمومى وحقوق عام ملل) الف - جمعيتي از افراد كه درخاك معيني زندگى مى كنند و تابع يك قدرت عمومى ازخود مى باشند. دولت داراى شخصيت حقوقى در حقوق عمومى است.
ب- در زبان فارسي دولت بمعنى هيأت وزراء هم بكار مى رود. و در اينصورت غالبا كلمه هيات بآن اضافه مى شود و ((هيأت دولت)) مي گويند.
ج- بمعنى مجموعه عمال دولت هم در استعمالات ديده شده است.


 



دولت بسيط Etat simple (ou unitaire)
 (بين الملل عمومي) دولتى است متمركز كه تمام ايالات وتشكيلات ادارى آن تابع قدرت مركزى است وهيچگونه استقلالى براي ايالات و تشكيلات ادارى آن نيست. دولت بسيط داراى پارلمان و

حكومت واحد است مانند فرانسه و ايران.


دولت تحت الحمايه
رك. تحت الحمايگى


دولت مركب Etat compose
(بين الملل عمومى) دولت مركب از چند  دولت كه كم و بيش از استقلال قابل ملاحظه اى بهره مند هستند تشكيل ميشود و وحدت آنها بمنظور يك عمل خارجي مشترك است. اقسام دول مركب عبارت

است از: تركيب دول (رك. تركيب دول) و اتفاق دول (رك. اتفاق دول) و اتحاد دول (رك. اتحاد دول) تركيب دول ممكن است صورى يا واقعى باشد (رك. تركيب دول) تركيب دول مانند تركيب

هنگرى ويوگسلاوى كه پس از جنگ اول جهانى منحل گرديد. هر
دو نوع از تركيب دول كه در بالا گفته شد عملا امروز منسوخ شده اند.


(كارمندان) دولت
(حقوق ادارى) ماموران دولت اعم از رسمي و پيماني و روزمزد. سر دفتران و دفترياران هر چند مامور رسمى هستند ولى مامور دولت نيستند. شرط صدق مامور دولت كار مستمرى است كه شخص

براى دولت مى كند خواه در ازاء مزد باشد خواه افتخارى باشد. بازنشستگى مانع صدق عنوان مامور دولت است لكن انتطار خدمت وتعليق مانع نيست برمامور منفصل موقت ازخدمت بطور

مجازعنوان مامور گفته ميشود.


(مامورين) دولت
بمعنى كارمندان دولت است. (رك. كارمندان دولت)


(مستخدمين) دولت
بمعني كارمندان دولت است (رك. كارمندان دولت)


دون اشل
(حقوق ادارى) بمعنى دون پايه است. (رك. دون پايه)


دون پايه
(حقوق اداري) مطابق ماده 66 قانون استخدام كشورى مصوب 22 قوس 1301 شمسى شرط صدق عنوان استخدام رسمي اين بود كه تاريخ ورود مستخدم بخدمت از اول ميزان 1299 بوده باشد. با

توجه به ماده 16 همان قانون مقررات مربوط حقوق رتبه اول 32 تومان بود ساير مستخدمان دولت (غير رسمى) كسانى بودند كه فاقد رتبه بوده وحقوق آنها منتهى تا 31 تومان بود و از اين جهت تحت

رتبه (كه حقوق آن از 32 تومان شروع مى شد) قرار داشتند و از همين جا عنوان دون رتبه و دون اشل و دون پايه بوجود آمد كه بمستفاد از تعبيرات قانون اصلاح قانون استخدام كشورى مصوب

29- 6 - 1311 بآنان عضو بي رتبه نيز گفته ميشد و از اين تاريخ تحت شرائطى اذن داده شد كه مستخدمان دون رتبه تبديل به مستخدم رسمى (يا عضو با رتبه) شوند. (دوره هشتم

قانونگذارى - صفحه 167)


دون رتبه
(حقوق ادارى) بمعنى دون پايه و از اصطلاحات قديمى است. (رك. دون پايه)


ده
(حقوق ادارى) كوچكترين واحد رسمى درتقسيمات كشورى كه درآن تعدادى خانوار بطور مستمر زندگي كنند در محاورات عرفى ده ناميده ميشود (ماده يك لايحه قانونى تشكيل انجمن هاى ده

واصلاح امور اجتماعى وعمران دهات مصوب 4-6-42 و ماده يك قانون اصلاحى قانون اصلاحات ارضي مصوب 19-10- 40)


دهباشى
(حقوق ادارى- تاريخ حقوق) عضو نظميه گذر در اوائل مشروطه. (رك. محله)


دهدار
كسيكه كارهاي يك دهستان را اداره مى كند و دهستان قسمتى از بخش است. (رك. استاندار)


 


دهستان
بلوك را گويند. دهستان را دهدار اداره مى كند كه سابقا او را ميربلوك مى ناميدند. هرچند دهستان يك بخش را تشكيل ميدهد.


ديپلم
تصديق و پروانه را گويند. (رك. تصديق)


ديپلم عالى
تصديق ليسانس را گويند.


ديپلمات Agent diplomatiqe
شخصى كه از طرف رئيس يك دولت يا از طرف يك كشور نزد رئيس كشور ديگر يا در كشور ديگر يا در نزد مجمع نما يندگان يك كشور (كنگره يا كنفرانس) نمايندگى داشته و براى اين امر اعتبار

نامه يا اختيارات تام براى عقد يا امضاء يك قرارداد داشته باشد.


ديپلماسى Diplomtie
(بين الملل عمومى) اصول و مقرراتى است كه بموجب آنها روابط دولتها بايكديگر از طريق مذاكره و ارسال ماموران فوق العاده و جلب موافقت يا عقد قراردادها نظام مى يابد.


ديكتاتورى
حكومت مطلقه را گويند حكومتى كه فرد يا گروه خاصي بدون رضاى مردم بر آنان حكومت كنند.


دين
(مدني – فقه) الف - تعهدى كه بر ذمه شخصى بنفع كسى وجود دارد ازحيث انتساب آن به بستانكار، طلب ناميده مى شود و از حيث نسبتى كه با بدهكار دارد دين (يا بدهي) نام دارد. قرض اخص

از دين است گاهى لفظ دين را بجاى قرض بكارمى برند از باب ذكرعام و اراده خاص.
ب - دينى كه موضوع آن پرداخت مبلغى وجه باشد. دين بر بدهى مالياتي هم صادق است (ماده 24 قانون كار 27- 12- 1337)


دين حال
(مدني- فقه) ديني كه موعد داشته و موعدش فرا رسيده باشد يا بعلت قانوني تبديل بدين حال شده باشد مانند مورد  حلول دين تاجر ورشكسته پس از صدور حكم ورشكستگى (ماده 421 قانون

تجارت)


دين مؤجل
(مدني- فقه) دينى كه در موعد معينى قابل مطالبه و پرداخت است (ماده 421 قانون تجارت) درمقابل دين حال (بتشديد لام) استعمال ميشود.


دين مستغرق دارائى
(فقه - مدني) ديني كه بمقدار دارائى مثبت شخص ويا بيشتر ازآن باشد.


دين مستوعب تركه
(فقه - مدنى) دينى كه بميزان دارائي مثبت متوفى و يا بيثشر ازآن باشد.


(تاجيل) دين (حال)
(فقه) هرگاه دينى حال شود ودائن و مديون با توافق جديدى براى پرداخت آن دين اجلى معين كنند اين عمل را  تاجيل دين حال گويند كه بواسطه قرارداد تازه اى انجام مى گيرد و معمولا دائن بابت

اين كار نزولي از مديون خواهد گرفت و درفقه اين را مصداق ربا دانسته و حرام شمرده ميشود.


(تعجيل) دين (مؤجل)
(فقه) ممكن است در مورد دينى كه هنوز موعد پرداخت آن نرسيده طرفين توافق كنند كه مديون زودتر ازموعد (باتعيين وقت پرداخت) دين را بپردازد و دائن بابت اين اقدام او مقدارى از طلب خود

را كسركند و چشم بپوشد اين توافق كه بصورت صلح انجام مى گرفت ((صلح حطيطه)) ناميده ميشد.


 


(حلول) دين
(مدنى- فقه) انقضاء موعد دين مؤجل باعث ميشود كه دين قابل مطالبه گردد و اين صفت كه بر دين عارض ميشود همان حلول دين است. گاهى بحكم قانون، دين مؤجل حال ميشود (ماده 421 قانون

تجارت)


(مستثنيات) دين
آن مقدار ازمال مديون را كه براى پرداخت دين او نميتوان قهرا از مديون گرفت. (رك. مستثنيات دين)


دينار
كلمه لاتين از Denarius گرفته شده و جنس آن طلا است و دنار( بتشديد نون) نيز گفته اند يكى از مفاهيم آن اشرفى 18 نخودى است. در معاني ذيل نيز بكار رفته است: الف - سكه طلا

بوزن يك مثقال (ومطلق مسكوك طلا)
ب- يك مثقال طلا ولو غيرمسكوك.
ج- واحد پول بدون اينكه خود آن واحد پول باشد چنانكه درزمان ما دهشاهى پنجاه دينار است ولى پولى رائج بنام دينار نداريم.


ديوان
الف - دادگاه هاى عالى را گويند مانند ديوان محاسبات - ديوانعالى جنائى - ديوان كشور (رك. دادگاه تالى ) در اين معنى بجاى كلمه Cour قرار ميگيرد. ذكركلمه عالى در پي آن زيادى است.
ب- در حقوق ادارى سابق ايران در معنى دستگاه دولت بكاررفته است وعضو دولت را ديواني مى گفتند چنانكه سعدى گويد: ديوانى را نتوان ديدن مگر بهنگام معزولى (جامع الشتات - صفحه 428) با

اضافه آن بهر قسمت ازسازمان هاى دولتى ازآن قسمت تعبير ميكردند مانند ديوان جند و ديوان استيفاء و ديوان انشاء و غيره
ج- در فقه به مجموعه تشكيلات متصدى رسيدگى به محاسبات نواحى مختلف كشور و اموال وعوائد عمومى گفته مى شد در مركز خلافت و در بلد ها و اقليم ها ديوان وجود داشت كه ديوان مركز

خلافت را ديوان سلطنت مى گفتند و در ادبيات ما در همين معنى اين اصطلاح ديده ميشود چنانكه حافظ گويد: صاحب ديوان ما گوئى نميداند حساب كاندرين طغرى نشان حسبة لله نيست.


ديوان استيفاء
(تاريخ حقوق) اداره ماليه و عوائد را مى گفتند و مستوفيان ماليه چى هاى زمان بودند.


ديوان اعمال
(فقه) قسمتى از تشكيلات ديوان سلطنت (رك. ديوان) بود كه وظائف آن عبارت است از: 1- تعيين حدود اعمال و حومه هر عمل (محل قلمرو ماموريت يك مامور دولت) 2- ثبت چگونگي اراضي محل

ازجهت اينكه زمين هاى يك محل زمين خراجي (رك. اراضى خراج) است يا زمين عشر (رك. اراضي عشر) در مورد اراضي خراجى مساحت آنها را ثبت مي كردند چون خراج بحسب مساحت

اراضي معين مى شد. در مقابل اراضى خراج كيفيت خراج را از نقدى و جنسى ضبظ مى نمودند و درمورد جنسى كه بطريق مقاسمه بعمل مى آمد نسبت تقسيم را ( از نصف و ثلث و ربع) مى نوشتند.

در مورد اراضى عشر نوع زراعت و طرز آبيارى (مصنوعى يا طبيعى) و اسم صاحب زراعت را مى نوشتند زيرا در اين مورد عشر زراعت را مى گرفتند و حاجت بمساحت اراضي نبود. 3- ثبت

اسامى اهل ذمه هر  ناحيه ومقدار جزيه هريك و ثبت فوت آنان و ثبت بلوغ صغارآنها وثبت قبول دين اسلام از طرف آنان (چون فوت و قبول دين اسلام مسقط جزيه، و بلوغ مثبت جزيه بود). 4-

ثبت عوارض و مالياتهاى اموال اجانب كه از مرز وارد نواحي مرزى كشور مى شد اين عوارض ازحيث كميت و كيفيت بموجب قرارداد قبلى موجود بين حكومت
مركزى و اجانب تعيين مى گرديد و مى بايست قرارداد مزبور در دفاتر ثبت شود.


ديوان انشاء
(تاريخ حقوق) دفتر خلافت يا سلطنت كه درآنجا نامه ها تحرير و ضبط مى شد. ديوان رسائل هم بهمين معنى است.


ديوان بيت المال
(فقه) يا دفتر خزانه - قسمتى ازتشكيلات ديوان سلطنت (رك. ديوان) بود كه وظيفه آن نگهداري دخل و خرج بيت المال بود و بيت المال از نظرماهيت حقوقى قبل از اينكه وجودش قائم به مكان باشد

اساسآ قائم بهمه اموال و حقوقى بود كه تمام مسلمانان در آنها مستحق بوده و مالك معين نداشت و باين ترتيب داراي نوعى از شخصيت حقوقى بوده و مالكيت جمعى بدون اشاعه در آن فرض شده و

بيت المال مديون هم واقع مى شد. رئيس اين ديوان را كاتب ديوان و صاحب ديوان ميناميدند: صاحب ديوان ما گوئى نميداند حساب كاندرين طغرى نشان حسبة لله نيست  


ديوان بين المللى دادگسترى
(بين الملل عمومى) شعبه اى است از سازمان ملل كه ازهيأت قضات مستقل تشكيل و ازميان كسانى انتخاب ميشوند كه دركشور خود شغل عالى قضائى داشته يا ظاهرا از حقوقدانان متبحر بوده و  

در حقوق بين الملل كسب شهرت كرده باشند. تشكيل اين دادگاه بموجب فصل 14 منشورملل متحد است و بجاي دادگاه  جهانى سابق تاسيس شده است (رك. دادگاه جهانى) مقر هميشگي آن درلاهه است

ولى ممكن است در جاهاى ديگر جلسه تشكيل دهد.


ديوان تميز
 (دادرسى) دادگاه عالى كه در آراء و تصميمات محاكم پژوهشي نظر نموده و اگر تصميم آنها را مخالف قانون ديد( يا استنباط نادرستى از قانون در كار آنها مشاهده نمود) آنرا نقض مي كند. ديوان

تميز نگهبان وحدت رويه قضائى (عرف قضائى) و از حيث انتظامى نيز بر دستگاه قضائي نظارت دارد. اصطلاحات ديوانعالى تميز- تميز- فرجام- ديوان كشور- ديوانعالى كشور همه در همين معنى

استعمال شده اند.


ديوان جزاء عمال دولت
(دادرسى كيفري) دادگاه كيفر اختصاصى كه بجرائم كارمندان دولت و شهردارى كه بمناسبت شغل دولتى و مملكتى و بلدي (جز جرائم مستلزم كيفر اعدام) رسيدگى ميكند و حوزه صلاحيت آن تمام

كشور است. اصطلاح ((ديوان كيفر كارمندان دولت)) كه بطور اختصار ديوانكيفرگفته ميشود در همين معنى بكار مى رود.


ديوان جنائى
بمعنى دادگاه نجائى است. (رك. دادگاه  جنائى).


ديوان جند
(فقه) يا حسابدارى ارتش - قسمتي از ديوان سلطنت (رك. ديوان) است كه وظيفه آن ثبت اسامى لشكريان ومشخصات
بدني وسنى آنان واسم رئيس فوج وحقوق نظاميان و غيره بود.


ديوان حرب
(دادرسي) دادگاه اختصاصى كه بموجب قانون دادرسي وكيفر ارتش انجام وظيفه ميكند.


ديوان حرب عادى
(دادرسى) قسمى ازدادگاههاى نظامى است (ماده دوم و نوزدهم قانون دادرسى وكيفر ارتش)


ديوان حضور
(تاريخ حقوق) يك سازمان ادارى شبيه به وزارتخانه بود (در عصر تيمورى) كه هفت وزير بطور جمعي آنرا تشكيل ميدادند و چون اين ديوان در مركز حكومت ونزد پادشاه تشكيل مى شد آنرا

بهمين مناسبت ديوان حضور ناميده اند. رياست ديوان حضور بامقام ديوان بيگى بوده است. (رك. ديوان بيگى)


ديوان حكم
(فقه) دفترى كه قاضي در آن احكام صادر شده را ضبط و ثبت مى كرد.


ديوان دائمى داورى بين المللى
(بين الملل عمومى) دادگاهى است كه بموجب قرارداد 1899 در شهر لاهه تشكيل شده و هدف آن اين است كه از طريق داورى اختلافات بين المللى را كه ازطريق ديپلماتيك قابل حل نيستند  مرتفع و

فصل نمايد تصميمات آن قطعى و غيرقابل استيناف است.


ديوان دادرسي كشور
بمعنى ديوان تميز است. (رك. ديوان تميز)


ديوان رسائل
رك. ديوان انشاء


ديوان سلطنت
(فقه) ديوان سلطنت مركب از دوائر ذيل بوده است: حسابدارى اعمال - حسابدارى ارتش - دفتر امور استخدام - دفتر خزانه باين اصطلاحات واصطلاح ديوان مراجعه شود.


ديوان عالى
ديوان و ديوانعالى بيك معني بوده و در مورد دادگاه هاى عالى مانند دادگاه جنائي ، دادگاه استيناف، ديوان كشور، ديوان محاسبات بكار مى رود. (رك. ديوان)



ديوان عالى تميز
بمعنى ديوان تميز است (رك. ديوان تميز)


ديوان عالى جنائى
بمعنى دادگاه جنائي است (رك. دادگاه جنائي)


ديوان عالى كشور
بمعنى ديوان تميز است (رك. ديوان تميز)


ديوان عدالت عظمى
اسم قديم دادگسترى است (اسم جمع است و شامل تمام تشكيلات قضائي مى باشد) اصل 71 متمم قانون اساسي.


ديوان عمال
(فقه) يا دفتر امور استخدام - قسمتى از ديوان سلطنت (رك. ديوان) بود كه وظيفه آن، ثبت اسامي مستخدمان و مشاغل آنان و محل كار و عزل و نصب آنان بود.


ديوان كشور
بمعنى ديوان تميز است (رك. ديوان تميز)


ديوان كيفر
بمعنى ديوان جزاء عمال دولت است (رك. ديوان جزاء عمال دولت)


ديوان كيفركارمندان دولت
بمعنى ديوان جزاء عمال دولت است (رك. ديوان جزاء عمال دولت)


ديوان محاسبات
(دادرسي) دادگاهى است عالى كه مأمور معاينه و تفكيك محاسبات اداره ماليه و تفريغ حساب كليه حسابداران خزانه
بوده و نيز نظارت ميكند كه هزينه هاى معينه در بودجه از ميزان تعيين شده تجاوز نكند و تغيير وتبديل نيابد وهر وجهى در محل خود صرف شود ونيز مكلف است كه در امر معاينه و تفكيك

محاسبات  ادارات دولتى و جمع آورى اوراق سند  خرج محاسبات و صورت كليه محاسبات  مملكتى اقدام نمايد.... (اصل 102 متمم قانون اساسي)


ديوان ممالك
رك. مستوفى الممالك.


(صاحب) ديوان
رك. ديوان بيت المال


(كاتب) ديوان
رك. ديوان بيت المال


(مخارج) ديوان
(تاريخ حقوق) نوعي ماليات بود كه در قديم براي هزينه مهمانداري و چراغاني و خرج سفر پادشاه و سفراء و مهمانان  او از رعايا گرفته مي شد.


ديوان بيگى
(تاريخ حقوق) در اصصلاحات ادارى دوره صفوى به محكمه عرفى (در مقابل محكمه شرعي) گفته مى شد كه برمحكمه شرع نظارت داشت و اجراء احكام محاكم شرع هم بعهده ديوان بيگى بود.

رسيدگى بشكايات ناشي از مقررات عرفى در حدود صلاحيت ديوان بيگى بوده است. (رك. حقوق عرفي - ديوان حضور)


ديوانخانه
(تاريخ حقوق) در حقوق اداري قديم بمعنى اداره و دستگاه دولتى بكار مى رفت. (بند 94 قانون بلديه 1325 قمرى منسوخ) مانند موارد ذيل:


ديوانخانه تميز
اسم قديمى ديوان تميز است اصل 69 متمم قانون اساسى (رك. ديوان تميز)
ديوانخانه عدليه
اسم قديم دادگاه است (حكم تميزى شماره 3422 مورخ 28- 11- 1321)


ديوانى
(تاريخ حقوق) دراصطلاحات حقوق ادارى قديم ايران بمعنى كارمند دولت بوده است سعدى گويد: ديوانى را نتوان ديدن مگر بهنگام معزولى.


ديون
(مدنى- فقه) جمع دين است (رك. دين) در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


ديون حال
(مدني - فقه) ديونى كه بدهكار درتكليف بپرداخت آنها نبايد منتظرگذشتن مهلتى باشد (دين بدون مدت)


ديون مؤجل
(مدنى) يعنى ديوني كه بدهكار پس از گذشتن مدت معينى تكليف بپرداخت آنها دارد. ماده 421 قانون تجارت. (رك. ديون حال)


ديون با وثيقه
(مدنى) ديونى كه صاحبان آنها ازمديون وثيقه دارند مانند خريدار شرطى كه از مديون خود (بايع شرطى) وثيقه دارد كه مبيع شرطى است (ماده 34 قانون ثبت)


ديون ممتازه
(مدنى) ديوني كه بستانكار آنها باوجود اينكه وثيقه از بدهكارندارد( يعنى بستانكار باوثيقه نيست) در استيفاء طلب خود بر ساير بستانكاران بدون وثيقه بموجب قانون مقدم مى باشد (ماده 226 قانون

امورحسبى و ماده 1206 قانون مدني) درمقابل ديون با وثيقه و ديون بي وثيقه بكار مى رود.


ديه
(فقه) كيفري است نقدى كه در هريك از سه مورد ذيل از مجرم بنفع مجنى عليه  يا قائم مقام قانونى اوگرفته شود:
1- در صورت تراضى مجنى عليه (يا قائم مقام قانونى او) و مجرم كه بجاى قصاص ديه داده شود.
2- در صورتيكه رعايت شباهت مجازات با جرم مقدور نباشد. چنانكه اگر براثر جرم، استخوان جابجا شود قصاص مقدور نيست (و اين جرم را منقله نامند) در اينصورت سه بيستم ديه مجنى

عليه را از مجرم مى گيرند.
3- درمورديكه قانون حكم بديه كند مانند قتل فرزند به دست پدر.


ديه نفس
(فقه) مقدارآن هزار دينار طلا ويا ده هزار درهم نقره است.
 

 
» موضوعات مطالب سایت «
 
 
مدرسه حقوق ایرانصفحه اصلی || درباره ما || پاسخ به سوالات شما || تماس با ما
feed-image