به وب سایت رسمی گروه مدرسه حقوق ، خوش آمدید  09122330365

 ضمن تشکر از شما کاربر عزیز که سایت مدرسه حقوق را جهت استفاده از خدمات ما انتخاب نموده اید به اطلاع شما میرسانیم این سایت با هدف ارتقاء سطح اطلاعات حقوقی و رفع نیازها و مشکلات حقوقی شما راه اندازی گشته و در جهت نیل به این هدف و رفع اشکالات موجود و ارائه خدمات بهتر ، رهنمودها و انتقادات و پیشنهادات شما کاربر عزیز را می طلبد . لازم بذکر است در طراحی و ارائه مطالب سعی بر رعایت سادگی و دسترسی آسان به مطالب و مشکلات متداول حقوقی گشته که جامعه بیشتر با آن دست به گریبان است.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

ضمنا کاربران محترم  می توانند از طریق قسمت ارتباط با ما و یا از طریق ایمیل این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید و یا gmail.com@ تقاضای خود را در زمینه استفاده از خدمات وکالتی و یا مشاوره حقوقی وکلای مجرب پایه یک دادگستری عضو گروه مدرسه حقوق در تمام نقاط داخل و یا خارج از کشور و نیز در زمینه مهاجرت اعلام نمایند تا در اسرع وقت با ایشان تماس حاصل گردد .

م

م

مؤتلف و مختلف
( فقه )درعلم درايه در باب معرفت طبقات روات اگر اسماء روات ازنظرخط با هم شبيه بوده ولى از نظر لفظ فرق داشته باشند روايت آنان را مؤتلف ومختلف نامند مانند جرير و حريزكه اولى

جرير بن عبدالله البجلى است و دومى حريز بن عبدالله السجستانى است كه اسم آنان مؤتلف است و از روى طبقه شناخته ميشوند وهمچنين است بريد ويزيد.



 
مؤتمر
كنفرانس بين المللي را گويند. ( رك. كنفرانس )


 
مؤجل Differe
( مدني- فقه) تعهدى كه انجام دادن آن مشروط برسيدن اجل معين باشد.


 
ماجور
( مدني) بمعنى عين مستاجره استعمال شده است.


 
ماخوذ به سوم
(مدني- فقه )كسيكه مالي را بعنوان (اخذ بسوم)  مي گيرد آن مال را ماخوذ بسوم نامند. (رك. اخذ بسوم )


 
ماذون
( مدنى- فقه )كسيكه ازطرف صاحب حق ويا ازطرف حاكم ويا نماينده قانونى او اذن درفعل يا ترك معينى را دارا شده باشد فرق نميكند كه مأذون صغير باشد يا كبير. درقانون فرانسه ماذون

Emancipeصغيراست وبايد داراي 15 سال باشد و اگرنه پدر داشته باشد ونه مادر بايد 18 سال داشته باشد.


 
مؤسس Fondateur
كسيكه سازمان يا كار يا گروهي را بوجود مى آورد باين منظوركه بعد از او بماند مانند مؤسس شركت تجارى.


 
مؤسسات
الف - ترجمه اصطلاح fondations و patrimoine d,affection است و عبارت است ازمجموعه اى از اموال (خواه متعلق بيك شخص باشد خواه

نه )كه براى تحقق بخشيدن بيك هدف اجتماعى تخصيص داده شده و تابع يك رشته قواعد حقوقى مخصوص بخود مى باشد. جمعى ازحقوق دانان تمايل دارند كه به اين مؤسسات شخصيت حقوقى داده

شود.
ب- جمع مؤسسه است( رك. موسسه )


 
مؤسسات انتفاعى دولت
مؤسساتى است كه:اولا - جزء وزارتخانه ها و ادارات مملكتى نيستند( تبصره 30 قانون بودجه سال 44 كل كشور) لذا مشمول مقررات قانون محاسبات عمومى نميباشند( ماده 14 قانون ديوان

محاسبات مصوب 24- 10-12 ).
ثانيآ- شخصيت حقوقى در حقوق عمومى دارند زيرا باراده افراد بوجود نيامده و هدف آنها ممحض در امور انتفاعى lucrative نمى باشد.
ثالثا- برطبق اصول بازرگانى اداره نميشوند. واين صفت است كه اين مؤسسات را ازموسسات بازرگانى دولتى جدا ميكند مثلا بانك ملى يك مؤسسه بازرگاني دولت است ولى راه آهن يك موسسه

انتفاعى دولت بشمارميرود.
رابعآ- موسسات مزبور شخصيت حقوقى درحقوق عمومى دارند ولى ضمنا پاره اى ازكارهائي را كه اشخاص حقوقى (در حقوق خصوصي )و يا اشخاص طبيعى در حقوق خصوصي انجام ميدهند

آنها انجام ميدهند مثلا بنگاه كل داروئى ايران ( كه يك موسسه انتفاعى دولت است ازجمله وظائف آن تهيه دارو و لوازم فنى پزشكى و جراحي وآزمايشگاهى مورد نياز وزارت خانه ها و مؤسسات

دولتى و شركت ها و بنگاهها و با نك هائى است كه تمام يا قسمتي ازسرمايه آنها متعلق بدولت است و اين كاراز امورى است كه اشخاص در حقوق خصوصي انجام مي دهند و ازهمين قبيل است عمل

حمل ونقل مسافر توسط بنگاه راه آهن.
امروزه عكس قضيه هم رو بتوسعه است يعنى اشخاص حقوقى حقوق خصوصى پا ره اى از خدمات عمومى را عهده دار مى شوند ( با اذن دولت ).
خامسا- مؤسسات انتفاعى ممكن است از جمله مؤسسات مملكتى( رك. مؤسسات مملكتى) باشند وممكن است نباشند مانند سازمان آب منطقه اى فارس.
سادسآ- هدف ازبوجود آوردن اين مؤسسات دادن انعطاف بامور راجع بآنها است كه بادست و بال بازترى امورمحوله را ا نجام دهند وتابع اصول دشواروسخت ادارى نباشند و اين امر از تبصره

30 قانون بودجه سال 44 كل كشور معلوم است.
نتيجه آنكه دعوى مربوط به آنها دعوي دولتى است كه در عرض حال از حق تمبر معاف هستند و از موارد ابلاغ است. (فهرست ضميمه آئين نامه اجرائى مصوب 18-11- 44 كميسيون مشترك

دارائي مجلسين راجع بقسمت اول تبصره 29 قانون بودجه سال 1344 كل كشور).


 
مؤسسات بازرگانى دولت
مؤسساتي كه: اولا- توسط دولت بوجودآمد است.
ثانيأ - جزء وزارتخانه ها و ادارات مملكتى نيستند( تبصره 30 قانون بودجه سال 1344 كل كشور) لذا مشمول مقررات قانون محاسبات عمومى مصوب 10-12- 1312 و قانون ديوان محاسبات

مصوب 24-10-1312 نمى باشند.
ثالثأ- مطابق امول بازرگاني اداره مى شوند.
رابعا- ممكن است مؤسات مزبور  مؤسسات مملكتى( رك. موسسات مملكتى) باشند يا نه مانند شركت برق منطةاى  گيلان.
خامسا - مؤسسات مزبور داراى شخصيت حقوقى درحقوق خصوصى بوده و دعاوى راجع بآنها دعاوى دولتى حساب نميشود.


 
مؤسسات بلدى
سازمان شهردارى وسازمانهائى كه شهردارى تاسيس يا اداره مى كند ازقبيل كتابخانه - مريضخانه - پارك شهر- سازمان آب- كشتارگاه- دفن اموات ومانند اينها. درمقابل ادارات دولتى وموسسات

مملكتى بكار مى رود (بند نهم ماده واحده قانون ديوان جزاي عمال دولت - مصوب 1308 ).


 
مؤسسات غير تجارتى
به مؤسساتي گفته ميشود كه داراى جميع مشخصات ذيل باشند:
الف- داراى شخصيت حقوقى باشند.
ب - مقاصد آنها مقاصد تجارى نباشد.
( ماده 584 قانون تجارت) ممكن است قصد غيرتجارى با قصد انتفاع جمع شود
( ماده يك و دو آئين نامه اصلاحى سال 1337- مجموعه 37- ص540) مانند كانونهاى فنى وحقوقى .


 
مؤسسات فرهنگى
مراكز تربيتى و كتابخانه ها و مؤسسات علمى كه داراى جنبه تربيتى مي باشد و  مؤسساتى است كه بمنظور تشويق هنر ايجاد گرديده اند ازقبيل موزه و مركزمجامع هنرى و ادبي (ماده هفت موافقت

نامه فرهنگى ايران و بلژيك مصوب 28- 4 - 43 مجلس شوراي ملى ).


 
مؤسسات مملكتى
مؤسساتي كه: اولا- جزء ادارات دولتى نيست.
ثانيا - بوسيله دستگاههاى دولتي و بنام مملكت( نه ناحيه خاصى ازآن )اداره شود مانند مؤسات راجع به آستان قدس و شيروخورشيد سرخ و جزآنها) بند نهم (ماده واحده قانون ديوان جزاى عمال دولت

مصوب 1308 ).
ثالثا- جنبه بازرگانى ندارد يعني بر اساس مقررات قانون تجارت اداره نميشود و باين ترتيب با نكهائي كه با سرمايه دولتى اداره مى شوند از مدلول اين اصطلاح خارجند.


 
مؤسسات
اصطلاح خلاصه شده از اصطلاح (مجلس مؤسان ) است كه درحقيقت نوعى ار قوه مقننه فوق العاده است و موضوعات آن مجلس برتر ازقوانين عادى است و دراصل الحاقى متمم قانون اساسي

مصوب 18 - 2 - 1328 شمسى تشكيل مجلس مؤسسان پيش بينى شده است. ( رك. مجلس مؤسسان)


 
مؤسسه
درلغت بمعني بنيانگذارى شده است و در اصطلاحات عمومى فارسى كنوني به معنى بنگاه بكارميرود. اصطلاحا در معاني ذيل بكار رفته است:
الف - درمقابل کلمه entreprise و دراين صورت عبارت است از سازماني كه يك واحد اقتصادى را تشكيل مى دهد ومتكفل توليد ومبادله وتوزيع اموال يا خدماتي است خواه مؤسسه

دولتى باشد يانه خواه بزرگ باشد خواه كوچك. كلمه لاتين بمعنى تعهد فعل نيزآمده است  (رك. تعهد فعل)
ب- در مقابل etablissement كه عبارت است ازيك واحد فنى توليد يا فروش يا اداره كه دريك محل معين واقع شده برخلاف موسسه بمعنى قبل كه ممكن است شامل چند مؤسسه

بمعنى اخيربوده و در نقاط مختلف قرارگرفته باشند كه بين آنها كيلومترها فاصله واقع شده باشد.


 
مؤسسه اصلاح و تهيه نهال وبذر
 موسسه اى است كه بموجب لايحه قانوني راجع بمؤسسه اصلاح وتهيه نهال و بذر مصوب 3-8-38 بمنظور اصلاح و تهيه كليه نهالها وبذرهاى مرغوب ومناسب با آب وهواى نقاط مختلف

كشورتحت نظر وزارت كشاورزى بوجود آمده است.


 
مؤسسه دولتى سازمان مباشر خدمت (يا خدماتي )
از خدمات عمومى راگويند مانند وزارت فرهنگ بنگاه راه آهن دولتي- دانشگاه و جز اينها.


 
مؤلف Auteur
بوجود آورنده اثر علمى يا هنرى. در اصطلاحات علمى ما بكسى مؤلف گفته ميشود كه فراهم آوردن آثار و افكار گذشتگان برا بداعات وكارعلمي او غلبه داشته باشد فرهنگ ها ودانشنامه ها ازنوع

تاليف باين معنى بشمارمى آيند. بنا بتعريف اخير اگركسي نسخه خطى نويسنده ديگرى را تصحيح وتحشيه كند مؤلف نيست وحال اينكه بنا بتعريف اول، مؤلف محسوب است.


 
مؤلفه قلوب
(فقه) براى جلب قلوب گروهها ودستجات مختلف( اعم از مسلمان وغير مسلمان) به ملاحظات سياسى يا نظامى ازمحل درآمد زكات بآنها اموالى داده ميشد كه درنتيجه حكومت اسلامى ومسلمين

ازحمايت مستقيم يا غيرمستقيم آنان بر خوردار مى شدند و اين اشخاص را مؤلفه قلوب( دل بدست آمدگان) ناميده اند.


 
مامور خدمت عمومى
كسانيكه درمؤسات ذيل خدمت ميكنند:
الف - مؤسسات خيريه كه بموجب عقد وقف يا وصيت توليت آنها با پادشاه عصر است.
ب - موسسات خيريه وعام المنفعه كه دولت يا شهردارى اداره كند ويا تحت نظر دولت اداره شود.
ج- موسسات انتفاعى دولت يا مؤسسات انتفاعى ديگركه تحت نظر دولت اداره. شود (ماده سوم قانون انتخابات مصوب 1304).
خدمت عمومى در اين اصطلاح، قسيم و مغاير خدمت دولتى است.


 
مامور دولت Fonctionnaire
كسيكه خدمت رسمى بر عهده دارد. (رك. خدمت رسمى)


 
مامور صلح
نائب الحكومه اى كه بتشخيص وزارت عدليه بر طبق قانون مامورين صلح مصوب 24 تير وپنجم مرداد 1309 بدعاوى كوچك رسيدگى مي كرد.


 
مامور قضائى
( حقوق ادارى) مأموري كه بنام دولت يا جامعه اجراء قانون وعدل بين مردم مى كند و عبارت است از قضات نشسته و ايستاده.


 
مأموريت
( حقوق ادارى )وضع مستخدمى كه بطور موقت، مامور انجام وظيفه خاصي گرديده يا ازطرف وزارتخانه و موسسه متبوع بوزارتخانه يا موسسه دولتى ديگرى بطور موقت اعزام شده باشد( ماده

124 قانون استخدام كشورى مصوب 31- 3- 45 ).


 
مؤل
( فقه) عبارتي كه يك معنى ظاهر داشت ولى معنى خفى و نا آشكار آنرا قصد كنند.


 
ما بازاء
مرادف عوض است.(رك. عوض )


 
ما ترك
(مدنى – فقه) مالى كه با فوت مالك آن وبحكم قانون به وراث تعلق گيرد وعنوانى غير از عنوان تركه قانون بآن ندهد بنابراين حقوق تقاعد كه تحت اين عنوان منتقل ميشود تركه محسوب نيست و

مشول ماليات بر ارث نميشود وآنچه كه بموجب قرارداد بيمه عمر و به محض فوت به مالكيت ثالث درمى آيد عنوان تركه را ندارد زيرا انتقال آن بموجب قرارداد است نهايت اينكه معلق بر فوت است

وقرارداد بيمه درا نتقال آن دخالت عمده دارد درحاليكه انتقال تركه صرفأ بحكم قانون است وهيچ عقدى درآن دخالت ندارد.( رك. تركه )


 
ماده
در لغت بمعني زياده پيوسته است. در اصطلاحات فلسفى (وبنظر بعضى درلغت) بمعنى چيزى است كه وجود بالقوه اشياء را تشكيل ميدهد چنانكه حروف هجاء مواد الفاظ هستند يعنى حروف، الفاظ

بالقوه هستند. و ذرات مواد اجسامند يعنى ذرات، اجسام بالقوه مى باشند. باعتبارات مختلف ماده راطينت- مايه -قابل- هيولى- عنصر- استقس ناميده اند ( كليات ابى البقاء )باعتبار معنى فوق ماده هر

چيز ريشه واساس آن است و بهمين معنى دراصطلاحات حقوق ماده قانون بكار رفته است زيرا در هر ماده اى از مواد قانون اساس، ريشه حقوق و تكاليف مربوط بآن ماده را مى يابند حتى در موقع

سكوت قانون نسبت بموارد خاص در مقابل ماده، صورت بكار رفته است (در فلسفه) و صورت، چيزى است كه به وجود بالقوه فعليت دهد چنانكه قصد ورضا ماده است وعقود و ايقاعات (در امور

مدنى ) بآن صورت و فعليت مى دهند يعنى هيچ قصد ورضائى نيست مگرآنكه بوسيله عقدى يا ايقاعي (و بطور خلاصه بوسيله عنواني ازعناوين مدنى) فعليت يا تجلى پيدا كند.يا مثلا نظم عمومي ماده

اى است كه بوسيله تعداد زيا دى از مقررات مملكتى فعليت پيدا ميكند يا قاعده لاضررماده اى است كه بصورت مقررات تقسيم مال مشاع( ماده 589 تا 606 قانون مدني )درآمده است زيرا اين مواد

از فقه اماميه گرفته شده و در فقه اماميه فقهاء باستناد قاعده لاضررمقررات تقسيم مال مشاع را فراهم آورده اند. در مطالعات فلسفه حقوق تشخيص ماده وصورت وسيله آسان كردن بسيارى از

بررسى ها است.


 
مازاد
در اصطلاحات ثبتى مازاد بهاى ملكى است كه مورد معامله باحق استرداد واقع شده باشد، يعنى آنچه از ارزش ملك مذكور كه زائد برمقدارطلب بستانكارمقدم بوده باشد وچون معلوم نيست كه ملك

مورد وثيقه بستانكار اول بعد از مزايده براى پرداخت طلب اومازادي داشت باشد( يعنى در حين مزايده ثمن آن بيشتر از مقدار طلب بستانكار اول باشد )آ نرا مازاد احتمالى هم ناميده اند.


 
مازاد احتمالى
رك. مازاد


 
ماشينيزم
استعمال ماشين را گويند


 
ما فى الذمه
(مدني- فقه )حقى كه بنفع كسى در ذمه شخصى مستقر شده است مرادف دين وحق ذمى است. ( رك. حق ذمي )


 
مال
دراصل ازفعل ماضي ميل است بمعنى خواستن. در فارسى هم به مال خواسته مى گويند. در اصطلاح چيزى است كه ارزش اقتصادى داشته و قابل تقويم بپول باشد بنابراين حقوق مالى مانند حق

تحجير وحق شفعه و حق صاحب علامت تجارى هم مال محسوب است. درقانون مال تعريف نشده است.


 
مال استهلاكى  Choses consomptibles
(مدنى) مالى كه معرف آن با استهلاك آن ملازمه فورى (نه تدريجى) دارد مانند اغذيه. در غير اين صورت آنرا مال غير استهلاكى گويند مانند اسب و درخت و دوچرخه و زمين و پارچه.


 
مالى تبعى Biens accessoires
(مدني) مالى كه در وجود اوليه خود عرفا عارض برمال ديگرى است ما نند ميوه جات كه عارض بر درخت است و پشم گوسفند كه عارض برآن است وسرقفلى كه عارض بر منافع عين مستاجره

است در حقيقت مال  تبعى است.


 
مال تقديرى
رك. مال فعلى


 
مال ذمه
(مدنى- فقه )مالى كه در ذمه بدهكارمستقر باشد خواه عين كلى باشد (مانند صد تن گندم بر ذمه بايع در بيع سلم) خواه دين باشد مانند مبلغى وجه كه برذمه بايع در بيع شرط است (تبصره سوم ماده 34

قانون ثبت مصوب 26- 5- 1320).


 
مال الرهانه
مرادف مال مرهون است. (رك. مال مرهون )


 
مال شاه
مدني )مالك دام مقدارى دام را بكسي (عامل) ميدهد كه نگهدار دومقداري روغن يا پنير يا كشك( ومانند اينها )به مالك بدهد و باقي منافع از آن عامل باشد. مدت نگهدارى دام معين است و پس از انقضاء

مدت بايد آنرا به مالك رد كند. بهره اى كه به مالك داده ميشود باسامى مختلف مانند مال شاه - لنگه – ترازو غيره ناميده ميشود. ( رك. تراز )


 
مال الشراكه
مال مشترك راگويند و در شركت عقدى بكار مى رود نه درشركت قهرى مثلا تركه را قبل از تقسيم بين ورثه مال الشركه نمى گويند.


 
مال الصلح
مرادف مال المصالحه است. ( رك. مال المصالحه)


 
مال غير استهلاكى  Biens non consomptibles
(مدني) - مالى كه بر اثر استعمال بلافاصله مستهلك نشود و از بين نرود بنابراين پارچه و ميز تحرير و خود نويس مال غير استهلاكى  بشمار مى آيند. (رك. مال استهلاكى)


 
مال غير قابل تقسيم  Bien indivisible
(مدنى) مالى كه قابل تقسيم نيست مانند حق خيار و حق تحجير اين معني غير از آنچيزى است كه در ماده 112 نظامنامه اجراء ثبت گفته شده زيرا مقصود آن ماده عين مال موجود در خارج است كه

اگر تقسيم كنند لااقل يك قسمت آن عرفآ و معمولا غير قابل انتفاع باشد و مقصود از
تفكيك درآن ماده تفكيك مادى است نه تقسيم بسهام و گرنه هر مال مادى قابل تقسيم بسهام است.


 
مال غير منقول
رك. غير منقول


 
مال فعلى
مالى كه در تملك كسى باشد. در مقابل مال تقديرى (يعنى فرضي) كه ماليت( يعنى ارزش مبادله )را دارد ولى فعلا درتملك كسى نيست مانند ماهى در دريا.
انتقاد - دراين اصطلاحات در واقع مال و ملك را با هم غلط كرده اند زيرا شرط ماليت اين نيست كه در مالكيت كسى باشد بهمين جهت ماهى حوض منزل شما وماهى دريا هردو مال فعلى هستند نهايت

اينكه ماهي دريا مال هست ولى هنوز ملك كسى نشده است و در مالكيت كسى در نيامده است.


 
مال قابل تفكيك
در اصطلاحات اجرائي  ثبت عبارت است از عين مال موجود در خارج كه تقسيم مادى آن موجب شود كه لااقل يكى از اقسام حاصل بعد از تقسيم قابل استفاده در عرف وعادت نباشد (ماده 113

نظامنامه اجراء).


 
مال قابل تقسيم Bien divisible
(مدنى) مالى كه بتوان آنرا تقسيم كرد مانند زمين وپارچه وهرمكيل وموزون.


 
مال قيمى  Biens non - fongibles
مال قيمى ويا باختصار قيمى درمقابل مثلي بكار مى رود.( رك. مثلى)


 
مال مثلي Biens fongibles
غالبأ مثلى گفته ميشود. ( رك. مثلى )


 

مال محترم
(فقه) درمقابل مال مباح بكاررفته است. مال محترم يعنى مالى كه تصرف درآن بدون مجوز قانوني ممنوع است مانند اموالى كه در مالكيت غير است. ( رك. مباحات)


 
مال مرهون
( مدني- فقه )مالى كه مورد رهن واقع ميشود خواه منقول باشد خواه غيرمنقول وجه نقد را نميتوان به رهن داد.


 
مال مرهونه
مال مرهونه غلط است يا بايد عين مرهونه گفته شود يا مال مرهون همانطور كه قانون مدنى استعمال كرده است. ( رك. مال مرهون- راهن)


 
مال مشاع Biens Indivis
(مدني) مال مشاع ويا ملك مشاع مالى را گويند كه دو يا چند نفر مالك داشته وسهم هريك مشخص و ممتاز نباشد. ( رك. اشاعه )


 
مال مشترك
در اصطلاحات مدني ما و فقه بمعنى مال مشاع است. (رك. مال مشاع - اشاعه)


 
مال معنوى Biens incorporels
(مدنى) در حقوق رم وحقوقهاى مشتق از آن در مقابل عين وبر حقوق اطلاق شده است يعنى اموال ذمه اى مانند صد تن گندم در ذمه ويا وجه در ذمه.


 
مال مفروز
(مدني- فقه )سهم هر مالك درملك مشاع پس از افراز و تفكيك سهام رامال مفروزگويند. به مالى كه سابقه اشاعه نداشته مال مفروزگفته نميشود.


 
مال منقول Biens meubles
( قانون مدني) اشيائى كه نقل آن ازمحلى بمحل ديگر ممكن باشد بدون اينكه بخود يا محل آن خرابى وارد آيد منقول است ديون از حيث صلاحيت دادگاهها درحكم غير منقول است( ماده 19- 20

قانون مدني )تقسيم مال به منقول و غير منقول در فقه اسلام هم از دير باز مساله شناخته شده اى است. ( رك. غير منقول)


 
مال ودعى
( مدني- فقه )مال مورد امانت در عقد وديعه را گويند.


 
(رب) المالى
( فقه) صاحب مال راگويند در منقول و غير منقول.


 
مالانص فيه
( فقه )- موردى از مسائل زندگى قضائى افراد كه مقنن نسبت بآن مورد قانونى وضع نكرده باشد. مرادف سكوت قانون است. در فقه اماميه وآن دسته از فقهاء عامه كه قياس را جائز نميدانند

عقيده اين است كه (مالانص فيه ) اساسا وجود ندارد و در هرموردى اگر نص خاص نباشد دست كم نص عام وجود دارد (مكتب قديم فرانسه هم همين طور بود )فقهاء اصولى اماميه عقيده بوجود

مالانص فيه بعلت بروز حوادث تاريخى كه مانع انتشار وبقاء پاره اى ازمقررات لازم شده هستند نهايت اينكه از حيث تئورى معتقدند كه در موارد مالانص فيه بايد با اصول عمليه (كه نوعى فروض

قانونى هستند )راه حل را بدست آورد نه با قياس. ( رك. قياس )


 
مالتوزيانيسم Maltthusianisme
روش و عقيده مالتوس دانشمند اقتصادى كه مى انديشيد نفوس انساني به تصاعد هندسي(1- 2- 4- 8-16...) زياد ميشود ولى مايحتاج زندگى به تصاعد عددى( 1- 2- 3- 4-

5...) افزوده ميشود و در نتيجه جنگ وتباهى اجتناب ناپذير خواهد بود مگر اينكه آنان كه توانائى تشكيل خانواده را ندارند خوددارى كنند! اگر قرار باشد سخن غير عملى گفته شود بهتراست

لااقل سخن غير عملى اخلاقى بگويند مثلا (باغمض عين ازصحت و سقم مقدمات) گفته شود جوامع بشرى با دادن حق تولد مثل بهمه آنرا تحت نظم متناسب با اقتصاد خود در آورند و عواملى كه

درجهان بهدر ميرود صرف توسعه توليد مواد غذائي و لوازم اوليه زندگى در سطح جهاني گردد اگر بشر باين حد برسد تازه رشد انسانيت و غلبه بر فساد اخلاقى بصورت اميد معقولى در ميآيد.


 
مالك
در معاني ذيل بكار مى رود:
الف - صاحب ملك؟( رك. ملك )
ب - صاحب مال غير منقول اعم از زمين وغيرآن.
ج- صاحب اراضي.
د- صاحب سرمايه در عقد مضاربه( ماده 546- ق- م ).
 ه - كسيكه مال او راعاقد فضولى بمعرض معامله گذاشته است (ماده 248 ق- م ).
و- در قانون اصلاحات ارضي 19- 10- 40 كسى است كه داراى زمين باشد بدون اينكه شخصأ بكشاورزي اشتغال داشته باشد.


 
مالك رسمى
( ثبت) مالكى كه بموجب سند مالكيت و باستناد ماده 22 قانون ثبت مالك شناخته ميشود ولو اينكه درواقع مالك نباشد( ماده 22 قانون ثبت ).
مالك رقبه Nu proprietaire
(فقه )كسيكه مالك عين غيرمنقولى است. در فقه و غير آن گاهى اين اصطلاح در مقابل كسى بكار مى رود كه حق انتفاع در آن دارد ويا حق ديگرى درآن دارا باشد ما نند حق وثيقه در رهن وبيع

شرط.


 
مالك مشاع indivisaire
(مدنى) كسيكه درملك مشاعى سهيم است. ( رك.اشاعه).


 
مالك مفروز
( مدنى- فقه )مالك مشاع هرگاه سهمش را مفروزكند بتراضي يا بحكم دادگاه. او را مالك مفروز مى نامند.


 
مالكيت Propriete
( مدني) حق استعمال و بهره بردارى و انتقال يك چيز بهر صورت مگر درمواردى كه قانون استثناء كرده باشد. ماده 30-31 (رك. ملك)
درقانون مدني، ما مالكيت فقط درمورد عين استعمال شده است( ماده 29 ق- م ). (فقه )هر سلطه قانوني را ملك نامند و مالكيت صفتى است كه از اين نظر بكار مى رود لذا گفته اند مالكيت خانه –

مالكيت حق تحجير- مالكيت منافع- مالكيت بضع - مالكيت حق اختصاص و غيره.


 
مالكيت اجتماعى
رك. مالكيت جمعى


 
مالكيت اختصاصى
رك. مالكيت شخصى


 
مالكيت ادبى و هنرى  Propriete artistique et litteraire
حق استفاده مالى و انحصارى و موقت هنرمند يا نويسنده از هنر يا نوشته خود (قانون قرارداد حمايت تصديقنامه هاى اختراع وعلائم صنعتى وغيره بين ايران و آلمان مصوب -13 - 8 -

309 - دوره ششم قانونگذارى صفحه 316 وقانون عهدنامه صلح با دولت ژاپن- ماده 15- جلد اول دوره 18 قانونگذارى- صفحه 559.)


 
مالكيت اشتراكى
رك. مالكيت جمعى


 
مالكيت تملك
مرادف (ملك ان يملك ) است. ( رك. ملك ان يملك )


 
مالكيت جمعى  collective  Propriete  
اختصاص تملك وسائل توليد به جامعه. مالكيت اشتراكى هم بآن گفته ميشود.


 
مالكيت حق تاليف  Propriete litteraire
( مدني) اختيار قانونى نويسنده در مورد استفاده مالى از اثر قلمى خود در مدتي كه قانون معين كرده است.


 
مالكيت حقوق صنعتى Propriete industrielle
(مدني) اختيار قانوني مخترع نسبت باستفاده مالى از اختراع خود و نيز  اختيار قانونى استفاده از علامت فابريك ويا اسم تجارتي ويا هر نوع امتياز.
 مالكيت خصوصى
رك. مالكيت شخصى


 
مالكيت سرقفلى Propriete commercial
(تجارت) مالكيت بازرگان نسبت به سرقفلى كه تحت اختياراو است. (رك. سرقفلى)


 
مالكيت شخصى
حقى است كه بموجب آن (على القاعده) افراد بتوانند بنفع خود سلطه مالكانه بر اموال داشته باشند. درهمين معنى اصطلاحات مالكيت خصوصي مالكيت اختصاصى، مالكيت فردى هم بكار مى رود. (

رك. مالكيت فردى )


 
مالكيت صنعتى
حق استفاده انحصارى استعمال هر نوع وسيله( خواه اسم تجارتي يا علامت يا مدل يا ورقه اختراع باشد يا هرچيز ديگر ) براى جمع كردن مشتريان.


 
مالكيت فردى
 تملك يك يا چند عامل از عوامل توليد بتوسط اشخاص در حقوق خصوصي.


 
مالكيت مافى الذمه ConFusion
( مدني- فقه) اجتماع دو عنوان دائن و مديون دريك شخص نسبت بيك دين موجب ميشود كه آن شخص مسلط برذمه خود گردد و اين سلطه قانوني را كه شخص برذمه خود دارد مالكيت مافى الذمه

نامند و آن شخص را مالك مافى الذمه گويند مثل اينكه كسى بپدر خود مديون باشد و پس از فوت پدر تمام تركه از ديون و اموال و مطالبات باو منتقل شود در اينصورت او مالك مافى الذمه خود خواهد

شد (ماده 300 قانون مدنى ).


 
مالكيت هنرى
رك. مالكيت ادبى و هنرى


 
مالم يجب
(فقه )پديده حقوقى كه هنوز موجود نشده است مثلا اسقاط مرور زمان قبل از مضى زمان معين صحيح نيست. ( رك. اصطلاح شماره 3377) روي اين قاعده ضمان مالم يجب (اصطلاح شماره

3377) ساخته شده است مثلا براين قاعده ضمان ضامن از دين و خسارت تاخير تاديه آن صحيح نيست زيرا درموقع عقد ضمان، از طرف مديون تاخيرى نشده كه تا نسبت بآن بتوان ضامن

شد لكن از تاريخى كه مضمون له دين را قانونا ازضامن مطالبه كند و او در پرداخت آن مسامحه ورزد بعلت تأخيرى كه ضامن مى كند( نه بعلت ضمان خسارت) بايد خسارت بدهد.


 
ماليات impot (contribution)
سهمى است كه بموجب اصل تعاون ملى و بروفق مقررات هريك از سكنه كشور موظف است كه از ثروت و درآمد خود بمنظور تامين هزينه هاى عمومى و حفظ منافع اقتصادى يا سياسي يا اجتماعى

كشور بقدر قدرت و توانائي خود بدولت بدهد. (رك.عوارض)


 
ماليات اربابى
اصطلاح قديمى و مربوط بماليات املاك اربابي (در مقابل خالصجات) است كه مطابق قانون 20-10-1304 بصورت 355 درصد وصول ميشد( مجموعه رسمي 1313- صفحه 276).


 
ماليات ارضى
مالياتي كه از اراضي زراعتى گرفته ميشد وبحسب نوع زراعت، فرق ميكرد. اسم ديگر آن خراج است. سعدى گويد:
كس نيايد بخانه درويش كه خراج زمين وباغ بده


 
ماليات ايلات
( رك. ماليات بر اشخاص )


 
ماليات بر ارث
مالياتى است كه بموجب قانون ماليات بر ارث و طبق تعرفه مندرج در همان قانون ازتركه گرفته مى شود.


 
ماليات بر اشخاص
( ماليه )مالياتي كه بر شخصى بعنوان اينكه وجود خارجى دارد( بدون توجه بوضع درآمد او) گرفته مى شد در همين معنى ماليات سرانه - ماليات سرشمار- باج شخصي جزبه بكار رفته است و

ماليات ايلات و ماليات خانوارى هم نوعي از ماليات بر اشخاص بوده است (قانون الغاء مالياتهاى صنفى وماليات سرشماري مصوب 30-9-1305).( رك. ماليات بر اموال )


 
ماليات براموال
( ماليه) ماليات بر مال ودر آمد اشخاص است كسيكه مالى ودرآمدى ندارد مشمول مقررات ماليات نيست. در مقابل ماليات بر اشخاص استعمال ميشود.( رك - ماليات بر اشخاص)


 
ماليات بر درآمد
مالياتي است كه بر عوائد اشخاص طبيعى و حقوقى بسته ميشود. اصطلاح ماليات بر عايدات هم بهمين معنى است. (رك. در آمد)


 
 ماليات بر عايدات
( رك. ماليات بردرآمد)


 
 ماليات بر مصرف
الف- مالياتي كه بركالاهاي مصرفى بسته
ب- مالياتي كه بر ميزان مصرف هر شخص بسته شود.


 
 ماليات تصاعدى
(رك. ماليات نسبى)


 
 ماليات جنسى
نوعى از ماليات مستقيم و ارضي كه از محصول زمين (جو يا گندم وغيره) گرفته مى شد.


 
 ماليات جنگى
(رك. حق مصادره)


 
ماليات حراج
 بمعني حق حراج است. ماده 34 قانون ( رك. حق حراج)


 
ماليات خانوارى
رك. ماليات بر اشخاص
ماليات سرانه
رك. ماليات بر اشخاص


 
ماليات سرشمار
رك. ماليات بر اشخاص


 
ماليات شخصى
(ماليه )مالياتي كه بشخص يا به مجموع دارائي و درآمد او تعلق گيرد اين معنى اعم ازماليات سرانه( يا ماليات بر اشخاص ) است. (رك. ماليات بر اشخاص)


 
ماليات صنفى
( ماليه) نوعى ماليات است كه قبلا بطور مقطوع پيش بينى شده وبين رؤساء اصناف با موافقت آنها تقسيم شده و رئيس صنف سهميه خود را بين اعضاء صنف به تناسب توانائي مالى تقسيم مى

كرد.


 
ماليات عمومى بر درآمد
مالياتي است كه بردرآمد خالص سالانه هر فرد تعلق مي گيرد.


 
ماليات غير شخصى
( ماليه) مالياتي كه به بعضى اشياء واموال درموقع توليد يا حمل و نقل و يا زمان مصرف تعلق گيرد بدون در نظر داشتن وضع مالى صاحبان آنها. از اين قبيل است ماليات برمال التجاره و ماليات

بر اسناد حاكي از نقل و انتقال اموال. ماليات وضعى را هم درهمين معني بكار برده اند.


 
ماليات غيرمستقيم
مالياتى كه از اموال مصرفى بمناسبت عملى از قببل توليد و توزيع و صدور و ورود گرفته ميشود و مؤدى ماليات در نتيجه آنرا ازمصرف كننده واقعى ياكسيكه قرار ماليات بر او است مى گيرد. در

حقيقت تكليف پرداخت آن، بطور غير مستقيم متوجه مصرف كننده است.
درمقابل ماليات مستقيم استعمال مى شود. (رك. ماليات مستقيم)


 
ماليات مستقيم
مالياتي كه تكليف پرداخت آن متوجه كسى است كه قرار ماليات( ازقبيل قرار ضمان )هم براو است ومؤدى راهى براى تحميل آن بغير ندارد.


 
ماليات مضاعف
(ماليه) هرگاه ازماخذ ماليات دويا چند برابر ماليات اخذ شود ماليات را مضاعف نامند و بهتر است ماليات مكرر ناميده شود.


 
ماليات نزولى
مالياتي كه نرخ نسبى آن بطرف نزول است بر خلاف ماليات تصاعدى.


 
ماليات نسبى
(ماليه) مالياتى است كه تغييرمقدار ماخذ ماليات در تعرفه و نرخ ماليات تاثيرى نكند بعكس ماليات تصاعدى كه تغيير مقدار ماخذ ماليات موجب تغيير تعرفه و نرخ ماليات خواهد بود. ( رك: نرخ

ماليات)


 
ماليات نقدى

 
ماليات مستقيم ارضى كه بجاى گرفتن جنس محصول( ماليات جنسى) وجه نقد گرفته شود.


 
ماليات نيمه شخصى
مالياتي است كه بر بهره شخص ازكارمعين يا چيز خاص بسته شود بدون در نظر داشتن توانائى مالى او مانند ماليات از مزد و حقوق و استفاده هاى كشاورز از كار خود وما نند اينها. ازاين قبيل

است ماليات برزمين و خانه و برگهاى بها دار و وسيله نقليه.


 
ماليات وضعى
رك. ماليات غير شخصى


 
( نرخ) ماليات
رقمى است كه ميزان قابل برداشت ازمال مورد اخذ ماليات را طبق نسبت معينى بدست مى دهد.


 
ماليه
الف - اداره و وزارتخانه عهده دارگرد آورى در آمد و بازرسى اجراء بودجه كشور. درهمين معني ( دارائى) بكار مى رود.
ب- علم ماليه را بطور اختصارماليه گويند و آن علمى است كه از اصول و قواعد و وسائل تهيه درآمد براى تامين هزينه سازمانهاى عمومى و اصلاحات اقتصادى و اجتماعى و سياسى كشور بحث

مى كند.


 
ماليه عمومى  Finances publiques
مجموعه اسباب و وسائل وطرق فنى و حقوقى مربوط بامور وفعاليت مالى اشخاص حقوقى حقوق عمومى.


 
مانده
 درلغت بمعنى خسته و از حركت ايستاده وبقيه راگويند در اصطلاح حسابدارى و بانكى تفاوت جمع پرداختى ودريافتى يك حساب را گويند.
در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
مانده بدهكار
هرگاه دريافتى يك حساب بيش از پرداختى باشد تفاوت دريافت و پرداخت را مانده بدهكار نامند.


 
مانده بستانكار
هرگاه پرداختى يك حساب بيش از دريافتى آن باشد تفاوت دريافت وپرداخت را مانده بستانكار نامند.


 
مانع
( فقه)هرچه كه از تحقق يافتن اثر چيز ديگرى جلوگيرى كند در مقابل مقتضى استعمال ميشود. ( رك. مقتضى)


 
مانع اغيار
درتعريف ماهيت يك موضوع بايد تعريف دو شرط ذيل را دارا باشد:
الف - جامع افراد با شد يعنى تعويف طورى باشد كه همه نمونه ها و مصاديق مورد تعريف را در برداشته باشد و چيزى را فرونگذارد وگرنه گفته خواهد شد كه تعريف جامع افراد نيست يعنى همه

مصاديق مربوط را در برندارد.
ب- مانع اغيار باشد يعنى تعريف بايد شامل امورى كه مربوط بمورد تعريف نيست شود مثلا ماده 338 ق- م درتعريف بيع مانع اغيار نيست زيرا شامل انتقال منافع معدن بعوض معلوم مى باشد زيرا

منافع معدن، عين است و انتقال عين بعوض معلوم بموجب ماده مزبور بيع است در حاليكه عرفا آنرا اجاره ميدانند نه بيع.


 
مانع سبب
( فقه )هر صفت وجودى كه مانع تحقق فلسفه يك سبب از اسباب قانوني گردد چنانكه قتل در شرع سبب قصاص است ولى اگر قاتل پدركسى باشد كه حق قصاص، يافته صاحب اين حق نميتواند

پدر خود را بعنوان قصاص بكشد زيرا ابوت عبارت است از يك صفت وجودى كه مانع تاثير سبب (از حيث قصاص) است) قواعد شهيد - ص 21) ( رك. سبب)


 
مانعة الجمع
دو چيزكه باهم دريكجا جمع نشوند مانند وثيقه عينى غير منقول يا منقول كه با وثيقه ذمه اى (مانند ضامن) بحكم مواد 34- 39 قانون ثبت جمع نميشوند( ولواينكه بعضى اسناد در عمل بر خلاف اين

نظر تنظيم شده است) ولى رفع اين دو، شدني است مثل دينى كه نه وثيقه عينى دارد نه وثيقه دينى ( ماده 241 قانون مدنى) در مقابل مانعة الخلو بكار مى رود.(رك. مانعة الخلو )


 
مانعة الخلو
دو چيزكه نفى هر دو باهم ميسر نيست مثلا عقد معينى را اگر درنظربگيريد نميتوان دو صفت تشريفاتي بودن و رضائى بودن را ازآن عقد نفى كرد زيرا يك عقد يا رضائي است ويا تشريفاتي. اين

دو وصف هم مانعة الجمعند و هم مانعة الخلو يعني نه جمع آنها ميسر است و نه رفع آنها.


 
مانيفست
( ماليه- حقوق بحرى) سندى كه ممضى بامضاء ناخدا بوده وبايد بماموران گمرك نشان داده شود و جنس و مارك و شماره كالاهائى را كه به بندر وارد ميشود متضمن است

Manifeste d,entrée ( يا اظهاريه ورودى ).


 
ماه
ماه مطابق با ماه شمسى است وكسرى آن از قرار ماهى سى روز حساب ميشود يعني ماه 31 روزه همان 31 روزحساب ميشود و ماه 29 روزه همان 29 روز ولى كسور ازماهها بماخذ ماهى 30 روز

حساب ميشود. عبارت ماده 612 دادرسي مدنى تعقيد معنوى دارد. ( دانشنامه حقوقى- جلد اول- صفحه 533)


 
ماهانه
رك. شهريه


 
ماهوى
در لغت بمعني امر مربوط باساس وريشه وذات هر چيز وهر كار را گويند مثلا بحث ماهوى يعني بحث مربوط باصل كار نه فروع آن. در علم حقوق در تركيبات ذيل بكاررفته است:


 
(دادگاه )ماهوى
( دادرسى )در مقابل فرجام( ديوان كشور) بكار رفته است و شامل مرحله نخستين و پژوهش مى باشد. ( رك. ماهيت )


 
 ( رسيدگى) ماهوى ( دادرسى )
الف - در مقابل رسيدگي فرجامى بكارمى رود و شامل رسيدگى هاى دادگاه نخستين وپژوهشى است.
ب- قسمتى از رسيدگى دادگا ههاي ماهوى كه موجب فصل خصومت بطورمستقيم (كلا يا بعضآ )مى باشد. ( رك. ماهيت)


 
 (قانون) ماهوى
رك. ماهيت- قانون ماهيتى


 
ماهيت
اين اصطلاح كه از افزودن (ت) و تشديد ياء به آخر جمله (ماهى؟) بمعنى (چيست آن) فراهم آمده است درفارسي بآن گوهر
(و در معرب آن جوهر (گفته ميشود از نظر فلسفى عبارت است از محمول بلاواسطه بر چيزى كه تمام نماى آن باشد چنانكه گفته اند: )ماهية الشيئى تمام مايحمل على الشيئى حمل مواطاة من غير ان

يكون تابعالمحمول آخر. )  اين تعريف كه خلاصه آن در بالا گفته شد با وجود درستى ابهام دارد يا دست كم براى كسيكه سالها فلسفه نخوانده باشد دشوار است. فرق ماهيت با حقيقت آن است كه در

ماهيت، لحاظ هستى و نيستي نميشود ولي حقيقت، بامور موجود اطلاق ميشود چنانكه پيش از پديد آمدن هواپيما يا بيمه استعمال حقيقت بيمه يا حقيقت هواپيمادرست نيست ولى استعمال ماهيت بيمه يا

ماهيت هواپيما درست است. تعريف ماهيت در فلسفه از دشوارترين مباحث است بطوريكه باذكر يك يا چند
تعريف براى نا آشناى بفلسفه درك آن دشوار است مانند اين تعريف: ;Essence d,un genre ensemble des proprietes qui

le definissent ( يعنى گوهريك نوع ; مجموع مختصات و مشخصاتى است كه اورا متمايز ازنوع ديگر مى كند ). در اصطلاحات حقوقى در معانى ذيل بكار رفته است:
الف - قسمتى از دعوى كه اظهار نظر دادگاه در آن قسمت دعوى را مستقيما (كلا يا بعضآ )فيصله دهد (فصل خصومت) اين را ماهيت دعوى مى گويند ودر ماده 154 دادرسى مدني بهمين معنى بكار

رفته است و هم چنين است ماهيت دعوى مذكور در ماده 197 قانون مذكور و بطوركلى در فصل ايرادات. مقصود از ذكر كلمة( مستقيمآ) اين است كه امثال قرار رد دعوى بعلت مرور زمان خارج

شود زيرا درچنين موردى مستقيمأ در نفس دعوى اظهار نظر نشده است و درحقيقت بطور غير مستقيم دعوى ازدادگاه خارج شده و بنظر دقيق در واقع فصل خصومت نشده است بلكه بحكم قانون،

خصومت غير قابل استماع وغير قابل رسيدگى تشخيص شده است (ماده 731 قانون آئين دادرسي مدنى ).
ب- آن قسمت ازشرح دعوى (كه بعنوان جريان كار و مانند آن در دادنامه نوشته ميشود )كه شامل بيان اسم اصحاب دعوى و اقامتگاه آنان و اموريكه منشاء دعوى شده است مى باشد اين قسمت را در

اصطلاحات خارجىpoint de fait و نيز elemente de fait و  Question de fait مينامند و در اصطلاحات آئين دادرسي

ما بآن ماهيت دعوى گفته شده است( ماده 551 دادرسى مدني) و دادگاه نخستين وپژوهش را باعتباراين معني دادگاه ماهوى مى نامند و رسيدگى آنها را رسيدگى ماهوى گويند و بهمين لحاظ است كه

فرجام را دادگاه غيرماهوى ناميده اند ورسيدگى فرجامى را رسيدگي غيرماهوى نام داده اند ومقصود ازماهيت د رماده 7-8 آئين دادرسى مدني همين است. در مقابل ماهيت دعوى باين معني در

اصطلاحات خارجى question de droit و point de droitمعني دادگاه ماهوى مى نامند و رسيدگى آنها را رسيدگى ماهوى گويند و بهمين لحاظ است

كه فرجام را دادگاه غيرماهوى ناميده اند ورسيدگى فرجامى را رسيدگي غيرماهوى نام داده اند ومقصود ازماهيت د رماده 7-8 آئين دادرسى مدني همين است. در مقابل ماهيت دعوى باين معني در

اصطلاحات خارجى question de droit و point de droit بكار رفته است و ترجمه اى از اين اصطلاح در حقوق ما ( ماده 558 دادرسى مدني )

نداريم ميتوان با نوعى از استفاده از مصطلحات علم فقه آنرا (قسمت حكمى ) (در مقابل قسمت موضوعى) ناميد و برخى آنرا مسائل قانوني گفته اند كه نارسا است بهر حال قسمت حكمى يا مسائل

قانوني (در مقابل ماهيت دعوى )عبارت است از قسمتى از شرح دعوى كه شامل مستندات وادله متداعيين و طرفين دعوى (ويا امر حسبى) وخلاصه مسائل معروضه و مورد ترافع دردادگاه مى باشد

ديوان كشور بايد اين قسمت را مورد توجه قرار داده ومصب نقض وا برام قرار دهد مثلا اگر مفاد يك سندعادى مردد بين انتقال طلب و اقرار باشد تفسير دادگاه ماهوى از اين سند عادى( كه در نتيجه

موضوع آنرا ملحق به انتقال طلب يا اقراركند) مربوط بماهيت دعوى است و فرجام در اين قسمت وارد نميشود اما اگر دادگاه ماهوى مفاد سند را اقرار تلقى كند ولى احكام اقرار را بر آن مترتب

نسازد فرجام ازاين حيث باستناد ماده 558 دادرسي مدنى حق نقض حكم را دارد.
 ج- آنچه كه مربوط به ذات حق ياعمل حقوقى (عقد- ايقاع- اقرار و ما نند آن) است در اين معنى كلمة Fond( بصورت مفرد )در مقابل Forme بكار مى رود.در اين معنى مي

گويند قانون شكلى و قانون ماهوي مثلا قانون مدنى يك قانون ماهوى است و قانون آئين دادرسى مدني يك قانون شكلي.
د- گاهى بجاى ماهيت كلمه متقارب با آن يعنى ذات استعمال ميشود آن چنانكه در عبارت صلاحيت ذاتي( ماده 197 دادرسى مدنى )بكار رفته است. اين جا ذاتى در مقابل نسبى است يعنى آنچه از

دعاوى ويا امور حسبى كه يك دادگاه بحسب ادارى يا مدني يا كيفرى بودن و بحسب اختصاصى يا عمومى بودن وبحسب بدوى يا پژوهشى بودن صالح براى رسيدگى آن است. ( رك. فرجام ماهوى)


 
ماهيت حقوقى
ماهيتى كه از جمله پديده هاى حقوقى است مانند بيع، رهن، دولت، ملت، شهردارى و غيره. درمقابل ماهيات غير حقوقى مانند شجاعت، كذب، وجود، عدم، اكسيژن، ئيدرژن، تب و امثال آنها استعمال

مى شود.


 
ماهيت دعوى (دادرسى)
الف- قسمتى از دعوى كه اظهار نظر دادگاه درآن قسمت دعوى را كلا يا بعضأ بطورمستقيم فيصله دهد( فصل خصومت) ماده 154- 197 دادرسي مدنى.
ب- قسمتى از شرح دعوى( گردش كار يا جريان دعوى) كه درآن اسم واقامتگاه اصحاب دعوى و اموريكه منشاء دعوى شده است ذكر ميشود point de fait ( رك. ماهيت)


 
ماهيت عرفى
ماهيتى است حقوقى كه نه در قانون تعريف شده است و نه امكان دارد كه از مواد مختلف قانون تعريف آن استخراج شود در اينصورت تصورى كه درعرف مسلم ا زچنين ماهيتى شده است معتبر

بوده وماهيت عرفي ناميده ميشود. فقهاء آنرا حقيقت عرفيه


 
 ماهيت قانونى
ماهيتي است از ماهيات مربوط بعلم حقوق كه قانونگذار درقانون آنرا تعريف كرده است مانند تعريف مال غير منقول در ماده 12 ق- م و تعريف سند مالكيت معارض در ماده سوم لايحة اشتباهات ثبتى

واسناد مالكيت معارض. در فقه آنرا (حقيقت شرعيه) گويند.


 
ماهيت مستنبط از قانون
ماهيتى است مربوط بعلم حقوق كه در قانون تعريف نشده است اما از اجتماع چند ماده ودر نظرگرفتن موارد استعمال قانونگذار و يا بكمك مبانى حقوت ميتوان تعريف آن ماهيت را استخراج كرد مانند

ماهيت جلسه دادرسي كه از مجموع مواد 165- 184- 130- 185- 372 439- 125- 144 قانون آئين دادرسى و ماده 45 قانون امور حسبى ميتوان دانست كه جلسه دادرسى

عبارتست ازيك وضع قانونى كه دست كم قائم موجود يك دادرس (يا قائم مقام قانوني وى كه متصدى جلسه است) و مسبوق بجريان تشريفات مخصوص قانوني است حضور اصحاب دعوى يا وجود

دادگاه و يا رسيدگى بماهيت دعوى و نيز ترافعي بودن دستور جلسه شرط تحقق جلسه دادرسى نيست.


 
(دفاع در)ماهيت
دفاع خواننده در اساس موضوع دعوى در مقابل ادعاء مدعي در مقابل ايراداتي كه خوانده ميتواند بكند استعمال شده است. (رك. ايراد )


 
مايملك
( مدني - فقه )قسمت مثبت از دارائي شخص را گويند. شامل ديون نميشود( ماده 30 قانون مدنى ).


 
مباح
( فقه- مدني )چيزى كه ترك وفعلش جائز است. در فقه آنرا در مقابل واجب - حرام- مستحب- مكروه قرار ميدهند و در حقوق مدني آنرا در مقابل امر ونهى ( قوانين الزامى )قرار داده اند زيرا در

حقوق مدنى مستحب ومكروه وجود ندارد و اين دو نوع در حقيقت ملحق بمباحات هستند. (ماده 92 ق - م ).
مجموع واجبات و محرمات را الزامات قانوني يا تكليف قانونى مى گويند ميزان مباحات وتعداد آنها به تنهائى بمراتب بيشتر از الزامات  قانونى و مستحبات و مكروهات است و از همين مقايسه اصالة

الاباحه( اصل اباحه) كشف شده است زيرا الزامات قانونى ومستحبات و مكروهات وارد برمباحات هستند ومادام كه دليلى بر وجوب يا حرمت يا استحباب ياكراهت نباشد اباحه حاكم است. اصل

اباحه از اصطلاحات فقهي است و


 
مبادى حقوق elements juridiques
مبادى حقوق تصورات و تصديقاتى است كه قبلا بايد دانسته شود تا راه آموزش علم حقوق برطالب اين علم گشوده گردد اين مبادى دوقسمند:
الف - مبادى تصورى ما نند فهميدن ماهيت حق- عقد- ايقاع- اجاره ـ بيع – بيمه و اصطلاحات علم حقوق.
ب - مبادى تصديقي مانند اصل آزادى اراده- اصل اباحه و نظائرآنها.


 
مباشر
الف- كسيكه از طرف مالك بطور مستمر ( بدون توقيت )اداره اموال او را تصدى مى كند (ماده 746 آئين دادرسي مدني )
ب- بمعنى ضابط است) رك. ضابط (.
ج- در مقابل سبب بكار مي رود. (رك. سبب )


 
مباشرت
الف - اداره يا دائره اى كه لوازم كار و اثاث مورد نيازيك سازمان دولتى يا عمومى را تهيه كند. اسم ديگر آن كارپردازى و ملزومات است.
ب- انجام دادن يك عمل حقوقى شخصأ بدون تعيين نائب و نماينده و وكيل چنانكه گويند حاكم دادگاه خود بايد مباشر امر رسيدگى شود و به عضو على البدل ارجاع كار نكند.


 
مبانى قضائى
( دادرسي )امور ذيل راگويند.
الف - اصول و قواعد مذكور در آئين دادرسي، در حدود بند سوم ماده  59 قانون آئين دادرسي مدنى.
ب- بديهيات اوليه ولواينكه در مقررات دادرسى مذكور نباشد ما نند تنجزخواسته ( ماده 551 دادرسى مدني ).


 
مبايعه
(فقه )بمعنى بيع است. اين كلمه كم استعمال ميشود. (رك. بيع)


 
مبدل (فقه)
 چيزى كه از طرف ايجاب كننده( در عقد معوض )بطرف وى داده ميشود مانند مبيع درعقد بيع ومنافع عمن مستاجره درعقد اجاره. مرادف معوض است( رك. معوض ).
 اصطلاح بالا در مقابل بدل (بمعني عوض) استعمال ميشود.


 
مبرات مطلقه
هرعمل حقوقى مبنى بر احسان عام را گويند مانند وصاياى عمومى و اوقاف عمومي و حبس عام. گاهى آنرا بريات عموميه( ماده 91 قانون مدني )گويند (ماده 29 قانون ثبت و ماده 43 قانون اوقاف

1314 ).


 
مبعوثان
اصطلاح خلاصه شده از اصطلاح مجلس مبعوثان است. ( رك. مجلس مبعوثان)


 
مبيع
(مدنى- فقه) عين موجود در خارج ويا عين كلى درذمه كه بعنوان معوض و بانتظار دريافت عوض معلوم بطرف تمليك ميشود (ماده 338- 350- 351- قانون مدني) دراصطلاح ديگر آنرا مثمن

گويند(ماده 197 ق – م). درعقد صلح اگر دومال مبادله شود  هيچيك جنبه معوض را ندارد بلكه صرفا هريك بدل ديگرى است واز همين روعقد صلح كه صرفا يكنوع تسالم و توافق است با عقد

بيع فرق مى كند.


 
مبيع شرطى
( مدنى- فقه )مبيع در بيع شرط را مبيع شرطى گويند چنانكه بايع را در اين بيع بايع شرطى و مشترى را مشترى شرطى مى نامند.


 
 ( جهـل به )مبيع
(مدني- فقه )جهل بمقدار مبيع يا بوصف مبيع ويا بعنوان مبيع را گويند (ماده 342 ق- م ).


 
مبين ( فقه)
عبارتي كه ظهور در معنائى دارد.


 
متباينين
دو چيزكه بكلى با هم اختلاف داشته و قدر مشتركى بين آنها نباشد مانند حبس و وقف. حكم تميزي شماره555 مورخ 1-4-1325 مى گويد(حبس و وقف دو عنوان جداگانه است و حداقل و اكثر در

آنها نيست تا بتوان اخذ بقدر متيقن نمود بنابراين استناد دادگاه بماده 1317 قانون مدنى و اتخاذ قدر متيقن ازگواهى گواهان صحيح نخواهد بود.).
مثال دوچيزكه در آنها حداقل و اكثر باشد ماده 225 قانون تجارت است كه مبلغى در برات يكبار بحروف ويكبار بعدد نوشته شده و بين آنها اختلاف باشد كه دراينصورت اقل را ملاك قرارميدهند.

اصطلاح متباينين در مقابل (اقل واكثر) قرار مى گيرد. اصل اين اصطلاحات از فقه گرفته شده است.


 
 متبوع Commettant
كسى كه ديگرى را تحت نظر خود بكارى واداركند مانند صاحب خانه نسبت به كلفت و نوكر و باغبان.


 
متجزى
( فقه)كسيكه توانائى استنباط احكام شرعي همه موضوعات را كه باو عرضه ميشود نداشته باشد. چنين شخصى را مجتهد متجزى گويند در برابر كسيكه توانائى استنباط احكام شرعي همه

موضوعاتى را كه باو عرضه ميشود داشته باشد و او را مجتهد مطلق گويند، اولى مبتدى در اجتهاد است و دومي منتهى در آن. اگراجتهاد بالفعل را در نظر بگيريم تقسيم به مطلق ومتجزى در آن راه

ندارد زيرا هر مجتهد بالفعل متجزي است و مسائل علم حقوق بقدرى زياد است كه هيچكس در تمام عمر خود نميتواند در همه مسائل علم حقوق عملا اجتهاد كند.


 
متحد المآل
رك. بخشنامه


 
متخاصم
( بين الملل عمومى )افراد قشون منظم دولت و داوطلبان جنگى( درشرائط خاص) و اشخاصى كه در قيام عليه دشمن شركت كنند وشورشيان در جنگهاى داخلى كه تحت فرماندهى فرمانده مطاع قيام

كرده باشند وحكومت منظمى پديدآورده باشند.


 
متخاصمين
گاهى به مدعى و مدعى عليه گفته ميشود در اين صورت بمعنى متداعيين يا اصحاب دعوى است.


 
متداعيين
رك. اصطلاح شماره2412


 
متدرج
( فقه )در علم درايه بحديثى گفته اند كه كلام راوى با متن حديث خلط شده باشد.


 
مترادف
دويا چند لفظ را گويند كه معنى آنها يكى باشد مانند خوب و نيك و ياوه  وژاژ. استعمال مترادفات در متن قوانين و مقررات و در عبارت رأى موجب ايجاد اشتباه است وبه پاره اى اشخاص دستاويز و

بهانه مى دهد و شايسته است كه ترك شود.


 
متروپل  Metropole
الف - كشورى است كه داراى مستعمرات يا تحت الحمايه يا سرزمين تحت قيمومت است درمقابل آن مستعمرات يا تحت الحمايه يا سرزمين تحت قيمومت، بكار ميرود.
ب- خاك كشور مذكور را هم متروپل ناميده اند.


 
مترجم رسمى
كسيكه از طرف دادگسترى و بموجب مقررات و نظامات مخصوص مربوط بمترجمان بسمت مترجمى انتخاب و داراى پروانه مخصوص مترجمى باشد( ماده سوم قانون راجع بترجمه اظهارات و اسناد

درمحاكم ) و نظامنامه مصوب 1321 و اصلاحات آن درسال 1323- 1325


 
متروكات
( فقه- مدنى )تركه و ارث را گويند ( اصطلاح قديمي است ).


 
متروكه
چيزى كه ازآن چشم پوشيده و اعراض شده است. در معاني ذيل بكار رفته است:
الف- ( فقه )زميني كه ملك بوده ومالك ازآن اعراض كرده است ما نند آباديهائى كه براثر زلزله بكلي ويران شده واهالى بكلي مهاجرت كرده و دست از آنها برداشته اند.
ب- اراضي كه براثر توسعه معابر قسمت ناچيزى ازآنها درحاشيه معبر ما نده باشد بطوريكه نوعا مالكان ازآ نها دست برميدارند و راضي با خذ قيمت كل زمين از شهردارى ميشوند.
ج- كالائي كه درگمرك وارد شده وظرف هشت ماه از تاريخ تسليم مانيفست يا اظهارنامه اجمالى به گمرك براي منظورهاى مذكور در ماده 14 قانون اصلاح تعرفه گمركى 10- 4- 37 اظهار

نشده باشد و ازگمرك تحويل نگيرند كالاى متروكه محسوب است. (رك. مانيفست)


 
متشابه
( فقه)- الف- هر لفظ يا عبارتي كه نوعا در نتشخيص مراد گوينده آن شبهه اى در ذهن خلجان كند خواه اينكه بعد از تامل و بررسي و مراجعه وتفحص رفع شبهه شود خواه نشود( مثال قسم اخير

حروف مقطعه در اوائل سوره ها است. مثال قسم اول روشن است ).
آنچه كه تعريف متشابه برآن صدق نكند محكم است. غالب مؤلفان درتعريف محكم و متشابه بقدرى اختلاف نظر پيدا كرده اند كه خود آيه راجع به محكمات ومتشابهات را هم در رديف متشابهات

قرارداده اند و حال اينكه مقصود اين نبود كه خود اين آيه در رديف متشابهات قرار گيرد( كليات ابي البقاء ص 311- 312 ).
ب- در علم درايه هرگاه اسامى روات احاديث از حيث لفظ و نوشته متحد باشد و اسامى پدران آنها لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد( ويا بعكس يعنى اسامى پدران آنها از حيث لفظ ر نوشته متحد و

اسامى فرزندان لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد) اين حديث را حديث متشابه ناميده اند مانند بكربن زياد( تشديد ياء) و سهل بن زياد (بدون تشديد ياء).


 
متشبث
( فقه) متصرف را گويند يعنى كسى كه يد بر مالى دارد.


 
متصالح
( مدني- فقه )قبول كننده را درعقد صلح متصالح گويند (ماده 752 ق- م ).


 
متصالحين
طرفين عقد صلح راگويند.


 
متصرف
كسيكه مالى را در اختيار دارد خواه بعنوان مالكيت باشد خواه بعنوان ديگر ولو بطور غصب وتصرف غير قانوني. ( رك. تصرف)


 
متصرف با حسن نيت Posseseur de bonnefoi
كسيكه با حسن نيت وضع يد برمال غير كند. ( رك. حسن نيت )


 
متصرف بعنوان مالكيت
كسيكه متصرف درمالى است فرض قانون اين است كه تصرف او تصرف بعنوان مالكيت است و خود او متصرف بعنوان مالكيت است( ماده 747 دادرسي مدنى و ماده 11 قانون ثبت) و چنين

تصرفى را تصرف ما لكانه نامند (تبصره ماده 12 قانون ثبت).


 
متصل
(فقه)درعلم درايه هريك از چهار قسم حديث صحيح - حسن- موثق- ضعيف اگر اسناد آنان پيوست باشد( يعنى هريك از راويان حديث آنرا از مافوق خود شنيده باشد ويا اگر نشنيده بجاي شنيدن

وضع ديگرى راكه قائم مقام شنيدن است دارا باشد مانند اجازه- مناوله وبهرحال واسطه ساقط نشده باشد) تا معصوم يا غير معصوم آنرا تا آن غايت، متصل گويند و گاه موصول گويند.


 
متعارف
چيزى كه معمول عرف است(ماده 132 ق -م) متعارف ممكن است روش يا مفهوم باشد اولى را روش عرف و سيره عرف و بطور خلاصه عرف و نيز عرف وعادت نامند و دومى را متفاهم عرف و

تفاهم عرف و فهم عرف ناميده اند.


 
متعاقدين
( مدنى- فقه )طرفين عقد را گويند.


 
متعاملين
(مدنى- فقه) طرفين معامله را گويند.


 
متعاهدين
( بين الملل عمومى )طرفين قراردادهاى خارجى( كه لااقل يكطرف آن يك دولت باشد) را گويند.


 
متعلق
شيئى و امر مورد رابطه و علاقه حقوقى راگويند مثلا اگركسى مالك دوچرخه اى ( كليات ابي البقاء ص 311- 312 ).
ب- در علم درايه هرگاه اسامى روات احاديث از حيث لفظ و نوشته متحد باشد و اسامى پدران آنها لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد( ويا بعكس يعنى اسامى پدران آنها از حيث لفظ ر نوشته متحد و

اسامى فرزندان لفظا مختلف ولى خطا مشابه باشد) اين حديث را حديث متشابه ناميده اند مانند بكربن زياد( تشديد ياء) و سهل بن زياد (بدون تشديد ياء).


 
متشبث
( فقه) متصرف را گويند يعنى كسى كه يد بر مالى دارد.


 
متصالح
( مدني- فقه )قبول كننده را درعقد صلح متصالح گويند (ماده 752 ق- م ).


 
متصالحين
طرفين عقد صلح راگويند.


 
متصرف
كسيكه مالى را در اختيار دارد خواه بعنوان مالكيت باشد خواه بعنوان ديگر ولو بطور غصب وتصرف غير قانوني. ( رك. تصرف)


 
متصرف با حسن نيت Posseseur de bonnefoi
كسيكه با حسن نيت وضع يد برمال غير كند. ( رك. حسن نيت )


 
متصرف بعنوان مالكيت
كسيكه متصرف درمالى است فرض قانون اين است كه تصرف او تصرف بعنوان مالكيت است و خود او متصرف بعنوان مالكيت است( ماده 747 دادرسي مدنى و ماده 11 قانون ثبت) و چنين

تصرفى را تصرف ما لكانه نامند (تبصره ماده 12 قانون ثبت).


 
  متصل
(فقه)درعلم درايه هريك از چهار قسم حديث صحيح - حسن- موثق- ضعيف اگر اسناد آنان پيوست باشد( يعنى هريك از راويان حديث آنرا از مافوق خود شنيده باشد ويا اگر نشنيده بجاي شنيدن

وضع ديگرى راكه قائم مقام شنيدن است دارا باشد مانند اجازه- مناوله وبهرحال واسطه ساقط نشده باشد) تا معصوم يا غير معصوم آنرا تا آن غايت، متصل گويند و گاه موصول گويند.


 
متعارف
چيزى كه معمول عرف است(ماده 132 ق -م) متعارف ممكن است روش يا مفهوم باشد اولى را روش عرف و سيره عرف و بطور خلاصه عرف و نيز عرف وعادت نامند و دومى را متفاهم عرف و

تفاهم عرف و فهم عرف ناميده اند.


 
متعاقدين
( مدنى- فقه )طرفين عقد را گويند.


 
متعاملين
(مدنى- فقه) طرفين معامله را گويند.


 
متعاهدين
( بين الملل عمومى )طرفين قراردادهاى خارجى( كه لااقل يكطرف آن يك دولت باشد) را گويند.


 
متعلق
 شيئى و امر مورد رابطه و علاقه حقوقى راگويند مثلا اگركسى مالك دوچرخه اى باشد داراى حق مالكيتى است يعني يك رابطه حقوقى او را به دوچرخه مرتبط مى كند و دوچرخه كه مورد علاقه

ورابطه حقوقى است متعلق حق مالكيت است.


 
 متعلق حق
(مدني- فقه )مورد تعلق يك حق معين را گويند مثلا اگر مالك خانه اى هستيد آن خانه متعلق حق شما است.


 
متعلق حكم
( فقه)- الف - فعل يا ترك كه دستور مقنن ناظر بآن است مثلا جعل اسناد يا ساختن سكه تقلبى ويا تمرد از دستورآمر قانونى متعلق حكم قانون مى باشند.( رك. موضوع حكم)
ب- چيزى كه در بود و نبود حكم مؤثر است وخود آن چيزنه موضوع حكم است و نه خود حكم( اصطلاح شماره 1956).


 
متعلق عقد
(مدنى- فقه) آنچه كه مورد توافق طرفين عقد واقع شده است مثلا مبيع وثمن هريك متعلق عقد هستند( ماده 683 قانون مدني ).


 
متعه
( مدنى- فقه) نكاح منقطع راگويند. ( رك. نكاح منقطع)


 
متعهد
( مدنى- فقه) كسيكه حق دينى بعهده دارد خواه برضاى خود آنرا بعهده گرفته باشد خواه بحكم قانون برعهده او دينى واقع گردد مانند مسئول مدني.


 
 ( شريك)متعهد Cooblige
كسيكه باتفاق مديون و يا از راه تضامن با او ملزم بپرداخت دينى باشد.


 
متعهد له
( مدنى- فقه)كسيكه منتفع ازتعهد ديگرى است. مرادف بستانكار- طلبكار- دائن است.


 
متفق و مفترق
(فقه)در علم درايه، اگر روات احاديث ازحيث اسم واسم پدر) بهر مقدار يعنى يك پشت يا بيشتر (يكسان باشند اين روايت را متفق و مفترق ناميده اند يعنى ازحيث اسم اتفاق دارند و ازحيث شخصى

تمايز و افتراق دارند.


 
متقاسمين
( مدنى - فقه) طرفين و شركاء مال مشاع كه در صدد تقسيم آن برآمده اند.


 
متقاعد
از مأموران دولت كسيكه به سن بازنشستگى رسيده و ابلاغ بازنشستگى او صادر شده باشد.(رك. تقاعد)


 
متقوم
( فقه)بمعنى قيمى است كه درمقابل مثلى استعمال شده است. (رك. مثلى)


 
متمتمع
( فقه- مدنى) زوج را در نكاح منقطع متمتع گويند و زوجه را متمتعه (جامع الشتات- ص 452).


 
متمم جعل
رك. نتيجة الاطلاق


 
متن
الف - در قوانين، عبارات مقنن را گويند.
 ب- در علم درايه عبارات حديث را گفته اند.


 
متنازع فيه
مورد اختلاف و دعوى را گويند. خواسته اخص از متنازع فيه است زيرا وقتى كه نزاع و دعوى بمراجع قضائى در لباس تشريفات دادرسى عرضه شد اسم آن خواسته يا مدعى به است.


 
متواتر
رك. خبر متواتر


 
متوجهات ديوانى
( حقوق ادارى )درقديم به تحميلات مالى كه ازطرف ديوان و دولت متوجه اشخاص و املاك و اموال مى شد گفته مى شد.


 
متوفى De cujus
(مدنى )مورث- كسيكه مرده و مالى از او باقيمانده است.


 
متوقف
مرادف ورشكسته است (رك. ورشكستگى).


 
متولى
( مدنى- فقه) كسيكه اداره امور موقوفه اى راعهده دار باشد (ماده 75 قانون مدنى).


 
متهب( بكسرهاء) Donataire
رك. هبه


 
متهم. Accuse
كسيكه فاعل جرم تلقى شده ولى هنوز انتساب جرم باو محرز نشده است. در مقابل مجرم استعمال ميشود( ماده 14آئين دادرسي كيفرى).


 
متهم غائب  Contumace (Contumax)
متهمى كه بعلت عدم اطلاع ويا سرپيچى اراخطار دادگاه در جلسه دادرسى حاضر نشده باشد و حكم غيابى عليه اوصادر شود.


 
مثقال
از اوزان قديم است درمعانى ذيل استعمال ميشود:


 
مثقال شرعى
مساوى يكدرهم و سه هفتم درهم است (مثقال شرعى مساوى است با ده هفتم درهم) به ماخذ هرده درهم مساوى هفت مثقال. مقصود از درهم درهم شش دانقى است.( رك. دانق)
با ملاحظه آنچه كه در دانق نوشته شد تبديل مثقال شرعى به گرم آسان است.مثقال شرعى برابر 18 نخود است. درمقابل مثقال صيرفى استعمال ميشود ( رك. مثقال صيرفى)
در تبديل مثقال به قيراط اختلاف نظر فراوان ديده ميشود. و مثقال شرعى را بيست قيراط گفته اند.


 
مثقال صيرفى
صيرف در لغت صراف درهم و دينار را گويند و مثقال صيرفى مثقال متداول صرافان را گويند و مثقال مذكور بيست و چهارنخود است يعنى يك ثلث از مثقال شرعى بيشتر است.


 
مثل
( مدني - فقه 9مالى كه اشباه ونظائر آن ( رك. مثلى )


 
مثلى Fongibe
(حقوق مدنى )برابر ماده 950 قانون مدني مثلى مالى است كه اشباه و نظائرآن نوعأ زياد و شايع باشد مانند حبوبات و نحو آن. و قيمى مقابل آن است معذلك تشخيص اين معنى با عرف مى باشد.

باتوجه بعرف مذكور عناصر سازنده مثلى چنين است.
1- عنوان واحدى بجزء و كل آن اطلاق شود مانند گندم كه دانه و خرمن آن، توان واحد دارند.
2- قيمت اجزاء آن بعلت تساوى يا تقارب صفات آنها يكسان ويا متقارب باشد.
3- منافع اجزاء آن متقارب باشد بطوريكه اختلاف قيمت درعرف قابل مسامحه باشد.
4- اشباه و نظائرآن زياد باشد.
در تمام موارد بالا فرقى بين امورمصنوعى و طبيعي نيست. هرگاه يكى از عناصر بالا وجود پيدا نكند آن چيز قيمى خواهد بود.


 
مثمن
(مدني – نفقه)معوض را در عقد بيع مثمن گويند وعوض را ثمن نامند (ما ده197 قانون مدني) .


 
مجاز
( فقه)- الف- بفتح اول درمقابل حقيقت استعمال ميشود.( رك. حقيقت)
ب- بضم اول در مقابل ممنوع استعمال ميشود در اينصورت بمعني مباح و حلال است.


 
مجازات Peine
مشقتى كه مقنن تحميل به مجرم ميكند.( رك.كيفر)


 
مجازات اشد
مجازاتي كه از مجازات ديگر شديدتر ( رك - درجه مجازاتها )


 
 مجازات اصلى
رك. كيفر اصلي


 
مجازات تاديبى  Peine correctionnelle
( جزا )مجازات جرم جنحه راگويند.( رك. جنحه )


 
مجازات تبعى
رك. كيفر تبعي


 
مجازات ترذيلى
( جزا) مجازاتي كه لطمه به افتخار و شئون  اجتماعى مجرم بزند مانند محروميت از حقوق اجتماعى. اين مجازات مخصوص جرم جنائي است.


 
مجازات ترهيبى
(جزا) كيفرى كه مستقيمأ صدمه ببدن مجرم وارد كند مانند شلاق. اين كيفر مختص جرم جنائي است.


 
مجازات تكديرى
(جزا) كيفر جرم خلاف را گويند. ( رك. خلاف)


 
مجازات تكميلى
رك. كيفرى تكميلي


 
مجازات سالب آزادى
( جزا)عنوان حبس است ودر واقع مرادف با حبس بكاررفته است. ( رك. مجازات محدود كننده آزادى)


 
مجازات محدود كننده آزادى
(جزا )تبعيد و اقامت اجبارى در نقطه يا نقاط معين و نيز ممنوعيت از اقامت در نقطه يا نقاط معين را گويند.


 
مجازات مستعمراتى  Peine coloniale
انتقال برخى ازمحكومان( مانند مجرمان معتاد) به مستعمرات بمنظورتحمل مجازات


 
 (اجتماع چند) مجازات  Cumul de peines
(جزا) مكتب كيفري كه بموجب آن مجرمى كه جرائم متعدد مرتكب شده مجموع كيفرهاى آنها را هم بايد تحمل كند.


 
 ( تخفيف) مجازات Attenuation des peines
( جزا) كاستن ازميزان مجازات يك جرم در مورد محكوم بعلت عذرهاى قانوني موجب تخفيف ويا اوضاع و احوال موجب تخفيف.


 
 (تشديد) مجازات Aggravation de peines
افزودن بر مجازات مقرر در قانون نسبت بجرم معين در مورد مجرم معين بعلت اوضاع و احوال موجود در مورد جرم آن مجرم.


 
 (درجه) مجازات
رك.درجه


 
 (نوع )مجازات
رك. درجه


 
مجامع عمومي
(جزا) مجمعي كه اختصاص بدسته وگروه خاصي نداشته باشد مثلا مجمع عمومى صاحبان سهام كه غير از شركاء كسى حق ورود ندارد مجمع عمومى بمعني كيفرى نيست ولى مثلا اگر تند نويس يا

مخبر روزنامه حاضر شود مجمع عمومى بمعنى كيفرى است. سينما كه تماشاچيان درآن جا باشند و مدرسه مجمع عمومى است (درما.ده 269 قانون جزا مجامع بمعنى وسيع بكاررفته است ).بنابراين يك

مغازه جزء اماكن عمومى است ولى حق مجامع عمومى نيست و نبايد اين دو اصطلاح را بجاى هم بكار برد زيرا در مجامع عمومى توجه بافراد حاضر در جلسه است ودر اماكن عمومى توجه بيشتر به

مكان ميشود نه بافراد حاضردر مكان.


 
مجتهد
( فقه) شخصي كه داراى قوه اجتهاد باشد. قوه اجتهاد راگاهى  ملكه اجتهاد و قوه قدسيه نامند.
(رك. اجتهاد )
مجتهد درمقابل اخباري بكار رفته است. فرقهاى زيادى بين مجتهد (اصولي) و اخبارى هست كه عمده آنها از اين قرار است:
1- اخبارى عقيده دارد كه عقل قادر به تشخيص خوب و بد است( بر خلاف اشاعره كه عقيده دارند عقل قادر به تشخيص خوب و بد نيست )ولى تشخيص عقل حجت نيست. ولى اصولى عقيده

دارد كه تشخيص عقل حجت است. (رك. دليل عقلى)
2- اخباري درمورد شبهه حكميه تحريميه اصل برائت جارى نميكند بعكس اصولى (رك. شبهه تحريميه ).
3- اخبارى قاطع است بصدور اخبار مذكور دركتب اربعه مگر خبرى كه شيخ طوسي دركتاب تهذيب بآن عمل نكرده است. اصولى درمورد صدور اخبار و صحت و سقم هريك جداگانه بررسي

مى كند.
4- اصل اباحه نزد اصولى حجت است بعكس اخبارى.
5- اصولى مستقيمأ (بدون مدد حديث) عمل بقرآن ميكند. بعكس اخبارى كه بكمك بيان احاديث عمل به اخبارمى كند ( رك. اخبارى).
6- اجماع نزد اخبارى ارزشى ندارد ولى اصولى آنرا حجت ميداند. و در نظر او از منابع حقوق است.
7- اخبارى عمل به ظن نميكند بعكس اصولى( رك. ظن).
8- استصحاب حكم كلى نزد اخبارى اعتبار ندارد بخلاف اصولى( رك. استصحاب حكمى) بطوركلى عمل اخباري باستصحاب بسيار محدود است و فقط درحدود نصوص شرعى بآن عمل مى كنند

ولى اصولى ازحدود نصوص بكمك تنقيح مناط خارج شده و زائد بر اندازه بآن توسعه ميدهد.
9- تقسيم امت مسلمان به گروه مجتهد و مقلد مورد قبول اخبارى نيست اخبارى عقيده دارد همه امت تابع روايات هستند وبايد طبق آنهاعمل كنند.
10- از نظر اصولى تصدى امور حسبى مخصوص مجتهدان است ولى اخباري ميگويد هركس كه ازطريق اخبار آگاه از احكام شرع باشد ميتواند متصدى امور حسبى گردد.
11- اصولى عقيده دارد كه رسيدن به مرحله فتوى وفهم احاديث موقوف بدانستن يك رشته علوم ازقبيل صرف و نحو و اصول وكلام و منطق است ولى اخبارى عقيده دارد كه آشنائي بزبان

عربى كافى است.
12- اصولى قياس اولويت ومنصوص العله را جائز ميداند و اخبارى نميداند.
 13- اصولى خبر واحد مخالف قاعده كليه فقهيه را طرح مى كند ويا بدون ضرورت تاويل مينمايد ولى اخبارى بچنان خبرعمل ميكند.
14- اخبارى به تنقيح مناط قطعى هم عمل نميكند ولى اصولى به تنقيح مناط عمل ميكند.
15- اصولى شهرت را جابر ضعف روايت ميداند ولى اخبارى نميداند.
16- اصولى در روايت مخالف با قاعده كليه فقهيه اخذ به قدر متيقن ميكند و اخبارى نمى كند.
17- اخبارى عقيده دارد كه به اصول لفظى حاجتى نيست وشكى پيش نمى آيد كه موحب حاجت به اجراء اصول لفظى باشد ولى اصولى عقيده بخلاف اين امر دارد.
18- در تعارض اخبار از نظر اصولى اگر فهم عرفى علاج تعارض كند مقدم است برمرجحات سندى ولى اخبارى از همان ابتداء امر به مرجحات سندى متوسل ميشود.
19- استخراج قاعده كليه از مورد خاص دأب اصولى است ولى اخبارى آنرا نميپذيرد.
20- معنى نص (علينا القاء الاصول و عليكم التفريع) در نظر اخبارى تطبيق قاعده بر مصاديق آن است ولى درنظر اصولى اجتهاد و استنباط هم مشمول نص بالا است.
افزايش حجم روابط حقوقى نسبت بمفهوم نصوص قوانين حقيقتى است كه قول مجتهدان را تقويت ميكند.
21- انديشيدن در مدلول احاديث و تعمق در آنها از نظر اخبارى تاويل  محسوب است و از آن اجتناب ميكنند به قرائن عبارات و سياق آنها وحيثيات كلام توجه نميكنند تا مبادا درراه تاويل افتند

فى المثل در آيه (كلوامما امسكن ) چنين فهميده اند كه محل اصابت دهن سگ شكاري با شكار پاك است (فاروق الحق تاليف سيد محمد دسفورى).


 
مجتهد جامع الشرائط
يعنى مجتهد بالغ عاقل مؤمن عادل مرد آزاد كه درهمه مسائل فقه قدرت اجتهاد داشته باشد( مجتهد مطلق) كه زنده بود.و مولود از زنا نباشد (عروة الوثقى- صفحه 3 )ماده 85 قانون ثبت 1310


 
مجتهد متجزى
رك. متجزى


 
مجتهد مطلق
رك. منجزى


 
مجرم Delinquant
(جزا) بمعنى اعم كسى كه مرتكب جنايت يا جنحه يا خلاف ميشود و بمعني اخص مرتكب جنايت يا جنحه راگويند.در موارد ذيل بكار رفته است:


 
مجرم بعادت
( جزا) كسيكه بعلت ارتكاب جنايت يا جنحه عمدى كه بموجب قانون، مجازات حبس براى آن پيش بينى شده دو مرتبه يا بيشتر محكوم بحبس بيش از دوماه شده و بعد از اجراى مجازات مرتكب

جرمى شود كه مستلزم مجازات حبس است و از اين رو دادگاه تشخيص دهد كه او داراى حالت خطرناك بوده و تمايل بارتكاب جرائم داشته ويا از راه قوادى ويا فحشاء و نظائرآن امرار معاش

مينمايد مجرم بعادت است( ماده 5 قانون اقدامات تاميني مصوب 12- 2-39).


 
مجرم خطرناك
(جزا)كسيكه سوابق و خصوصيات روحى و اخلاقى او وكيفيت ارتكاب و جرميكه مرتكب شده او را در مظان ارتكاب جرم درآينده قرار دهد اعم از اينكه قانونأ مسئول باشد ياغيرمسئول( ماده يك

قانون اقدامات تاميني- مصوب 212-39).


 
 (استرداد )مجرم Extradition
مطالبه مجرم توسط يك دولت ازدولت ديگرى( كه مجرم در سرزمين اواست) براى تعقيب يا اجراء مجازات (اصطلاح شماره 265).


 
مجرى قرار
رك. عضو


 
مجعول
در لغت بمعنى ساخت شده است و درمعاني ذيل بكار رفته است:
الف- اسناد ساختگى ( رك. جعل )
ب- قانونى كه قانونگذار اسلام  آنرا وضع كرده و درعرف وعادت وجود نداشته است. در اينصورت گاهى آنرا (معجعول شرعي) گويند.
( رك. سازمان حقوقى)


 
مجعول شرعى
رك. مجعول


 
مجلس
در لغت بمعنى جلوس كردن ومحل جلوس است در اصطلاحات حقوق اساسى در معاني ذيل بكار مى رود:
الف- سالنى كه نمايندگان ملت براى وضع و تصويب قانون و امور راجع به نمايندگى فراهم آيند.
ب- هيات نمايندگان.اصطلاح تفصيلى آن، مجلس سنا ومجلس شورى ومجلس شوراى ملى است.


 
مجلس اجازه
( مدني- فقه )در عقود موقوف (غير نافذ) كه اجازه پس از عقد ممكن است حاصل شود غالبا مجلس عقد( رك. مجلس عقد) غيرازمحلى است كه درآن محل، اجازه كننده عقد مزبور را تنفيذ مى كند

محلى كه در آنجا عقد غير نافذ تنفيذ ميشود مجلس اجازه( در مقابل مجلس عقد) ناميده ميشود.


 
مجلس اشراف
( حقوق اساسي) مجلس سنا را باعتبار اينكه اعضاء آن را اشراف و اعيان و معمران و شيوخ تشكيل مى دهند مجلس اشراف و مجلس اعيان و مجلس عالى و مجلى شيوخ ناميده اند.


 
مجلس اعيان
رك. مجلى اشراف


 
مجلس سنا
رك. سنا


 
مجلس شورى
مرادف مجلس شوراى ملى و ملخص آن اصطلاح است. ( رك. مجلس شوراى ملى)


 
مجلس شوراى ملى
يكى از مجالس قانونگذارى است كه از نمايندگان تهران و ايالات و در حدود نصاب قانوني و شرائط قانوني انتخاب وفراهم ميشود و نماينده قاطئه اهالى ايران است (اصل اول و دوم قانون

اساسي).


 
مجلس شيوخ
رك. مجلى اشراف


 
مجلس طبقاتى
(حقوق اساسي) مجلسى كه از طريق انتخابات صنفى نمايندگان آن بر گزيده شوند. (رك. انتخابات صنفى)


 
مجلس عالى
رك. مجلس اشراف


 
مجلس عقد
(مدنى- فقه )مكانى كه در آنجا عقدى واقع شده است و ترك آن موحب سقوط خيار مجلس ميشود( خواه طرفين در يك جا باشند يا نه مانند عقد غائبين).


 
مجلس مؤسسان
( حقوق اساسي) مجلسى است كه مصوبات آن از قوانين عادى برتر است مانند قانون اساسى يا اصلاح و تكميل آن كه ازمصوبات مجلس مؤسسان است. نمايندگان اين مجلس را در ايران بايد ملت

معين كند.


 
 مجلس مبعوثان
مجلسى است كه اعضاء آنرا افراد ملت كه داراى شرائط قانوني براى انتخاب باشند بطورمستقيم يا بطور غيرمستقيم انتخاب مى كنند.


 
مجلس نويسان
( تاريخ حقوق) منشيانى بودند كه درمجالس علنى كه پادشاه حضور داشت وقايعى كه عرضه مى شد و فيصله پيدا مى كرد صورت آن واقعه را نوشته و بايگاني مى كردند بهمين جهت در عصر

صفويه بآنها واقعه نويس گفتند و لغت وقايع نگار در همين زمينه پيدا شد و آنها مى بايست هرچه كه بعرض پادشاه رسد و شاه حكم كند و امور كلى و جزئي را بقلم آورند.
در مقابل اصطلاح بالا اصطلاح (منشى محرم) بكار ميرفت كه آنها منشيانى بودند كه در جلسات خصوصي و سرى پادشاه مطالب سري و مشورتي را يادداشت مى كردند. در عهد قاجار بجاى اين

اصطلاح كلمه منشى حضور را بكار بردند.


 
مجلوب
رك. جلب ثالث


 
مجلوب ثالث
رك. جلب ثالث


 
مجله
رك. روزنامه


 
مجمع Assemblee
بروزن معبر در لغت بمعنى جاى گرد آمدن و كساني كه گرد هم آمده باشند مى باشد. اصطلاحأ بگروهى كه مصلحت واحد و هدف واحدى آنها را گرد آورده باشد اطلاق مى شود كه بمنظور مشاوره و

دادن راى  و يا اقدام بكار معينى فراهم مى آيند.


 
مجمع عمومي اوليه
( تجارت) مجمعى كه بدعوت مؤسسين شركت از صاحبان سهام فراهم شود و قبل از تشكيل قطعى شركت فراهم مى آيد و وظيفه آن تصويب و تقويم مزايا و سهام غير نقدى و رسيدگي بصحت

اظهارات مؤسسين و انتخاب مديران و مفتشان شركت است. ( ماده 40- 45 قانون تجارت ).


 
مجمع عمومى سازمان ملل متحد
مجمعى است مركب از نمايندگان تمام دولتهاى عضو اين سازمان و هر دولتي يك راى دارد و وظيفه اساسي آن بررسي مطالب و توصيه بدولتهاى ذينفع يا شوراى امنيت و يا ارجاع كار بشوراى

مذكور است.


 
مجمع عمومي عادي
( تجارت) مجمعى كه بدعوت هيات مديره شركت و لااقل سالانه و در موقعيكه اساسنامه شركت معين كرده فراهم ميشود. وظيفه آن رأى دادن بحساب سالانه مديران شركت و تصويب  بيلان

شركت و تقسيم منافع و تصويب يا رد پيشنهاداتى است كه در امور مهم خارج از صلاحيت هيات مديره (مانند استقراض عمده) از طرف هيات مديره داده ميشود.


 
مجمع عمومى فوق العاده (تجارت)
مجمعى كه براى تغيير دادن يكى از مقررات اساسنامه تشكيل شود( جز تغيير تابعيت و افزودن تعهدات صاحبان سهام ).


 
مجمع موسس
( تجارت)مرادف مجمع عمومى اوليه است.(رك. مجمع عمومى اوليه)


 
مجمعين
(بضم ميم اول و كسر ميم ثاني )كسانيكه اتفاق نظر بر يك مساله فقهى كرده باشند (اجماع كنندگان ).رك.اجماع


 
مجمل( فقه)
عبارتي كه ظهور در معنائي نداشته باشد (مانند ماده 463 قانون مدني).


 
مجموعه قوانين
كتابچه اى كه در آن صنفى از قوانين موضوعه مدون شده باشد در اصطلاحات اسلامي قديم آ نرا جامعه مى گفتند( ان الجامعة لم تدع لاحد كلامأ- حديث )از همين مضمون اصطلاح جامع عباسى

ساخته شده است معذلك فقهاء هم گاهى مجموعه را در معني نزديك بمعنى عصرما بكاربرده اند ( جامع الشتات - ص 387 ).


 
مجنون
( مدني- فقه) كسيكه فاقد تشخيص نفع و ضرر و حسن و قبح است احراز جنون با دادگاه است ماده 57- 58 قانون امور حسبى و ماده 1210 ق - م. (رك. جنون)


 
جنون ادوارى
(مدني- فقه )كسيكه بطور متناوب در حال جنون باشد يعنى مدت كمى عاقل باشد و مدنى ديوانه باشد.


 
مجنون دائمى
( مدنى- فقه )كسيكه بدون انقطاع در حال جنون بسر برد.


 
مجنون مطبق
مرادف مجنون دائمى است. ( رك. مجنون دائمى )


 
مجنى عليه
كسى كه جرمى بضرر او واقع شده است.


 
مجهول
(فقه)در علم درايه حديثي است كه راوى آن غير موثق( كه نه جرح شده و نه مدح ) يا غير معروف باشد چنانكه در اشاره باين نوع راوى گويند: عن رجل عمن حدثه - عمن ذكره- عن غير واحد.

برخى آنرا منقطع ناميده اند. وصول الاخبار (ص 87 ).


 
مجهـول التوليه
(مدني- فقه)موقوفه اى است كه متولي آن بعنوان شخص يا اشخاص معين و نيز بر حسب اوصاف و خصوصيات كه قابل انطباق بر شخص يا اشخاص معينى باشد معلوم نباشد. (ماده اول قانون

اوقاف مصوب 3- 10- 1313 ).


 
مجهول المالك
( مدني- فقه )مالى كه سابقه تملك دارد لكن در زمان معينى مالك آن شناخته نميشود يعني هويت مالك براى مامجهول است.( ثبت) املاكى كه به ثبت عمومى گذاشته شده و طبق ماده 11 قانون ثبت

1310 نسبت بآنها تقاضاي ثبت نشده بايد در آگهى نوبتى( رك. آگهى نوبتى)
بعنوان مجهول المالك اعلام ميشود( ماده 12- 139 قانون ثبت- بخشنامه 4378 - 1630 مورخ 26- 5- 32 ثبت كل ).


 
محابات
رك. معامله محاباتي


 
محاربه
( فقه) اختلال در امنيت عمومى بوسيله استعمال اسلحه يا بدون آن خواه مقرون بغارت باشد خواه نه.(رك. قطاع الطريق )


 
محارم
جمع محرم است( رك. محرم )ماده 207 قانون جزا.


 
محاسب
حسابدار: كسيكه عمليات مالى بازرگان يا مؤسسه اى را ثبت وضبط كرده وحساب آنها را نگهدارد. در اصطلاح عاميانه باو دفتردار نيزگفته  ميشود.


 
محاسبات
ثبت كلية عمليات بازرگانى يا مالى و نگهدارى حساب آنها را گويند. اصطلاح فعلى آن حسابداري است.


 
محاسبات عمومي  Comptabilite Publique
مجموع مقرراتى كه راجع باسناد دخل و خرج عمومى است.


 
محاصره
در لغت بمعنى برگرد چيزى بر آمدن و جلوگيرى آن از خارج شدن است. در اصطلاحات زير بكار رفته است:


 
محاصره بحرى Blocus
( بين الملل عمومى) قطع روابط كشور خصم يا قسمتى از سواحل خصم با درياى آزاد از طريق اعمال نيروى مسلح (كه معمولا نيروي بحرى است )،


 
محاصره بحرى تجارتى
(بين الملل عمومى) قطع روابط بعضى از بندرهاى بازرگانى يك دولت براي جلوگيرى از ورود و خروج كشتيهاي بازرگاني.


 
محاصره غيرجنگي Bloucus pacifique
محاصره اى كه در حال صلح و بدون جنگ و براى الزام يك كشور باجراء يك حكم ويا رعايت تعهدات خود و يا حقوق كشور محاصره كننده صورت گيرد( ماده 16 قرارداد جامعه ملل).


 
محاصره كامل Blocus effectif
محاصره اى كه نيروى مسلح كافى براى قطع همه روابط كشور محاصره شده با خارج بكار رود. در حقوق بين الملل فقط اين صورت است كه محاصره تلقى ميشود.


 
محاضر
(بفتح اول وكسر ثالث )جمع محضر (بر وزن معبر) است درفقه بمعنى نوشته وسندى است كه در واقعه اى تنظيم شود و در ذيل آن گواهان به مندرجات آن سند گواهى داده باشند. امروزه بمعنى

دفاتر اسناد رسمي و ازدواج و طلاق گفته ميشود. گويا بين معني فقهى وكنوني لفظ مزبور بعلاقه حال و محل بكار رفته است.


 
محاضر شرع
بمعنى دادگاههاى شرع است. ( رك. دادگاه شرع )


 
محاطه
(فقه)- الف - اسم بيعى است كه بايع كالا را در واقع بضرر خود ولى به نسبت ميفروشد مثلا مى گويد از قيت خريد هر يازده به ده ريال مى فروشم يعني دريازده ريال يك ريال ضرر مي كند. اسم

ديگر آن مواضعه و محاسره است.( نهاية المحتاج- جلد 4- ص 109)     
ب- رك. سبق ورمايه


 
محاقله
(فقه) از حقل بروزن مست بمعنى مكانى كه در آن زراعت ميشود. محاقله عبارت است ازبيع سنبل (يعنى زراعت بعد از انعقاد حبه و دانه )با جمه و دانه جدا شده ازكاه (نهاية المحتاج- جلد 4 ص

153- مفتاح الكرامه- جلد 4 ص 384- 385 ). (رك. مزابنه )


 
محاكم
جمع محكمه بمعنى دادگاه است. در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
محاكم تالى
رك - محاكم عالى


 
محاكم حقوق
اصطلاح قديمي (دادگاه مدنى) است كه بدعاوى مدنى رسيدگى مى كند. (رك. دعوى مدنى)


 
محاكم شرعى
رك. حقوق عرفى


 
محاكم عالى
دراين معنى اصطلاح ديوان هم بكاررفته است (رك. ديوان) در مقابل اصطلاح بالا محاكم تالى استعمال ميشود ازقبل دادگاههاى بخش و شهرستان كه بآنها Tribunal در زبان فرانسه

گفته ميشود.


 
محاكم عرفى
رك. حقوق عرفى


 
محاكمه
 مرادف دادرسى است. (رك. دادرسى)


 
 محال عليه Cessionnaire
رك. حواله


 
محال له
بستانكار حواله (رك. حواله )دارنده برات (گيرنده برات).


 
محبوس
رك.حبس


 
محبوس عليه
رك. حبس
محتال Cede
رك. حواله


 
محتسب
( فقه)در لغت بمعنى تعرض و اعتراض است(عرب گويد: احتسب بمعنى انكرعليه) و محتسب چون معترض و متعرض اعمال خلاف قانون مردم ميشود و در مقام دفع تجاوز افراد بيكديگر و

بمصالح عمومى يرمى آيد محتسب ناميده شده است (محتسب مستى بره ديد وگريبانش گرفت). كليهء وظائفى كه هم اكنون شهربانى تصدى ميكندو مقدار مهمى از وظائف شهردارى امروزه(از قبيل

نظارت بر امور اصناف
و پيشه وران و خواربار شهر و غيره) و دادستان بعهده وى بوده است و به تخلفات ناشى از معاملات رسيدگى مى كرد و نظم و نظافت شهر و نظارت براوزان ومقادير وتامين آذوقه شهر و جلوگرى

ازاحتكار و نظارت درساختن ابنيه و اماكن عمومى در حدودى كه مقررات صريح(غيرنظرى) باو اجازه ميداد در عهده او بود در مسائل محتاج به اجتهاد حق دخالت نداشت چنانكه اگر حقى مورد

اقرار بود و مقر نميداد از او مى گرفت و به مقرله ميداد ولى اگر انكار ميكرد مطلب درصلاحيت محاكم بود نه محتسب. ( الاحكام السلطانيه- قاضي ابى يعلى  حنبلى بغدادى).


 
محتكر
رك. احتكار


 
محتويات سند
عبارات و امضاهاى ذيل سند راگويند. چنانچه سندي رسمى باشد نسبت به محتويات سند فقط دعوى جعل شنيده ميشود ماده 70 قانون ثبت.
(رك. مندرجات سند)


 
محجور incapable
( مدني )كسيكه فاقد عقل( مجنون) و يا رشد (سفيه) ويا كبر( هيجده سال تمام) بوده باشد (ماده 212- 213- ق- م ) يا در صورت دارا بودن عقل و رشد و كبر ورشكسته (ماده 418 قانون

تجارت) شود يا درصورتيكه تاجر ورشكسته نباشد معسر گردد (ماده 36 قا نون اعسار 1313). اسباب معروف حجرعبارت است ازسفه صغر- جنون- ورشكستگى در تجار- اعسار درغيرتجار. (

فقه) برده بودن و فلس( بجاى اعسار و ورشكستگى در قانون كنونى كشور) و مرض مشرف بمرگ( در نظرگروهى از فقهاء) از اسباب حجر محسوب است. علاوه بر اين بجاى كبر بلوغ را بكار مي

برند كه در پسر پانزده سال تمام ودر  دختر نه سال تمام است.


 
محدود
درلغت هر امرى است كه داراى حدى باشد خواه حد معنوى باشد يا مادى خواه واقعى باشد يا فرضي. حد عبارت است ازفاصل بين دو چيز باين معنى درمقابل نا محدود infini استعمال

ميشود كه عبارت است ازموجوديكه حدى ندارد و موجود نامحدود باين معنى يكى است زيرا فرض وجود چيز ديگرى دركنار آن، مستلزم محدوديت نامحدود است (برهان خلف) بنابراين بنظرماچهار

قاعده ذيل درست است:
الف- محدود باضافه محدود، مساوى است با محدود(چانكه از جمع عدد با عدد ديگر عدد بدست ميآيد نه بى نهايت).
 ب- نامحدود باضافه نا محدود محال است.
ج- نامحدود باضافه محدود محال است.
د- نامحدود منهاى محدود محال است.
در اصطلاحات حقوقى كلمه محدود در مقابل مطلق( با لحاظ نسبى بودن امور ) بكار مى رود چنانكه گويند: وكالت محدود يا مقيد در مقابل وكالت مطلق (ماده 660- 661 ق- م) نيزمحدود در

اصطلاحات حقوقى وصف زميني است كه ازطريق كشيدن ديوار يا سيم حاردار يا پرچين يا پي كنى ومانند اين امور ممتاز ازساير اراضي شده باشد و چنين زميني را محدوده مينامند وگاهى ازكلمة

محدوده خاصيت ظرف بودن آنرا براى پاره اى از اقدامات روى آن زمين قصد مى كنند بجاى محدود اصطلاحأ محصور هم بكار ميبرند ولى محصور اخص ازمحدود بنظر مى رسد زيرا حد در محدود

خفيف المؤنه است و با اندك تاسيس و اقدام حد حاصل ميشود و زمين محدود ميگردد ولى ممكن
است اطلاق محصور برآن نشود.


 
محدوده
رك. محدود


 
محدوديت بازرگانى Contingentement (ou rationnement)
محدود ساختن صادرات به كشورهاى بيطرف ( درمورد كالاهاى معينى) به نيازمنديهاى آنان. اين اقدام در جنگ 1914- 1918 پذيرفته شد.


 
محرم (بر وزن مريم)
( فقه- مدنى) هر زنى كه وقاع با او شرعأ جائزاست و يا بعلت نسب يارضاع يا مصاهرت( بعقد يا ملك يمين )حرام موبد است مانند مادر زن (جامع الشتات- ص 440). 4960- (ذات) محرم

(فقه) قدر متيقن آن محارم نسبى (ازنسب مشروع )ميباشد و شامل نسب حاصل از زنا نمى باشد.


 
محرمات نسبى
( بضم ميم و فتح حاء و تشديد راء) درفقه به پدر و اجداد ومادر وجدات (تاهر قدر كه بالا رود) و اولاد (تاهر قدر كه پائين رود) و برادر و خواهر و اولاد آنها( تا هر قدر كه پائين رود) وعمه ها

وخاله ها وعمه ها و خاله هاى پدر و مادر و اجداد وجدات را گويند كه نكاح با آنان ممنوع است. ( رك. عنوانهاى هفتگانه)


 
محروم كردن از ارث Exheredation
(مدني- فقه) محروم كردن موصي بعض يا تمام وراث را از قدر سهم قانوني آنان ضمن وصيت بطور مستقيم يا غير مستقيم. مثل اينكه تمام ياقسمتي ازاموالش را( در مرض موت با پيش ازآن (بصلح

محاباتي ويا هبه بيكى از وراث يا اشخاص ديگر منتقل كند ومعلوم باشد كه قصد اومحروم كردن وارث است. اين معامله قابل ابطال است.


 
محروميت ازحقوق اجتماعى Degradation civique
مجازات جنايات بطورتبعى كه موجب محروميت از حقوق اجتماعى و سياسى و بعضى ازحقوق مدنى وعمومى است كه در قانون احصاء شده است. دربعضى ازجرائم مخصوصأ جرائم سياسى اين

مجازات جنبه كيفر اصلى را دارد (ماده 15 قانون مجازات).رك. حقوق اجتماعى


 
محصن
( بر وزن محسن) كسيكه داراى صفات احصان باشد. ( رك. احصان)


 
 محصنه
زنيكه داراى صفت احصان باشد.( رك. احصان )


 
محصور
(فقه) جمعى كه كثرت عدد آن با رعايت اوضاع واحوال مخصوص آن جمع، موجب عسرت احصاء و شمردن آن گردد غير محصور است والا محصور است. اگر موقوف عليهم غيرمحور باشند

قبول وقف برحاكم است ماده 56 قانون مدنى. (رك. محدود )


 
محصول
فرآورده هاى كشاورزى از زراعت وميوه و مانند آنها را گويند. بطور مطلق و بى قيد در صنعت بكار نمى رود در صنعت گفته ميشود محصولات صنعتى.


 
محضر
( بر وزن معبر )در لغت بمعنى محل حضور است در اصطلاحات ذيل بكاررفته است:
الف- دفتر اسناد رسمى و ازدواج و  طلاق.
ب- دادگاه شرع در اين صورت محضر شرع گفته ميشود و بصورت مضاف ومضاف اليه بكار مى رود.
ج- در فقه صورت جلسه اى است كه در حضور حاكم براي هريك از طرفين دعوي و ارباب رجوع تنظيم ميشود خواه دعوائى مطرح شده باشد خواه نه. وچون اين  نوشته با حضور متقاضي تنظيم

آن تهيه ميشود اسم محضر بآن داده شده است و اين كلمه درست بمعنى صورت جلسه دادگاه بكاررفته است و با سجلات فرق بارز دارد( رك. صورت سجلات) و لغو بين مانند صاحب اقرب الموارد

بين سجل و  محضر خلط كرده اند ( كلمه محضر در اقرب الموارد ديده شود). در متن محضرممكن است اقرار در دادگاه ويامفاد شهادت شهود ويا امارات و دلائل دعوي مطروحه يا دعوائي كه بعدا

طرح مي شود درج شود (در اين صورت امر تامين دليل بوسيله همين محضرها  تحقق مى يافت )هم چنين اگر حكمى اجراء مى شد مسأله تحقق اجراء صورت جلسه ميشد يعنى در محضرى منعكس مى

گرديد(المغني- تأليف ابن قدامه- جلد 10 ص 177) صورت محضر چنين (حاضر شد پسر فلان در جلسه دادرسى )يا جلسه غير دادرسي (قاضى... در فلان محل و در فلان تاريخ و از قاضي تقاضاي

شنيدن شهود كرد د شهود نزد من شهادت دادند...) اين يك صورت جلسه(محضر) استماع گواهان است و برهمين قياس است صورت جلسه اجراء احكام و غيره ( المعنى - جلد 10- ص158 ببعد )در

جلد 16صفحه 90مبوسوط مرخصي نوشته شده: ( ثم يكتب خصومة كل خصمين وما بينهم من الشهادة فى صحيفة بيضاء و حدها ثم يطويها ويخرمها و يختمها بخاتمه...) اين همان صورت جلساتي است

كه در دادگاهها هم اكنون هم تهيه ميشود.
د- مخصر (بروزن مبصر)در فقه بمأمور احضارگفته مى شد. (رك. دفتر خانه- صورت سجلات )


 
محق
( دادرسي- فقه) كسيكه ادعاء اوحق است. 4970- محقق ثبت دادگاه مدنى اختصاصى بود كه بدعاوي ثبتى در نصاب دادگاه بخش رسيدگى مى كرد واعضاء آن از ماموران قضائى يا اداري

دادگستري بودند (ماده 3-4 5 قانون ثبت 1310). اين دادگاه بدستور وزير دادگستري در تاريخ 11- 10- 1319 منحل و مقررات آن نسخ شد.


 
محكم
( فقه )عبارتى كه نسبت بمعني خود نص (يعنى صريح و بدون احتمال خلاف )باشد.( رك. متشابه )


 
 محكمه  Cour (tribunal)
مرادف دادگاه است.(رك. دادگاه)


 
محكمه اول
( دادرسي )بر شعبه اول يك دادگاه كه چند شبعه دارد اطلاق شده است و بايد مسامحه در تعبير باشد وصحيح اين است كه گفته شود شعبه اول ازدادگاه شهرستان (مثلا)ماده 7 قانون ثبت علائم


 
محكمه حاكمه
يعنى دادگاه صلاحيتدار يا محكمه رأى دهنده و رسيدگى كننده (ماده 53 قا نون جزا). عبارت دادگاه رسيدگى كننده رساتر از اصطلاح بالا است.


 
محكمه حقوق
بمعني دادگاهى است كه بدعاوى مدنى رسيدگى كند. اصطلاح صحيح دراين معنى محكمه مدني است زيرا حقوق شامل رشته مدني وكيفري مى باشد( ماده 45 قانون ثبت 1310).


 
محكمه عالى
بمعنى دادگاه عالى است.(رك. دادگاه تالى )


 
محكمه منصفه
دادگاهى كه از هيات عمومى تميز وعده اى مساوى با آن از اعضاء هيات منصفه تشكيل ميشود و راى به برائت يا محكوميت مبدهد ولى صدورحكم فقط با هيات عمومى مذكور است( ماده 11 قانون

هيات منصنه كه فعلا منسوخ است).


 
محكمه نقش و ابرام
بمعني ديوان تميز است.(رك. ديوان تميز)


 
محكوم
كسيكه بحكم كيفرى يا مدني يا ادارى محكوم شده است.


 
محكوميت Condamnation
( دادرسي) وصف محكوم بحكم مرجع صلاحيتدار قضائي يا ادارى چنا نكه گويند: محكوميت كيفرى يا مدني يا ادارى.


 
محكوميت حقوقى
يعني محكوم شدن در دادگاه مدنى- اصطلاح مزبور غلط است و محكويت مدني درست است(ماده دوم قانون بدهي واردين به مهمانخانه ها مصوب 1312).


 
محكوميت مؤثر
محكوميتى كه داراى خواص ذيل باشد: الف- محكوميت كيفرى باشد.
ب- جرم جنايت يا جنحه مذكور در ماده 19 قانون جزا باشد و درصورت خير مجازات حبس يكماه ويا بالاتر باشد. معنى تاثير محكوميت درج در سجل كيفرى ومحروميت از حقوق اجتماعى ( فى

الجمله يا كلا)مى باشد و درج درسجل كيفرى ازلوازم محروميت مذكوراست.


 
محل اقامت Domicile
( مدنى) محدى كه شخص درآنجا سثو نت داشته مركز مهم امور او نيزدرآنجا باشد اگر محل سكونت شخص غير از مركز مهم امور او باشد مركز امور او اقامتگاه محسوب است( ماده 1002 قانون

مدني)مركز مهم امور عبارت است از محلى كه شخص درآنجا از حيث شغل يا كسب يا خدمت قلمى يا نظامى وياعلاقه ملكى اقامت دارد. اقامتگاه شخصى حقوقى همانجاست كه اداره شخص حقوقى

آنجاست. (رك. اقامتگاه)


 
محل تسليم
( مدنى- فقه) محلى كه درآنجا بايد مورد معامله تحويل طرف عقد شود) ماده 344 ق- م).


 
محل توقف  Residence
محلى كه شخص در آنجا سكونت براى مدت موقت( يا غير دائم) كند و بازوال سكونت از بين مى رود بعكس اقامتگاه كه ارتباطى با سكونت ندارد.


 
محل وقوع عقد
(مدنى)محلى كه عقد درآنجا واقع شده است. غالبا عقيده دارند كه قبول درهر محل كه انشاء شد عقد در آن جا واقع ميشود هرچند كه ايجاب كننده از مفاد قبول مطلع نشده باشد(تاثير اراده در حقوق

مدنى- شماره 474- 480).


 
 محلل
 (فقه- مدنى) هرگاه كسى زوجه دائم خود را سه بارطلاق دهد( خواه طلاق عدى باشد خواه غيرعدى - رك. طلاق عدى) كه مستلزم سه بار نكاح دائم هم مى باشد و بين اين نكاحها زوجه بعقد نكاح

(دائم يا منقطع )كسى در نيامده باشد وشوهر هم در اين بين با اونكاح منقطع نكرده باشدآن زن برآن مرد حرام است (پس ازطلاق سوم )تا اينكه بعقد ازدواج دائم شخص ديگرى كه اورا محلل گويند

در آيد و محلل با او مقاربت طبيعى كند ولو انزال نشود و نكاح محلل منحل گردد آنوقت زوج نخستين آن زن ميتواند با او ازدواج كند.


 
محله
در اصطلاحات حقوق ادارى اوائل مشروطه از حيث امور نظميه شهررا بچند محله و هرمحله را بچند گذر تقسيم مى كردند و اداره محله بعهده يك عضو نظميه بود كه او را كدخداى محله مى ناميدند

و اداره گذرهم بعهده يك عضو نظميه بود كه او را نايب مى خواندند.
نظميه گذر داراى اعضائى بود بنام دهباشى و پليس وگزمه كه هريك از اينها را تا بين نظميه مى گفتند و نايب گذر رئيس تابين هاى مذكور بود. تا بين ها لباس متحد الشكل بتعيين وزارت

كشورواسلحه داشتند.


 
 (كد خداى)محله
رك. محله


 
محمول
رك. موضوع


 
محيل Cedant
رك. حواله


 
مخارج عدليه
اصطلاح قديمى است بمعني هزينه دادرسي (ماده 484- 497- 500 آئين دادرسي كيفرى).


 
مخارج مقدماتى
مرادف هزينه مقدماتي است.(رك. هزينه مقدماتي )


 
مخاسره
(فقه)نوعى از بيع است. (رك. محاطه)


 
مختلس
( جزا) مرتكب جرم اختلاس را گويند ( رك. اختلاس )


 
مختلف
(فقه )در علم درايه دو حديث را گويند كه بظاهر تضاد دارند وقاعده الجمع مهما امكن اولى من الطرح را درآن بكار مى بندند حتي جمع بعيد را هم تجويز كرده اند. ( درايه شهيد ثاني- ص 50- 51

)


 
مختل المشاعر
( جزا) مرادف نيمه مسئول است ماده 89 آئين دادرسي كيفرى. ( رك. نيمه مسئول )


 
مخصوص
(فقه) آنچه كه از شمول عام( رك. عام ) مى كاهد مخصص (بروزن معلم) ناميده ميشود (رك. تخصيص )و عام تخصيص يافته را مخصص( بروزن مرتب )نامند.


 
مخصص عقلى
رك. مخصص لفظى


 
مخصص لفظى
(فقه) مخصصى است كه از جنس سخن و عبارت باشد. اگر مخصص از جنس الفاظ نبوده ويك انديشه باشد آنرا مخصص عقلى نامند.


 
مخصص متصل
( فقه) مخصصى است كه در نظر عرف، پيوسته به عام باشد چنانكه اگر عام در صدر يك مقاله باشد و خاص در ذيل آن مقاله بازهم خاص مزبور مخصص متصل خواهد بود.


 
مخصص منفصل
(فقه )مخصصى است كه در نظر عرف، پيوسته به عام نباشد چنانكه عام دريك فصل ازقانون باشد و خاص در فعل ديگرى بطورى كه آن دو فعل تحت يك باب يا يك مبحث( و خلاصه يك عنوان

جامع ) قرار نگرفته باشند.


 
 مخصوص Ad hoc
الف- در فقه بمعنى مخصص ( بروزن مرتب)است.
ب- بمعنى اختصاصي و خاص است مانند قاضي اختصاصي يعنى منتخب و مبعوث از طرف ملتى كه يكطرف دعوى در مرجع بين المللي است.


 
مخضرم
(بفتح راء)در فقه بكسى گفته ميشود كه داخل درعنوان تابعى يا صحابى نبوده و ايام جاهليت و اسلام را ديده ولى پيغمبر(ص)را نديده است خواه درزمان پيغمبر اسلام آورده باشد يا نه. مخضرم

بمعنى منقطع وجدا ومستقل است زيرا اين نوع جدا از نوع صحابى و تابعى است.


 
مخطئه
رك. تخطئه- تصويب


 
مخلط
( بر وزن معلم )در معاني ذيل در علم رجال بكار رفته است:
الف- كسيكه اخبار خاصه و عامه را روايت مى كند و آنها را از هم تفكيك نمى كند ما نند محمد بن عبدالله شيبانى چون  نقل اخبار عامه از بعضى جهات سودمند ميتواند باشد اصحاب ما عمل بالا را

در  همه جا دليل قدح راوى ندانسته اند.
ب- عدم تفكيك روايات غلاة وروايات سالم از غلو.
ج- جمع بين اخبار ودليلهاى بى اساس درموقع استدلال بطوريكه متن خبر از  متن استدلال شخصى كه مشغول استدلال است تميز داده نشود چنانكه درباره ابن ادريس گفته اند.
د- عدم دقت در شرايط روايت را هم تخليط گفته اند.عليهذا از عبارت (مخلط )فساد عقيده راوى دانسته نميشود. مبانى الاصول ميرزا محمدهاشم خونسارى (صفحه 409).


 
مخلفات
(بضم اول و تشديد ثالث) تركه ميت را گويند.


 
مد
(بضم اول وتشديد ثانى )ازكلمه modius يا modium گرفته شده است و وزن آن يك رطل بغدادى و ثلث آن است. هر چهار مديك صاع است وصاع نه رطل وربع است.


 
مدارآب
گردش آب قنات يا نهريا چشمه يا رودخانه از ابتداء نوبه تا انتهاء آنرا بحسب شبانه روزگويند مثلا اگر آب اول ملك على را مشروب كند و بعد از 16 شبانه روز به ملك تقى خاتمه يابد وروز هفدهم

از ملك علي مجددأ وبهمان ترتيب شروع شود مى گويند مدار آب 16 روزه است در اينصورت شبانه روز اول را سهم اول از مدار مذكورگويند و شبانه روز دوم را سهم دوم وهكذا.


 
 مدبج
(بروزن مرتب)در علم درايه نوعى از روايت اقران( روايت دو نفر هم سن و سال يا دو نفر كه هر دو از يك يا چند شيخ حديث نقل مى كنند) است كه از همديگر نقل روايت كرده باشند.
مدت
فاصله اى اززمان كه داراي مبداء ومنتهائى مى باشد.


 
مدت معقول
مهلت متناسب براى انجام عمل معين را گويند. اين اصطلاح ترجمه Delai  raisonnable است ودرپاره اى از متون قانوني بكاررفته است مانند بند 3 از جزء( ز)از ماده

دوم لايحه قانوني راجع باجازه مبادله قرارداد فروش نفت وگاز و طرز اداره عمليات آن- مصوب 1333


 
مدخوله
( مدني- فقه)عنوان زوجه اى كه مورد دخول واقع شده باشد.


 
مدرج
( فقه) الف- در علم درايه حديثى است كه درمتن آن كلام بعضى از راويان گنجانده شده باشد بطوريكه گمان رود كه سخن راوى جزء حديث است.
ب- اگر دو متن حديث را كه با اسناد مختلف نقل شده آنها را با يكى از آن اسناد نقل كند و اسناد ديگر را ترك گويد حديت او را هم مدرج گويند.
 ج- اگر حديث واحدى را از جمعى شنيده كه در سند آن اختلاف دارند( يعني بعضى بسندى وبعضى بسند ديگرنقل كرده باشند) يا در متن آن اختلاف كرده باشند ولي در سند اتفاق داشته اند و آن

شخص  معترض اختلاف متن يا اختلاف اسناد نشود و آنرا ساكت بگذارد حديث او را هم مدرج گويند خواه حديث صحيح باشد خواه حسن و يا موثق ويا ضعيف ميتوانند عنوان مدرج را داشته باشند.


 
مدعى Demandeur
در لغت بمعنى خواهنده است خواه بدروغ باشد خواه براست ولى بعلت كثرت طرح دعاوى كذب و باطل ومبالغه شعرى گاهى مدعى وكاذب. بيك معنى بكار مى رود مانند اين شعر سعدى:
                توبازدعوى پرهيز مي كني سعدى                                                      كه دل بكس ندهم كل مدع كذاب
در اموركيفرى مدعى درواقع خواستار كيفو مجرم است و بهمين معنى در لغت  استعمال شده است مانند اين شعر:
                قدا صبحت ام الخيار تدعى                                                               علي ذنبا كله لم اصنع
در اصطلاح در معاني ذيل بكار رفته است:
الف- بكسرعين در فقه و آئين دادرسي مدني بكسى گفته ميشود كه چيزى را از دادگاه بضرر ديگرى مى خواهد. در اصطلاحات جديد باو خواهان گفته ميشود كه اصطلاح نارسائى است وبقول

ظريفى معنى عاشق را بيشتر مى رساند : در اين صورت كسيكه دعوى بضرر او است مدعى عليه و خوانده ناميده ميشود.
ب- بفتح عين در فقه وآئين دادرسي مدنى بمعني خواسته است و بغلط (مدعى به) گفته ميشود و فقهاء بجاى خواسته (مدعي فيه ) استعمال كرده اند.


 
مدعى خصوصي
(دادرسي كيفرى )شخصى كه از وقوع جرمى متحمل زيان ميشود و بتبع ادعاي دادستان مطالبه خسارت مى كند مدعى خصوصي است و ما دام كه دادخواست ضرر وزيان تسيلم نكرده شاكى

خصوصي ناميده ميشود ( ماده 3-9 آئين دادرسي كيفري – اصلاحى 23 و30 بهمن 35).


 
مدعى به
(آئين دادرسي مدني )بمعني خواسته است يعنى كاريا چيزى كه مدعى آنرا از دادگاه مى خواهد (ماده 2 قانون 7 ر 9 ر 1308).


 
مدعى عليه Defendeur
(آئين دادرسي- فقه) كسيكه بضرر او از طرف شخصى ديگر دعوى طرح ميشود.


 
(جواب )مدعي عليه
( فقه) اقرار- انكار- سكوت سه قسم از اقسام جواب مدعى عليه در مقابل دعوى مدعي است.


 
مدعى فيه
(فقه)بمعنى خواسته و بجاى (مدعى به) استعمال ميشود.


 
مدعى العموم Procureur
( دادرسى) صاحب منصبانى( ازقضات) كه براى حفظ حقوق عامه و نظارت دراجراى قوانين موافق مقررات قانونى انجام وظيفه ميكنند( ماده 49 اصول تشكيلات ) و درمحاكمات كيفري حكم

وكيل عامه را دارند (ماده 50 اصول تشكيلات) بهمين جهت گاهى  وكيل عمومى هم خوانده ميشوند در همين معنى دادستان استعمال ميشود.

 
مدعى العموم ابتدائى
دادستان شهرستان دراصطلاحات قديم (ما ده 71 آئين دادرسي كيفرى).


 
مدلس
( فقه) در علم درايه نوعى از حديث ضعيف است كه راوى عيب حديث را مخفى كرده باشد مثلا چنين مينماياند كه حديث را از فلان شيخ شنيده و حال كه از او نشنيده است مثلا مى گويد (قال

فلان) كه احتمال (اخبرني فلان )درآن ميرود. گاهى ضعيفى را از سند حديث حذف مى كند. اين دو نوع، تدليس در اسناد است وآنرا اقسام ديگر نيز هست( درايه شهيد- ص 64 ).


 
مدلول
رك. دلالت


 
مدير Directeur
درلغت بمعنى اداره كننده وگرداننده كارى است از وى روش صحيح. كلكم قد اخذالجام و لاجام لنا ما الذى ضر مديرالجام لوجاملنا مديرجام گرداننده جام و ساقى است. الف- در اصطلاحات ادارى

مامورى است عاليرتبه كه در رأس يك مؤسسه كار ميكند.
ب- در اصطلاحات بازرگاني كسى است كه گردش كارهاى جارى بنگاه يا شركت بدست اواست مانند مديرشركت بازرگا ني و مدير گاراژ و غيره. در اين مورد Gerant هم بكارميرود. د

ر اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
مدير تركه Curateur de la succession
يا مدير تصفيه: عبارت است از متصدى تعيين ديون و حقوق برعهده متوفى و پرداخت آنها و اخراج مورد وصيت از ما ترك (ماده 260-263- 264 قانون امور حسبى).


 
 مدير تصفيه
الف- در قانون امورحسبي مرادف مدير تركه است( رك. مدير تركه).
ب- متصدى تصيفيه ديون و مطالبات ورشكسته در نقاطى كه تشكيل اداره تصفيه اعلان نشده باشد. ( دانشنامه حقوقى- جلد اول- ص 415 )


 
مدير ثبت
رئيس ثبت يك محل راگويند.


 
مدير عامل
( تجارت)يكى از اعضاء هيات مديره شركت كه ازطرف آن هيات سمت نمايندگى شركت را دارد و امور عادى شركت (مانند اقدامات لازم براى پيشرفت عمليات شركت از قبيل خريد و فروش و

بستن قرار داد )واستخدام كارگر واعضاء جزء ونمايندگى شركت در دادگاهها را عهده دار است.


 
مدين
مرادف مديون است.(رك. مديون)


 
مديون Debiteur
(مدني- فقه)كسي كه بر ذمه او تعهدى بنفع غير( دائن) وجود داراد.مدين و بدهكار هم بهمين معني است.


 
مديون مماطل
(مدني- فقه) مديون مستنكف ازاداء دين وانجام تعهد را گويند درفقه اختصارا مماطل هم گفته اند.


 
مذاهب اربعه
(فقه) چهارمكتب فقهى بر مشرب اهل سنت راگويند يعنى مذهب حنفى ومالكى و شافعى و حنبلى. مكاتب حقوقى دراهل سنت ازاين بيش است چنا نكه مذهب حزميه ازمذاهب مهم در فقه عامه است.

استقرار و اشتهار چهار مذهب از زمان حكومت ظاهرى بود كه در مصر چهار قاضي از چهارمذهب مذكور گماشت و از سال 665 هجرى اين سنت نهاده شد و بارسمى شدن مذاهب مذكور

سائرمذاهب از رونق افتاد (الفوائد المدينة- ص 28).


 
مذهب
روش وآئين وكيش. و در معنى اخص بمعنى ديني از اديان آسانى است چنانكه گويند مذهب يهود ومذهب اسلام. درمعنى خيلى محدودتر بهريك ازفرق اسلامى گفته مى شود مانند مذهب شيعه و مذهب

حنفى و مذهب شافعى در اينصورت دين اسلام را بچند مذهب تقسيم مي كنند. ولفظ مذهب درمقابل دين استعمال ميشود بهمين جهت مى گويند اصول دين سه چيز است(توحيد و نبوت و معاد )و اصول

مذهب شيعه دوچيز است( عدل و امامت). و دراصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
مذهب رسمى
مذهبى كه قانون اساسي آنرا رسمي اعلان نموده و مورد حمايت اصولى دولت باشد. مذهب رسى دولت ايران اسلام و طريقه جعفرية اثناعشريه است كه پادشاه بايد آن دين را داشته باشد وآنرا

ترويج كند( اصل اول متمم قانون اساسي).


 
مذهب غيررسمى
درحقوق ما مذهبى است كه:
اولا- پادشاه مملكت نبايد متدين بآن باشد (مانند مذاهب غيراسلامي).
ثانيأ- قانون موضوع كشور آن مذهب را شناخته و براى اتباع كشوركه داراى آن مذهب باشند پاره اى از حقوق را طبق مذهب خودشان قبول كرده باشد. مذاهب غير رسمي از نظر قوانين ايران

عبارتند از مسيحيت و يهوديت و مذهب زرتشت (ماده واحده احوال شخصيه ايرانيان غير شيعه).


 
مرابحه
( فقه) يا بيع مرابحه بيعى است كه رأس- المال را بمشترى گفته و ربحى بگيرند و (بيع ده يازده )كه بين مسلمين در صدر اسلام بهمين نام و با همين تعبيرشايع بوده در واقع قسمى از مرابحه بود.

( نهاية المحتاج- جلد 4 ص 109 شرح فتح القدير- جلد 5 ص 252- 254) رك. بيع مرابحه


 
مرابطه
بمعني رباط است.( رك. رباط)


 
 مراتب وراث
(فقه)بمعني طبقات وراث است. (رك. طبقات وراث) مراتب وراث درفقه شش است:
الف - ابوين و اولاد ميت( هر قدر پائين رود).
ب- اجداد (هر قدر بالا رود) و خواهر و برادر ميت( هرقدر پائين رود).
 ج- اعمام وعمات و اخوال وخالات (هر  قدر بالارود )و اولاد آنها( هرقدر پائين  رود)
د- ولاء عتق( رك. ولاء عتق). ه- ولاء ضمان جريره( رك. ولاء ضمان جريره).
و- ولاء امامت( رك. ولاء امامت ). سه طبقه اول بموجب نسب ارث مى برند ( ماده 862 ق- م)


 
 مراجعين Clientele
مجموعه ارباب رجوع وكيل پزشك يا  مامورين دولتى، تاجر.درمورد تاجر كسانيكه از اوخريد مى كنند  ويا ازخدمات وكارهاى او استفاده مى كنند عنوان Achalandage را دارند.

بعضى درمورد تاجر فرقى بين دو اصطلاح لاتين نمى گذارند وبرخى ديگر بين آنها  درمورد تاجر هم فرق مى گذارند.


 
 مراضات
( مدني - فقه) تراضي وتوافق متقابل دو نفر(يا دوطرف) بمنظورايجاد اثرحقوقى معين كه بصورت يكى ازعقود معين نباشد  (ماده 501 ق- م )مراضات ممكن است بصورت عقود لازم باشد وممكن

است بصورت عقود جائز بوده باشد( و بهمين جهت  فرق آن با صلح دشوارميشود) ونيزممكن است بصورت عقود معينه باشد و يا بصورت عقود غير معينه.
انتقاد- چون فقهاء( و قانون مدني ) عقد صلح را بطوركلى عقد لازم دانسته اند براي توافقهائى كه جائز( نه لازم)  هستند محتاج باستعمال كلمه مراضات شده اند واگر كليت لزوم عقد صلح محل خدشه

باشد ديگر با داشتن عنوان صلح حاجت باستعمال مراضات نيست. و در فقه هم
حدود صلح و مراضات مورد بحث دقيق وقابل توجهى واقع نشده است.


 
مرافعات Contentieux
جمع مرافعه و بمعنى دعاوى است.(رك. دعوى)
كلمه لاتيني مذكور باين معنى اسم است وگاهى صفت واقع ميشود يعني صفت مسائل قابل طرح درمحاكم. ومعنى آن ترافعى است.


 
مرافعه
بمعني ترافع و دعوى است. ( رك.دعوى)


 
 مراهق
صغيرى كه به حد بلوغ شرعى نرسيده ولي استعداد بلوغ را از طريق انزال ويا انبات (روئيدن) موى ظهار دارد مانند دهساله وبيشتر. مراهق محلل درطلاق نميتواند شود.( رك. محلل )


 
مراهنه Pari
(فقه )هرنوع برد و باخت و شرط بندى بهر وسيله كه صورت گيرد (ماده 654 قانون مدني).


 
مرتبه
( فقه- مدني )سلسله مراتب داخل درهر طبقه از طبقات سه گانه ارث را گويند مثلا در طبقه اول ارث، اولادميت در مرتبه اولند و اولاد اولاد در مرتبه ثانى و مرتبه اول حاجب مرتبه دوم

محسوبند. ( ماده 910 قانون مدني).
گاهى بمعني طبقه ارث هم( به تسامح) بكار  رفته است( جامع الشتات- ص 661-683-692 ).


 
مرتد
( فقه)كسيكه بعداز مسلمان بودن از زمره مسلمين خارج گردد.


 
مرتد فطرى
( فقه) كسيكه پدرش مسلمان بود. ولى او  كافرگردد.


 
مرتد ملى
(فقه)كسيكه پدرش كافر بوده و اومسلمان شود و بعدا از اسلام بيرون رود.


 
مرتشى
( جزا) مامور دولتي يا بلدى كه رشوه بگيرد (بند 13 قانون ديوان جزاي عمال دولت- مصوب 1308).رك. رشوه- ارتشاء


 
مرتضع
(مدني - فقه )كودكى كه ازدايه شير بخورد.


 
 مرتع
درقانون اصلاحات ارضي 19-10- 40 زمينى است اعم از كوه و دامنه يا زمين مسطح كه درآن نباتات وعلوفه بطورطبيعي روئيده و در هر هكتار آن بتوان حداقل سه راس گوسفند يا معادل آن

دام ديگر در يك فصل چرا چرانيد.


 
مرتع طبيعى
مرتعى كه بوسيلة اشخاص ايجاد نشده باشد ( ماده يك آئين نامه اجرائى قانون ملى شدن جنگلها ).


 
مرتع غير مشجر
زميني (كوه- دامنه- جلگه) كه در فصل چرا داراى پوششي از نباتات علوفه اى خودرو بوده و با توجه به سابقه چرا عرفا مرتع شناخته شود( بشرط اينكه زمين آيش نباشد) ودرختان جنگلي خودرو

درآن نباشد (ماده اول آئين نامه اجرائي قانونى ملى شدن جنگلها).


 
 مرتع مشجر
مرتعى كه داراى درختان جنگلى خودرو باشد(ماده يك آئين نامه اجرائى قانون ملى شدن جنگلها).


 
 مرتهن
( مدنى- فقه )كسيكه مال غيرپيش او بصورت رهن است مرتهن حق عينى بر مال مورد رهن دارد زيرا عين مال وثيقه دين او است( رك. راهن). رهن و بيع شرط دو نوع از معاملات وثيقه اى

هستند( رك. معاملات وثيقه اى). درمورد سكوت ماده 34 قانون ثبت رهن قانون مدنى اجراء ميشود( مثل موردى كه عين مرهونه بعد ازعقد رهن دچار حريق شود و از بين برود) ولى آيا در مورد بيع

شرط هم اگر مبيع شرطى بعد از بيع تلف شود مواد قانون مدنى راجع به ببع شرط اعمال ميشود؟ ظاهرا نه زيرا بيع شرط درقوانين فعلى مملك نيست و تلف شدن مبيع موجب نميشود كه مملك گردد.


 
 مرجح
رك. مرجوح


 
مرجح سند
(فقه)در علم حديث در مورد دوخبر متعارض هريك ازمزاياى موجود درسلسله سند(ناقلان روايت) يك حديث را مرجح سند گويند مانند كثرت راويان يك حديث نسبت براويان حديث ديگر وعلو

سند(قلت وسائط بين راوى وامام) و صفات كمالى كه روات يك حديث دارند. (رك - مرجح متن )


 
 مرجح متن
(فقه) ازدوخبر متعارض آنكه درمتن خبر داراى مزيتى است آن مزيت را مرجح متن نامند مانند فصاحت لفظ و نقل عين لفظ امام ويا مطابقت مفاد حديث باعقل.


 
مرجوح
هرگاه دو فكر ويا دو چيز در مقام معارضه با يكديگر قرار داده شوند ودر يكى ازآن دو، مزيتى باشد آن مزيت را مرجح (بتشديد و كسر جيم )نامند ودارنده مزيت را راجح و طرف آن را مرجوح

خوانند. از همين جا است كه گفته اند:
ترجيح بلا مرجح عقلا زشت است (هرچند كه جهان پر از اين زشتى است ).


 
مرحله انشاء حكم
( فقه) مرحلة تشريع و قانونگذاري كه دستورعام و حكم كلي بصورت قانون مصور ميشود.


 
 مرحله فعليت حكم
( فقه) وقتى كه دستور قانونگذار بحسب مشخصات و بلحاظ شرائط آن قانون،متوجه فرد معين گردد و او عذرى در ترك آن دستور قانوني نداشته باشد آن وقت را مرحله فعليت حكم مى نامند.


 
مرخصى Conge
( حقوق عمومى) ترك خدمت در زمان معين از طرف مامور دولت باذن مقامى كه صلاحيت داشته باشد.


 
مرخصى استحقاقى
( حقوق ادارى) مرخصى مستخدم رسمى دولت كه مدت يكماه در سال با استفاده از حقوق وفوق العاده هاى مربوط دارد( ماده 47 قانون استخدام كشورى 31-3-45 ).


 
مرخصى استعلاجي
( حقوق ادارى) مرخصى كه بمامور رسى دولت درصورت دچار شدن بنا خوشى هائى كه مانع انجام خدمت است داده شود (ماده 48 قانون استخدام كشورى سال 1345).


 
مرخصى بدون حقوق
( حقوق ادارى) مرخصى است كه مستخدم رسمي با موافقت وزارتخانه يا مؤسسه متبوع و بدون اخذ حقوق استفاده ميكند و از لحاظ تقاعد جزء خدمت محسوب نميشود( ماده 49 قانون استخدام

كشورى مصوب 31- 3-1345).


 
مردود
(درايه)خبر واحدى است كه صدق راوى مرجح نباشد.


 
مرز
رك. سرحد


 
مرزدار
افراد گارد سرحدى راگويند.


 
مرزدارى
اداره گارد سرحدى را گويند.


 
مرسل
(فقه)در علم درايه حديثى است ضعيف كه راوى آنرا از معصوم بيواسطه نقل كند و خود او معصوم را نديده باشد يا بواسطه نقل كند ولى واسطه را فراموش كرده يا آنرا عمدا يا سهوأ ترك كند.


 
مرسل اليه Destinataire
(تجارت)كسيكه بايد حمل و نقل كننده مال مورد حمل و نقل را باو برساند (ماده 379 قانون تجارت).


 
مرسوم
(حقوق ادارى )اصطلاح قديمى حقوق و مواجب است.


 
 مرصد
(بضم ميم وكسر صاد) ( فقه )اشخاصي كه پيشه آنها سپاهيگرى براى حكومت اسلام بوده است و بطور دائم و موظف باين كار اشتغال داشته اند. در مقابل مطوعه بكار ميرود.(رك. مطوعه)


 
مرض موت
( مدني- فقه )مرضي است كه بدون اينكه بين آن ومرگ، مريض شفا) ولو براى مدت كوتاه) پيدا كرده باشد بدنبال آن مرگ فرا رسد. تشخيص آن بنظرپزشك است ومادام كه محرز نشود نميتوان

اثرى برچنين مرض مترتب كرد(جامع الشتات ص 445).
مرض موت در باب وصيت در حقوق ايران اثرى ندارد.


 
مرضعه
( فقه - مدني) زني كه برسم دايگى( ولو اينكه بسرحد پيشه و بمرحله استمرار در عمل نرسد) بكودك ديگرى شير داده باشند.


 
مرفوع
(فقه) در علم درايه حديثى است كه اسناد بمعصوم( از طرف راوى )داده شده خواه سند متصل باشد( رك. متصل) خواه منقطع باشد( درايه شهيد- ص 36 ). مركز درلغت بمعنى وسط دائره و محل

قرار و ثبات(مقر )شيئى يا شخصى است. در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
مركز اصلى شركت
(مدني) جائى است كه ادارات مركزى شركت درآنجاست واعضاي رئيسه شركت درآنجا سكونت دارند ودستورات شركت ازآنجا صادر ميشود وگزارش هاى اجراى آن دستورات درآنجا مستقر

وگردآورى ميگردد و جلسات هيات مديره و مجامع شركت درآنجا تشكيل ميشود.
مركز اصلي شركت را اقامتگاه ادارى شركت هم ناميده اند( ماده 590 قا نون تجارت و ماده اول قانون ثبت شركتها و ماده 18 نظامنامه قانون ثبت شركتها و ماده 35 آئين دادرسي مدنى).رك. مركز

عمليات


 
مركز عمليات
مقصود از عمليات، عمليات مربوط به هدف شركت است يعنى عملياتي كه شركت براى صورت دادن آنها تشكيل شده است مثلا اگر شركت استخراج فيروزه اى باشد مركز عمليات او همان محل

معادن وكار كارگران استخراج است نه مركز اداري و اصلى شركت.


 
مركز مهم امور
محلى كه شخص درآنجا ازحيث شغل وكسب يا خدمت قلمى يا نظامى يا علاقه ملكى اقامت دارد( ماده 1002- 1004 قانون مدنى).


 
مروت
 (مدني- فقه) اتصاف بأمورى( اعم از ترك و فعل) كه پسنديده است در زمان معين ومكان معين و نسبت بشخص معين مثلا اگر قاضي يا استاد دانشگاه درمعبر عام غذا بخورد ترك مروت كرده

است ترك مروت از امور زائل كننده عدالت است (ماده 1134 قانون مدني). درايه شهيد دوم- ص 82


 
مرور زمان rescription
(آئين دادرسي) گذشتن مدتي است كه  بموجب قانون پس از انقضاى آن مدت، دعوى شنيده نميشود (مادهء731 آئين دأدرسى مدني) و چون مقررات راجع بمرور زمان على الاصل مخالف قواعد موجد

حق است وجنبه استثنائى برآن قواعد را دارد درصورت شك درصعه وضيق مقررات مرور زمان بايد از اين مقررات تفسير مضيق كرد. مرور زمان مخصوص دعاوي مالي است.
در فقه اسلام از قديم توجه بمسئله مرور زمان مى شد و قدماء ازفقهاء كه عنايت زياد  به متون اخبار داشتند بطور مسلم مساله مرور زمان را مورد قبول قرار داده اند چنانكه شيخ مفيد در مقنعه مى

گويد: (و اعلم ان من ترك دارا او عقارا اوارضا فى يد غيره فلم يتكلم ولم يطلب ولم يخاصم فى ذلك عشر سنين فلاحق له.) يعنى بدان كه كسى خانه يا مال غير منقول ويا زمينى در تصرف كسى

بگذارد و دهسال بگذرد كه سخنى از آن نگويد وآنرا نخواهد و دعوائى بمناسبت آن نكند حق او از مال خود ساقط ميشود (مقنعه ص 31 سطر 51) ومعلوم نيست چگونه پس از او فقهاء عمومأ اين نظر

را رد كرده و از علت ذكر اين مساله سخني نگفته اند.


 
مرور زمان اجراء اسناد رسمى
رك. مرور زمان اجرائي


 
مرور زمان اجرائى
مرور زمان نسبت به احكام و قرارهاى قابل اجراء و اسناد رسمى لازم الاجراء را گويند. در مورد احكام و قرارهاى على الاصول مرور زمان جارى نميشود جز موارد استثنائى ومصرح در قانون(

ماده 34 قانون اعسار- ماده 173 أئين دادرسى مدني )و در مورد اجرائيه اسناد رسمى نيزمرور زمان جارى نميشود (حكم تميزى 1651 مورخ 15- 12- 30 شعبه 10).


 
مرور زمان اسقاط حق Prescription extinctive (ou liberatoire)
( دادرسي) مرور زماني كه موجب اسقاط حق شود.


 
مرور زمان ايجاد حق Prescription Acquisitve (ou usucaption)
(دادرسى) مرور زماني كه براي شخص ايجاد حق از طريق تصرف مستمركند.


 
مرور زمان تجارى
مرور زمان در روابط بارزگاني (عمليات بازرگاني) را گويند (ما ده 286 ببعد قانون تجارت).


 

مرور زمان جرم
(جزا) گذشتن مدتي از تاريخ ارتكاب جرم بدون اينكه مجرم مورد تعقيب قرار گرقته باشد و پس از آن مدت ديگر قابل تعقيب نيست . (رك. مرور زمان مجازات )


 
مرور زمان جزائي Prescription criminelle                       
مجموع مرور زمان جرم و مرور زمان مجازات گويند.( رك. مرور زمان جرم – مرور زمان مجازات)


 
مرور زمان دعوي Prescription de l,instance                 
گذشتن مدتي بر دعوي اقمه شده كه با انقضاء مدت از آخرين اقدام (عمل رسيدگي ) دعوي ساقط شده باشد.


 
مرور زمان مجازات Prescription de la peine                   
(جزا) گذشتن مدتي از تاريخ صدور حكم مجازات است كه در آن مدت حكم مذكور اجراء نشده باشد در اينصورت آن حكم اجراء نخواهد شد.


 
مرور زمان مدني Prescription civile                            
گذشتن مدتي كه پس از آن دعوي مدني شنيده نميشود رك. مور زمان – دعوي مدني


 
 (اسقاط) مرور زمان
مرور زمان پس از اينكه مستقر شد (زمان لازم گذشت) ايجاد حقي براي كسي مي كند و او ميتواند از اين حق چشم بپوشد , اين را اسقاط مرور زمان گويند ولي قبل از انقضاء آن قابل اسقاط نيست

بدليل اينكه فلسفه وضع مرور زمان با اسقاط پيش از استقرار مرور زمان ناسازگار است. و اين قضيه بستگي ببطلان اسقاط مالم يجب ندارد.(اصطلاح شماره 3377 ديده شود.) رك. مالم يجب


 
 (انقطاع) مرور زمان
هرگاه بعلت وجود يكي از اصحاب مذكور در قانون مدت مرور زمان كه هنوز كامل نشده قبل از اكمال قطع و بلا اثر گردد و مجددا مرور زمان با همان مدت قانوني و از ابتدا شروع شود اين وضع

را انقطاع مرور زمان نامند ( ماده 759 آئين دادرسي مدني) اگر قطع مدت مرور زمان قبل از اكمال مدت بهمراه بلا اثر شدن مدتي كه گذشته نباشد بلكه محاسبه بقيه مدت بضرر كسيكه مدت گذشته

بضرر اوسپري شده مووف بماند و محاسبه بقيه مدت و ضم آن بمدت گذشته پس از زوال سبب موقوفيت ميسر باشد اين وضع را تعليق مرور زمان نامند (ماده 751 ببعد آئين دادرسي مدني).

 

 (تعليق) مرور زمان
رك. انقطاع مرور زمان


 
مروري عنه
رك. راوي


 
مزابنه
(فقه) در لغت بمعني تدافع است. در اصطلاح عبارت است از بيع رطب بر درخت در مقابل تمر (مفتاح الكرام – جلد 4 ص 384).


 
مزراع
(مدني – فقه ) مالك زمين در عقد مزارعه  را گويند. ( رك. مزارعه)


 
مزارعه Colonat partiaire
(مدني- فقه) عقدى است كه يكطرف زمينى را براى مدت معينى براى كشت وزرع و تقسيم حاصل بطرف ديگرمى دهد.(ماده 518 قانون  مدني )مالك رامزارع وزارع را عامل مزارعه گويند( جامع

الشتات - ص-302-305).


 
( عامل) مزارعه
رك . مزارعه


 
مزا وممير
رك. تراز


 
مزايا
( حقوق ادارى )آنچه كه كارمند دولت اضافه بر حقوق اصلي خود ميگيرد و شامل فوق العاده - كمك - پاداش- حق الزحمه حق حضور وغيره ميشود. از نظرتطبيقى (انفال) در فقه همان مزايا

است. (ماده 54 آئين نامه مزايا مصوب 10/6/ 1322).


 
مزايده  Encheres
صورت خاصي است از فروش مال كه خريداران( طالبان خريد) با هم رقابت كرده و هريك قيمتى بيشتر ازآنچه كه ابتداء ببايع عرضه شده عرضه مينمايند . ثمن آخرين قيمتي است كه عرضه شده

و پس ازآن قيمتى عرضه نشود و چون قيمت معينى كه از طرف بايع ماخذ و مبداء شروع مزايده ورقابت است ركن مزايده است گاهى ممكن است بعلت پيدا نشدن طالب، همان قيمت مبداء ثمن محسوب  

گردد چنانكه در مورد ماده 34 قانون ثبت چنين است. در حراج، مبداء مذكور وجود ندارد و از ساير جهات مانند مزايده است در قوانين گاهي بجاي مزايده حراج را بكار مى برند (ماده 34 قانون ثبت

و نظامنامه شعبه حراج مورخ 27- 11- 1313). مزايده هرگاه بتوسط اجراء دادگاه  يا اجراء ثبت انجام شود يكطرف عقد بيع دولت است و ادالهء اجراء نماينده او است و طرف ديگر برنده

مزايده است. دولت دراين مورد از باب الحاكم ولى الممتنع عمل مى كند. مزايده بيع است و بمحض وقوع ايجاب و قبول خاتمه پيدا مى كند و سند انتقال اجرائى كه بعد از مزايده ماده 34 قانون ثبت در

دفترخانه تنظيم ميشود در واقع براي رعايت دستور مواد 46- 47 قانون ثبت است نه اينكه انتقال از حين تنظيم سند واقع شود و مفاد تبصره 5 ماده 34 قانون ثبت در واقع يكنوع خيار است كه

بنفع مديون مقرر شده است اگر درظرف دوماه مذكور درآن تبصره برنده مزايده فوت كند مال مورد مزايده بورثه اومنتقل ميشود.

 

مزايده حضورى
رك. مزايده كتبى


 
مزايده شفاهى
رك. مزايده كتبى


 
مزايده كتبى
مزايده اى كه فروشنده پاسخ خريداران را از طريق نشر آگهى كتبأ دريافت و برابر شروط مزايده، خريدار را معين مى كند( ماده 33 آئين نامه معاملات دولتى)  هرگاه خريداران با فروشنده مزايده

مواجه شوند وشفاهآ پيشنهاد خود را راجع بخصوصيات معامله بدهند مزايده را حضورى و شفاهي نامند گاهى مزايده حضوري شامل حراج هم ميشود.


 
 ( جلسه) مزايده
زماني كه درآن زمان مزايده واقع ميشود يعنى عقد مزايده درآن زمان پايان مى يابد.


 
 (صورت جلسه )مزايده
سند رسمى كه بمناسبت وقوع مزايده و انعكاس جريان آن تنظيم ميشود و نكات ذيل درآن منعكس است:
الف- شخص يا اشخاصي كه در اقدام بمزايده شركت كرده اند( بعنوان بايع و ازطرف ما لك مال مورد مزايده ).
ب- ذكر اينكه خريدارى بوده يا نه و درصورت اول برنده مزايده كه بوده است با تصريح بهويت او.
ج- خريدار بچه مبلغ خريده است.
د- تاريخ مزايده. ه- امضاء خريدار وكسانيكه از طرف مالك اقدام بفروش كرده اند.


 
مزد  Salaire
بنا به ماده چهارم قانون كار 26- 12-37: مزد و حقوق عبارت است از وجه نقد يا هرگونه مزاياى غير نقدى كه در مقابل انجام كار بكارگر داده ميشود.


 
مزكى
(بروزن مربى )كسيكه در دارالقضاء ( دادگاه) بعدالت شاهدى كه قاضى نمى شناخت گواهي ميداد و خود مزكى (يا معدل )نزد قاضى معروف بعدالت بود. معدل ها( مزكيان )كم كم صنفى شدند و اين

كار براى آنها منصبى بود و حيله ها مى كردند كه باين منصب نصب شوند. اين بود حال بينه و شهود در اعصار تاريك.


 
مزور
بمعني متقلبانه و مغشوش و چيز خلاف واقع كه براى فريب ساخته و پرداخته باشند مانند مسكوكات مزوره و مغشوشه مذكور در ماده 127 قانون جزاى عرفى مصوب پنجم جمادى الاول 1335 قمري

هيات وزيران. مساله مطلبى كه بايد برآن اقامهء دليل شود ( مطلب نظرى ياغير بديهى) حافظ گويد: مباحثى كه در آن حلقه جنون ميرفت برون ز مدرسه و قيل و قال مساله بود در اصطلاحات ذيل

بكار رفته است:


 
مساله اجماعى
( فقه )شامل مسائل ذيل است يعني مسائلي كه مورد نوعى از اجماعات ذيل باشد:
 الف- اجماع حقيقى يعنى اتفاق قولى كاشف از حكم حجت.
ب- اجماع حكمى (يعني در حكم اجماع) كه عبارت است از:
1- اتفاق غيركاشف
2- اجماع سكوتي
3- ظهورعدم خلاف
4- عدم ظهور خلاف
اصطلاح بالا درمقابل مساله خلافى استعمال ميشود.( رك. مسالة خلافى )


 
مساله حقوقى
يك عبارت حقوقى كه داراى حكم معينى از احكام قانوني است مثلا ماده 757 قانون مدني كه مى گويد (صلح بلاعوض نيز جائز است) يك عبارت حقوقى است كه حكم قانوني مذكور در آن (صحيح

بودن صلح بلاعوض) است.


 
مسأله خلافى
( فقه)مساله اى كه در آن اختلاف نظر بين مجتهدان باشد. (كتاب كليات خطى شماره 18- ب دانشكده حقوق مؤلف نامعلوم).


 
مسئوليت Responsabilite
(مدني )تعهد قانوني شخص بررفع ضررى كه بديگرى وارد كرده است خواه اين ضرر ناشى از تقصير خود وى باشد يا ناشى از فعاليت او شده باشد. ( فقه)درهمين معنى لفظ ضمان را بكار برده

اند ومعنى آن هر نوع مسئوليت اعم از مسئوليت مالى ومسئوليت كيفرى است. ماده 328ق- م ببعد( رك. ضمان).


 
مسئوليت اخلاقى
هر نوع مسئوليتى است كه قانونگذار متعرض آن نشده باشد مانند مسئوليت انسان نسبت بخود يا خداى خود يا ديگرى. درهمين معنى (و بلكه اعم ازآن) استعمال شده است: كلكم مسئول عن رعيته.


 
مسئوليت ادارى
يا مسئوليت انضباطى: عبارت است از مسئوليت ناشى ازتخلف انضباطى درامور ادارى. ( رك. تخلف انضباطى)


 
مسئوليت انضباطى يا مسئوليت ادارى
عبارت است از مسئوليت ناشى از تخلف انضباطى درامور ادارى. ( رك. تخلف انضباطى )


 
مسئوليت تضامنى
( مدنى- تجارت) الف- مسئوليت مديون درمقابل چند بستانكار كه هر يك ازآنها حق مطالبه تمام طلب را دارا باشند.
ب- مسئوليت بدهكاران متعدد كه بتوان تمام طلب را از هريك از آنان مطالبه كرد(ماده 108 قانون ثبت). رك. تضامن


 
مسئوليت تقصيرى Responsabilite delictuelle
مرادف مسئوليت خارج ازقرارداد است. ( رك. مسئوليت خارج از قرارداد) مسئوليت خارج از قرارداد ممكن است ناشى ازغفلت يا عمد باشد و جامع بين عمد وغفلت صادر حقوق فرانسه

Faute گويند اما كلمه تقصير در زبان حقوقى ما نميتواند بعنوان جامع بين عمد و غفلت بكار رود و جانشينFaute گردد ا ستعمال تقصير بجاى Faute غلط است و بهتر است

كلث تخصىر بجاى Faute وبهمان معنى بكار رود و (مسئوليت تقصيري) هم متروك وبجاى آن مسئوليت خارج ازعقد بكار رود كه رساتر و صحيح است.


 
مسئوليت جزائي
مسئوليت مرتكب جرمى از جرائم مصرح در قانون راگويند و شخص مسئول بيكى ازمجازاتهاى مقرر در قانون خواهد رسيد. متضرر از جرم، اجتماع است برخلاف مسئوليت مدنى كه متضرر از

عمل مسئول، افراد مى باشند, در مورد مسئوليت كيفرى اسقاط حق بصلح و سازش ميسر نيست( برخلاف مورد مسئوليت مدني )و در مسئوليت جزائى على الاصول عمد (يعنى قصد نتيجه) شرط تحقق

جرم ومسئوليت است برخلاف موارد مسئوليت مدني كه در قانون ما حتى وجود خطا ومسامحه و اهمال هم شرط آن نيست. اصطلاح مسئوليت جزائي در مقابل اصطلاح مسئوليت مدني قرار مي گيرد.  

( رك. مسئوليت مدني)


 
مسئوليت حادثه
در مسئوليت حوادث ناشي از خراب شدن بنا و يا ناشى از خسارت صادر شده از حيوان و يا ازاشياء استعمال ميمشود مانند مسئوليت حادثه ناشى ازابنيه وناشى اشياء و ناشى از حيوان.


 
مسئوليت حقوقى Responsabilite juridique
 مسئوليتى كه ماخذ قانونى داشته باشد در مقابل مسئوليت اخلاقى و ديني استعمال ميشود.


 
مسئوليت خارج از قرارداد
هرگونه مسئوليت قانونى كه فاقد مشخصات مسئوليت قراردادى (رك. مسئوليت قراردادى)باشد مسئوليت خارج ازقرار داد(يا مسئوليت غير قراردادى) ناميده مي شود. مسئوليت خارج از قرار داد

برخلاف مسئوليت قرار دادى مربوط بنظم عمومى است واسقاط آن از طريق تراضى ممنوع است. در فقه و قانون مدنى ما مسئوليت خارج از قرارداد را ضمان قهرى ناميده اند (ماده 307 ق - م

).


 
مسئوليت سياسي وزراء
تعهد وزراء در حكومت پارلمانى بردادن استعفاء وترك منصب وزارت است درحاليكه مورد اعتماد پارلمان نباشند.


 
مسئوليت عقدى
مرداف مسئوليت قراردادى است. (رك. مسئوليت قرار دادى )


 
مسئوليت عمل غير
(مدنى )دردو صورت ذيل شخص مسئوليت مدني نسبت بعمل غير( در خارج از قرار داد) دارد:
الف- اگر شخص، مسئول عمل كسى باشد كه قانونآ تحت مراقبت و مواظبت او قرار دارد مانند مسئوليت پدر نسبت بفرزند صغيرخود در صورتيكه صغيرضرري بديگرى برساند (ملاك ماده 334 ق

- م ).
ب- مسئوليت متبوع نسبت بعمل كسى كه تابع اومى باشد مانند مسئوليت كارفرما نسبت بعمل كارگر كه موجب خسارت ديگري شده است (ماده12قانون مسئوليت مدني مصوب 1339).
درقراردادها هم در دو مورد، شخص مسئول عمل ديگرى است:
الف- هرگاه بموجب عقد اول، شخص ثالث تعهد داشته باشد كه تعهد متعهد عقد اول را انجام دهد مانند تعهد مستاجر دست دوم نسبت بحفظ مال مورد اجاره اين تعهد ازعقد اجاره اول ناشى شده است و

مستاجر اول مسئول تعدى و تفريط مستاجر دوم مى باشد.
ب- هرگاه شهد درعقد معين بحكم قانون، مسئول عمل غير باشد مثلا اگر يكطرف عقد، محجور باشد و نماينده قانوني او دراجراء تعهد ناشى ازعقد، تخلف ورزد و خسارتي بمتعهدله برسد خود

محجور,مسئول عمل نماينده قانوني خود مى باشد.


 
مسئوليت غير قراردادى
مرادف مسئوليت خارج از قرارداد است. (رك. مسئوليت خارج از قرارداد)


 
مسئوليت قانونى
وآن هر نوع مسئوليتي است كه در قانون پيش بينى شده است وجزاء قانوني( مدنى ياكيفرى) براى آن معين شده است مسئوليت قانوني دو قسم است: مسئوليت مدنى و مسئوليت كيفرى، و قدر مشترك

آنها نقش الزام و تعهد( تعهد عقدى و قانونى) است. اصطلاح مسئوليت قانوني ترجمه اصطلاح خارجه Responsabilite Legale است، در فقه مرادف آن ضمان است

كه هم در امور كيفرى و هم در امور مدني بكاررفته است ولى ضمان درقانون مدنى ما فقط درمسئوليت مدنى بكاررفته است.


 
مسئوليت قراردادى Responsabilite contractuele
( حقوق مدنى) مسئوليت كسى است كه در عقدى ازعقود (اعم ازعقود معين و غير معين) تعهدى را پذيرفته باشد و بعلت عدم انجام تعهد يا تاخير درانجام تعهد ويا درحين انجام تعهد ويا بسبب انجام

تعهد خسارتي بمتعهدله وارد كند( ماده 221- 222- 226- 227- 229 237- 238- 239- ق- م- وماده 727- 728 آئين دادرسي مدني). در اصطلاحات ديگرآنرا مسئوليت

ناشى از قرارداد و مسئوليت عقدى نامند ولى اصطلاح بالا بيشتر استعمال مى شود. اين اصطلاح درمقابل مسئوليت خارج از قرارداد استعمال مى شود، و مجموع مسئوليت قراردادى ومسئوليت خارج

از قرارداد را مسئوليت مدنى مى نامند ( رك. مسئوليت مدنى ). عناصر مسئوليت قراردادى عبارت است از
 1- تخلف ازتعهد
 2- ضررى كه ازتخلف مزبور بمتعهدله وارد مى شود
 3- رابطه سببيت بين تخلف و ضرر.


 
مسئوليت كيفرى
مرادف مسئوليت جزائى است. ( رك. مسئوليت جزائى)


 
مسئوليت مالى
مسئوليتي است كه شخص مسئول در ازاء ضررى كه بديگرى ميرساند بايد براى جبران آن، مال بدهد.


 
مسئوليت متبوع از طرف تابع
( مدني )يكى از موارد مسئوليت از عمل غير است( رك. مسئوليت عمل غير) در اينصورت بايد:
اولا- بين مسئول و آن غير رابطه تبعيت باشد و اين رابطه عبارت است از حالت سلطه متبوع بر تابع بطورى كه بتواند تحت اراده و نظر خود آن تابع را بكار معيني واداركند ولوآنكه تابع علما

دست بكار نشده باشد مانند استيفاء ازعمل غير درمورد ماده 336- 337 ق- م كه بموجب صريح ماده 307 ق – م عقد محسوب نميشود. دريافت اجرت شرط وجود رابطه تبعيت نيست بهمين

جهت سرباز تابع وزارت دفاع ملى است وشرط رابطه مزبوراين نيست كه تابع را خود متبوع انتخاب كرده باشد كافى است كه ثالث، او را تحت اختيارمتبوع قرارداده باشد و متبوع براو تسلط بالا

را پيدا كند با اين وصف تشخيص رابطه تبعيت باعرف است. كارفرماي صغير هم متبوع كارگران خود مى باشد.
ثانيأ- تابع درحين انجام وظيفه و يا بسبب انجام وظيفه خسارتى بديگرى برساند.


 
مسئوليت مدنى
مسئوليت درمقام خسارتي كه شخص( يا كسيكه تحت مراقبت يا اداره شخص است )يا اشياء تحت حراست وى بديگري وارد مى كند و هم چنين مسئوليت شخص براثر تخلف ازانجام تعهدات ناشى از

قرارداد. مسئوليت مدني درمقابل مسئوليت كيفرى استعمال مى شود. مسئوليت مدني دوقسم است: مسئوليت قراردادى و مسئوليت خارج از قرارداد كه گاهي آنرا مسئوليت تقصيرى مى نامند. قدر

مشترك هر دو نوع مسئوليت، نقض تعهد والزام است نهايت اينكه درنخستين، نقض تعهد قرار دادى مى شود و در دومين، نقض تعهد قانوني.


 
مسئوليت مدني اجتماعي
(مدنى) مبنائى است حقوقى كه بموجب آن از محل وجوهى كه از مردم توسط دولت (بعنوان ماليات) و يا مؤسسات خصوصى (بعنوان بيمه) گرفته ميشود خساراتي راكه اشخاص بهم وارد مى كنند

جبران مى كنند.


 
مسئوليت مدنى فردى
(مدني) رژيم كهن در مسئوليت مدني كه بموجب آن هركس كه موجب خسارت ديگرى شده خود مسئول جبران خسارت است يا متبوع او ضامن خسارت است و خلاصه افراد ضامن خسارت يكديگر

هستند و از درآمد خود خسارت مى دهند نه از وجوه عمومى.


 
مسئوليت ناشي از قرارداد مرادف
مسئوليت قراردادى است. ( رك. مسئوليت قراردادى )


 
 ( بيمه )مسئوليت
اصطلاح شماره 980 ديده شود.


 
مسابقه
الف- در فقه معامله اى است كه موضوع آن اسب دوانى است بمنظور شناختن بهترين اسب ها و بهترين سوارها.
ب- كنكور وسبقت گرفتن بريكديگر. در امتحانات وآزمايشهاى جمعي ومانند آنها بكار مى رود مانند استخدام ازطريق مسابقه.


 
مساحقه
رك. سحق


 
مسافت Distance
فاصله مكاني بين دومحل كه باختلاف آن مواعد مربوط باخطار اوراق و رسيدگى فرق مى كند.


 
مساقات    Vergers  Fermage Partiaire des
 ( مدني- فقه) در لغت بمعني آبياري است و در اصطلاح معامله اى است بين مالك درختان ومانند آنها باكارگر درمقابل حصه مشاع معين از ثمره وثمره اعم است از ميوه و برگ و گل و غير آن.

ماده 543 قانون مدني.


 
مسامحه عرفي
رك. تسامح عرفى


 
مساوات Egalite
(حقوق عمومى )اصلى است ازاصول حقوق عمومى كه بموجب آن افراد صرف نظراز جنسيت وطبقه ومذهب و ثروت و شغل داراى حقوق و تكاليف مساوى مى باشند  مثلأ براى صنف معينى

دادگاه اختصاصى تشكيل نشود يا صنف معيني از پرداخت ماليات معاف نباشند يا از لحاظ تصدى بمشاغل آزاد يا دولتى تبعيضى بين اشخاص و اصناف نباشد و غيره...


 
مساوات در تأديه ماليات
(حقوق اساسي) همه افراد واصناف مشمول مقررات مالياتي كشورند بطوريكه معافيت فرد يا صنفى از اصناف از پاره اى از مقررات، جنبه استثنائى دارد.


 
مساوات درمشاغل ومناصب
(حقوق اساسي) مشاغل ومناصب اختصاص بطائفه اى ندارد واجد شرائط تصدي مشاغل و مناصب در هر صنف كه باشد ميتواند آنها را تصدى نمايد مگر در مواردى كه قانون استثناء كرده

باشد.


 
مساوات درمقابل دادگاههاى دادگسترى
( حقوق اساسى) يعنى مرجع تظلم و  رسيدگى بامور قضائى افراد كشور دادگاههاى عمومى دادگسترى هستند و وجود دادگاههاى اختصاصى جنبه استثنائي دارد ومحتاج بتصريح قانون است.


 
 مساوات درمقابل قانون
(حقوق اساسي) يعني قانون كشور بايد درباره همهء اتباع آن جارى شود وهيچكس ازحد شمول قانون مستثنى نيست.


 
مساوات سياسي  Egalite politique
مساوات اتباع كشور درحقوق سياسى را گويند.( رك. حقوق سياسى)


 
مساوات مدنى Egalite civile
(حقوق اساسى )تساوى درقوانين مدني كيفرى- ادارى و هر نوع تساوي غير ازتساوى درحقوق سياسي را گويند.


 
مساومه
اصطلاح مختصر (بيع مساومه) است. ( رك. بيع مساومه)


 
مستاجر
 (رك. موجر) مستاجر در اجاره خدمات به كار فرما گفته ميشود.


 
مستامن
( فقه)كسي است كه دين اسلام ندارد وبا حكومت اسلام عقد ذمه منعقد نكرده ولى باذن دولت اسلام بمنظورتجارت يا سفارت و يا نياز ديگر وارد قلمرو اسلام ميشود و چون به او امان از تعرض

داده شده او را مستأمن( در مقابل معاهد )گويند. امان مستأمن امان مطلق است و مقيد بوقت معيني نيست. ( رك. معاهد)


 
مستانف
رك. پژوهش


 
مستانف عليه
رك. پژوهش


 
مستأنف عنه
رك. پژوهش


 
مستثنى
رك. استثناء


 
 مستثنى منه
رك. استثناء


 
مستثنيات
 دين اموالي كه برابر قانون در هنگام اجراء حكم وقرارياسند رسمي مشمول مقررات اجراء نبوده و توقيف نميشود وبضرر مالك مديون بفروش نميرسد (ماده 630 اصول محاكمات قديم وماده47 آئين

نامه إجراء اسناد رسمى) مطابق تفسيركميسيون وزارت عدليه در حمل 1300 كه ازماده 630 بالا بعمل آمده خانه هم ازمستثنيات دين است اما عملا دادگاهها باين تفسير توجهى نميكنند.


 
مستحب
( فقه) يا مندوب: عملى (فعل نه ترك ) كه شارع امر به آن كرده است ولى در عين حال آن امر الزامى نيست وانجام دادن آن فعل برترك آن مزيت و رجحان دارد مانند امر به مسواك كردن.


 
مستحق للغير
(مدني- فقه )هرگاه مالى( از اعيان يا منافع )مورد معامله دريكي ازعقود واقع شود و پس ازعقد معلوم گردد كه آن مال متعلق به ناقل نبوده بلكه مال شخص ثالث بوده ميگويند آن مال مستحق للغير در

آمده است يعنى متعلق حق غير است نه ناقل (ماده 391 قانون مدني )و بطوراختصار كلمه (مستحق) را ذكر ميكنند.


 
مستخدم
كسيكه باستخدام شخص طبيعى ياحقوقى ( در حقوق خصوصي يا عمومى) در آمده باشد و اجرت بگيرد. ( رك.استخدام )


 
مستخدم حكمى
(حقوق ادارى) مستخدم غير رسمي كه بموجب حكم وزارتي و بدون تعيين مدت، استخدام ميشود و قراردادى كه بموجب آن براى مدتي معين ويا بطور روز مزد استخدام شود نمى بندد. ( رك. مستخدم

روزمزد )


 
مستخدم رسمى
كسيكه بخدمت رسمي دولت در آمده باشد ماده 66 قانون استخدام كشورى 1301 شمسي. ( رك. خدمت رسمى)


 
مستخدم روزمزد
( حقوق ادارى)مستخدم غير رسمي كه مدت خدمت اويك يا چند روزمعين و اجرت او هم روزانه است.


 
مستخدم غيررسمي
( حقوق ادارى)مستخدمى كه خدمت دولت شغل ثابت او نبوده و ازاين خدمت براى او وضع حقوقى ثابتى ايجاد نميشود يعنى از ترفيعات وتقاعد و مزاياى قانوني ديگر مستخدم رسمي بهره نميبرد

ولى ازلحاظ انتظامات داخلى ادارات و قانون جزاى عمال دولت تابع مواعدعمومى است مستخدم قراردادى وروزمزد و حكمى( از اقسام مستخدمان دولتي) وهمچنين نمايندگان مجلس و انجمن هاى

شهردارى وايالتي و ولايتى مصداق مستخدم غيررسمى هستند ( بند نهم ماده واحده قانون ديوان جزاى عمال دولت- مصوب 1308).


 
مستخدم قراردادى
(حقوق ادارى) مستخدم غير رسمى كه بموجب قرارداد خاصى و براى مدت معينى باستخدام دولت در مى آيد.
مستخدم غير قراردادى هر چند بموجب قرارداد استخدام( رك. قرارداد استخدام ) باستخدام دولت درآمده ولى براى مدت معين نيست و اصطلاحأ باو مستخدم قراردادى نميگويند.پيدايش اصطلاح مستخدم

قراردادى ناشى از نظريه عقد نبودن استخدام رسمى است ولى دليل قانع كننده بردرستى اين نظريه نيست.


 
مستدعى
الف - درفقه بمعنى مدعى (خواهان) است. ( رك. مدعى )
ب- مطلق متقاضي را گويند دراينصورت معنى اصطلاحى نيست.


 
مستدعي ثبت
كسيكه تقاضاى ثبت ملكى را ميكند( ماده 18 قانون ثبت 1310).


 
مسترابه
( فقه) زنيكه بسن حيض شدن رسيده ولى بجهت كسالت يا طبعا حيض نميشود مسترابه ناميده ميشود.


 
مسترزقه
(فقه) عمال موظف دولت را گويند. (رك. رزق )


 
 مستشار Conseiller
(دادرسى) عضو محاكم عالى مانند استيناف و تميز را گويند.


 
مستصحب (بفتح حاء)
در هر استصحابي رعايت امور زير لازم است:
الف- موضوعى كه در حيطه يقين كسي در آيد.
ب- از زمان حدوث يقين مزبورمدتي كم يا بيش بگذرد.
ج - بعلت گذشت زمان مزبور در بقاء آن موضوع يقيني شده( كه اسمش مستصحب است )ترديد حاصل شود. دراينصورت بنا بربقاء مستصحب ميگذارند واين عمل را استصحاب ميگويند.


 
مستعدى
(فقه )مدعى را گويند.


 
مستعدى عليه
(فقه) مدعى عليه را گويند
.
مستعمره Colonie
كشوريا سرزمينى كه تحت انقياد سياسي كشور ديگري Metropole  قرارگرفته و اين كشور خود را ملتزم به عمران و اسكان اهالى آن و اشاعه  مدنيت درآن كرده است. ( رك.

كلني)


 
مستعمره انتفاعى  Colonie d, exploitation
مستعمره واقع در مناطق حاره كه سفيد - بوستان جز بدشوارى فراوان نتوانند با آب وهواى آنجا عادت كنند و نسبت بسكنه بومى آن اقليت ضعيفى را تشكيل ميدهند مانند جاوه وهند وچين فرانسه.


 
 مستعمره بازرگانى  Colonie de commerce
قسمت محدودى است از سواحل يك قاره براى ورود در آن و ايجاد روابط با سكنه و انجام دادن كارهاى بازرگاني مانند هنگ كنگ.


 
مستعمره زندانى  Colonie e penitentiaire
الف- مستعمره اى است كشاورزى كه در آن مؤسساتي بنام (خانه تربيت با مراقبت) قراردارد و اطفال (پسران )محكوم به حبس از 6 ماه تا دوسال درآ نجا نگهدارى ميشوند.
ب- تصرفات فرانسه درماوراء بحار كه محكومان به مجازاتهاى مستعمراتي را ميپذيرد.


 
مستعمره سكونتى  Colonie de peuplement
مستعمره اى كه در منطقه معتدل واقع است و سفيد پوستان ميتوانند بآب و هواى آن خوگيرند و براي هميشه درآن ماندگار شوند و بدون استمداد از سكنه بومى آن بعمران و آبادى آن سرزمين بپردازند

مانند كانادا.


 
مستعمره  كشاورزى  Colonie de plantation
مستعمره اى است كه در مناطق حاره واقع شده و بعلت نداشتن سكنه بومي از خارج بايد كارگر براى برداشتن محصول از خاك آن آورده شود مانند آنتيل.


 
مستعمره مختلط Colonie mixte
مستعمره اى كه داراى جنبه هاى مختلف مستعمراتي است مانند الجزيره كه هم مستعمره انتفاعى بود وهم مستعمره سكونتى.


 
مستعير  Emprunteur ou commodataire
كسيكه مال غير را بعاريه مى ستاند (ماده 635 ق- م).


 
مستغل
غله( بفتح اول ودوم وتشديد ثانى) بمعنى بهره است ومستغل درلغت بمعنى بهره برداراست چيزى كه ازاو بهره گيرند مستغل بفتح غين است ودر فارس بغلط بكسرغين تلفظ مي كنند و از اغلاط

مشهور است. غله بمعنى بهره هر مال اعم از منقول وغيرمنقول است چنانكه كرايه اسب غله آن است و بهره زمين و اجاره خانه غله آنها محسوب است. در فارسي و اصطلاحات حقوقى ما مستغل(

ومستغلات) بر اموال غيرمنقول كه مورد بهره بردارى است اطلاق ميشود وماده نهم قانون ماليات بر درآمد و املاك مزروعى و مستغلات و حق تمبرمصوب 16- 1- 35( مجموعه 35- ص

29) خانه- دكان- مغازه- كاروانسرا- گاراژ- انبار- مهمانخانه نمايشگاه- يخچال- قهوه خانه- حمام - ميدان شهر و بطوركلى هر ساختمان و بنا ومحوطه اى را كه محل كسب وكارمالك نبوده و

مالك آن بطريق اجاره درآمدى ازآن تحصيل كند تصريحأ و تلويحآ جزء مستغلات شمرده ومشمول ماليات مستغلات دانسته است. بديهى است قيد اجاره در ماده بالا ازعناصر تحقق معنى مستغل نيست

زيرا ممكن است نتيجه اجاره بصورت صلح درآيد ولى از نظر شمول مقررات ماليات بايد تابع صريح عبارت وحكم قانون بود. باين ترتيب مقصود از (امثال آن) در ما ده 143 دادرسى مدني همان

مستغلاتي است كه اجاره داده ميشود يا بصورت صلح معوض منافع در مى آيد.


 
مستغلات
الف- اموال غير منقولى كه مورد بهره  بردارى بتوسط مالك آنها است. ب- مالياتي كه در دوران اسلامى از دكان، خانه، آسيا كه اشخاص درزمين هاي دولتى ساخته بودند و باجاره مى دادند گرفته

مى شد.


 
مستفيض
رك. خبرمشهور


 
مستقرض
قرض گيرنده را گويند.( رك. قرض)


 
مستقلات عقليه
(فقه) مقرراتي است كه هر انسان عاقلى در فطرت خود بآنها عقيده دارد مانند لزوم رد امانت بصاحب امانت، ومسئوليت كسيكه بمال ديگرى تجاوزكرده است. دراصطلاحات جديد اين مقررات را

يكى ازمعاني (حقوق طبيعى ) قرار ميدهند. (رك. عقليات غيرمستقله- دليل عقلى )


 
  مستمرى
(حقوق ادارى )وجه يا مالى است كه از طرف صاحبان نفوذ يا دولت بعمال خود يا به اشخاص عادى داده ميشود خواه در ازاء خدمتى باشد خواه براى جلب قلوب در همين معنى لغت وظيفه هم سابقا

استعمال مى شد.


 
مستنبط
مرادف مجتهد است. ( رك. مجتهد- اجتهاد)


 
مستنطق
مرادف بازپرس است. ( رك. بازپرس) مستنكف درلغت بمعنى كسي است كه خود سرانه و مغرورانه حركتي كند و اقدامى نمايد.
در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
مستنكف از احقاق حق
( دادرسى )كسيكه عليرغم تكليف قانوني به رسيدگى بقضايائي كه نزد او مطرح است از انجام آن تكليف شانه خالى كند ( ماده 4 قانون دادرسى مدني و ماده 150 قانون جزا).


 
مستنكف از انجام تعهد
 (مدني- تجارت) متعهدى كه: اولا- بستانكار قصد خود را مشعر بر درخواست انجام فورى تعهد( با استفاده از اختيار قانوني خود) بطريقى از طرق قانوني( مانند مراجعه بدادگاه - ارسال

اظهارنامه- ارسال نامه سفارشى يا عادى كه بآن پاسخ داده شده باشد - يا هرعملى كه دادگاه براى آن ارزش اثباتي قائل شده باشد )به متعهد اعلام كرده باشد (ماده 226 قانون مدني) اين عمل را

دراصطلاحات حقوق فرانسه Mise en demeure يا ( تحقق تخلف)  گويند.
ثانيا- متعهد با وجود مراتب بالا اقدام بانجام تعهد نكند.


 
مستودع  Depositaire
مرادف وديعه گير است (رك. وديعه گير). بكسر دال بمعنى وديعه گذار است. ( رك. وديعه گذار)


 
مستوصله
( فقه) زني كه برضاى او موى زنى ديگر را بموى او پيوند كنند. كسيكه متصدى پيوند كردن آن است واصله ناميده ميشود (شرح فتح القدير- جلد 5 ص 203).


 
مستوفى الممالك
( تاريخ حقوق )عضو رسمى كه زير نظر وزير اعظم دخل و خرج كشور و تنظيم بودجه ونگهدارى حساب هاى مربوط باين  امور بعهده وى بوده و مستوفيان ولايات را او معين مى كرد و اداره

اى را كه مستوفي الممالك در رأس آن كار ميكرد ديوان ممالك ميناميدند كه مقصود ديوان دخل وخرج مملكت است.


 
مسكن
محل سكونت دائمى انسان كه با مصالح بنائي ساخته شده باشد. مسالة مسكن امروزه ازمشكلاتي است كه غالب كشورها با آن روبرو هستند.


 
مسلسل
( فقه )در علم درايه حديثى است كه تتابع  در وصف يا حالتى( نسبت به روايت يا راوى) درآن حديث رخ داده باشد چنانكه گويند سمعت فلانا يقول سمعت فلانأ... تا آخر سند حديث بهمين نهج.


 
مسلم
( فقه) الف- كسيكه قرار به شهادتين ومعاد داشته ومنكر ضروري دين نباشد و گرنه كافر است.
ب- بمعنى تسليم كننده درعقود است Accipiens وتسليم كننده Tradens درمقابل آن است و او را قابض و متسلم و مسلم اليه گويند.


 
مسلم اليه
رك- مسلم


 
مسلم
(فقه) بضم ميم و تشديد وفتح لام- بمعنى بديهى است و مسلمات بمعني بديهيات است.


 
( ارسال )مسلم
( فقه )ذكريك عقيده فقهى بدون بيان استدلال بسبك ذكراموربديهى طوريكه انسان استنباط كند كه صاحب آن عقيده آنرا بديهى ميدانسته است و خود را   آوردن دليل آن نيازمند نديده است.


 
مسمي
( فقه)الف- بمعنى معين است مانند اجرت المسمى كه درعقد اجاره بمعنى اجاره معين و مذكور در عقد اجاره است ومهرالمسمى بمعنى مهر معين و مذكور درعقد نكاح است. و(اجل مسمى)بمعنى

موعد معين است چنانكه دراين شعرآمده است:
 فان الله خلاق المرايا عنت لجلال هيبته الوجوه                            يقول اذا تداينتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه
ب- بمعنى عوض مسمى است.( رك. عوض مسمي)


 
مسند
( فقه) درعلم در ايه حديثى است متصل( رك.متصل )كه اسناد آن تا معصوم پيوسته است


 
مشاركت
(مدني- فقه) اصطلاحى است مرادف شركت و به ندرت بكار ميرود ودرشرف متروك شدن است.


 
مشاع
رك. ملك مشاع.
مشاور حقوقى  Conseiller juridique
كسيكه طرف مشورت در مسائل حقوقى قرار مى گيرد. در حقوق بين الملل گاهى باوJurisconsulte گفته مى شود كه طرف مشورت حقوقى يك دولت و يا يكى از دستگاههاى

دولتى اش.


 
مشتبه
(فقه )درعلم درايه حديثى كه است بعلت مشتبه ونامعلوم بودن وضع روات آن خود حديث مشتبه ومجهول الحال است و اين حديث ملحق باحاديث مردود است زيرا صرف اسلام يا ايمان راوى كافى

نمى باشد( درايه شهيد- ص 18 ).


 
مشترك
الف- لفظى كه داراى معني كلى باشد مانند انسان و عقل.
ب- لفظى كه داراي دويا چند معنى باشد مانند ساز- باز- مهر.
درمعنى اول مشترك را مشترك معنوى گويند و درمعني اخيرآنرا مشترك لفظى نامند. ج- مالى كه بدو يا چند مالك تعلق داشته باشد.


 
مشترك لفظى
(فقه) لفظى كه دويا چند معني داشته باشد مانند كشيدن كه بمعنى وزن كردن و نيز بمعنى چيزى را بجانب خود بردن است. استعمال لفظ مشترك در زائد بر يك معني بدون قرينه نمى كنند چنانكه

ظريفى گفته است:
قليان تووكمان رستم اين هر دو نميتوان كشيدن


 
مشترك معنوى
رك. مشترك


 
مشترك المنافع
اصطلاح اختصاري ملل مشترك المنافع است. (رك. دومينيون ) 5212-( بازار) مشترك  Marche commun وحدت اقتصادى اروپا ناشى از قرارداد 1955 رم كه بنام بازار

مشترك ناميده شده وحاكم بر بازارهاى ملى است وپس از طرد سياست دفاع مشترك اروپا جاى آنرا گرفت.


 
مشتركات   res communes
res publicae ( مدني- فقه )اموالى كه مالكان آن در حقوق عمومى داراي شخصيت حقوقى باشند مانند شهردارى و دولت و دانشگاه. در فقه به اموالى گفته ميشود كه بنحوى از

انحاء متعلق حق عموم باشد. اصطلاح تفصيلى آن مشتركات عمومى است.


 
مشتركات عمومى
اصطلاح تفصيلى مشتركات است( ماده 23 ببعد قانون مدني).( رك. مشتركات )


 
مشترى
يا خريدار: كسيكه در عقد بيع قبول عقد مى كند و عوض ميدهد. (اصطلاح شماره 5039 ديده شود)


 
مشترى شرطى
مشترى در بيع شرط را مشترى شرطى و خريدار شرطى مى نامند. (رك.بيع شرط )


 
مشترى عادى
مشترى كه معلومات و اطلاعات خاصى نسبت بمورد معامله ندارد مثلا خياط كه چرخ خياطى ميخرد مشتري عادى نيست ولى غيرخياط در مورد خريد مذكور مشترى عادى است اگر چه علم رياضى

را خوب بداند (ماده 249 قانون جزا).


 
مشتكى عنه
مرادف معروض است.( رك. معروض)


 
مشرف
( تاريخ حقوق )اسم قديمى بازرس است.


 
مشرك
( فقه)الف- هركافرى غيراز اهل كتاب (يعنى يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان).
ب هركافرى اعم از اهل كتاب و غير از اهل كتاب را گويند به دليل آيه (قالت اليهود عزيربن الله وقالت النصاري المسيح ابن الله... تعالى عما يشركون).( كنز العرفان- صفحه 304)


 
 مشروطه
( حقوق اساسى) اصطلاح خلاصه شده از سلطنت مشروطه است.(رك. سلطنت محدود )


 
مشروطه پارلمانى
مرادف سلطنت مشروطه پارلمانى است. ( رك. سلطنت مشروطة پارلماني)


 
مشروع
( مدني )عمل مطابق قانون( ماده 217 ق- م ). (فقه) عمل مطابق شريعت اسلام را گويند.


 
مشفوع
( فقه )مالى كه مورد اعمال حق شفعه است ( ماده 808 ببعد قانون مدني).


 
 مشهود به
( مدنى- فقه )متعلق شهادت را گويند متعلق شهادت بايد از محسوسات باشد چيزى كه تحت سيطره حسي از حواس در نيايد قابل شهادت دادن نيست.
5226- مشهود عليه كسيكه بضرر او شهادت داده ميشود. ( رك. شهادت)


 
مشهود له
(مدنى- فقه) كسيكه بنفع او شهادت داده مى شود.


 
مشهور
(فقه) الف- خبرمشهور را گويند. ( رك. خبر مشهور)
ب- فتواى مشهور بين فقهاء را گويند.


 
مشيخه
(فقه)مشيخه بروزن رئيسه بمعنى محل ذكر شيوخ و اسناد روايت است ومشيخه ( بروزن مشربه) بيشتر استعمال شده است گفته اند مشيخه( بروزن معدلت) اسم جمع است و جمع آن مشايخ است.


 
مصادره
درلغت بمعنى مطالبه مال است. در اصطلاح زبان فارسي مطالبه وگرفتن مال بوسيله دولت ازغير طرق قانونى ويا طرق متعارف را گويند مانند مصادره اموال فلان و بهمان.


 
مصادره بر مطلوب
رك. دليل عين مدعى


 
مصارف تركه
( فقه- مدني) مقصود از مصارف تركه محل هاى خرج كردن تركه است كه مطابق ترتيب از اين قرار است:
الف- حقوق متعلق بعين تركه مانند خمس و زكات متعلق بعين تركه( نه بذمه ميت )مثل اينكه مالك بعد از تعلق خمس و زكات و فعليت آن دراموالش مازاد از خمس و زكات را تلف كند و بميرد در

اينصورت آنچه كه تلف شده بهمان نسبت حق الله هم تلف شده (يعنى خمس و زكات هم تلف شده است) وآنچه كه موجود است بهمان نسبت متعلق خمس و زكات است.
هم چنين است عين مورد نذر و هم چنين است حق الرهانه و حق دائن در معاملات با حق استرداد كه مقدم است.
ب- بعد ازمصارف بالا اگر تركه زياد آمد تجهيز ميت مانند قدر واجب ازكفن و سدر وكافور وآب غسل وزمين قبر يا ثمن آنها (اگر مجاني يافت نشود )و از همين قبيل است آنچه كه ظلما براى دفن در

زمين مباح يا تغسيل و تكفين گرفته شود. كمااينكه در مصرف اول هم خسارت تاخير تأديه كه امروزه گرفته ميشود جزء مصرف اول است وهم چنين است مصارفى كه ترك آنها موجب توهين به

شئون متوفى است كه اين ها همه جزء مصرف  دوم است.
ج- اگر بعد از مصارف بالا چيزي زياد  آمد بايد ازآن ديون برذمه ميت پرداخته شود از قبيل خمس وزكات برذمه ميت  و نذر و حلف وعهد و تعهدات برذمه ميت و از قبيل كفارات وديات و رد مظالم

و حج وكليه تعهدات مالى ميت كه مجموع اين مصارف را واجبات مالى ميت نامند (ماده 869 ق - م )فرق نمى كند كه دين مستوعب باشد يا نه.
د- اگر از مصارف بالا زياد آمد بايد صرف وصاياى ميت تا ثلث گردد.وصيت بواجبات بدني (مانند روزه و نماز واجب) از ثلث داده ميشود نه از اصل. ولى اگر وصيت نكند و واجب مالى و بدني

داشته باشد واجب مالى از ثلث تركه داده اما واجب بدني از تركه داده نميشود بلكه اگر ولي دارد او بايد بعمل آورد شخصا ويا بتوسط نايب.
هـ - اگر بعداز مصارف بالا چيزى زائد بماند حبوه پدر بايد داده شود.( رك. حبوه )
و- اگر بعد از مصارف بالا چيزى زياد آمد درقانون فعلى كشور ماليات برارث داده ميشود و سپس مابقى بعنوان ارث بين وراث قانونى تقسيم خواهد شد( رسائل محمد هاشم خراسانى- صفحه 26).

درحقوق مدني ما ترتيب مصارف تركه چنين است:
يك تجهيزميت.
دو- حقوق متعلق باعيان تركه مانند خمس و زكات متعلق بعين تركه وعين مورد نذر ومورد معاملات باحق استرداد. اين دو قسمت در يك رديف در بند يك ماده 869 ق- م ذكر شده و قسمت اول جلوتر

آورده شده است و بنظر مى رسد مقنن در اين ترتيب بيان عمد داشته است و نخواسته است كه احيانا در صورت كمبود تركه هزينه تجهيز بعهده وجوه عمومى قرارگيرد وحال اينكه درشريعت در اين

فرض از بيت المال دااده ميشود.
 سه- ديون و تعهدات ميت خواه بصورت ديون عرفى باشد( كه در ماده مذكرر مقصود ازكلمه ديون همين است) خواه بصورت ديون مذهبى( يا واجبات مالى) ازقبيل خمس زكات بر عهده ميت و نذر

وحلف و عهد وكفارات و رد  مظالم و حج و ديات. بنظر مى رسد كه اگر متوفى بابت جزاي نقدي بدهي داشته باشد در همين رديف بدهى او بايد داده شود 0
 چهار- وصاياى ميت تا ثلث وصيت بواجبات بدني(مانند روزه و نماز)از ثلث داده ميشود و اگر وصيت نكند ابدا از تركه داده نميشود نه از ثلث نه از اصل.
پنج- حبوه (ماده 915 ق- م). شش- ماليات برارث. باقى مانده بعنوان ارث بين وراث تقسيم ميشود. باين ترتيب ماده869 فرق زيادى با فقه اماميه ندارد.


 
مصارف عدليه
هزينه دادرسي در اصطلاحات قديم (ماده 229 أئين دادرسى كيفرى).
مصالح جمع مصلحت است
سعديا گرچه سخندان ومصالح گوئى... دراصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
  مصالح
يك- بضم ميم وكسر لام: (فقه- مدنى) كسى كه در عقد صلح ايجاب از ناحيه او است (ماده 752 ق- م).
دو- بفتح ميم وكسرلام:
( فقه )قسمتى از نظام كلى آفرينش كه قانونى إزقوانين شرع ازآن نظام سر چشمه گرفته است. دراين معنى است كه فقها ميگويند:  احكام تابع مصالح و مفاسد است. و اصطلاح مصالح مرسله

درهمين معنى  است.( رك. مصالح مرسله)
سه- بضم ميم وفتح لام- كسى كه درعقد صلح، قبول از طرف او است و او را مصطلح و متصالح هم مى گويند.


 
مصالح عامه
(فقه )بمعنى منافع عمومى ومصالح عمومى است. (رك. مصالح عمومى )


 
مصالح عمومى
 مصالح مربوط به گروه وسيعى ازيك محل يا مملكت يا رسته مانند مصالح مربوط بيك شهر كه شهردارى آنها را حفظ مى كند و مصالح مربوط به كشور ومصالح مربوط به دانشگاه يا وقف عام يا

صفار وغايبان (ماده 139 آئين دادرسي مدني).


 
مصالح مرسله
( فقه)مصلحتى كه نص قانون (بطورخاص يا عام) تصريح به رعايت آن نكرده باشد وبهمين جهت كه ازقيد قانون خلاص است آنرا مصلحت مرسله گويند. مصالح مرسله با مقاصد عمومى شارع

موافق است ولى در قانون منعكس نشده است مصالح مرسله را به سه گروه عمده تقسيم كرده اند:
 الف- ضروريات (رك. ضروريات ).
ب- حاجيات( رك. حاجيات ).
ج- كماليات(رك. كماليات).


 
مصالح به
(مدني- فقه)عوضى كه متصالح در عقد مصالحه ميدهد. مرادف وجه المصالحه است.


 
مصالح عنه
(مدني- فقه)معوض را درعقد صلح مصالح عنه گويند وآن مالى است كه مصالح بمتصالح منتقل ويا بنفع متصالح ازآن چشم پوشي مى كند.


 
مصالحه
درلغت بمعنى موافقت و سازش و توافق است و همين معنى بدون دخل و تصرف در نصوص قانون اسلام و فقه وسپس بى تغيير در قانون مدني بكار رفته است بنابراين هر توافق كه بصورت يكى از

عقود معين( مانند بيع- رهن- اجاره و جزاينها) نباشد اسم آن مصالحه و صلح است و حديث ذيل دلالت بر اين معنى دارد: (الصلح جائز بين المسلمين الاصلحا  احل حراما او حرم حلالا). يعني هر  

توافق بين افراد مسلمان نافذ ودرست است مگر توافقى كه نتيجه آن روا شمردن امر نامشروع باشد ويا موجب سلب حقوق تعهد كننده شود. صلح هم مترادف مصالحه است. (رك. صلح)


 
مصالحه برنفقه
صلح طرفين براين كه گيرنده مال الصلح تعهد كند نفقه معينى را همه ساله ياهمه ماهه تا مدت معين بطرف ديگريا بثالث بدهد (ماده 768-769 ق- م) اين عقد با تاسيس قضائى  

Constitution de rente, de pension قرابت زياد دارد.


 
مصاهره Alliance
(مدني- فقه) رابطه اى است كه بسبب نكاح بين زوجين و اقرباء آنها پديد آيد( ماده 1047 قانون مدنى).


 
مصحف
(بتشديد ثاني و فتح ثانى و ثالث) درعلم درايه حديثى است كه لفظ اسم راوى يا لفظ متن حديث را تغيير دهند بطوريكه معنى تغيير كند مثلاحريز را جريرگويند. تغييرمعنى را هم تصحيف گويند.


 
مصداق مشتبه
رك. شبهه مصداقى


 
مصدق
(فقه )مأمور وصول زكات را مى گفتند چون زكات صدقه نيز گويند. ( آئين دادرسي مدنى) شخصا كه توسط اصحاب دعوى بتراضي كتبى ياشفاهى معين ميشود تا اخباريا اظهار نظر او براى

طرفين حجت باشد، مصدق ممكن است اخبار ازما وقع كند واظهار نظر فنى ننمايد و رسيدگى نكند مانند گواهان محلى در مواد 432- 434 دادرسى مدني كه عنوان صرف شاهد را ندارند زيرا نظر

آنان قاطع دعوى است. مصدق ممكن است اظهار نظرفنى نمايد مانند كارشناسى كه مصدق هم باشد( بند چهار ماده 524 دادرسى مدنى و ماده 40 لايحه قانوني موافقت نامه تفحص واكتشاف و بهره

بردارى و فروش نفت بين شركت ملى نفت ايران و شركت پان آمريكن پتروليوم كور- پوريشن).


 
مصرف Consommation
درمقابل توليد بكار ميرود بمعنى بكار بردن اشياء درهدف توليد مانند ساختن بنا از آجر و آهن و دوختن جامه از پارچه ونخ.


 
مصرف كننده عادي
درباب ثبت علائم بكسى گفته ميشود كه فاقد اطلاعات اختصاصى و جاهل به رموز و نشانه ها بحسب بر خورد اوليه بوده باشد وتا وقتى كه ديگرى توجه او را جلب نكند او خود توجه بفرق جزئى

بين دو علامت نداشته باشد( ماده نهم قانون ثبت علائم وماده پنج نظامنامه 14- 4-37).


 
مصطلح
مرادف متصالح است. (رك. متصالح).


 
مصطلحين
(فقه)طرفين عقد صلح را گويند.


 
مصوبه
رك. تصويب- تخطئه


 
مصونيت immunite
( حقوق عمومى) وضع مخصوصي است كه دارنده آن از تعرض مخصوصى معاف و محفوظ است. در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:
مصونيت پارلمانى
( حقوق اساسى )قسمى از اقسام مصونيت سياسي است كه بموجب آن بدون اطلاع وتصويب مجلس شورايملى كسي حق تعرض به اعضاء آنرا ندارد و اگر احيانأ يكى ازاعضاء علنا مرتكب جنحه

و جنايتى شود و در حين ارتكاب دستگيرگردد بايد اجراء سياست درباره او با استحضار مجلس باشد (اصل دوازدهم قانون اساسي ) اساس اين مصونيت اين است كه نماينده مجلس آزادانه انجام

وظيفه كند و در نتيجه در دعاوي مطروحه عليه او قانون تحت عنوان مصونيت پارلماني و درحدود  آن از نماينده حمايت مى كند.


 
مصونيت ديپلماسي
تعطيل قانون برجزا نسبت به بيگانه در دو مورد ذيل:
الف- رؤساء ممالك. ب- نمايندگان سياسي يك كشور در كشور ديگر


 
مصونيت سياسى
عبارت است ازيك رشته معافيت هاي راجع بنمايندگان سياسي  كشورهاى خارجى وزن و فرزند آنها و اعضاء رسمى سفارت كه بموجب آن، اشخاص مزبور تابع محاكم دولت متبوع خود مى باشند و

ازمحاكم كشوري كه درآنجا انجام وظيفه مى كنند تبعيت نمى كنند، و نيزاز تعقيب ( رك. تعقيب) مدني و جزائى و اداء شهادت درمحاكم وپاره اى از تشريفات قانوني برخى ازاعمال حقوقى( رك. عمل

حقوقى )ونيز از برخى ازمالياتها معاف مى باشند.


 
مصونيت قضائى  immunite de juridiction
مصونيت و معافيت پاره اى از اشخاص يا اموال يا حالات از قواعد كلى و عمومى وجارى كشور در امور قضائي يا انتظامي يا مالياتي.


 
مصونيت ماموران قضائى
هرگاه مامور قضائي مرتكب جنحه يا جنايت شود قبل از صدور حكم تعليق او ازمراجع انتظامى قضات نميتوان او را مورد تعقيب كيفرى قرار داد. از اين معني بمصونيت كيفرى ماموران قضائى

تعبير ميشود چنانكه از قاعده منع تغيير قضات به مصونيت مقام قضائى تعبير شده است.


 
مصونيت مقام قضائى
دادرس را بدون محاكمه وثبوت تقصير منفصل يا معلق نميتوان كرد و نميتوان شغل اورا تغيير داد مگر بموجب قانون ( اصل 81- 82 متمم قانون اساسي).


 
مصونيت منزل
مرادف آزادى مسكن است. ( رك.آزادى مسكن )


 
 مضارب Exploitant
(مدنى )درعقد مضاربه، عامل را مضارب گويند. (رك. مضاربه)


 
 مضاربه Commandite
(مدنى)عقدى است كه بموحب آن يكي از متعاملين سرمايه مى دهد با قيد اينكه طرف ديگر با آن تجارت كرده و درسود آن شريك باشند. صاحب سرمايه مالك و عامل، مضارب ناميده ميشود(ماده546

ق- م ).


 
 مضطر
(فقه)درمعانى ذيل بكار رفته است: الف- كسيكه عدم استعمال بعضى از محرومات موجب تلف جان اوگردد.
ب- ترك ارتكاب برخى ازمحرمات موجب ناخوشى يا دشوارى معالجه يا ضعف منتهى بترك همراهى با همراهان سفر گردد (قلائدالدر جزائرى- صفحه 337- جواهرالكلام- جلد ششم صفحه71-

مفاتيح الشرايع فيض- صفحه 266 )ما من شيئى الاوقد احله الله للمضطر.
قاعده ( الضرورات تبيح المحظورات )و (الضرورة تتقدر بقدرها ) وساير تعبيرات نزديك و مشابه اين ها همگي براى بيان قاعده اضطرار است كه يكي از قواعد حقوقي مذكور در قرآن است.


 
مضطرب
( فقه) در علم درايه حديثى است ضعيف كه راوى يا روات آن از نظر متن يا سند يك حديث را بدو يا چند صورت نقل كنند كه باهم مخالف باشند بشرط اينكه دو صورتي كه ازيك روايت نقل

كرده از حيث صحت وساير اوصاف مساوى باشند كه ترجيحى بر يكديگر نداشته باشند والا آنكه مزيت دارد قابل تمسك است و بآن عنوان مضطرب داده نميشود، مثل اينكه حديثى را گاهي ازپدر

وسپس ازجدش روايت كند و دفعه ديگر و در جاى ديگر بلاواسطه، آنرا از جدش نقل كند.


 
 مضمر
(فقه) درعلم درايه حديثي دينى است كه صحابي يا يكي از اصحاب امامان بگويد (سالته عن كذا فقال كذا اوامر نى بكذا) وخلاصه اسم معصوم را نگويد و معلوم نباشد كه اجمالا مسئول عنه او

معصوم بوده يا نه. اين حديث را جزعا حاديث ضعيف تلقي كرده اند (وصول اخبار ص 87).


 
 مضمون
 (فقه )چيزى كه بعهده كسى باشد خواه بموجب عقدى ازعقود مانند مضمون بضمان درك، وخواه بموجب امر ديگر مانند مضمون به اتلاف مال غير.


 
مضمون در ذمه
( فقه )مال كلى درذمه را گويند مانند مبيع در بيع سلم. بهمين جهت گفته اند بيع سلف بيع مال مضمون در ذمه است.


 
مضمون عنه
( مدنى- فقه) در ضمان عقدى شخص ثالثى راكه از اوضمانت شده است مضمون عنه (يا مديون اصلى) گويند (ماده 684 ق- م).


 
مضمون له
رك. عقد ضمان
مطابقت ايجاب و قبول
(مدني – فقه) موقعي ايجاب مطابق با قبول است (وبعكس) كه منشاء به ايجاب عين منشاء باشد حتي نسبت بشرط ضمن عقد.


 
مطالبات
(مدني) در مقابل ديون استعمال ميشود و شامل تمام تعهدات مالي بنفع متعهد له استكه بمرحله وصول نرسيده باشد.


 
مطالبات اجرائي
(مدني) طلب هائي كه از طريق صدور اجرائيه اسناد رسمي قابل مطالبه از مديون باشد و شامل مطالبات چك هم مي باشد ولو اينكه چك سند رسمي نيست.


 
مطالبه اجراء تعهد Mise en demeure                                
مطالبه متعهد له از متعهد بوسيله رسمي كه تعهد خود را اجراء كند (ذيل ماده 226 ق – م )
ترجمه اصطلاح لاتين در اصطلاح بالا منظور است ولي در فقه نيز عنوان ((اهمال بعد از مطالبه)) قريب به اين معني است و مورد توجه بوده است (شرح لمعه- جلد اول – ص 443).


 
مطرد (بضم اول و تشديد و فتح ثاني)
(فقه) صفت تعريفي است كه مانع اغيار است. اطراد باين معني است كه هرگاه تعريف در موردي صدق كند چيزي كه تعريف شده موجود باشد ( اذا وجد الحد وجد المحدود) و گرنه تعريف اعم از

چيزي است كه تعريف شده است. اصطلاح بالا در مقابل منعكس بكار مي رود.
(رك. مانع اغيار – منعكس)


 
مطلع
(جزا- دادرسي كيفري) كسيكه اطلاع او از واقعه محسوسي كه رخ داده ناشي از حس خود او نبوده بلكه بواسطه ديگران علم بآن واقعه و يا ظني باشد.(ماده 140- 142 – 143 – 145

دادرسي كيفري ). (رك. شاهد)


 
مطلق
(فقه) الف – لفظي را گويند كه براي يك ماهيت وضع شده باشد و در عبارتي قرار گرفته باشد و بدون قرينه قابل انطباق بر تمام افراد متحد الجنس آن ماهيت باشد مانند ماهيت (وجه ملزم) در

ماده 653 قانون مدني. مقايسه شود با (عموم) رك. عموم هرگاه بكمك قرينه اي قابليت انطباق بر تمام افراد متحد الجنس آن ماهيت منطبق شود آنرا مقيد نامند مانند (عقد لازم) در ماده 679 قانون مدني

در زمان ما فرق بين عام و مطلق نهاده نميشود و كمتر بمعاني آنها توجه مي كنند مثلا تبصره 5 ماده 34 قانون ثبت مطلق است نه عام از اين حيث كه آن تبصره شامل صدور سند انتقال اجرائي نسبت

به املاك ثبت نشده موضوع ماده 12 قانون ثبت هم هست يا نه ؟ حل لين مشكل اهميت فرق بين عام و مطلق را روشن مي كند
ب- مطلق است بر وزن معلم بمعني طلاق دهنده است.


 
مطلقه  
(بتشديد لام) در اصطلاحات مدني و فقه بزوجه دائم گفته ميشود كه شوهرش اورا طلاق داده باشد( ماده 1139 قانون مدني).


 
مطوعه
(فقه)اشخاصي كه پيشه ثابت آنها سپاهيگرى نبوده وتعليم مخصوص نديده و سپاه موقت را تشكيل ميدهند.


 
مظالم
(فقه)جمع مظلمه است ومظلمه چيزى است كه بظلم وستم گيرند خواه از نخست بستم گرفته شود( مانند غصب مال غير )يا نه مانند تصرف منكر وديعه از زمان انكار ببعد وهرگونه تعهد كه له

ديگران( يا از حق الله )بر دارائى كسي تعلق گرفته و متعهد درانجام تعهد خود بعمد يا تقصير اقدام نكرده باشد مظلمه مى باشد. ( بين دين ومظلمه عموم وخصوص من وجه است مثلا غصب عين مال

غير مظلمه است ولى دين نيست و دينى كه مديون قصد پرداخت آنرا دارد و تعلل در اداء آن نمى كند دين است ولى مظلمه نيست). رد مظالم اقدام بتعهدى است كه مصداق مظلمه است. ( رك. ظلامه

)


 
معابر عمومى
شامل خيابانها وكوچه هائي است كه منتهى بمعبر ديگر شده ويا منتهي باراضي مباح شود و منتهى بملك غير نشده باشد. درفقه آنها را ((طرق نافذه)) (در مقابل ((طرق مرفوعه)) )مى نامند. (

اصطلاحات شماره 3418- 3419 ديده شود).


 
معارف بمثل
( بين الملل عمومي )اعمال قدرت بضرر دولت ديگر كه مرتكب كارى كه خلاف مقررات بين المللى است شده وهدف آن الزام وى برعايت مقررات بين المللى است. مقررات جنگ شامل عمل

معارضه بمثل نيست. و نيزاين اصطلاح با اصطلاح معامله متقابل فرق دارد. (رك. معامله متقابل)


 
معاصى
(فقه)جرائم را گويند.


 
معاصى صغيره
رك. كبيره


 
معاصى كبيره
رك.كبيره


 
معاضدت قضائى
 مؤسسه اى ازشعبات كانون وكلاء مركز بمنظور تعيين وكيل مجاني (در حدود مقررات آئين نامه قانون وكالت) براى اشخاص بى بضاعت (ماده 34 ببعد آئين نامه مزبور).
معاطات
( فقه) صفت عقد معوضي است كه ايجاب و قبول آن لفظى يا كتبى و يا اشاره نبوده بلكه بدادن و ستدن صورت گيرد مانند بيع معاطات. غالب فقهاء عقود معاطاتي راعقد نميدانند مثلا بيع معاطاتى

را عقد نميدانند ولى بيع مي دانند و بيع ازنظر آنان دوقسم است: بيع عقدى (كه ايجاب و قبول آن لفظى است) و بيع غيرعقدى (يا معاطاتي )كه بدادن و ستدن صورت مى گيرد. براين نظر دليلى از

نصوص شريعت كه مقنع باشد بدست نيامد. معافيت درلغت عرب ((عفوازحن)) بسنى چشم پوشي ازحق خود بنفع طرف است مانند ابراء كه ابراء كننده حق خود را عفومى كند و طرف( يعنى مديون)

معفو ازطلب بستانكار مى گردد در زبان فارسي بجاى ((معفو)) كلمه معاف بكاربرده اند چنين استعمالى در اصل زبان عربي سابقه ندارد.
در اصطلاحات ذيل بكاررفته است:


 
معافيت از شرط سن
(مدني )مطابق قانون مدنى (ماده 1041) دختر وقتى كه داراى پانزده سال تمام شد حجر بدني او پايان مى يابد و ميتواند زنا شوئى كند اما زوال حجر بدني ملازمه اى بازوال حجر دماغى (كه پس از

18 سال تمام ازبين ميرود )ندارد مگر اينكه از ماده 1209 قانون مدني استفاده كند ولى مقنن بدخترى كه داراى سيزده سال تمام است و داراى پانزده سال تمام نشده اذن داده كه (معافيت از شرط

سن) تحصيل كند و آنگاه زناشوئى كند يعني از پانزده ساله بودن كه شرط ازدواج اواست خود را معاف نمايد اين معافيت هيچگونه اهليت دماغى براى او بوجود نمي آورد نه در امور مالى و نه

درامور مربوط به نكاح. ونظرهاى خلاف اين بى دليل است. پسرى كه داراى 15 سال تمام است و 18 سال تمام ندارد نيز ميتواند معافيت از شرط سن بگيرد. معافيت او هم رافع حجر دماغى وى

نيست و در دعاوى مالى وغيرمالى مربوط بنكاح نميتواند بي دخالت ولى وارد شود و اجرائيه ثبتى بطرفيت او نبايد تعقيب شود.


 
معافيت گمركى Franchise douaniere
معافيت پاره اى از اموال ازحقوق گمركى بطور موقت يا دائم وعموما مصرف داخلى ندارند.


 
معافيت مالياتى
يعنى چشم پوشي دولت ازمالياتي كه متوجه شخص معين شده ويا روي ضابطه كلى قابليت توجه بشخص يا صنف معينى را دارد.


 
معاقله
(فقه )يعنى كسى عاقله كس ديگرى قرار داده شود. (رك. عاقله )


 
معامل
مرادف عاقد است يعني كسيكه طرف عقد واقع ميشود. (رك. عاقد)


 
معامل فضولى
( مدني- فقه) عاقد فضولى را گويند (ماده 260 ق- م ).


 
معاملات ارزى
انتقال و واگذارى ارز بهريك از وجوه ناقله(ماده يك قانون راجع بمعاملات ارزي مصوب 1336).


 
معاملات دولتى
معاملاتى كه يكطرف آن دولت باشد (خواه طرف ايجاب باشد خواه طرف قبول )ولى منع از ورود درمعاملات دولتى( ماده 45 آئين نامه معاملات دولتى) شامل موارد ذيل نميشود:
اولا- موردى كه قانون افراد را ملزم بفروش مال خود بدولت يا مؤسسات كشورى يا بلدى كند چنانكه كارمند دولت خانه خود را بضرورت توسعه معابر به شهرداري بفروشد.
ثانيا – در موارد معاملاتي كه منحصر بكارمند دولت باشد و اجراء ضوابط ماده 3- 4- 5 آئين نامه دولتي ميسر نباشد ممنوعيت وجود ندارد مثل اينكه دارائي محل نياز باجاره خانه بزرگي

دارد و تنها خانه بزرگ محل ملك يك كارمند دولت است. از همين قبيل است كتبي كه مؤلفان (مامور دولتي) مي نويسد و دانشگاه يا وزارتخانه اي آنها را چاپ ميكند و حق التاليف بؤلف ميدهد. (تبصره

چهارم ماده اول لايحه قانوني راجع بمنع مداخله وزراء و نمايندگان مجلسين و كارمندان دولت در معاملات دولتي و كشوري مصوب 22- 10- 37) معاملات ممنوعه و مستثنيات آنها در ماده اول

قانون اخير مصرح است.


 
معاملات مدني
 تصرفات مربوط به زندگي قضائي يك جامعه خواه از عقود و ايقاعات باشد خواه نه بنابراين غصب هم از معاملات مدني است. در مقابل تصرفاتي كه مربوط به زندگي قضائي آن جامعه نيست

استعمال شده است مانند خوردن و نوشيدن و پوشيدن. روي همين معني به كشتي سازي در بند 10 ماده دوم قانون تجارت عنوان معامله تجارتي داده شده است. (رك. معامله بمعني اعم)


 
معاملات وثيقه اي
هر معامله اي كه بموجب آن شخصي (اعم از اسن كه مديون باشد يا نه) عين مال منقول يا غير منقول خود را وثيقه انجام عملي قرار دهد خواه آن عمل رد طلب باشد يا عمل ديگر و خواه آن طلب

ناشي از قرار داد باشد خواه نه. عنصر مشخص اين معاملات (كه در قانون ما بآنها معاملات شرطي و رهني و معاملات با حق استرداد نام داده اند.) اين است كه مالك مالي بوثيقه داده ميشود:
اولا- آنرا ضمن عقدي بوثيقه ميدهد خواه آن عقد بيع شرط باشد يا رهن باشد يا عقد ديگر مانند صح يا عقد مذكور در ماده 10 قانون مدني.
ثانيا- مال مورد وثيقه بموجب اين عقد از مالكيت ماك پيش از عقد خارج نميشود و بمالكيت او باقي ميماند بهمين جهت بايد ماليت آن مال را (اگر ماليات تعلق ميگيرد) خود او بدهد و اگر فوت كند مال

مورد وثيقه بوراث خود او منتقل ميشود و ورثه او بايد ماليات بر ارث بدهند و حتي از نظر شرعي هم جزء اموال او محسوب است مگر در مورد بيع شرط كه از نظر قوانين فعلي كشور مملك نيست

و همچنان در مالكيت بايع شرطي باقي مي ماند ولي در فقه از مالكيت او خارج و ملك مشتري ميشود.
 در اينصورت ذكر كلمه استرداد (كه موهم نقل ملك است ) در ماده 33 قانون ثبت درست نيست و با صدر ماده 34 مكرر همان قانون كه ببايع شرطي و راهن اجازه داده شده كه مورد معامله را

براي دفعات ديگر هم بهمان نحو مورد معامله قرار دهند سازگار نيست و هم چنين ذكر نقل و انتقال و مشتقات آنها در ماده 33- 39 قانون مذكور مبني بر تغافل است نه غفلت.
معاملات وثيقه اي سه صورت عمده دارد:
اول – معالات مذكور در ماده 33 – 34 قانون ثبت كه عناصر آنها عبارت است از:
الف- وجود دين كه وثيقه براى آن داده ميشود.منشاء دين هر چه باشد فرق نمى كند.
ب- قراردادى كه بموجب آن مالي براي دين مزبور بوثيقه دائن داده ميشود خواه بيع شرط باشد خواه رهن خواه قرارداد ديگر.
ج- دين مزبور وجه باشد نه كالا.
د- براى پرداخت دين موعد وسررسيدي معين شده باشد.
دوم- وثيقه حسن انجام تعهد. در اين نوع ازمعاملات وثيقه اى كه امروز صور مختلف آن رو بازدياد است:
اولا- درحين معامله اساسا ديني وجود ندارد
ثانيا- شخصى براثر قبول خدمتي  دريك بنگاه رسمى يا غيررسمى تعهد مى كند كه طبق شرائط معين وظيفه و كار خود را انجام دهد و اگر تخلف كرد وخسارتى از تخلف او حاصل شد اين خسارت را

كه دين او خواهد شد بآن بنگاه بدهـد و براى تأمين اين قصد از همان حين استخدام ملكى را نزد بنگاه بوثيقه ميگذارد كه در صورت تخلف و حدوث خسارت تابع مبلغ معين (ويا بميزان خسارت وارده)

با صدوراجرائيه و فروش مورد وثيقه خسارت خود را ازآن محل استيفاء كند. وثيقة حسن انجام تعهد هميشه باين صورت نيست چه ممكن است كسى ازكارخانه اى تدريجا كالا براى فروش بگيرد و

سفته بكارخانه بدهد و تدريجا بكار خانه مقروض شود و براى  سن انجام تعهد بپرداخت وجه سفته ها ملكي را بصاحب كارخانه وثيقه و رهن بلامدت بدهد تا هر وقت هر قدر از سفته هاى او

واخواست شود با صدوراجرائيه و فروش مورد وثيقه بهمان نسبت, طلب خود را استيفاء كند در اين فرض هم درحين معامله وثيقه اى دينى وجود ندارد تا چه رسد سررسيدى براى پرداخت آن معين

كنند. شك نيست كه مواد 33- 34 قانون ثبت بر نوع دوم از معاملات وثيقه اى صد در صد قابل تطبيق نيست ولى باندك عنايت معلوم است كه روح مواد مذكور شامل اين مورد است و شورايعالى

ثبت اخيرا اين رويه را پذيرفته است.
سوم - ازماده 338-197 قانون مدنى معلوم است كه در بيع ممكن است ثمن هم اين باشد نه پول بنابراين دربيع شرط هم ممكن است ثمن كالا باشد مثل اينكه شخصي خانه خود را در قبال صد تن پسته

به بيع شرط بدهد كه در سر رسيد پسته را بدهد وخانه را مستخلص كند در اين صورت خسارت تاخيرماده 34 قانون ثبت بآن تعلق نخواهد گرفت و آگهى مزايده هم بعنوان مقدار صد تن پسته بايد

منتشر شود(مستفاد ازماده 34 قانون ثبت انضمام مواد 197-338 قانون مدنى).
 *ازخواص مشترك معاملات وثيقه اي درهر سه نوع آن اين است كه معاملات مذكوراز طرفين لازم است خواه معامله مذكور رهن باشد يا بيع شرط يا عقد ديگر. زيرا در ماده 34 قانون ثبت

معاملات شرطي ورهنى دريك سياق ذكر شده و همه تابع يك حكمند وعبارت ماده طورى است كه نميتوان گفت: رهن طبق دستور ماده 787 ق- م از طرف مرتهن جائزاست ولى معاملات شرطى طبق

ماده 219 ق- م نسبت بطرفين لازم است بنابراين كلمه(ميتواند)درماده 34 قانون ثبت اصلاحى 26- 5- 320 بمعني اين است كه بستانكار حق دارد صدور اجرائيه را بخواهد نه اينكه حق دارد

با چشم پوشى از مورد وثيقه (كه همان بهم زدن معامله با حق استرداد بتعبير ماده 787 ق- م ميباشد) طلب خود را برذمه مديون تحميل و درنتيجه سند طلب خود را بصورت يك سند ذمه اى درآورد و

مال ودارائى وآزادى مديون را تهديد كند( درمورد سند ذمه اى توقيف  مديون جائز است )زيرا اين همان وضعى بود كه براى اجتناب ازآن، ماده 33- 34 و 34 مكرر قانون ثبت وضع شده است.

باين ترتيب مواد قانون ثبت در حد خود ناسخ ماده 787 ق- م است.


 
معامله
( فقه) الف- معامله بمعنى اعم عبارت است از هرعملى كه محتاج به قصد قربت نباشد بنابراين عقد صدقه( ماده 807 قانون  مدني) معامله نيست ولى غصب وعمل موجب ضمانات قهرى و جرائم

كبيره و صغيره جزء معامله بمعنى اعم مى باشند. معامله باين معنى در فقه بسيار نزديك به اصطلاح ((معاملات مدني)) در حقوق خارجى است. (رك. معاملات مدنى) قواعد شهيد اول- صفحه 6
ب- معامله بمعنى خاص شامل عقود (مالى وغير مالى مانند نكاح )و ايقاعات است. ج- معامله بمعنى اخص كه شامل عقود مالى معوض است وشامل عقد نكاح نميشود. (مدني)الف - بمعنى عقود معين

وغيرمعين است ( ماده 46-47 قانون ثبت).
ب- بمعنى عقود و ايقاعات( ماده 223 قانون مدني )است حمل معامله بر اين معنى درغير قانون مدني( كه از اصلاحات فقهى پيروى مى كند) دشوار است و در خصوص هر مورد بايد قرائن و اوضاع

و احوال و اصول كلى را در نظر گرفت صدق معامله برافراز مال مشاع مشكل است.
(تجارت 9معامله در قانون تجارت در مفهوم وسيع بكار رفته است كه مطابق با مفهوم معاملات مدني( رك. معاملات مدني) است و بهمين جهت در بند دهم ماده دوم قانون تجارت كشتي سازى را جزء

معاملات تجارتي شمرده است.(رك. تقسيم)


 
معامله ارزى
خريد و فروش پول و بروات خارجى و انتقال پول به خارجه و گرفتن پول از خارجه و مانند اين امور. در همين اصطلاح سابقه معامله اسعارى بكار مى رفت.


 
معامله استقراضى
معامله اى كه بمنظورگرفتن قرض صورت گيرد و شامل معاملات با حق استرداد و رهن نيز ميشود (ماده 34- 35 قانون ثبت ).


 
معامله اسعارى
رك. معامله ارزى


 
معامله اقساطى
معاملاتي كه پرداخت بعوض در چند قسط صورت گيرد درمقابل معاملات نقدى بكار مى رود( ماده 28 نظامنامه قانون دفاتر اسناد رسمى).


 
معامله با حق استرداد
هرعقدى كه موضوع آن مال غيرمنقول بوده و بعنوان وثيقه دين يا حسن انجام تعهد در اختيار قانونى بستانكارقرارداده شود تا تحت شرائط قانونى در صورت امتناع مديون از پرداخت دين ازمحل آن

وثيقه طلب خود را تأمين كند. چون دراين معاملات اساسأ نقل عين نميشود (ماده 34 مكرر قانون ثبت) لذا ذكر كلمة  استرداد كه موهم نقل مال است درست نيست و عنوان صحيح ابن معاملات را بايد

معاملات وثيقه اى غير منقول نهاد. معاملات استقراضي اعم از معاملات بالا است زيرا ممكن است قرض بدون وثيقه باشد يا وثيقه منقول باشد (تبصره دوم ماده 34 قانون ثبت وماده 35 قانون

مذكور).


 
معامله تجارتى
كلية عمليات( اعم از عقود و ايقاعات و غيرآنها )كه بقصد سود بردن صورت گيرد معاملات تجارى محسوب است هر چند كه  معامله كننده تاجرنباشد و فقط يك بار يا دو بار چنين معامله اى را

صورت داده باشد  باين ترتيب معاملات تجارتي مرادف عمليات تجارتى خواهد بود. ممكن است معامله بقصد سود گرفتن نباشد ولى لااقل يكطرف معامله تاجر باشد مانند صدورچك كه مطابق ماده

314قانون تجارت ذاتأ عمل تجارتي نيست ولى بنا بماده سوم قانون تجارت اگر صادركننده چك تاجر باشد عمل صدور چك تجارتي مى گردد ويا رابطه اجاره اجير تاجر با تاجر مطابق ماده سوم

قانون تجارت معامله تجارتي است.
 معامله ربوى
( فقه)معامله اى كه در آن ربا واقع شده باشد خواه بيع باشد خواه قرض. (رك. ربا)


 
 معامله رهنى
(مدني) عقد رهن را گويند (رك. رهن) رهن اخص ازمعاملات وثيقه اي است زيرا بموجب عقد رهن مالى بوثيقه داده ميشود ولى عقود ديگري هم وجود دارد كه بموجب آن مالى بوثيقه داده ميشود.

(رك. معاملات وثيقه اى) ازظاهرماده 33-34 قانون ثبت) اصلاحى مرداد 1320) معلوم است كه عقد رهن مشمول عنوان معاملات با حق استرداد نيست. دراين صورت عنوان معاملات با حق

استرداد اخص ازعنوان معاملات وثيقه اى است زيرا عنوان اخير بر رهن هم صدق مى كند ولى عنوان معامله باحق استرداد بر رهن صدق نمى كند.                   

                                                                    
بيع شرط را ماده 34 قانون ثبت خارج ازعنوان معاملات باحق استرداد كرده ولى در ماده 33 آنرا داخل در عنوان معاملات با حق استرداد كرده است و همين امر باعث شده كه گفته شود خود نويسنده

ماده 33- 34 قانون ثبت به اصطلاحات حقوقى مربوط بمسائل مشمول اين دو ماده احاطه كافى نداشته است.


 
معامله زنان       Traite des femmes (ou traite  des blanches ou embauchage
en vue de la debauche)
( جزا) جرمى كه بموجب آن شخصى براى ارضاء شهوت ديگران واداركند (يا استخدام كند بمنظور عيش و شهوترانى) زن پسر بالغ را از طريق تقلب يا اجبار بفسق و فجور. هم چنين است اگر

زن و پسر نا بالغ را باين كار وادارد ولواينكه تقلب يا اجبارى بكار نبرد (ماده 334 قانون جزاى فرانسه در قانون ايران: پروتكل اصلاحي توافق بين المللي مربوط بجلوگيرى از انتشارنشريات منافي

عفت مصوب 18-9-1337).
اصطلاح خريد و فروش زنان كه متداول است نسبت بمعني فوق نارسا است وبهمين جهت اصطلاح معامله زنان بهتر است كه انتخاب شده است.


 
معامله سفهى
( فقه- مدنى )معامله غير سفيه (عاقل بالغ رشيد )كه با توجه بخصوصيات وطبع آن معامله براى تصرف معامل در مال خود بآن صورت كه معامله كرده وجهه عقلائى تصور نشود يعنى معامله

ازجنس معاملات  سفهاء است هرچند كه خود معامل ازسفهاء  نيست اين معامله باطل است مانند صلح بلاعوض تمام دارائى بخويشاوند يا غير آن بطوريكه مصالح تهيدست و مستاصل ومحتاج قوت  

لايموت گردد! بطلان اين معامله در فقه مفتى به و از ملاك مواد 232- 315 قانون مدني استفاده ميشود.


 
 معامله صورى
(مدني - فقه) معامله اى است كه طرفين قصد جدى براى بوجود آوردن آثار  حقوقى آن معامله را نداشته باشند مانند بيع شرطهاى سابق( قبل از وضع مدلول ماده 34 قانون ثبت) كه صورتآ بيع بود

و درمعني وسيله اى براى استقراض واخذ ربح نامشروع محسوب مى شد (ماده426 قانون تجارت). ماده 463 قانون مدنى ميگويد:  اگردر بيع شرط معلوم شود كه  قصد بايع حقيقت بيع نبوده است

احكام بيع در آن مجرى نخواهد بود.


 
معامله فضولى
(مدني- فقه) معامله بمال غير بدون  نمايندگي خواه براي خود و خواه براي مالك.شرط تحقيق معامله فضولي اين نيست كه معامله فضولي براي صاحب مال و بدون اذن او باشد بلكه ممكن است براى

خود معامله كند مانند سارق كه مال مسروق را براى خود مى فروشد و اين نمونه شايع عقد فضولى است وهمچنين است مال غصب كه غاصب براي خود معامله مى كند.


 
 معامله متقابل
(بين الملل عمومى ) الف - خسارتيكه از اقدامات قانوني دولتى متوجه تبعه دولت ديگر شده اگر موجب شود كه دولت متبوع آنان نظيرهمان اقدامات را درباره اتباع دولت اول بكار برد اقدام  دولت

اخير را معامله متقابل نامند ودر حقيقت عنوان معامله بمعنى عقد و قرارداد نيست بلكه بمعنى عمل وكار است. ازاين نمونه است بالا بردن تعرفه گمركي  مصنوعات كشور معين.
ب- هرعمل متقابل در روابط بين المللي (ماده 81 قانون جزا).


 
 معامله محاباتى
(مدني - فقه – تجارت) محابات در لغت بمعني ياري و كمك چيزى را تخصيص دادن وتمايل و گرايش بطرف چيزى يا امري و مساهله ومسامحه(بمعنى آسان گرفتن امور وگذشت كردن و رفع

مضايقه از چيزي ) را گويند.در اصطلاح معامله محاباتي داراى اركان وعناصر ذيل است:
الف- معامله بايد معوض باشد.
ب- تعادل بين عوض و معوض بكلي بهم خورده باشد.
ج- طرفين عالم به بهم خوردگي تعادل مزبور باشند.فرق نميكند كه عوض بيشتر از معوض بيارزد يا بعكس بنابراين تعريف معامله محاباتي به ((معامله به اقل عوض المثل)) از اغلاط است.(ماده 324

قانون تجارت).


 
معامله محاباتي بشرط قرض
(فقه)كسي مي خواهد پولي قرض بستاند براي اين كار مال ناچيزي (مانند قوطي سيگار) را بدو هزار تومان از مقزض ميخرد و ضمن عقد شرط مي كند كه فروشنده مبلغ ده هزار تومان براي مدت

معيني  بدون اخذ ربح باو قرض بدهد.در واقع تفاوت  قيمت واقعي و قيمت دو هزار كه براي قوطي سيگار معين شده جاي ربح را مي گيرد. اين معامله از مصاديق حيل است كه باطل است.


 
معامله نسيه
رك. نسيه


 
معمله نقد
رك. نسيه


 
 (ثبت) معامله
ثبت معامله يعني نوشتن آن بر طبق  مقررات ثبت اسناد در دفاتر مخصوص  كه قانون براي اين كار تعيين كرده است.
از روح مواد قوانين راجع به ثبت معاملات  و خصوصا مواد 46 - 47 قانون ثبت معلوم است كه رسمي بودن سند معامله متعاملين  را از ثبت سند در دفاتر مذكور بي نياز نمي كند مانند موارد ذيل

كه سند معامله  رسمي است ولى حسب القاعده بايد در دفاتر مخصوص ثبت معاملات به ثبت برسد:
الف - گزارش اصلاحى دادگاه كه بموجب مواد 630 قانون آئين دادرسى مدني و 1287 قانون مدني ارزش يك سند صلح را دارد واين سند هم مطابق ماده 1287 ق - م رسمى است ولى باقتضاء مواد

46- 47 قانون ثبت بايد به ثبت برسد و حق الثبت پرداخته شود.
ب- صلحنامه اى كه داوران مطابق ماده 659 آئين دادرسى مدني تنظيم ميكنند.
ج- صورت مجلس تنظيم شده درمزايده  هائي كه اداره ثبت اسناد بموجب مقررات راجع باجراء اسناد رسمي لازم إلاجراء تنظيم ميكند با وجود اينكه سند رسمى است و حاكى ازبيع مزايده است معذلك

متعاقب تنظيم آن سند انتقال اجرائي در دفترخانه تنظيم ميكنند و اين تنها موردى است كه با وجود صورت مجلس مزايده (كه خود سند رسمى معامله محسوب است زيرا مزايده يك معامله است )سند

انتقال ديگرى در دفترخانه تنظيم ميشود. د - هرگاه ضمن اجراء حكم دادگاه و درحضور رئيس اجراء محكوم عليه بجهت اداء محكوم به مال غيرمنقولى را به محكوم له صلحا منتقل كند و اين امر در
صورت جلسه مأمور اجراء منعكس شود اين صورت جلسه طبق ماده 1287 ق- م و ماده 55 قانون تسريع سند رسمي صلح است و مانند صورت جلسه مزايده ثبت اسناد است.
ه - دستور تمليك دادگاه هم حاكى از وقوع نقل مال است كه يكطرف آن حاكم بعنوان ولى ممتنع است و طرف ديگر آن منتقل اليه (محكوم له) فرضا كه اين عمل عقد ومعامله نباشد وصرفأ ماهيت

حقوقى آن پرداخت دين باشد بازهم جنبه ايقاع را دارد و ايقاعات هم محكوم به حكم مواد 46-47 قانون ثبت ميباشند.
در اينصورت اوراق اجرائى متضمن دستور تمليك دادگاه سند رسمي بوده وبا اقتضاء ماده 46-47 قانون ثبت بايد در دفاتر اسناد رسمي ثبت شود. لكن در اين مورد از قديم بعد از پديد آمدن اختلاف

نظر بين محاكم وادارات ثبت دستور ادارى داده شد كه حاجت به ثبت دردفترخانه ندارد هرچند كه مستند دستور واضح نيست. (رك. گزارش اصلاحى )
و- وثيقه اى كه بموجب ماده 129 آئين دادرسي كيفرى گرفته ميشود هرچند كه سند حاكى ازاخذ وثيقه دردادسرا سندى است رسمي ولى اين وثيقه دادن معامله است و بايد بموجب مواد 46-47 قانون

ثبت در دفاتر اسناد رسمي ثبت شود. در اين مورد هم اين قسمت را رعايت نميكنند.


 
 (جهت) معامله
(مدني )هدفى كه شخص بخاطرآن هدف خود را بنفع ديگرى متعهد ميسازد و يا بطوركلى معامله اى ميكند (ماده 217- 218 قانون مدني). جهت معاملاتي كه دريك صنف هستند بحسب اشخاص و

احوال هرشخص فرق ميكند برخلاف علت معامله كه درتمام مصاديق يك صنف واحد است. جهت نامشروع موجب بطلان معامله است (المغنى- ابن قدامه جلد چهارم- ص 200)


 
(علت) معامله
(حقوق مدني)هدف نوعى Objective در يك صنف ازمعاملات را گويند مثلا علت درعقد بيع ازطرف بايع، وصول به ثمن و ازطرف مشترى وصول به مبيع است وعلت درعقد هبه

احسان واهب به متهب است.


 
( مورد) معامله
( مدني )عوض و معوض را گويند.


 
(نوع) معامله
( مدنى )الف- عنوان هريك ازمعاملات نوع معامله را تشكيل ميدهد مانند بيع و رهن و اجاره و مضاربه كه هريك نوعي ازمعامله هستند. اگريكي از اين نوعها را باقسامى تقسيم كنند هريك ازآن

اقسام صنف آن نوع خواهد بود مانند بيع سلم و بيع صرف و بيع شرط كه اصناف نوع بيع هستند.
ب- بمعنى اعم: نوع معامله شامل اصناف هم ميشود مثلا بيع سلم يكنوع معامله است و بيع صرف يكنوع ديگر ازمعامله است وهمين معنى در ماده 194 قانون مدنى مورد توجه مقنن است.


 
معاوضات
( فقه )اين اصطلاح بصورت جمع به عقود معاوضي گفته ميشود. (رك. عقد معاوضى)


 
معاوضه
( مدني )عقدى است گه بموجب آن يكى ازطرفين مالى ميدهد بعوض مال ديگركه ازطرف ديگر اخذ ميكند بدون ملاحظه اينكه يكي ازعوضين، مبيع و ديگرى ثمن باشد( ماده 464 ق- م) اگرعوضين

هر دوعين باشد بفرانسه Troc ناميده ميشود (درفقه اين را مقايضه هم مي نامند) وEchangeهم ميگويند الا اينكه لغت اخيربرموردي هم كه عوضين هر دولت باشد صدق ميكند.
( فقه)هرعقدى كه ايجاب وقبول آن لفظى نباشد (جزعقد لالان) عنوان معاوضه را دارد. اين قسم عقود بين مسلمين بهرعنوان كه صورت گيرد درست است( اصل نامحدود بودن معاوضات ).رك.

اصل محدود بودن عقود


 
معاون Adjoint   
در(لغت بمعنى كمك و ياور است. در اصطلاحات ادارى عضو مقدم پس از رئيس اداره را گويند كه او را يارى ميدهد وعند الاقتضاء نيابت اورا دارد.
دراصطلاحات ذيل بكاررفته است:


 
معاون اول
( دادرسى )معاون دادستان( داديار)كه در غياب دادستان كارهاى اورا انجام ميدهد. داديارى كه اين سمت را نداشته باشد معاون دوم ناميده ميشود.


 
معاون ثابت
(حقوق ادارى)معاون وزارتخانه كه بموجب ماده يكم قانون موبوط به تعيين معاونين ثابت وزارتخانه ها مصوب 5-12-36 منصوب ميشود و فلسفه آن ايجاد ثبات در امور ادارى و بهبود سازمان

ادارى و سنجش بهتر تشكيلات ادارى است.


 
معاون جرم
رك. معاونت


 
معاون دوم
رك. معاون اول


 
معاون وزير
( حقوق ادارى) عضو كابينه كه از نظرسلسله مراتب ادارى مادون وزير است و بموجب حكم مخصوص داراى صلاحيت هاى خاص ميباشد.


 
معاونت
( جزا) تحريك عامل اصلى جرم (مباشر فعل جرم )ويا كمك در تهيه مقدمات يا در لواحق جرم باعلم و تسهيل دراجراء آن وبطوركلى كمك عالمانه به مباشرجرم ازطرف غير مباشر. مادهء28 قانون

جزا.( رك. شركت درجرم ) معاونت در جرم غيرعمد هم مصداق دارد مانند اينكه راننده اى فرمان ماشين را به شاگردش كه ميداند پروانه ندارد و از رانندگى اطلاع كافى ندارد بدهد و در نتيجه قتلى

بغيرعمد واقع شود( رأى تميزى).
اگركسي مال مسروق را از سارق عالمأ گرفته و مخفى كند اين كمك كه درلواحق جرم سرقت بعمل آمده مصداق معاونت در جرم است.


 
معاهد
(فقه )كافرى كه با حكومت اسلام پيمان صلح مهادنه بر قرار كرده باشد و امان او امان موقت است. ( رك. مهادنه )


 
معاهدات
رك. عهد


 
معاهده Traite
(فقه)- الف- اسم نوعى از عقد صلح بين مسلمانان و غيرلمسلمانان است كه پيش ازجنگ و يا بعنوان ختم جنگ منعقد مى شد ونتيجه آن صلح موقت است (بعكس عقد ذمه) و درمتن عقد بايد مدت آن

معلوم گردد وعقد مذكور استقلال سياسى خصم را از ببن نمى برد وطرف اين عقد ممكن بود ذمي يا غيرذمى باشد و پس از انعقاد اين عقد. طرف را معاهد ناميده اند. بجاى معاهـده لغت مهانه هم بكار

رفته است.
ب- بمعنى عهد (درمقابل نذر) است ( رك. عمد ) ( جلد دوم نهايه- س 578 ) ( حقوق بين المللي عمومي) بمعنى قرارداد  بين المللى است. (رك. قرارداد بين المللى- موافقت نامه )


 
معاينه محل  Descente sur lieux
باز ديد مراجع قضائي يا ادارى ازمحل وقوع جرم يا مورد دعوى و اختلاف يا موضوع حق (معاينه محل در اجراء مقررات ثبتى هم پيش مي آيد و اختصاص  بدعاوى مدني وكيفرى ندارد).


 
معبر رودخانه
(مدنى )حداكثر ممكن از اراضي براي عبور آب كه براي دفع ضرر ازسكنه مجاور آن ضرورت دارد و اراضي مزبور متعلق حق عموم و ازمشتركات عمومى است عوامل ذيل ماهيت آنرا روشن

مى سازد:
الف- باتوجه باينكه مسيرآب در معبر رودخانه متغير است تمام نقاط مورد تغيير از سطح معبر داخل در مفهوم معبراست.
ب- محل نصب پل ها ملاك محاسبه عرض رودخانه نيست زير پل عاد تا در نقاط  كم عرض نصب ميشود.
ج- آب بهاره ملاك محاسبه حداكثر معبر  در سال است ولي چون همين آب در  سالهاي مختلف فرق ميكند براي دفع ضرر از سكنه مجاور رودخانه حداكثر آب در سنوات مختلف بايد ملاك قرار گيرد

و چون با پيش آمد سالهاي كم آبي چيزي از حقوق سكنه مجاور رودخانه از اراضي حداكثر معبر ساقط نمي شود لااقل و بطور قدر متيقن (با لحاظ عرف) بايد حداكثر آب بهاره عمر متوسط انسان

(75 سال ماده 1020 ق – م) در احتساب مقدار حداكثر معبر بايد رعايت شود.
د - احياء معبر اگر بصورتي باشد كه مانع عبور آب نباشد (مانند زراعت گندم و جو و برنج) اشكال ندارد والا احياء مذكور اثري  ندارد و موجب تملك نميشود. حريم رودخانه در خارج  از حداكثر

معبر است و عرفا مقداري از اراضي  مجاور دو طرف معبر رودخانه است كه براي  عبور و مرور بمنظور استفاده هاي مختلف از رودخانه طبق عرف و عادت هر محل اختصاص داده شده

است.


 
معترض
رك. واخواست


 
معترض ثالث Tierce opposition
(دادرسي مدني) كسيكه دعوي اعتراض ثالث را مطرح كند.


 
معترض عليه
رك. واخواست


 
معترض عنه
رك. واخواست 5336- معتمد در مقررات ثبتي به كسي گفته مي شود كه تنظيم كننه سند (از اصحاب معاملات اعم از عقود و ايقاعات) بعلتي از علل (مانند كري – كوري – لالي – بيسوادي)

بايد با اعتماد آن سند تنظيم شده را امضاء كند ( ماده 64 – 66 – 67 قانون ثبت ).


 
معدل
(بر وزن معلم) مرادف مزكي است.(رك. مزكي)


 
معدن
(مدني – فقه) توده اجساميا مايعات يا خاك مخصوص مخفي در اعماق زمين( ماده 161 ق- م)


 
معدن باطني
مرادف معدن تحت الارضي است.(رك. معدن تحت الارضي)


 
معدن تحت لارضي
معدني كه زير خاك پنهان است و استخراخ آن عمل حفاري مخصوص مانند كندن تونل و چاه لازم دارد مانند زغال سنگ و نفت.


 
معدن سطح الارضي
معدني كه روي زمين است و استخراج آن عمل حفاري مخصوص لازم ندارد مانند معدن نمك.


 
معدن ظاهري
مرادف معدن سطح الارضي است.(رك. معدن سطح الارضي)


 
معدود
(مدني – فقه) هر مالي كه موقع معامله متعارف اين باشد كه بحسب عدد فروخته شود مثلا دوچرخه و اتومبيل و ماشين تحرير معدود است.


 
معذوريت
(حقوق اداري )حال مستخدمي كه از مرخصي استعلاجي موضوع ماده 48 قانون استخدام كشوري 31-3-1345 استفاده مي كند (ماده 124 قانون مذكور).


 
معرف
(بر وزن معلم)
الف- در منطق به مفهوم يا مفاهيمي گفته ميشود كه وسيله شناسائي مفهوم مجهولي شوند مثلا ماده 12 قانون مدني مي گويد: (مال غير منقول آنست كه از محلي به محل ديگر نتوان نقل نمود...) عبارت :

((آنست كه از محلي ه محل ديگر نتوان نقل نمود...))
عنوان معرف را دارد يعني وسيله شناسائي مفهوم مال غير منقول است. شرط است كه معرف اجلي و اوضح از معرف (بفتح راء) باشد: مفهوم مجهول را معرف بفتح راء نامند
ب- گواهان هويت در تنظيم اسناد رسمي (ماده 86 قانون ثبت).


 
معرفه
رك. نكره


 
معرض
(دادرسي) كسيكه از دست او بمرجع صلاحيتدار شكايت شده است اصلاح معروفتر و مرادف آن مشتكي عنه است (قانون دفتر اسناد رسمي – ماده 38).


 
معزل
نماينده قانوني يا قراردادي كه از حالت نمايندگي افتاده باشد و اين امر در نتيجه رسيدگى و محاكمه و يا در نتيجه اعمال قصد عزل ازطرف عزل كنند. صورت گرفته باشد ( رك. عزل )


 
معسر insolvable
( دادرسى مدنى )معسركسى است كه بواسطه عدم كفايت دارائي يا دسترسي نداشتن به مال خود قادر به پرداخت هزينه دادرسى يا ديون خود( اعم از محكوم به واوراق لازم الاجراء ثبت و

ماليات) نباشد ماده يك قانون اعسار 20/9/1313 صفت بالا را نسبت به شخص معسر، اعسار نامند. صفت اعسار اختصاص بغير بازرگان دارد (ماده 708 دادرسى مدني) ولى بازرگانى كه ازجمله

كسبه جزء باشد ميتواند  داراى صفت اعسار باشد ومشمول مقررات اعسار است نه مقررات ورشكستگى. (رك. ورشكستگى )
ملاك اعسار اين است كه مديون دفعة واحده نتواند بدهى يا هزينهء دادرسى را بدهد لذا تقسيط و اعسار قابل جمع هستند.


 
معضل
( فقه) درعلم درايه حديثى است كه از اسناد آن دويا چند نفر از اول يا وسط يا آخرساقط شده باشد.


 
معقود عليه
( فقه)آنچه كه محط توافق طرفين عقد است مانند مبيع و ثمن در بيع. ( رك. موضوع عقد )


 
معقوده
زوجه دائم يا منقطع راگويند.


 
معلق
( بضم اول وفتح ثانى وثالث وتشديد ثالث )حديثى است كه ازابتداء اسناد آن يك يا چند نفر ساقط شده باشد (خواه حديث صحيح باشد يا حسن يا موثق يا ضعيف )چنانكه پاره اى از بزرگان در

طول كتاب اين كار را بدفعات مى كنند ولى درآخر كتاب محذوف را بطوركامل ذكر مينمايند.


 
معلق ازخدمت
رك. تعليق ازخدمت


 
معلق عليه
رك. تعليق عقد


 
معلل
(بتشديد لام اول و فتح آن )درعلم درايه حديثى است ضعيف مشتمل بر پاره اى از اسباب قدح كه بظاهر پوشيده است و ظاهرا سالم بلكه صحيح بنظر ميرسد. مانند اينكه راوى در روايتى متفرد و

منحصر باشد يا ديگران با اومخالف باشند. اسباب معلول بودن حديث فراوان است ( درايه شهيد ص 63 ).


 
معنعن
(فقه) حديثي است كه در سند آن عبارت (فلان عن فلان )باشد ممكن است اين حديث متصل باشد( رك. متصل )وممكن است نباشد بعضي آنرا در حكم مرسل و منقطع شمرده اند تا اتصال آن معلوم

شود.


 
معوض
(مدني- فقه )درعفود معوض مالى كه ازطرف ايجاب كننده داده ميشود معوض نام دارد. درخصوص بيع، معوض را مثمن وعوض را ثمن مى نامند.


 
معير
 كسيكه مال خود را بعاريه ميدهد (ماده 635 ق- م).


 
معين
(فقه )گامى در فقه بمعني مفروز ودرمقابل مشاع بكارميرود (شرح لمعه- جلد اول ص 439).


 
مغارسه
 قراردادى است بمنظوركشت اشجار بى ميوه (از قبيل سپيدار- بيد . پده - سرو- چنار) و يا نگهدارى آنها كه بين مالك زمين يا درختان با كارگر بسته ميشود درمقابل حصه مشاع و اجرت ديگر( از

قبيل اينكه شاخه هاى زائد و تراش متعلق بكارگرباشد) درپاره اى از ولايات آنرا غارصى گويند (جامع الشتات ص 213- 301- 305- شرح لمعه - جلد اول ص455).


 
مغازه هاى عمومى  Magasins generaux
بمعنى انبارهاى رسمى و انبارهاى عمومي است. (رك.انبار رسمى)


 
مغالبه
(فقه )بمعنى مسابقه است.( رك. مسابقه)


 
مغبون
(مدنى- فقه) كسيكه ذرعقد معوض متضرر از غبن شده است. (رك. غبن)


 
مغرور
اصطلاح شماره 3370 ديده شود.


 
مغيا (بر وزن ثريا)
(فقه) چيزى كه قانون براى آن غايتى قرار داده باشد چنانكه در ماده 227 دادرسى مدني كه مى گويد: ((درصورتي كه در خواست كننده تامين تا ده روز بعد از صدور قرار تأمـين  دادخواست نسبت

باصل دعوى ندهد قرار تامين را دادگاه بدرخواست طرف مقابل ملغى مينمايد.)) ومقنن براي دادن دادخواست نسبت باصل دعوى درفرض بالا روز يازدهم  پس از صدور قرار تامين راغايت قرار

داده است و دادن دادخواست مزبور مغيا بغايت مذكور است. بحثى است درعلم اصول دراينگونه موارد كه: آيا غايت داخل در مغيا است يا نه.


 
مفاصا Decharge
الف- سندى است كه در تاريخ معين پس از رسيدگى حساب به عضويكه درآمد و هزينه اى برعهده او بوده داده ميشود.
ب- سند تصفيه حساب بدهى( ماده 239 قانون جزا).


 
مفاصا حساب
بمعنى مفاصا است.(رك. مفاصا)


 
مفاوضه
( فقه )عقد شركتى است با خصوصيات ذيل:
الف- ايجاب و قبول لفظى باشد.
ب- طرفين بوجب آن تعهد كنند هرچه مال بچنگ آورند( بدون اينكه يكى وكيل ازطرف ديگرى باشد )وهر چه بهره ببرند و يا خسارت تحمل كنند( خواه در امور مسئوليت مدنى و پرداخت خسارت

غصب يا تلف مال ياغرامت ضمان وكفالت باشد و يا ارش جنايت ومانند آنها) بين آنها مشترك باشد. ازاين اموال خوراك شبانه روز و جامه بدن و جاريه و بذل خلع و صداق مستثنى است.(شرح

لمعه- جلد اول- ص 435) رك. شركت مفاوضه


 
مفترى
الف- فاعل جرم افتراء. (رك.افتراء )
ب- در فقه به قذف كننده گفته شده است. ( رك. قذف )


 
مفتش
مرادف بازرس است. ( رك. بازرس )


 
مفتوح عنوة
( فقه) درلغت بمعنى ((گشوده بزور)) است دراصطلاح عبارت است از زمين هاى آباد كه مسلمانان از ديگران از راه قهر وغلبه (ازطريق بكار بردن قواى نظامى باذن امام) گرفته باشند خواه در

اين بين عقد صلحى هم واقع شده( و بموجب آن زمينهائي بمسلمانان برگزارشده باشد ) باشد خواه نه. ولى اگر قبل از بكار بردن قواى نظامى صلحى واقع شود وزمين هائى به مسلمانان برگزار شده

باشد اين زمينها مشمول عنوان مفتوح عنوه نيست و جزء ((اراضي انفال)) مصوب است (باصطلاح شماره 731 مراجعه شود) هم چنين است اگر اراضى مذكور با اعمال قواى نظامى بدون اذن امام

گرفته شده باشد كه دراين صورت هم جزء اراضي انفال است.
اراضي مفتوح عنوة ملك غير مشاع همة مسلمين است وقابل افراز وتمليك وتملك نيست( يعنى داخل در قلمرو حقوق عمومي است واز قواعد مدني و حقوق خصوصي تبعيت نمى كند )و عوائد آن جزء

درآمد عمومي وبيت المال بوده است. عراق عرب و خراسان وشام ورى را جزء اراضي مذكورشمرده اند (مفتاح الكرامه- جلد 4- ص 239).


 
مفتى
مرادف مجتهد است. ( رك. مجتهد )
مفرد
(فقه)درعلم درايه حديثى است كه:
اولا- روايت آن منحصر بيك راوى باشد و اين را انفراد مطلق نامند. و اين غير ازشاذ است( رك. شاذ).
ثانيأ- روايت آن منحصر از جهتي باشد مثل اينكه روايتي را فقط اهل مدينه نقل كنند.


 
مفروز
رك. ملك مفروز


 
مفسوخ
(مدنى- فقه )هر قرارداد كه فك شده باشد بجاى اين اصطلاح عبارت فسخ شده و منفسخ بيشتربكارميرود.


 
مفسوخ عليه
( مدني - فقه )كسيكه فسخ عقد عليه او صورت ميگيرد مثلا اگر مشترى عقد را فسض كند بايع را مفسوخ عليه گويند.


 
مفقود
اصطلاح خلاصه غائب مفقود الاثر است. (رك. غائب )


 
مفلس
( بضم اول - وسكون ثاني و كسرثالث) ( فقه) كسيكه اموال و مطالبات اوكمتر از ديون او باشد. وقتي كه حكم حجر او از طرف قاضى صادر شود او را مفلس (بضم اول و فتح ثانى وفتح و شديد

ثالث) مينامند. درآئين دادرسي سابق (قانون 1310) افلاس عبارت بود از عدم كفايت دارائي شخص براى پرداخت مخارج عدليه ويا بدهى او. وچنين شخصى را مفلس ميگفتند. درقانون اعسار 1313

مفهوم افلاس از  بين رفت وبجاى آن مفهوم اعسار نشست. (رك. اعسار)


 
مفلس
(بضم اول و فتح ثاني و ثالث و تشديد ثالث) ( فقه )كسيكه حكم افلاس او از دادگاه صادر شده باشد. شرط صدورحكم افلاس اين است كه ديون حال اونزد حاكم ثابت شده باشد و اموال و مطالبات

كمتر از ديون باشد و لااقل يكى از بستانكاران ازحاكم تقاضاى حجر او را كرده باشد (ماده 380 ق- م).


 
مفوضة البضع
( فقه - مدنى) بفتح واو وكسرآن: زوجه را درعقد نكاح كه دائم بوده ومهرذكر نشده باشد يا شرط عدم مهر شده باشد. مفوضه البضع نامند (ماده 1087 قانون مدني ). اين نكاح درست است.


 
مفوضة المهر
(مدنى- فقه )زوجه را در نكاح دائم (كه تعيين مقدارمهررا باختيار شوهر يا زوجه يا ثالث گذاشت باشند) مفوضة المهرگويند (ماده 1089 قانون مدنى).


 
مفهوم
رك. منطوق


 
مفهوم اولويت   afortiori  Argument
مرادف قياس اولويت است. (رك. قياس اولويت)


 
مفهوم مخالف  Argument a contrario
(فقه) مفهومي كه از نظر نفي و اثبات  با منطوق خود مخالف است يعنى اگر منطوق مثبت باشد مفهوم، نافى است و يا اگرمنطوق، نافى باشد مفهوم، مثبت است مانند سال مذكور در ذيل اصطلاح

منطوق.(رك. منطوق)
مفهوم مخالف، دلالت ضعيفي است و نميتواند با منطوق يك قانون ديگر معارضه كند مگر اينكه قرائن قوى بههراه آن باشد معذلك رعايت اين اصل مسلم موكول باحاطة مستنبط است چنانكه ماده 112

آئين نامه اجراء اسناد رسمى مفهوم مخالفش اين است كه اگر مديون بعد از صدور اجرائيه مقدارى از طلب دائن را بدهد د تاثيرى ندارد و تمام مورد وثيقه  در ازاء كل طلب بمزايده نهاده شده بدائن

داده ميشود النهايه دائن وجهى را كه گرفته بايد بمديون رد كند! اين مفهوم مخالف برخلاف ومعارض با اصل انحلال عقد واحد بعقود متعدد (كه مستفاد از قوانين مختلف مانند ماده 256 قانون مدنى و

غيره است )است يعنى ملاك ماده 256 ميرساند كه حتى اگركه مديون بعد از صدور اجرائيه هم مقداري از طلب را بدهد مورد وثيقه بنسبت. وجهى كه داده شده تجزيه ميشود وبا چنين مفهوم مخالفى

نميتوان اصل مسلمي از اصول حقوق مدنى را از بين برد.


 
مفهوم موافق
(فقه) مفهومى است كه ازحيث نفى واثبات موافق با منطوق خود باشد. در اصطلاح ديگرآنرا قياس اولويت نامند. (رك. قياس اولويت) قياس متعارف كه مبني برتشابه است در اصطلاحات

فرانسهArgument a pari ناميده شده است.


 
مقاربت
( مدني- فقه )در نكاح عبارت است از  دخول مقدار حشفه از آلت تناسلى مرد درآلت تناسلى زن(ماده 1092 قانون مدني). كمال مهربر اين امر مترتب است.


 
مقارضه
مرادف مضاربه است.( رك. مضاربه )


 
مقاسمه
رك. خراج



 
مقاصه
بمعنى تهاتر است.( رك. تهاتر)


 
مقاطعه
(ماليه)- تثبيت ماليات يا مال مورد ماليات بمقدارمعين و بدون در نظرگرفتن و رسيدگى بمقدارحقيقي آن. اعم ازاينكه مقاطعه مبني برتوافق اداره دارائي و مؤدى ماليات باشد يا نه.(رك. مقاطعه كار

)


 
مقاطعه كار
كسى كه ضمن عقد قرارداد يا پيمان يا صورت مجلس مناقصه انجام هرگونه عمل ويا فروش كالائى را با شرائط مندرج درقرارداد يا پيمان يا صورت مجلس مناقصه درقبال مزد يا بها و به مدت معين

تعهد نمايد (ماده 11 قانون ماليات بردرآمد و املاك مزروعى ومستغلات وحق تمبر مصوب 16- 1-35- مجموعه 1335 ص 29).


 
مقام
درحقوق ادارى بمعني پايه است ومرادف آن اشل و رتبه است. (رك.پايه )


 
مقاوله
(فقه)مذاكرات قبل از عقد را گويند.


 
مقاوله نظامي
( بين الملل عمومى )قرارداد بين سران لشكرهاى متخاصم بعد از اشغال كه بدون تصديق رئيس دولت ويا قوه مقننه لازم الاجراء است مانند مقاوله تسليم و مقاولة ترك اسلحه موقت.


 
مقاوله نامه
نوشته حاكى ازيك قرارداد بين المللي را گويند. بمعنى عهد نامه است. اصطلاح قرارداد بين المللى مناسب تر است. ( رك.عهدنامه)


 
مقايضه
( فقه) معامله كالا به كالا را گويند( شرح فتح القدير- جلد 5- ص- 73 ).رك. معاوضه
مقبوض
بمعنى گرفته شده و اخذ شده وقبض شده است. دراصطلاحات ذيل بكار رفته است:


 
مقبوض بسوم
(فقه)مثل اينكه شخص مشترى در حين مذاكره خريد مبيع را از بايع بگيرد و درآن دقت كند تا اگر پسنديد بخرد.


 
مقبوض به عقد غير نافذ
(فقه – مدني) يعني مال موضوع عقد غير نافذ (مانند بيع مكره) كه از دست مالك آن خارج شده و بدست طرف عقد افتاده باشد چون غير نافذ بود تا عقد مكره و اعتبار قصد انشاء طرفين فى الجمله

( مجوز تصرف طرف مكره) بفتح راء( درمال او نيست لذا با استناد ماده 308 ق- م قبض بعقد غير نافذ هم موجب ضمان است.


 
مقبوض به عقد فاسد
 (فقه- مدني )يعنى مال موضوع عقد فاسد كه از دست مالك آن خارج شده وبدست طرف عقد افتاده است. اين امر موجب مسئوليت قابض است خواه عقد ازعقود معوض باشد خواه از عقود غير

معوض مانند همه غير معوض (ماده 366 ق- م).


 
مقبول
(فقه )يا مقبوله در علم درايه حديثى را گويند (از اخبارآحاد)كه جمهور(اغلب) واجب العمل شناسند.


 
مقبوله
( دراريه) مرادف مقبول است. مقبوله عمربن حنظله وگفته حاجي ميرزا آغاسي معروف است.( رك. مقبول)


 
مقترض
قرض گيرنده را گويند.(رك. قرض)


 
مقتضاى اطلاق عقد
(مدنى- فقه) اثرى ازآثارعقد كه هرگاه درعقد نسبت بآن ذكرى بميان نيايد عقد موجب حصول آن اثر باشد مثلا اگر در عقد بيع راجع به محل تسليم مبيع چيزى گفته نشود بموجب چنين عقدى مبيع بايد

درمحل وقوع عقد تحويل داده شود(ماده 280 قانون مدني).


 
مقتضاى ذات عقد
( مدنى- فقه) اثرى كه هدف اصلى عقدى را تشكيل ميدهد مانند انتقال مبيع وثمن در عقد بيع كه هدف اساسى آن است و مقاربت ركن اصلي نكاح است بهمين جهت نكاح دختر دو ساله (مثلا )كه

بقصد محرم شدن مرسوم است شرعأ وعرفأ باطل است همانطوركه عده اى از فقهاء( مانند محقق قمى) گفته اند.


 
مقتضاى عقد
بجااى مقتضاى ذات عقد بكار مى رود ماده 4 قانون ثبت ازدواج 1310 (رك. مقتضاى ذات عقد )


 
مقتضى
(فقه)هرعامل موثركه در صورت عدم مانع بتواند منشاء اثر شود مقتضي ناميده ميشود مثلاعقد منشاء اثر است هرگاه مخالف صريح قانون نباشد( ماده دهم قانون مدني)پس در عقود اقتضاء تاثير

وجود دارد مخالفت يك عقد با صريح قانون مانع تأثيرآن است بنابراين اگر وجود مانع محرز نباشد بايد مقتضى راموثر دانست. عبارت معروف: ((مقتضى موجود ومانع مفقود)) ناظر بهمين معنى

است. شعر ذيل نمونه اى از وجود مقتضى و فقدان مانع است:
شكم گرسنه وخانه خالى وطعام مذاكره خريد مبيع را از بايع بگيرد و درآن دقت كند تا اگر پسنديد بخرد.

 
 

 
مقتضى- ارث
( فقه)موجبات ارث راگويند كه عبارت است از سبب ونسبب (ماده 861 ق- م).

 

مقدرات
( بتشديد وفتح دال) درفقه - اموالي است كه مورد معاوضه واقع ميشوند وازطريق كيل يا وزن يا عدد يا زرع و مترمقدار آنها سنجيده ميشود وباين طريق عرفأ مورد معامله واقع ميشوند

 
 

 
مقدمات حكمت
(فقه) شرائطى كه تحت آن شرائط يك مطلق (رك. مطلق )بصورت يك عام( رك. عموم) درمى آيد. آن شرائط عبارتند از: الف- بهمراه مطلق، قيدى نباشد.
ب- مطلق از مطلقاتي نباشد كه منصرف ببرخى از افراد خود شود.
ج- قدرمتيقنى براى آن مطلق درعبارت گوينده تصورنشود.
مطلقى كه داراى اين خصوصيات باشد آنرا (عام اصولى) نامند مانند مفهوم( تصرف بعنوان مالكيت) درماده 35 قانون مدني.

 
 

 
مقدمات كتبى دعوى
تبادل لوايح را گويند.
( رك. تبادل لوايح)

 

مقدمه( بكسر دال )
درلغت بمعني ابتداء هرچيز و بمعنى چيزى است كه چيز ديگرى عقلا يا عادتآ يا بحسب قرارداد و وضع واعتبارمتوقف برآن باشد امر موقوف برامرديگربايد عنوان هدف وغرض را بنحوى از انحاء

دارا باشد.
دراصطلاحات ذيل بكار رفته است:

 
مقدمه اختصاصي علم حقوق
رشته اى است ازعلم حقوق كه داراى مشخصات زير است:
الف - مباحث و مسائلى كه دراين رشته مطرح است جنبه مقدمى براى آموزش يكي از رشته هاي حقوق دارد.
ب- مباحث و مسائل مذكور اختصاص
به آموزش همان رشته اي دارد كه مقدمه آن محسوب است مانند مقدمه حقوق مدني يا مقدمه حقوق ادارى.

 
 

 
 مقدمه حرام
( فقه )هرعملي كه ارتكاب يك نهى قانوني مستلزم ارتكاب قبلى آن عمل باشد مقدمه حرام ناميده ميشود.

 
 

 
مقدمه حكم Motifs
رك. عبارت حكم

 
 

 
مقدمه شرعى
(فقه)امرى كه شارع اسلام آنرا مقدمه انجام كارديگرى قرار داده باشد مانند استطاعت مالى كه شرط وجوب حج كردن است.

 
 

 
 مقدمه عادى
(فقه) چيزى كه عقلا و شرعأ مقدمه حصول امر ديگرى نيت ولى عادتأ ومعمولا مقدمه آن است مانند تحصيل علم كه عادتآ مقدمه كسب احترام است واى بسا عالم كه بسبب ناداني مردم اخرامي كه

فراخور او باشد نمى بيند.

 
 

 
مقدمه عقلى
(فقه)امرى كه عقلا حصول آن. مقدمه حصول امر ديگري است چنانكه عقل مقدمة حصول عقد است تا عاقد عاقل نباشد نميتواند عقدى را منعقد سازد.

 
در مقابل مقدمه شرعي و مقدمه عادي
بكار ميرود. 5418- مقدمه عمومى علم حقوق رشته اى ازعلم حقوق است كه مباحث و مسائل آن داراى مشخصات ذيل است:
الف- مباحث ومسائلى كه علم بآنها براى فرا گرفتن ساير رشته هاى حقوق بنحوى از انحاء مؤثر باشد.
ب- از مسائل ومباحث مذكوربايد لااقل در دويا چند رشته از ساير رشته هاى حقوق بتوان بهره برد ولازم نيست كه در همه رشته هاى حقوق مؤثر و سودمند باشد. اين عنصراست كه اين رشته

ازحقوق را از مقدمه اختصاصي علم حقوق جدا مي كند. مقدمه عمومي علم حقوق رشته اى است از علم حقوق كه ميتواند:
اولا- در جوامع امروزى جاى علم اصول را كه امروزكهنه و فرسوده شده است و با احتياجات قضائى عصر سازگار
نيست پركند.
 ثانيا- كسانيكه علاقه به فلسفه حقوق دارند وبعلت كمي رشد اين رشته از حقوق از مطالعه در آن سيراب نميشوند ميتوانند بامطالعه دركليات عملى موجود درمقدمه عمومى علم حقوق اين عطش خود

را تا حد زيادى فرونشانند. مقدمه عمومى علم حقوق دركشورهاي اسلامى بعلت وجود ابزارهاى گوناگون و درخشان استنباط درمتون فقه حقا قوى تر وغني تر ازمقدمه عمومى علم حقوق دركشورهاى

ديگر است، اين گنج سرشار را مديون فقهـاء اسلام هستيم( كتاب مقدمه عمومى علم حقوق كه درسال 1342 براى نخستين باربه زبان فارسي فراهم آمده مبين اين نظر است .)

 
 

 
مقدمه واجب
(فقه) هرعمل كه انجام دادن آن، مقدمه انجام دادن يك تكليف قانوني( بصورت امر قانوني) باشد. آن مقدمه را مقدمه واجب نامند.

 
 

 
مقذوف
رك. قذف

 
مقر
( مدنى- فقه )كسيكه اقرار ميكند.
( رك. اقرار )
 
 مقربه
(مدنى- فقه) مورد اقرار را گويند مثلا دراقرار بدين، دين را مقربه گويند.

 
مقرله
كسيكه بنفع او اقرارصورت گرفته است.

 
مقرر Arrete
تصميمات واقدامات راجع باعلان و اجراء قوانين كه توسط وزراء (مقررات وزارتى )
يا استانداران( مقررات ايالتى )يا شهرداران (مقررات شهردارى) يا برخى ديگر از مراجع صلاحيتدار ادارى گرفته شده و كتبى بوده نهايت اينكه اسلوب و فرم آن با فرم نامه هاى ادارى فرق مي

كند. ممكن است بصورت مقررات كلي(نظامنامه اى) باشد و يا مخصوص بمورد خاص وشخص معين باشد اولى را مقررات كلى و دومي را مقررات فردى (مانند ابلاغ انتصاب لشخصى

بسمتى)نامند.

 
 

 
مقررات
الف- بمعنى عام شامل قانون - تصويب نامه - آئين نامه- بخشنامه و هرچه كه ضمانت اجراء داشته باشد.
ب- بمعنى خاص در مقابل قانون) بمعنى اخص استعمال ميشود.

 
 

 
 مقررات شهردارى Arretes municipaux
مقرراتي كه شهردارى در زمينه اعلان و اجراء قانون وضع مى كند.

 
 

 
مقررات فردى  ou individuels Arretes particuliers
مقررات ناظر باعلان و اجراء قوانين كه از مراجع صالح صادر شود و ناظر بخصوص مورد معين باشد مانند ابلاغ انتصاب
شخص معين بست معين.

 
 

 
مقررات كلي Arretes generaux
مقرراتي كه در زمينه اعلان و اجراء قوانين از مراجع صلاحيتدار صادر ميشود و اختصاص بخصوص مورد معين
ندارد. در مقابل مقررات فردى بكار رفته است.

 
 

 
مقررات وزارتي   Arretes ministeriels
مقرراتي كه وزيري درمقام اعلان يا اجراء قانون وضع مى كند.

 
 

 
مقررى
در قديم بمعنى حقوق و مواجب و وظيفه بكار مى رفته است.

 
 

 
مقررى ادارى
(استخدام )حقوق اصلى مستخدم رسمى را گويند (ماده 40 قانون استخدام كشورى مصوب 301 شمسى).

 
 

 
مقرري خدمت
(استخدام )حقوق اصلى مستخدم رسمي را گويند (ماده 44 قانون استخدام كشورى مصوب 1301 شمسي).

 
 

 
مقرض Preteur
( مدني- فقه)قرض دهنده را گويند.
(رك. قرض)

 
 

 
مقروض
كسيكه درعقد قرض وجه يا مالى از ديگرى گرفته كه بعدأ مثل آنرا باورد كند. (رك. قرض )

 
 

 
مقسم( بفتح اول و ثالث)
( فقه )هرچه كه باقسامى تقسيم شود مقسم ناميده ميشود وهر قسم را نسبت به قسم ديگر قسيم مى نامند نسبت بين دو قسيم هميشه تباين است. و نسبت بين مقسم و قسم، عام و خاص مطلق است.

 
 

 
مقصر
(جزا )در اصطلاحات قديم بمعنى مجرم استعمال شده است و تقصير بمعنى جرم بوده است (ماده 8 آئين دادرسى كيفرى )

 
 

 
مقصر مدنى
( جزا )يعنى مجرم غير نظامى (ماده 37 قانون تشكيل ايالات و ولايات مصوب 1325 قمرى ).

 
 

 
مقطع
(فقه) كسيكه اقطاع به او داده شده است (تبولدار). (رك. اقطاعات)
 
مقطوع (فقه)
درعلم درايه حديثى است كه فعل و قول تابعين را نقل كند. اين حديث حجت نيست( وصول الاخبار- ص 91).

 
 

 
مقلوب
( فقه )درعلم درايه حديثى است كه از طريقي نقل شده ولى راوى آنرا از طريق ديگرعمدأ يا سهوأ نقل كند از نوع حديث ضعيف است (درايه شهيد - ص 69).

 
 

 
مقنن
رك. قانونگذار

 
 

 
مقيد
رك. مطلق

 
 

 
مقيس
رك. مقيس عليه

 
 

 
مقيس عليه
در هر قياس، قانون معينى بكمك قياس،در موردى از موارد سكوت قانون بكار برده ميشود: آن قانون را اصل يا مقيس
عليه نامند وآن مورد سكوت را فرع يا مقيس ناميده اند.

 
 

 
مكاتبه
( فقه) درعلم درايه نوعي ازتحمل حديث است باين صورت كه شيخ اجازه مسموع خود را براى ديگرى بخط خود ويا بدستور خويش و نظارت خود بنويسد چنانكه گويند: كتب الى (بتشديد ياء)

فلان. اين عمل ممكن است مقرون باجازه باشد يا نه( وصول الاخبار- ص 128).

 
 

 
مكاره
رك. بازار موسمى

 
 

 
مكتب Ecole
الف- مؤسسه خصوصي يا عمومى كه درآن نوعى ازعلوم و فنون تعليم دهند. دراين صورت به معني مدرسه است .بالاخص درمدرسه هاى خصوصي كه سابقأ درآن قرآن ويا نصاب صبيان

ومختصرى از اطلاعات اوليه تعليم مى شد.
ب- آموزش هاى ناشي از پاره اى از نظرهاى علمى مانند مكتب حقوق طيبعى و مكتب فنى تفسير قانون يا  Ecole de l,exegese

 
 

 
مكتب تفسير تحت اللفظ  Ecole de l,exegese
اين كلمه را در تفسير و ترجمه اصطلاح لاتين نهاده اند و از اغلاط مشهور است. ترجمه صحيح آن ((مكتب فنى تفسيرقانون)است كه درمقابل ((مكتب ملاحظات علمى))
بكار مى رود.(رك. مكتب ملاحظات علمى)

 
 

 
مكتب تفسير فنى قانون  Ecole de l,exegese (ou methode technique)
روش فني تفسير قانون را شامل سه روش ذيل دانسته اند:
الف- تفسير ادبى و تفسير منطقى براى بدست آوردن معنى قانون. ( رك. تفسير ادبى- تفسير منطقي)
ب- مطالعه مقدمات وضع قانون يعني مطالعه طرحها و پيشنهادها و هدف طرح و پيشنهاد وكارهاى كميسيون پارلما نى و گزارش مخبر كميسيون و مذاكرات مجلسين.
ج- در نظر گرفتن ملاحظات تاريخى زيرا قانون معلول حوادثى است كه آ نرا بوجود آورده است اين حوادث علاوه بر
اينكه علت ايجاد قانون هستند معنى قانون و طبيعت قانون معين را هم تشكيل مى دهند (كتاب مقدمه عمومي علم حقوق- ص 5-7-40- 41 و introduction a

l,etude du droit hermann1964  bekaert. bruxelles 223.p تصور مى رود كه دو روش ذيل هم بر روش هاى بالا

اضافه شود:
الف- تفسير اصولى( رك. تفسير اصولى)
ب- قياس Analogie( رك. قياس).
اصطلاح بالا در مقابل ((مكتب ملاحظات علمى ))قرارگرفته است. ( رك. مكتب ملاحظات علمى )

 
مكتب ملاحظات علمى Methode d,observation scientifique
در اين متد بعد ازاينكه از طريق روش تفسير فنى قانون مراد مقنن بدست آمد كسيكه در مقابل سكوت قانون قرار
گرفته وميخواهد از راه تفسير قانون،حكم مورد سكوت را بدست آورد سعى ميكند حداكثر استفاده را ازقانون موجود
براى يافتن راه حل موضوع ومشكل جديد  بكند و اينطور فرض ميكند كه اگر خود مقنن ميخواست آن مشكل راحل كند چه  ميكرد.
مثال- ماده 112 نظامنامه اجراء اسناد رسمى درزمينه اجراء ماده34 قانون ثبت ميگويد: ((اگر قسمتى ازطلب پرداخته شد و براى باقى طلب اجرائيه صادر شد از مورد معامله معادل باقى طلب بمأخذ

مذكور درسند معامله بمزايده نهاده ميشود)). اگر بين دونفرمعاملات جارى باشد وسفته ها رد وبدل شود يكطرف كه هميشه متعهد لهسفته ها است ازطرف ديگر ملكى را بمبلغ يك ميليون تومان برهن

بلا مدت ميگيرد كه هروقت سفته اى واخواست شد ومتعهد ظرف ده روز نداد با صدور اجرائيه از محل مورد وثيقه استيفاء طلب كند. با بودن چنين سندى تعدادى از سفته ها بمبلغ هفتصد هزارتومان

واخواست شد واجرائيه رهنى براى وصول اين مبلغ صادرگرديد. دراين مورد ماده 112 نظامنامه منطبق نيست ولى ازطريق تفسير علمى مي توان مورد را مشمول آن ماده دانست كما اينكه قياس هم

همين اقتضاء رامى كند ولى غالبأ قياس و تفسيرعلمى بريك مورد صدق نميكنند. فرضأ اگر مورد وثيقه در موقع مزايده آنقدر بيارزد كه ارزش آن مساوى با نيم عشردولت باشد در اين مورد هيچيك از

طرق مذكور در روش تفسيرفنى قانون حل مشكل نمى كنند زيرا قدر مشترك روش هاى تفسير فنى قانون، كشف مراد مقنن است. آيا درمثال مذكور مراد مقنن اين است كه تمام مورد مزايده بابت نيم

عشر بدولت داده شود و بستانكارصفراليد قرار گيرد؟ دراين صورت جز استناد به تفسير علمى راه ديگرى ندارد. اما تفسيرعلمى دراين مورد چه ميتواند بكند؟ ميتواند بگويد نيم عشرثمن روز مزايده

وثيقه را بدولت بدهند وباقى را به بستانكار؟ آيا اين مخالف دلالت ماده 34 قانون ثبت انتقاد- اينگونه مسائل كه در عمل فراوان براى ما اتفاق مي افتد هم ضعف مكتب تفسيرفني قانون را نشان ميدهد

وهم ضعف مكتب ملاحخظات علمى و نشان ميدهد كه اين ملاحظات علمى هم گزافه اى بيشتر نيست هرچند كه سالها ذهني ژنى F. geny و پيروان او را منحصرا بخود مشغول كرده

است.
اين جا ضابطه Par la loi au - dela de la loi صدق نميكند چگونه ميتوان بوسيله سير درماده 34 قانون ثبت به ماوراء
آن براى يافتن راه حل علمى مشكل بالا دست يافت؟
مشكلات عملى براى آشناى به فنون تفسير قوانين و ابزاراستنباط گاهي بصورتي درميآيد كه هيچيك از طرق معمول به در تفسير قوانين( يعنى متد تفسيرفنى ومتد تفسيرعلمى )قادربه حل آن نيستند

بنابراين نميتوان عقيده داشت كه حل مشكلات قضائى بدون توسل بقياس ميسر است زيرا باتوسل بقياس وسايروسائل تفسيرقانون هم گاهى درعمل به نمونه هائي برخورد مي كنيم كه غيرقابل حل

بنظرميرسند.

 
 

 
مكروه
(فقه) فعلى كه نهى شده ولى ارتكاب آن گناه ندارد و فقط ترك آن رجحان دارد. مكروهات و مستحبات دوصنف ازاخلاق مذهبى را تشكيل ميدهند.

 
 

 
مكروهه
اسم دراهم مسكوك بدست حجاج بن يوسف است كه روى آن نقش ((قل هوالله احد)) بوده وچون بدون طهارت بآن دست نمي زدند مكروهه ناميده شد.

 
 

 
مكفول
( مدنى- فقه )كفالت عقدى است كه بموجب آن يكطرف درمقابل طرف ديگر احضار شخص ثالثى را تعهد كند(ماده734 قانون مدنى )تعهدكننده را كفيل و طرف او را مكفول له و شخص ثالث را

مكفول گويند و اگركفيل تعهد كند كه در صورت عدم احضار وجهى يا مالى بدهد آن وجه يامال را وجه الكفاله يامال الكفاله گويند( ماده 741 قانون مدني ).

 

مكفول عنه
اصطلاح تفصيلى مكفول است( ماده 23 آئين نامه اجراء) ( رك. مكفول)

 
رك. مكفول

 
 

 
مكلف
( فقه) عاقل بالغ را گويند. درحقوق اسلام با اينكه مردم داراى حقوق و تكاليف هستند وحقوق بيشتر ازتكاليف است با فراد مسلمان عنوان مكلف داده شده است ( لايكلف الله نفسآ الاوسعها )تا

توجه آنان باهميت دستورات شرعى جلب شود وحالت سلم و اطاعت باذكراين عنوان درآنان هميشه بيدار باشد.

 
 

 
مكوس
( تاريخ حقوق) نوعى عوارض كه در حكومت هاى اسلامى در سرحدات ممالك مفتوحه از ورود وخروج كالاها ميگرفتند.

 
 

 
مكوك
( بروزن رسول )بعضى آنرا بهعنى مد و بعضي بمعنى صاع گرفته اند. (رك. صاع)

 
 

 
مكيل
(مدنى- نقه )هر مالى كه موقع معامله متعارف اين باشد كه كيل كرده و قبض و اقباض بعمل آورند.

 
 

 
ملائت
 ضد اعسار است كه در فقه بآن يسارهم گفته ميشود(ان مع العسر يسرا).

 
 

 
ملاعنه
رك. لعان

 
 

 
ملاك
علت ومنشاء وضع يك قانون. درهمين اصطلاح، لغت مناط هم در فقه استعمال شده است ولى اصصلاح نخست هم
در فقه وهم درحقوق جديد استعمال ميشود.

 
(وحدت) ملاك
درحقوق جديد بمعنى تنقيح مناط (اعم از ظنى و قطعى )استعمال ميشود و آن نوعي است از قياس.( رك تنقيح مناط)

 
 

 
ملامسه
( فقه(نوعي از بيع باطل كه پيش از اسلام متداول بود ومشترى مبيع را نميديد وبه محض لمس مبيع، بيع واقع ميشد. در مقررات اسلام اين بيع، باطل تلقى شد.

 
 

 
 ملت Nation
(حقوق اساسي)- الف- گروهي از افراد انسانى كه برخاك معيني زندگى مى كنند و تابع قدرت يك حكوت ميباشند. ب- در تئورى كلاسيك ناشي از انقلاب كبيرفرانسه ملت عبارت است از شخص

حقوقى كه ناشي ميشود ازمجموعه افرادى كه دولت را تشكيل ميدهند و داراى حق حاكميت ميباشند.
(حقوق بين الملل عمومي) دسته اى از افراد انساني كه عموما درخاك معيني سكونت اختيار كرده و داراى وحدت نژاد و زبان و مذهب مى باشند بطورى كه اين وحدت براى آن افراد طرز فكر و

تاريخ مشترك بدانگونه ايجاد كند كه پيوند همزيستى بين آنها پديدآورد. درفقه اصطلاح امت بهمين معنى استعمال ميشود.

 
 

 
ملحد
( فقه)بمعنى منحرف ياكسيكه داراى فساد عقيده است. الحاد بمعنى انحراف است.

 
 

 
ملزوم
رك.لازم

 
 

 
ملزومات
بمعنى كار پردازى است. ( رك. كارپردازى)

 
 

 
ملقوط
( فقه9 بمعنى لقيط است.( رك. لقيط )

 
 

 
ملك
(فقه)الف- عبارت است از اختيار قانوني شخص بر اشياء يا اموال يا اشخاص ديگر.
و درهمين معني وسيع اصطلاح ((ملكيت بضع)). (يعنى تسلط زوج بر رابطه زوجيت با زن معين و آثارآن )بكار رفته است و اصطلاح ((ملك ان يملك)) هم بهمين مفهوم درست است.
(رك. ملك ان يملك )
ب- رابطه بين مالك و مملوك.
(مدنى )دراصطلاحات حقوق فعلى گاهى ملك ومشتقات آن ظهور درمال غيرمنقول دارد. بين ملك و مال عموم و خصوص من وجه وجود دارد چنانكه كبوترصيد نشده كه از مباحات است مال است

ولى ملك نيست و ميوه گنديده دكان ميوه فروشى كه از ماليت افتاده باشد مال نيست ولى ملك صاحب ميوه است واو نسبت بآن ميوه حق اختصاص دارد وميتواند هر نوع دخل و تصرف درآن بكند.

 
 

 
ملك اختيارى
(فقه - مدني )دخول مال در مالكيت شخص ازطريق اعمال قصد مانند تملك ازطريق عقود يا ايقاعات.(رك. ملك قهرى)

 
 

 
ملك اربابى
(تاريخ حقوق )ملك متعلق باشخاص (غير ازدولت وپادشاه) را مى گفتند درمقابل ملك خالصه( يا خالصه )يعنى املاك شاهى


 
ملك از قلم افتاده
رك. از قلم افتاده

 
 

 
ملك انتفاع
( مدني - فقه )هرگاه استفاده از مال يا اموال معينى بكسى اباحه شده باشد آن شخص مالك انتفاع است و اين ملك را  ملك انتفاع گويند مانند مهمان كه مالك انتفاع از خود را كهائي است كه ميزبان

باو عرضه ميكند و فرزند كه مالك انتفاع از اموال پدرو مادر درحدود متعارف است و بهيچ وجه مالك منافع نيست.

 
 

 
ملك ان يملك
( فقه) درفقه كه ملك بمعنى مطلق سلطه قانوني است ملك ان يملك( يا مالكيت تملك يعنى اختيار وحق تملك) عبارت است ازحقى كه باستناد آن شخص بتواند خود را مالك گرداند مثلا ورثه ميتوانند

وصيت زائد برثلث پدررا رد كنند واين حق مصداق ملك ان يملك است زيرا باين ترتيب مى توانند مقدمات تملك خود را نسبت به ثلث پس از فوت پدر فراهم سازند. همچنين مستاجر نسبت بمالى كه

ازطريق برگزاري حق سرقفلى بغير ميتواند بدست آورد و تملك كند مالك ان يملك است ولى قبل از برگزارى حق سرقفلى استقلال ندارد و مال مستقل محسوب نيست.

 
 

 
ملك تام
مرادف ملك طلق است.(رك. ملك طلق )

 
 

 
ملك جائز
( مدني- فقه) ملك بمعنى سلطه واختيار قانونى است اين سلطه هرگاه از طريق قصد انشاء بوجود آيد (مانند سلطه مشترى برمبيع و سلطه بايع برثمن كه از طريق قصد انشاء طرفين عقد بيع پديد

مى آيد )يا بصورت جائز است (مانند سلطه مستعير برمورد عاريه) ويا بصورت لازم (مانند سلطه مشترى برمبيع) نخستين را سلطه جائز و دومى را سلطه لازم مينامند. چون جواز و لزوم صفت

سلطه ميباشند درمصب قصد انشاء قرار ميگيرند يعنى جواز و لزوم را مقنن تاسيس نكرده است بلكه خود عاقد( يا ايقاع كننده )بوجود مى آورد.

 
 

 
ملك حقوقى
( فقه- مدنى) هرمالى كه جزء اعيان و منافع و انتفاعات نباشد اصطلاحأ عنوان حق را دارد مانند حق شفعه و حق خيار و حق اولويت ناشى از تحجير. سلطه قانونى بر اينگونه اموال را ملك

حقوق نامند.

 
 

 
ملك رقبه  nue propriete nudum dominium
تملك عينى كه ديگران درآن حقوق عينى دارند.

 
 

 
ملك شاهى
( تاريخ حقوق )خالصجات را ميگفتند. (رك. خالصه )

 
 

 
 ملك طلق
( مدنى- فقه )ملكي كه هيچگونه حق عينى  عليه آن ملك و بضررمالك، بنفع ديگرى وجود نداشته باشد. دراصطلاح ديگر آنرا ملك تام مينامند. درمقابل اصطلاح بالا ملك غيرطلق وملك  ناقض

استعمال ميشود.

 
 

 
ملك عين
(مدني- فقه) ملك عين درحال اطلاق  منصرف است به مالكيت مال مادي وجود در خارج كه شخصى و ممتاز باشد. ولى  گاهى بكمك قرينه درمعني مقابل بامجموع معاني منفعت وانتفاع و حقوق

بكارميرود دراينصورت علاوه بر اينكه شامل معني  فوق است شامل عين معين موجود در خارج و عين كلى مشاع وعين كلى درمعين وعين كلى در ذمه ميشود چنانكه بقرينه ذيل ماده 350 ق- م

اصطلاح عين در ماده 338 ق- م محمول برهمين معنى  است.

 
 

 
 ملك غيرطلق
رك. ملك طلق

 
 

 
ملك قديم
 (مدنى- فقه) ملك سابق برزمان حال را گويند.

 
 

 
ملك قهرى
( فقه - مدني) دخول مال منقول يا غير منقول درمالكيت شخص بحكم قانون و بدون دخالت اراده تملك كننده مانند تملك از طريق ارث. در مقابل ملك اختياري بكار ميرود. (رك. ملك اختيارى )

 
 

 
ملك لازم
 رك. ملك جائز

 
 

 
 ملك متزلزل
(مدني- فقه) ملكى است كه در حين حدوث آن، يكى از اسباب تزلزل عقد (يا تزلزل ملك) بهمراه آن باشد اسباب تزلزل ملك عبارتند از تعليق و خيار و عدم نفوذ و مانند اينها.

 
 

 
ملك مستقر
(مدنى- فقه )هرملك كه در حين حدوث آن يكى از اسباب تزلزل عقد( با تزلزل ملك) همراه آن نباشد ملك مستقر است وهمچنين است اگر سبب تزلزل مقرون بآن بوده و زائل شده باشد. (رك. ملك

متزلزل)

 
 

 
ملك مشاع
( مدنى- فقه )ملكى كه بين چند نفرمشترك باشد درمقابل ملك مفروز استعمال ميشود.( رك. اشاعه )

 
 

 
ملك مطلق
(فقه) در قضاء اسلامى به ملكى گفته ميشود كه مدعى مالكيت آن منشاء مالكيت خود را (از وراثت يا بيع يا صلح يا حيازت و غيره از اسباب تملك) بيان نكند. اگر منشاء را ذكركند آن ملك را ملك

مقيد ناميده اند.

 
 

 
ملك مفروز
(مدني- فقه) ملكى كه بعد از اشاعه به صورت چند سهم جداگانه در آمده وبين شركاء تقسيم شده باشد. درمقابل ملك مشاع استعمال ميشود.

 
 

 
مالك مقيد
رك. ملك مطلق

 
 

 
ملك منفعت
(مدنى- فقه) عبارت است از تسلط بر منافع مالى كه صاحب سلطه مالك آن منافع بوده باشد خواه مالك عين هم باشد خواه نه مانند مالكيت مستاجر برمنافع عين مستأجره. درمقابل ملك انتفاع بكار

ميرود.( رك. ملك انتفاع)

 
 

 
ملك ناقص
مخالف ملك طلق است. (رك. ملك طلق )

 
 

 
ملك يمين
(فقه) قسمى ازنكاح است كه عبارت است ازبرقراري رابطهء مشروع زناشوئى بصرف مالكيت كنيز وتمتع.

 
 

 
ملكيت propriete
(مدنى )رابطه اى است حقوقى بين شخص و چيز مادى (جانداريا بى جان ومنقول يا غيرمنقول) يا توابع چيزي مادى) مانند منافع خانه يا اتومبيل (كه بموجب اين رابطه على الاصول حق همه گونه

بهره بردارى ازآن چيز را دارد مگر اموريكه قانون استثناء كرده باشد (ماده 29- 30 قانوني مدنى).

 

ملل متحد nations unies
عنوان ناشى از سرفصل منشور ملل متحد كه درسانفرانسيسكو بامضاء رسيده است ( 25 ژوئن 1945 )براى   وجود آوردن سازمان جهانى معروف بسازمان ملل متحد و وصول به هدفهاى آن.

 
 

 
ملل مشترك المنافع
 عنوان دومينيونهاي بريتانيا است.( رك. دومينيون )

 
 

 
ملوك
( تاريخ حقوق) به حكام ولايات گفته ميشد.

 
 

 
ملى solvable
ضد معسراست.

 
 

 
ملى National
الف- تبعه درمقابل بيگانه.

 
(رك. تبعه )
ب- وابسته و مرتبط به يك دولت. در اينصورت بشكل صفت بكار مى رود مانند پرچم ملى، بندر ملى.
ج- وصف دولت حامى فرد ازآن جهت
كه حمايت بعهده او است و شخص مورد حمايت تبعه او مى باشد وگفته ميشود Etat national يا دولت متبوع.
د- صفت ملت بمعنى دسته اى از افراد انسان كه داراى بعضى اوصاف مشتركند
از نوع نژاد و سنن وطرز فكر.

 
 

 
 ملى كردن Nationalisation
نهادن يك مؤسسه در خدمت ملت.

 
 

 
مليت
بمعنى تابعيت بكار مى رود.( رك. تابعيت)

 
 

 
ممالك محروسه
رك. مملكت

 
 

 
ممتنع
درباب اجراء احكام دادگاه به محكوم عليهى گفته مى شد كه مصر درانكاربود. و ماموراجراء هم دسترس بمال او نداشته باشد قانون (ماده 622- 737-743 اصول محاكمات قديم )اورا ممتنع از

اداء دين مى شناسد. اين عنوان به هر محكوم عليهى كه داراى مشخصات ذيل باشد نيزاطلاق شده است:
الف- اعسار اوبموجب حكم قطعي محقق نشده باشد.
ب- مالى كه دسترسى بآن باشد از او مشاهده شود. چنين كسي ازحبس مصون نيست مگر اينكه اعسار او بموجب حكم معلوم وثابت گردد ودادگاه تكليف توقيف اورا بتقاضاى محكوم له معين  خواهد

كرد (ماده 743 اصول محاكمات قديم) بخشنامه وزارتي 4894- 14473 مورخ 7/3/130

 
 

 
ممتنع ازاداء دين
رك. ممتنع

 
 

 
ممسوح
(مدني- فقه) كسيكه آلت مردى و زني نداشته باشد يا بجاى قبل ودبريك مخرج داشته باشد يا زائده لحمي داشته باشد كه دوغايط از آن خارج شود يا مخرجى نداشته باشد. قول مشهور اين است كه

مردى يا زني بقرعه استخراج شود از نظر قانون مدني ظاهر املاك ماده 939 درآن جارى است.

 

مملكت
(الف- مرادف كشور است.
ب- بمعنى قسمت وسيعى از قلمروكشور كه دراصطلاحات ادارى بسيار قديم ايران (درعصر اسلامى )اقليم نام داشت. در همين معنى گفته مى شود. ممالك محروسه ايران. چنانكه اصل 90 متمم قانون

اساسي مى گويد: در تمام ممالك محرومه  انجمنهاى ايالتى و ولايتي بموجب نظامنامه مخصوص مرتب ميشود. اقسام حاصل از اولين تقسيم كشور را ممالكت مي گفتند وهر مملكت بچند شهر تقسيم مي

شد.

 
 

 
مملوك
(فقه )آنچه كه تحت اختيار مالك است مانند خانه، اسب، زمين وغيره.

 
 

 
ممنوع
 هرچه كه قانون آنرا منع، تحريم كرده باشد. درمقابل مجاز و مباح و حلال استعمال ميشود. در فقه آنرا حرام مينامند.

 
 

 
ممنوع باختيار
( فقه )كارى كه شخص معين نميتواند آنرا انجام دهد ولي اين عدم توانائي را خود آن شخص، باعث شده باشد مثلا تاجري كه حكم ورشكستگى او صادر شده فعاليت بازرگانى نميتواند بكند ولى اين

عدم توائى را خود او سبب شده است كه تعادل بازرگاني خود را از دست داده ودر نتيجه ديون او بيشترازدارائي او شده است بنابراين تاجر مزبورحتي پس ازصدور حكم حجرهم مستنكف از

پرداخت ديون بوده وحسب القاعده خسارت تأخير زمان جريان عمليات تصفيه بر اوتحميل ميشود. Adage معروف، ((ممنوع بالاختيار لاينافى الأختيار )) ازهمين جا ناشى شده است.

 
 

 
مميز
 (مدنى- فقه) تميزعبارت است ازتشخيص خيروشر و نفع وضرر Discernement چنين كسى را در صورتيكه به سن كبر نرسيده باشد مميز نامند.

 
 

 
من ( بفتح اول و تشديد ثانى )

 
از اوزان قديم و برابر دورطل است.

 
 

 
من شاه
دوصاع و پنجاه ويك مثقال ونيم صيرفى است.

 
 

 
منابذه
(فقه) نوعى بيع بود كه درجاهليت شايـع بود باين صورت كه بايع جامه اى را نزد مشترى ميانداخت و بصرف اين عمل( بدون اينكه مشتري جامه را ديده وازخصوصيات آن مطلع شده باشد )بيع

واقع مى شد.
گاهى منابذه از طريق انداختن سنگ  بود كه بهركالائى( جامه ياگوسفند )كه نوع آن بين طرفين مشخص بود اصابت مى كرد آن كالا مبيع بوده و بيع واقع مى شد اين قسم از منابذه را بيع الحصاة هم

ميناميدند.
اسلام اين عقود را باطل شمرد. هم چنين است بيع تلجئه كه صاحب مبيع در خطر اين بود كه زورمندى مبيع را از او بگيرد لذا آنرا ضمن يك بيع صورى بديگرى مى فروخت ودر حقيقت قصد بيع

نداشت.

 
 

 
منابع حقوقي
يك- منشاء حق را به چهاردسته تقسيم كرده اند:
الف- قانون بطوريكه مستقيمآ منشاء حق شود مانند قانوني كه براى اقارب واجب النفقه نفقه معين كرده است.
ب- عقد و ايقاع.
ج- شبه عقد( وجود شبه عقد محل ايراد است و اين معنى از حقوق خارجى به نوشتجات حقوقى فارسي سرايت كرده
است).
د- تجاوز بغيروتجاوز به مال غير بصورت فعل  يا ترك كه موجب خسارت متضرر گردد.
اين امور را منابع حقوق افراد ميگويند. دو- در اصطلاح ديگر منابع حقوق عبارت است ازقانون( بمعنى عام كلمه كه شامل تصويب نامه و آئين نامه وبخشنامه هم باشد) وعرف و عادت ورويه

قضائى. منابع حقوق اسلام عبارت است از: كتاب  سنت- عقل يا قياس- اجماع.

 
 

 
منابع حقوق افراد
رك. منابع حقوق

 
 

 
مناسخات
( مدنى- فقه) هرگاه كسى فوت كند وتركه او بين ورثه تقسيم نشده باشد و در اين حين يكى ازوراث فوت كند چون اصل فريضه (رك. اصل فريضه) نسخ شده و بايد اصل فريضه ديگر پيدا كنند

كه شامل و حاوى دوفريضه (نسبت به دومتوفى) باشد اين مبحث را در فقه مناسخات ناميده اند.

 
 

 
 مناصب حاكم
(فقه )عبارت است از صلاحيت حاكم شرع ازحيث فتوى دادن و دادرسي و تصدى امورحسبى و اجراء احكام ونظارت در اجراء قانون شرع و تصرف در اموال و نفوس (بموجب ولايت عامه) و

تعيين مقررات براى اداره اموروگردش قوانين شرع.

 
 

 
مناضله
( فقه) الف- بمعني مرامات وتيرا ندازى است.
ب- بمعنى محاطه است.(رك. سبق و رمايه)

 
 

 
مناط
مرادف ملاك است.(رك. ملاك )

 
(تنقيح) مناط
رك. تنقيح

 
 

 
منافع
جمع نفع است.(رك. نفع)

 
 

 
منافع طبيعى Fruits naturels
منافع مستمركه از طبيعت (بحال طبيعى ) بدست آيد مانند پشم گوسفند.

 
 

 
منافع عامه
(فقه )هرمالي كه جماعت غير محصورى دراستفاده از آن شريك باشند مانند معابر عمومى ومساجد و پل ها و مدارس و دانشگاهها وگورستان ها و موقوفات عامه ( مناهج المتقين ممقانى- صفحه

450 ).

 
 

 
منافع غيرمستمرproduit
منافعى كه بدون استمرار و احيانا بدست آيد مانند هيزم كه ازجنگل تهيه كنند و سنگي كه ازكوه كنند.

 
 

 
منافع مدنى Fruits civils
منافع مستمرى كه عنوان حقوقى دارد نه صورت مادى مانند بهره اى كه مستاجر ازخانه مورد اجاره مى برد.

 
 

 
منافع مستمر Fruits
منافعي كه بطور متناوب در اوقات معين بدست آيد مانند ميوه درخت و بهره اى كه از خانه عائد مستاجر ميشود.
( رك - منافع غيرمستمر)

 
 

 
منافع مصنوعى Fruits  dustriels
منافع مستمرى كه بكمك كار انسان بدست آيد مانند محصول مزرعه كه هرسال بدست مى آيد.

 
 

 
منافع موهوم Dividende fictif
( تجارت) منافعي كه شركت بازرگاني بدون رعايت قانون( ازقبيل اندوختن سرماية احتياطى و استهلاكات )برخلاف
واقع( مانند اينكه قيمت مال التجاره را زيادتر از واقع معرفى كند )نشان دهد در غيراين صورت منافع واقعى ناميده ميشود. غالبا درشركت سهامي بكارميرود.

 
 

 
منافع واقعى Dividende reel
رك. منافع موهوم

 
 

 
 منافى عفت
(جزا )امورجنسى بمعني هرچه وسيعتركه بحسب عرف واحساسات يك جامعه شرم آور باشد وبمنظورمواقعه يا شروع در آن صورت نگيرد اگر بمنظور مواقعه يا شروع  درآن صورت گيرد ((

هتك ناموس)) ويا شروع درهتك ناموس است نه منافى عفت بنابراين شروع بجرم هتك ناموس و جرم منافى عفت بحسب غرض مرتكب مشخص ميشود. ماده 208 قانون جزا

 
 

 
مناقصه
الف- خريدار مال (يا اموال معين )از طرف مأمور رسمى بكمترين قيمتى كه از طرف فروشندگان پيشنهاد ميشود.
وهم چنين است هرگاه مورد مناقصه انجام عملى باشد.
ب- تشريفات و مقررات مناقصه.

 
 

 
منال خالصه
 بهره مالكانه املاك خالصه را گويند.

 
 

 
منال ديوانى
( تاريخ حقوق) عوائد ديوان را مى گفتند.

 
 

 
 مناوله
( فقه )درعلم درايه نوعى از تحمل حديث است (مقرون باجازه وغيرمقرون باجازه) و صورمختلف دارد مانند اينكه شيخ اجازه نسخه اى از احاديث مورد روايت خويش را بطالب تحمل حديث

بدهد تا او آنها را روايت كند (وصول الاخبار- ص 125 ببعد ).

 
 

 
منتظر خدمت
(حقوق ادارى )يا آماده بخدمت، عبارت است از حال و وضع مستخدمى كه طبق قانون استخدام كشوري مصوب 31- 3- 45 تصدى شغلى را بعهده نداشته و در انتظار ارجاع خدمت است

ماده 124 قانون مذكور ( رك. خدمت )

 
 

 
منتقل اليه Ayant cause
( مدنى- فقه) كسيكه درعقد يا ايقاعى، مالى باو مننقل ميشود ناقل همان مال را منتقل عنه گويند. هم چنين است اگرمال به حكم قانون منتقل شود مانند ارث. در اين صورت وارث منتقل اليه است.

آداژ معروف فقهى مربوط باين اصطلاح (واصطلاح منتقل عنه) اين است: التصرف فيما انتقل عنه فسخ و فيما انتقل اليه اجازة. يعنى تصرف صاحب خيار در مالى كه داده است فسخ محسوب است

و تصرف وى در مالى كه بدست آورده است اسقاط خيار است.

 
 

 
منتقل عنه
رك. منتقل اليه

 
 

 
منجزات مريض
(مدني- فقه) يعنى موضوع معاملات ناقل مال مالكى كه درمرض موت است بطوريكه نقل قطعى در زمان حيات او صورت گيرد ( بعكس وصيت تمليكى) يا لااقل محتمل باشد كه در زمان حيات او

نقل واقع شود ولى اگر معلوم باشد كه نقل قطعى در زمان ممات او صورت خواهد گرفت آنها را منجزات مريض نمى گويند.
مرض موت در قانون مدني از اسباب حجر نيست و منجزات مريض از اصل مال محسوب است و اجازه ورثه شرط نيست واگر عمل مورد منجزات، خلاف قوانين آمره باشد بحكم دادگاه ميتوان آنرا

ابطال كرد مانند صلح بقصد محروم كردن وارث.

 
 

 
منحه
( فقه) بكسر ميم گوسفندى است كه عاريه مي دهند تا مستعير ازشيرآن استفاده كند. ( رك. عاريه )

 
 

 
مندرجات سند
مفاد عبارات مذكور در سند را گويند. دراسناد رسمي دعوى اشتباه تنطيم كننده سند درمفاد( نه در عبارات وكتابت سند) سند پذيرفته مي شود و منافاتي با ماده 1292 قانون مدنى ندارد( ولى دعوى

اشتباه مصداق دعوى جعل مذكور درماده 1292 قانون مدني نمى باشد) و بطريق اولى دعوى خلاف واقع بودن آنچه از مدلول سندى رسمى كه از اظهارات افراد (غير از تنظيم كننده سند )درسند

منعكس ميشود و تنظيم كننده سند قانونأ مكلف بدرج آن اظهالرات است در مراجع قضائي يا ادارى (مانند ثبت احوال) پذيرفته ميشود.

 
 

 
مندوب
بمعني مستحب است.(رك. مستحب)

 
 

 
منذور
فعل يا ترك مورد نذر را گويند.

 
 

 
منسوخ
رك. نسخ قانون

 

 منشاء( بروزن خفتن )
(مدنى- فقه) اثرحامل از قصد انشاء را دراصطلاح، منشاء گويند مثلا تمليك وتملك درعقد معوض، منشاء است.

 
 

 
منشور Charte
نوشته اى كه درآن مطلبى باشد براى اطلاع گروهى (اعلاميه) و درقديم فرمان حكومت را منشور مى گفتند زيرا حاكم آن نوشته را بسران جماعتى كه برآن حكومت داشت نشان ميداد وبدينوسيله

جماعت علم بفرمان پيدا مى كردند واطاعت او را گردن مي نهادند. (رك. فرمان)

 
 

 
منشور اتلانتيك
اعلامنامه اى كه در جنگ جهاني دوم بتوسط رئيس جمهور اتازوني (روزولت) و نخست وزير بريتا نيا( چرچيل) تهيه شد و بعد پايه و اساس منشور ملل متحد قرار گرفت ودر آن اساسى براى صلح

جهان و جلوگيرى ازآفت جنگ نهاده شد.

 
 

 
منشى
درلغت خلقت و پرورش معانى به قلم است وسپس به كسيكه پيشه او نگارش مراسلات و نوشتجات وپاسخ گفتن بنوشتجات و مراسلات شخصى يا مؤسسه يا اداره اى باشد گفته شده است.

دراصطلاحات ذيل بكاررفته است:

 
منشى حضور
رك. مجلس نويسان

 
 

 
منشى دادگاه
مامور دولت كه نزد محاكم يا شعب آنها به تنظيم صورت جلسات دادگاه ومانند آنها اشتغال دارد.

 
 

 
منشى محرم
رك. مجلس نويسان

 
 

 
منطقه اى Regional
الف- مربوط بيك منطقه.
ب- گروهى از دول كه بين آنان نوعى قرب جغرافيائى وجود داشته باشد.
ج- وصف حاكى از نوعى تفاهم وتوافق وارگانيسم بدون اينكه بسر حد وحدت برسد مانند موافقت هاى منطقه اي.

 
 

 
منطوق
 (فقه) منطوق يك كلام عبارت است ازمعنى آن كه درزمان تكلم به الفاظ آن كلام بلافاصله و بدون تفحص و تفرس ذهن در خاطر شنونده خطور مى كند.
گاهى اين معنى پس از خطور درذهن نردبان وصول بمعنى ديگر همان كلام است وآنرا مفهوم ناميده اند چنانكه در ماده 24 ق- م كه مى گويد: ((هيچكس نميتواند طرق وشوارع عامه وكوچه هائي را

كه آخر آنها مسدود نيست تملك نمايد.)):
اولا- منطوق عبارت است از: كوچه اى كه آخرش مسدود نيست قابل تملك نيست. ثانيآ- مفهوم عبارت است از: كوچه اى كه آخرش مسدود است قابل تملك است. هرعبارتي منطوقى دارد ولى لازم

نيست كه حتمآ مفهوم هم داشته باشد چنانكه ماده 1003 ق- م كه مى گويد: ((هيچكس نميتواند بيش ازيك اقامتگاه داشته باشد.))
فقط منطوق دارد ومفهوم ندارد.

 
 

 
منعزل
شخصى كه وصف حقوقى انعزال را دارا شده است( رك. انعزال) مثلا موكل هرگاه فوت كند يا ديوا نه شود وكيل او ازتاريخ فوت يا جنون خود بخود (يعنى بدون رسيدگى دادگاه و بدون اينكه كسى

وكيل را عزل كند )از وكالت ساقط ميشود در اينصورت مى گويند وكيل، منعزل شده است.
منعزل درمقابل معزول استعمال مى شود ( رك. معزول )

 
 

 
منعكس
( فقه) صفت تعريفى است كه جامع افراد است. انعكاس باين معنى است كه هرگاه در موردى تعريف، صدق نكند چيزى كه تعريف شده هم صدق نكند (اذا عدم الحد عدم الحدود) وگرنه تعريف

اخص ازچيزى است كه تعريف شده است. در مقابل مطرد بكار مى رود. (رك. مانع اغيا ر- مطرد)

 
 

 
من عليه الحق
( مدني- فقه )كسيكه مكلف برعايت حق يا حقوق معنى است مثلا مديون، من عليه الحق است و متعهد من عليه الحق است وكسيكه حق خيار بضرر اومقرر شده من عليه الحق است. منتفع ازتكليف

مزبور رامن له الحق گويند مانند دائن ومتعهدله و صاحب خيار.

 
 

 
من عليه الخيار
( فقه )كسيكه خيار بضرر او مقررشده است.

 
 

 
منفسخ
قرار دادى كه فك شده باشد.

 
 

 
منفعت
مرادف نفع است.(رك. نفع )

 
 

 
منفعت عقلانى
(مدني- فقه )منفعتي كه مورد توجه در امور عقلاء متعارف يك جامعه باشد هرچند كه صنفى ازعقلاء باشند نه همه آنان مثل گرفتن اجرت براى تهيه مارهاي مخصوص براى مؤسسه سرم سازى.

اما منفعت قمار منفعت عقلائى نيست.

 
 

 
منفعت مشروع
(مدني- فقه) منفعتى كه قانون مبادله آنرا منع نكرده باشد ملاك ماده 348 قانون مدنى و ماده دهم همان قانون.

 
 

 
منفق
( بروزن مشكل) در اصطلاحات حقوق مدني به كسى گفنه ميشود كه مكلف بدادن نفقه ديگرى است. نفقه دهنده را منفق ونفقه گيرنده را منفق عليه گويند. ماده 1204 قانون مدني.( رك. نفقه )

 
 

 
منفق عليه
( مدني) كسيكه قانونآ استحقاق اخذ نفقه را از ديگرى دارد. در اصطلاح ديگر او را واجب النفقه گويند.

 
 

 
منقطع
( فقه) درعلم درايه حديثى است كه اسنادش بمعصوم متصل نباشد خواه حذف از اول اسناد باشد (معلق) يا ازوسط (منقطع بمعنى اخص) از آخر( مرسل).(وصول الاخبار- ص 93)

 
 

 
منطقه
زن شوهر كرده بعقد منقطع را گويند (ماده 1075 ق م ).

 
 

 
منقله
بر وزن معلمه (رك. ديه)

 
 

 
منقول Meuble
الف- اصطلاح خلاصه شده از اصطلاح مال منقول رك. مال منقول.
ب- لفظ مشترك (رك. مشترك) كه ازمعنى اولية خود دور افتاده و در قسمتي از معنى خود بكار رود مانند دابه كه نخست بمعنى جنبنده بود و فعلا در معنى چهارپا بكار ميرود. نقل يك كلمه ازمعنى به

معنى ديگرازحقوق افرادي است كه بيك زبان سخن ميگويند. ( رك. نقل)

 
 

 
منكر
الف- بفتح كاف. درعلم درايه حديثي است مخالف مشهوركه راوى آن ثقه نباشد ( وصول الاخبارص 96).
ب- بكسركاف- مدعى عليه را گويند. (رك. مدعى عليه)
ج- كسيكه بعد ازاقرار، موضوع مورد اقرار را نفى كند و اگر اقرار منفى بوده آنرا اثبات كند چنانكه شخصى بديگرى گويد اين عينك مال تواست و مخاطب بگويد عينك مال من نيست سپس بگويد

عينك مال من است اين قول اخيرهم انكار بعد از اقراراست و اين شخص را منكر گويند. (عناوين ميرفتاح- صفحه 373)
انكاربعد از اقرار مسموع نيست.
سعدى گويد:
دگر مگوى كه من ترك عشق خواهم كرد كه قاضي از پس اقرار نشنود انكار

 

من له الحق
( مدنى- فقه) كسيكه حقى دارد يا تعهدى بنفع او مقرر شده است مثلا زوجه ازحيث نفقه من له الحق است وهر متعهد له من له الحق است وهر صاحب خيار من له الحق است وهكذا.

 
 

 
من له الخيار
( مدنى- فقه)كسيكه حق خيار دارد خواه طرف، عقد باشد يا ثالث.

 
 

 
منوب عنه
كسى كه درامر مخصوصي بديگري درحدود اختيار قانوني خود نيابت داده باشد مانند موكل درعقد وكالت كه منوب عنه است. وكيل نائب موكل است.
بطور اختصار منوب گفته شده است. ( رك. نيابت)

 
 

 
من يزيد
( فقه) بمعني مزايده است. ( شرح فتح القدير- جلد 5- ص241 )

 
 

 
موات
اصطلاح مخفف از اصطلاح اراضى موات است. (رك. اراضي موات)

 
 

 
مواجب Traitement
( حقوق اداري) حقوق كارمند دولت و مؤسسات عمومى مانند شهرداري و امثال آن مانند بانكها)ماده 661 قانون اصول محاكمات قديم.

 
 

 
موارد ابلاغ
( دادرسى مدني )مواردى كه دادستان در دادرسي مدني دردادگاه شهرستان و استان بايد در دعوى (برابر تشريفات قانونى) دخالت داشته باشد موارد ابلاغ ناميده ميشود (ماده 139 آئين دادرسى

مدني ).

 
 

 
مواريث Successions
جمع ميراث و بمعنى ارث است.( رك.ارث)

 
 

 
مواضعه Connivence
( فقه )اصطلاح مختصر ((بيع مواضعه))است.( رك. بيع مواضعه- محاطه ) (جزا)تبانى و توطئه براى تسهيل ارتكاب جرم  يا اخفاء آن بعد از ارتكاب.

 
 

 
موافقت
درلغت بمعني وفاق و سازگارى و ضد نفاق و ناسازگارى است. در اصطلاحات حقوقى بكمك قرائن مقامى
با مقالى بمعني تمكين و اجازه وتنفيذ آمده است. در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:

 
 

 
موافقت مشروط Acquiescement conditionnel
قبول موافقت بر شرطى را گويند.

 
 

 
موافقت نامه Convention
(بين الملل عمومى) نوشته حاكي ازتوافق و قرارداد دويا چند دولت در اموريكه اهميت آنها در درجه دوم است وگرنه معاهده خوانده ميشود مثلا معاهده بازرگانى درقبال موافقت نامه پستى بكار رفته

است.

 
 

 
موافقت نامه ژنو
 موافقت نامه مورخ 22 اوت 1864 بين چند دولت اروپائى كه بمنظور كمك بسربازان زخمديده ميدان جنگ در ژنو بامضاء رسيد وبموجب آن تاسيسات پزشكى مربوط بآنان بيطرف شناخته شد.

 
 

 
موالات ايجاب و قبول
( فقه- مدني) يعنى ذكر قبول (يا تحقق قبول )بعد از ايجاب با فاصلة زمانى كوتاه و متناسب با طبيعت عقد. يعنى فاصله بين ايجاب وقبول آنقدر زياد نشود كه عرفأ صورت عقد از بين برود از اين

معنى به ((توالى عرفى ايجاب و قبول)) تعبير شده است ( ماده 1065 ق- م ). مع الوصف فقهاء درباب عقد وكالت تصريح كرده اند كه فاصله بين ايجاب و قبول حتى يكسال هم اگر طول بكشد اشكال

ندارد ودرعقد ضمان گفته اند فوريت قبول شرط نيست( جلد اول شرح لمعه- ص 420 ).
بنظرما اثر براى اعلان قبول مدتي از طرف ايجاب كننده( يا مقنن) معين شده باشد ولو اين مدت دهسال هم باشد ذكر قبول در مدت مضروب موجب تحقق عقد است. چنانكه در ماده 100 اصلاحى سال

1344 نظامنامه اجراء اسناد رسمى ( درعبارت: ((ويا معادل طلب خود از  اموال مورد مزايده بقيمت ارزيا بى شده بپذيرد)) مهلت قبول بيع مزايده ازطرف بستانكار يكماه معين شده است. (

تاثيراراده در حقوق مدنى- شماره 126- 391- 515- 516- 518 -521 -522)

 
مواليد
شناسنامه هائي كه ولادت دارنده آنها در موعد قانوني به اداره ثبت احوال اطلاع داده شده است(ماده 999 قانون مدني).

 
 

 
 موانع ارث
( مدنى- فقه) صفت يا فعلي كه در وارث باشد يا ازاوصادر شود و درنتيجه او را ازاصل ارث يا بعض ارث محروم و ممنوع گرداند. موانع از اصل ارث عبارتند از:
الف- كفر
ب- قتل بناحق از روى عمد ولو به تسبيب ازقبيل شهادت ناحق كه درقتل مورث مؤثر باشد خواه قاتل متعدد باشد خواه نه. بنابراين معاونت وشركت در قتل هم مشمول قاعده بالا است.
ج- حمل مگر اينكه زنده متولد شود.
د- لعان

 
ه - ازدواج در مرض موت
و- هم مردگى بين كسانيكه حالت توارث باشد و تقدم و تاخر موت هيچيك معلوم نباشد.
ز- وجود طبقه مقدم از طبقات ارث. ( رك. طبقات وراث)
ح- وجود درجه مقدم از درجات يك صنف ازاصناف يك طبقه. (رك. صنف وراث )
ط - تولد از زنا
ى- بردگى
تفاوت بين فقه و قانون مدني در بعضى ازموانع مذكور مسلم ويا قابل بحث است.
موانع از قسمتى از ارث عبارتند از:

 
 الف- قتل خطائي و شبه عمد كه قاتل را ازارث بردن از ديه محروم مي كند ولى ازساير تركه ارث ميبرد.
ب- فرزندى كه استحقاق حبوه را دارد ساير وراث را از آن محروم مى كند. ( رك. حبوه)
ج- وجود اولاد (مطلقا) زن يا شوهررا ازنصيب اعلي محروم مى كند.
د- وجود وارث (مطلقا) زوج يا زوجه را از ارث بردن از مازاد فريضه محروم مي كند.
 ه - نقصان تركه موجب حرمان ازقسمتى از سهام فريضه بعضي از ورثه ميشود يعنى وارثى كه بادخول او در وراث فعلى ميت، نقص برسهام مفروضه او وارد شود. وارث مذكوركه ممنوع

ازقسمتى ازتركه ميشوند عبارتند از: يك دختر- يك خواهر ابوينى يا ابي - دختران متعدد و اخوات متعدد ابويني يا ابى.
و- ممنوع شدن وراث ذيل اززائد بر فريضه خود:
يك - خواهر ابوينى يا ابي، اخوه امى را از ارث بردن از زائد بر فريضه منع مى كند. دو- اخوات متعدده ابوينى يا ابى، برادريا خواهر واحد امى را از ارث بردن از زائد برفريضه منع مى كنند. ز-

ممنوع شدن ابوين ازارث بردن از زائد برسدس بعنوان فريضه (نه بعنوان رد) در صورت وجود اولاد( مطلقا)،
ح- ممنوع شدن مادر از زائد برسدس ( بعنوان فريضه و رد) در صورت وجود اخوه واخوات (نه اولاد اخوه اخوات)

 
 

 
موت
( مدني- فقه) خروج روح از بدن بطور طبيعى يا بقتل وخودكشى.

 
 

 
 موت حكمى
( فقه) شخص حاضر (يعنى كسى كه غايب مفقودالخبر نيست) بعلت ارتداد درحكم مرده است چنين شخصي ازهيچيك ازحقوق استفاده نمى كند و حقوقى كه داشته از او سلب ميشود. ( رك.

ارتداد)

 
 

 
موت فرضى
( مدني) موتي است كه بموجب حكم دادگاه درباره شخصى كه غائب مفقودالخبر شده است فرض ميشود (ماده 1019 ق- م ).

 
 

 
موثق
صفت خبر موثق است. ( رك. خبرموثق)

 

موجب
(فقه) كسيكه درعقود ايجاب از طرف اوميشود. طرف او را قابل( يا قبول كننده) مى گويند.

 
 

 
موجبات ارث Causes d,heredite
( مدني- فقه) نسب وسبب را موجبات ارث گويند يعنى قرابت نسبى و قرابت سببى ( ماده 861 قانون مدني).

 
 

 
موجر Bailleur
( مدنى- فقه) دراجاره اشياء صاحب عين مال مورد اجاره راگويند. موجر در اجاره حيوان مالك حيوان است. طرف ديگرعقد را مستاجر نامند. در اجاره خدمات كارگر و متعهد را موجرگويند و

متعهدله را مستاجر نامند مثلا خياط موجر است وكسيكه لباس براى دوختن سفارش داده مستاجر است، كارگر موجر است وكارفرما مستاجر.

 
 

 
مودع Deposant
( مدني) مرادف وديعه گذار است. ( رك. وديعه گذار)

 
 

 
مورث De cujus
(مدنى- فقه) كسيكه مرده و مالى از او مانده باشد.

 
 

 
موزون
( مدنى- فقه) اشيائى كه موقع معامله متعارف اين است كه بحسب وزن فروخته شوند مانند گندم وجو وغيره.

 
 

 
موصول
مرادف متصل است.( رك. متصل )

 
 

 
موصي
( مدني- فقه) موصي بكسر صاد كسى را گويند كه طى وصيت تمليكى( رك. وصيت تمليكي) مال يا منفعتى از مال خود را براى زمان پس ازمرگش بديگرى تمليك مى كند.

 
 

 
موصى اليه
( بفتح صاد) در اصطلاحات قانون مدني.و فقه شخصى كه بموجب وصيت عهدي مامور اقدام بامرى شده او را موصي اليه نامند. اصللاح موصي اليه كمتر بكار مى رود و اصطلاح معروف در

اين معنى ((وصي)) است.

 
 

 
موصى به Legs
( بفتح صاد)دراصطلاحات فقه و قانون مدني مورد وصيت را موصي به گويند (ماده 826 قانون مدني )هر وصيتى موصي به دارد و موصي به امرى است كه موصي بآن توصيه مى كند خواه

تمليك باشد خواه تكليف بانجام دادن  كارى (مانند وصيت عهدى ).

 
 

 
موصى له Legataire
(بفتح صاد) در اصطلاحات مدنى وفقه به شخصي گفته ميشود كه وصيتى بنفع او بنحوى از انحاء( در وصيت تمليكى )شده باشد ( ماده 826 قانون مدني ).

 
 

 
موضوع
( فقه )- الف- چيزى كه امرى بآن اسناد داده شود مبتدا و فاعل را در اصطلاحات منطق وحقوق موضوع ناميده انده آنچه را كه بموضوع اسناد داده ميشود محمول ( در اصطلاح منطق) و حكم(

در اصطلاح فقهى ) مينامند (رك. وضع).
ب - درعلم درايه حديث مجعول را گفته اند كه ازنوع احاديث ضعيف است.

 
 

 
موضوع حق
Sujet de droit  شخص اعم از حقيقى و حقوقى موضوع حق است چنانكه اشياء و اموال متعلق حقObjet de droit هستند صاحب حق را موضوع

مثبت و من عليه الحق را موضوع منفى ناميده اند.

 
 

 
موضوع حكم
(فقه) مقصود ازحكم دراصطلاح بالا قانون است و مقصود از موضوع قانون در اين اصطلاح اشخاص هستند كه دستورات قانونى و مقررات شرعى بنحوى از انحاء، متوجه آنان ميباشد( فوائد

الاصول تقريرات نائينى- جلد اول- ص 76).
درمقابل ((متعلق حكم )) استسال تده است ه فعل يا ترك كه مورد دستورمقنن است متعلق حكم ناميده ميشود.( معنى ديگر متعلق حكم در اصطلاح شماره 1956 ملاحظه شود ).

 
 

 
موضوع خارجى  Question de faite
موضوعى كه در خارج واقع شده (خواه مادى باشد مانند خانه و باغ خواه معنوى باشد مانند جرم افتراء )و مرجع
صلاحيتدارمكلف به تطبيق قانون( حكم ) برآن ميباشد و يا قانون خود بخود بعلت وجود خارجي آن موضوع برآن منطبق ميشود. اصطلاح موضوع خارجى وقضاياى خارجى كه سابقآ در زبان حقوقى

ما بكار رفته عينا معادل اصطلاح خارجي مذكور است و نبايد از آن به ((موضوع قضيه )) تعبير كرد زيرا مفيد معنى بنظر نميرسد.

 
 

 
موضوع دعوى
(دادرسى) امرى كه نفى و اثبات وهدف ادله و دفاعات طرفين دعوى متوجه آن است مثلا در دعوى خلع يد از خانه اى بعنوان مالكيت، موضوع دعوى حق مالكيت مدعى است.

 
 

 
موضوع له
( رك. وضع)

 
 

 
 موضوعيت
رك. طريقيت

 
 

 
موعد Delai
فاصله اى است از زمان كه براى يك عمل حقوقى بتوسط قانون (موعد قانوني ماده 611 آئين دادرسي مدني يا دادرس دادگاه )موعد قضائي - ماده 611 آئين دادرسي مدني) يا يكى ازماموران رسمى يا

توسط طرفين قرارداد (ماده 226 ق. م) مقرر ميشود.

 
 

 
موعد انتفاء حق Terme extinctif
موعدى كه با گذشتن آن، حق موجودى منتفى گردد مانند موعد اجاره كه باسپرى شدن آن حق مستاجر از بين  ميرود. غالبأ درمورد Terme اجل( رأس موعد) منظور است بخلاف

Delai كه طول مدت ازآغاز تا انجام مورد نظر است ولى گاهى هم terme بجاي Delai بكار ميرود.

 
 

 
موعد ايجاد حق Terme suspensif
موعدى كه باسپرى شدن آن حقى بوجود آيد مانند موعد درعقد معلق بر تمليك مالى، كه پس ازگذشتن موعد، مال
مورد معامله در ملكيت منتقل اليه مستقر ميشود.

 
 

 
موعد خالص
( دادرسي مدني )موعدى ا ست كه روزا بلاغ و روز اقدام جزء مدت محسوب نميشود (ماده 614 آئين دادرسي مدني). درمقابل موعدعادى استعمال ميشود. موعد كامل هم در معنى موعد خالص بكار

رفته است.

 
 

 
موعد عادى
(دادرسي مدني ) موعدي است كه روز اقدام هم جزء موعد محسوب است. ( رك. موعد كامل)

 
 

 
موعد غير معين Trme incertain
موعدى كه داراى انجام معين نباشد مانند موعد وفات موصي در وصيت. حقوقى كه براى موصي له پيدا ميشود موكول ببعد از وفات است واين موعدى است نامعين.

 
 

 
موعد قانونى
(دادرسى مدني) مواعدى كه قانون براى پاره اى ازكارها در جريان دادرص معن كرده است ما نند موعد دادن پاسخ خوانده يا خواهان( ماده 611 دادرسي مدني).

 
 

 
موعد قضائى
( دادرسى مدنى) مهلتى كه دادگاه براى ا نجام دادن كارى( ازقبيل حاضركردن گواه) بيكى از اصحاب دعوى ميدهد.
ما ده 611- 617 دادرسي مدنى. ( رك . مهلت قضائي)

 
 

 
موعد قطعى Delai prefix
موعدي كه بعد از انقضاء آن وعدم استفاده صاحب حق ازحق خود درطول آن موعد، حق او ساقط ميشود و قابل تعليق suspensionو انقطاع imterruption نمي

باشد.

 
 

 
موعد كامل Delai Franc
موعدى كه در حساب مقدار آن روزاعلام ( روز شروع) وروز اقدام بحساب نميآيد.

 
 

 
موعد مسافت Delai de distance
تكليفى كه ازجهت انجام دادن بعضى از تشريفات دادرسى متوجه اصحاب دعوى است و بايد درظرف زمان معين انجام شود اگر بين محل اقامت شخصى كه بايد آن تكليف را انجام دهد تا دادگاه (يا تا

محلى كه بايد آن تكليف انجام شود) فاصله باشد اين فاصله اقتضاء مى كند كه باو مهلتى داده شود. اين مهلت را موعد مسافت نامند.

 
 

 
موعد معين Terme certain
موعدى كه داراى آغاز و انجامى باشد  غالب موعدها چنين مى باشند.

 
 

 
(انقضاء )موعد  Expiration du Terme
يعني سپرى شدن انتهاء موعد انجام تعهد و يا مواعد قضائى يا مرور زمان و مانند آنها.

 
 

 
( روز آخر)موعد dies ad quem
روز آخر مواعد قانوني يا قضائى يا مرور زمان. مطابق قاعده اين روز جزء مدت است  مگر اينكه قانون بر خلاف آن تصريح كرده باشد در صورت اخير موعد را موعد كامل گويندjours

francs يعنى روز بعد ملاك احتساب  موعد خواهد بود.

 
 

 
( روز اول )موعد dies a quo
روز اول در احتساب مواعد دادرسى يا مرور زمان. اين روز داخل در حساب موعد نيست مگر درصورت تصريح بخلاف.

 
 

 
موقوف
(فقه)- الف- در علم درايه حديثى است كه از صحابه يا اصحاب امامان نقل شود خواه متصل باشد خواه منقطع خواه
صحيح باشد خواه نه. و اگرانتهاى وقف به غير صحابى باشد اسم شخص منتهى اليه را ميبرند وميگويند (( وقف فلان عمل فلان ))
ب- بمعنى غيرنافذ است. (رك. عدم نفوذ )

 
 

 
موقوف عليه
(مدني- فقه) كسيكه از طرف وقف كننده حق بهره بردن از منافع مال موقوفه باو داده شده است.

 
 

 
موقوف عليهم
 جمع موقوف عليه است.(رك. موقوف عليه)

 
 

 
موقوفه
( مدني- فقه )مالى كه بموجب عقد وقف، عين آن حبس و ثمره آن در اختيار يك يا چند نفر ياگروه معين و يا مصرف معين نهاده شده باشد. كسانيكه وقف براى خاطراستفاده آنان بعمل آمده موقوف

عليهم ناميده ميشوند و اگر يكنفر باشد موقوف عليه ناميده ميشود (ماده 55- 56- 59 قانون مدني ). وقف موجب تسبيل منافع است ولى هرمالى
كه منافع آن تسبيل شده وقابل نقل و انتقال نباشد موقوفه نيست مانند پارك شهر و دانشگاه كه منافع آنها تسبيل شده ولى. موقوفه نيستند. بين وقف و تسبيل منافع عموم و خصوص مطلق است.

 
 

 
موقوفه متعذرالمصرف
( مدنى- فقه)موقوفه اى است كه بجت فراهم نبودن وسائل يا ازميان رفتن موضوع  يا عدم نياز بمصرف آن، صرف آن درمصارف مقرره متعذر باشد يعنى ميسر نباشد( ماده 42 قانون اوقاف

1314). ( اصطلاح بعدى ديده شود )

 
 

 
موقوفه مجهول المصرف
( مدني - فقه) موقوفه اى است كه بعلت وقوع حوادث وگذشت زمان دليلى بر مصرف وقف دردست نباشد مثل اينكه وقف نامه از بين رفته ونتوان دليلى (مانند شهادت شهود) برمصرف واقعى و

هدف واقف اقامه كرد (ماده 29 قانون ثبت وماده 41 قانون اوقاف 1314 )با وجود اين جهل هم موقوفه متعذرالمصرف خواهد شد.

 

موكل
(مدني- فقه -آئين دادرسي مدنى و كيفرى ) كسيكه بديگرى نيابت درانجام امرى را ميدهد (ماده 656 ق- م ).
( حقوق اساسى )كسيكه به نمايندگان مجلسين رأي ميدهد تا ازطرف او وسايرين بوظائف نمايندگى در مجلسين اقدام كنند.

 
 

 
موكل عليه (بفتح كاف )
(مدني- فقه) هرگاه وكالت وكيل عليه شخص ثالث باشد دراينصورت شخص ثالث را موكل عليه گويند مانند وكالت وكيل در وصول دين از مديون، در اينصورت مديون مزبور را موكل عليه نامند.

 
 

 
موكل عنه (بكسركاف )
( مدنى- فقه )درموردى كه وكيل درتوكيل شخص ثالث را وكيل قرار دهد وكيل در توكيل را موكل عنه نامند زيرا او از جانب موكل اصلى, موكل وكيل دوم شده است

 
 

 
 موكل فيه
(مدنى- فقه) مورد وكالت را گويند. مولود تازه بدنيا آمده را گويند در اصطلاحات ذيل بكار رفته است:

 
 

 
مولود زنده Ne vivant
(مدني) مولودى كه زنده بدنيا آمده خواه استعداد ادامه حيات را داشته باشد خواه نه.

 
 

 
مولود قابل زندگى Ne viable
مولودى كه زنده بدنيا آمده و استعداد ادامه حيات را داشته باشد.

 
 

 
مولى
الف- كسيكه ديگرى را آزاد كند آزاد كننده وآزاد شده را هريك مولاى ديگرى نامند (مولاى عتاق).
ب- هرگاه بين دو نفر قرارداد مساعدت و اتفاق (حلف بكسرحاء) منعقد شود هر يك مولاى ديگرى است.
ج- اگر كسى بدست ديگري و مسلمان شود آن مسلمان شده را مولاى طرف اوگويند ( مولاى باسلام).
د- ملازم كسى را مولاى اوگويند. ه - غير عرب را مولى گويند و موالى كلمه موهنى بودكه جهله واراذل و او باش بكار مى بردند.

 
 

 
مولى عليه
(بضم اول و فتح ثانى و تشديد ثالث )در مدنى و فقه به كسى گفته ميشود كه تحت سرپرستى يك ولى قانوني قرار گرفته باشد( ماده 1235 قانون مدني).

 
 

 
موهوب له
مرادف متهب است. ( رك. هبه)

 
 

 
مهاجرت Migration
رفتن از محلى به محل ديگر براي مدت نسبتآ طولانى (خواه محدود باشد خواه نامحدود). ازجهت ترك يك محل ومنشاء مهاجرت Emigration و از حيث ورود به محل معين ومقصد

مهاجرت Immigration ناميده شده است.

 
 

 
مهادنه
(فقه) قرارداد صلح موقتى است كه بين رئيس حكومت اسلامى يا نماينده قانوني او با اجانب (اعم ازاهل كتاب و غيراهل كتاب) كه بين آنان ومسلمين حالت جنگ حكمفرما بوده بسته مى شد در اين عقد

حتمأ مدت قرارداد معين بوده است. هريك از كفاركه طرف عقد مهادنه واقع شده بودند اصطلاحا معاهد ناميده مى شدند.

 
 

 
 مهايات
( مدني- فقه) تقسيم منافع به اجزاء ويا برحسب زمان است مثلا اگر در خانه اى دو نفر شريك باشند و باجاره بدهند از قرار ماهى صد تومان: اگر در هرماه پنجاه تومان رايك شريك و بقيه را

شريك ديگر بردارد اين را تقسيم منافع باجزاء( يعني به تجزيه منافع) گويند. اگريك شريك دريك ماه صد تومان را بگيرد وشريك ديگر در ماه ديگر صد تومان بگيرد اين را ((تقسيم منافع بزمان ))

گويند.

 
 

 

مهر( بروزن شهر)
(مدني- فقه)مال( ويا چيزى كه قائم مقام مال باشد )معينى است كه بر سبيل متعارف زوج بزوجه درعقد نكاح ميدهد ويا بنفع زوجه برذمه مى گيرد مهر بضم اول قطعه فلزى است كه روى آن اسم

شخص حكاكى شده و بجاى امضاء بكار مى رود.

 
 

 
مهرالسنه
(فقه) مقدارآن دويست وشصت و دو مثقال و نيم پول نقره سكه دار است بمثقال صرافان كه از قرار مثقالى 15 ريال جمعأ 50/ 3937 ريال است.( جامع الشتات - ص 459)

 
 

 
مهرالمتعه
( مدنى- فقه) مهرى است كه در نكاح مفوضة البضع (رك. مفوضة البضع) شوى بزن مطلقه خود كه با او نزديكى نكرده ميدهد وآنرا متمه هم گفته اند( ماده 1093- 1094 قانون مدني).

 
 

 
مهرالمثل
( مدنى- فقه) مهرى كه در نكاح مفوضة- البضع (رك. مفوضة البضع )پس از وقوع نزديكى و قبل از تراضي برمهرمعين بحسب شرافت و اوضاع و احوال زوجه باو داده شود (ماده 1087-

1091 قانون مدنى).

 
 

 
مهرالمسمي
( مدنى- فقه) مهرى است كه درعقد نكاح معين شده يا تعيين آن بعهده شخص ثالثى نهاده شده است.

 

مهر نامچه
 درقديم ميزان مهر برسندى عادي ظبط مى شد (گاهى درآن اصل نكاح هم ضبط بود وگاهى فقط مهر ذكر مى شد) كه آنرا مهر نامچه مى گفتند( جامع الشتات ص 441)

 
 

 
مهريه
بمعني مهراست.( رك. مهر)

 
 

 
مهر و موم  Apposition des scelles  
پديده حاصل از امور ذيل. الف- لاك يا موم كه گداخته و درمدخل خانه وامثال آن يا صندوق يا پاكت ومانند
آنها قرارداده ميشود.
ب- نهادن علامت مهر رسمي بر روى لاك يا موم گداخته.
ج- اعمال مذكوربايد توسط مامور رسمى انجام شود.

 

مهلت
مرادف موعد است. (رك. موعد)

 

مهلت عده  Delai deviduite
(مدنى- فقه )مدني كه درآن زوجه اى كه ازدواج او از راه طلاق يا وفات يا فسخ  نكاح يا بذل مدت از بين رفته نميتواند شوهر ديگركند( ماده 1150 ق- م ). (اصطلاح شماره 3543 )

 

مهلت فسخ delai conge
در قرار دادهاى كاركه مدت ندارد مهلتي است بين تاريخ اعلان تصميم فسخ و وقوع فسخ.

 

مهلت قضائى delai de grace
 مهلتي كه براى پرداخت دين (ويا تعهد ) حال از طرف دادگاه نظربوضع مديون باو داده ميشود.

 
مهناوى
گروهباني درنيروى دريائي است.

 
 

 
 ميثاق Pacte
( بين الملل عمومى) پاره اى از معاهدات مربوط به صلح و همكاريهاى نزديك بين  اطراف قرارداد را گويند مانند ميثاق جامعه ملل. لغت لاتيني مذكورهنوزمفهوم قاطعى ندارد و درمحاورات معمو

لى بيشتر از متون قراردادهاى بين المللي بكاررفته است. (رك. عهد )

 
مير
بمعنى رئيس وپيشوا است. دراصطلاحات ذيل بكاررفته است:

 
مير بلوك
رك. بلوك 5657- ميرابى دائره اي است از شهرداري كه بكار آبهاى شهرى رسيدگى مى كند (دائره مياه ).

 
 

 
ميراث
بمعنى ارث است بيشتر دراستعمالات عاميانه وادباء ديده ميشود. سعدى گويد:
وه كه گرمرده بازگرديدى در ميان قبيله و پيوند   رد ميراث سخت تر بودى وارثان را زمرگ خويشاوند (رك. ارث )

 

ميراث بيگانه
(بين الملل خصوصى) ارث بردن تبعه از بيگانه وبالعكس اين اختلاف تابعيت بين مورث و وارث را كشورها مانع ارث بردن نميدانند ولى از جهت اينكه اين ارث بردن از جهت قوانين ماهوى ارث

تابع چه قانونى بايد باشد نظرها مختلف است باين شرح: الف- قانون محل اقامت متوفى درحين فوت بايد اعمال شود.( خواه درمورد تركه منقول و خواه غيرمنقول)
ب- قانون محل وقوع مال( منقولى وغير منقول) بايد بكار رود lex situs ( و اين غيرازقانون دادگاهى است كه
دعوى بآن عرضه ميشود lex fori).
ج- قانون محل وقوع مال درمورد غير منقول وقانون اقامتگاه حين فوت متوفى درمنقول بايد بكار رود.
د- قانون دولت متبوع متوفى بايد بكار رود. در نظريه اول وچهارم قانون كشور واحدى اعمال ميشود و ازاين رو طرفداري بيشتر دارد بعكس نظريه دوم و سوم كه قانون دو يا چند كشوربكارمى رود

و موجب دشوارى بيشترى است و توالى فاسد بيشتر دارد. نظر چهارم بنظر ما ارجح است نه ازاين رو كه شخصيت ورثه را دنباله شخصيت
مورث فرض كنيم يا باين دليل بقاء تركه درخانواده متوفى و صيانت خانواده را مورد نظر قرار دهيم تا اشكالاتي كه از اين رو وارد است موقعيت پيدا كند بلكه ازاين جهت كه دولت متبوع متوفي احق

و اولى به تنظيم وضع تركة او است زيرا مال متلق به متوفى بود و تا حين فوت دولت مذكور از او حمايت ميكرد وقطع حيات مستلزم قطع حمايت نيست مضافأ براينكه غالبأ آخرين اقامتگاه ميت هم در  

كشورخودش مى باشد و علاقه متوفى هم باجراء قوانين كشورخود اواست وتحمل قانون كشور متبوع متوفى براى ورثه يك امر طبيعى بنظرميرسد بنابراين نظر
Parminjon دراين باب موجه نيست Precis de droit international .prive t.3 p115 بعلت اين اختلاف نظرها

دول درقرار دادهاى بين الملل وسائل تسهيل ميراث بيگانه را فراهم مي كنند ومستفاد از اين قرارداد ها اين است كه معامله متقابل عملا موجود باشد يا قراردادى بين دول باشد مانند قرارداد اقامت

وتجارت و بحرپيمائى بين ايران ويونان مصوب 10- 12- 1310 (ماده 3- 5) ماهء 3 ظاهرأ نظر مارا در اعمال قانون دولت متبوع متوفى تاييد ميكنند. و هم چنين است قرارداد اقامت بين

ايران وسوئيس مصوب 4- 12- 1313 (ماده 6- 8).

 

ميسر
( فقه) بفتح اول وسكون ثانى و كسر ثالث:
الف- انواع قمار
ب- اقسام وسيله بردوباخت هر چند كه اختصاص به قمار نداشته باشد مانند سكه پول وگردو.

 

ميسيون ديپلماتيك  Mission diplomatique
نمايندگان سياسي خارجى مامور دريك كشورمعين و وبستگان بآنها را گويند. ( رك. نمايندگان سياسي)

 

ميل
بحرى مساوى 1852 متر است (تبصره مادهء يك قانون تعيين حدود آبهاى ساحلى و منطقه نظارت دولت دردرياها مصوب 24- 4 -1313).

 

مين باشى
رك. تابين
 

 
» موضوعات مطالب سایت «
 
 
مدرسه حقوق ایرانصفحه اصلی || درباره ما || پاسخ به سوالات شما || تماس با ما
feed-image